رمان دونی

 

وای نفسم از ترس بند می رود. صدایش با تمسخر همراه است؟!
-اگه هنوز زنده ای، بیا این خرت و پرتاتو وَردار… چنگیز غلافه…
و با خنده ی پرتمسخر دیگری، آرامتر میگوید:
-حوریه بلده آرومش کنه…
آب گلویم را فرو میدهم. چرا هی حوریه حوریه می کند؟! چرا نمیفهمم منظور این بشر را؟!
قلبم میلرزد، یا دستشویی دارم؟!!

وقتی صدایی ازم درنمی آید، تقه محکمی به در میکوبد و میگوید:
-اگه سکته نکردی، یه صدا از خودت دربیار تا درو نشکستم!
همین حرف کافیست تا قلبم با شدت بیفتد و داد بزنم:
-از اینجا برو، وگرنه زنگ میزنم به پلیس!

صدای خنده ی مسخره اش را میشنوم و سپس میگوید:
-خب انگار هنوز زنده ای…بیا بردار وسایلتو…
پسره ی دیوانه ی سرخوش!
عمرا به خاطر دوتا خرت و پرت در را باز کنم و بیرون بروم! و بی اراده میغرم:
-به شما ربطی نداره!

مشتی به در میکوبد:
-بشکنم؟!
قلبم از وحشت ایست میکند و من را میترساند؟! هه! زبانم یک بند میگوید:
-تو غلط میکنی در خونه منو بشکنی! فکر کردی کی هستی؟ میدمت دست پلیس حالتو جا بیارن با اون خروس وحشی تر از خودت! فکر نکن ازت میترسم…بخوای پاتو از گلیمت درازتر کنی…
یک ضربه ی خیلی محکم به در میخورد که از ترس جیغ بنفشی می کشم و به سمت اتاق فرار می کنم. دیگر لال میشوم!

در سکوتی از ترس به در خیره می مانم و چقدر دستشویی دارم! وقتی دقیقه ها میگذرد و صدایی به گوشم نمیرسد، بازدم بلندی بیرون میفرستم و دوباره روی همان مبل می نشینم.
به خیر گذشت!

به حرفهای عمومنصور فکر می کنم. آنچنان چیزی که از حرفهایش سردرنیاوردم. جز اینکه یک همسایه ی خوب و آقا دارم که یک ذرررره مشکل دارد! آن هم این است که از همسایه خوشش نمی آید.
چه مشکل کوچولو و قابل حلی! دلش نمیخواهد همسایه ای داشته باشد و میخواهد این خانه را از چنگم دربیاورد… خب، زیاد هم بزرگ و جدی نیست، نه؟!

احساس گرسنگی به کنار، دستشویی داشتنم هم هیچی…خریدهایی که پشت در مانده هم به جهنم…شام هم که ندارم و خدا برکت دهد به نودل! با این احساس ترس که به جانم انداخته چه کنم؟!
عمو منصور میگوید خطری ندارد. ولی آن خروسش یک پا خطر است و… به دنبال حوریه بود؟!

آخ دیگر نمیتوانم تحمل کنم. به دستشویی میروم. اما همین که بیرون می آیم، صدای گرومپ گرومپِ دویدن بالای سرم میشنوم!
همانجا خشک میشوم. نگاهم تا سقف بالا کشیده میشود. پشت بام؟!
یکی در پشت بام دارد می دود! همان است؟! نمیدانم چرا به سمت در تراس پا تند می کنم. انگار که بخواهد از تراس حمله کند!

از تراس به بیرون نگاه می کنم. روی حصارِ تراس دو کبوتر سفید می بینم. چند لحظه ای متعجب خیره می مانم. هنوز صدای پا می آید و بعد کسی با ریتم خاصی سوت میزند. دو کبوتر پر میزنند و بالا میروند. و من متحیرم که خدایا اینجا دیگر کجاست؟!

ساعتها فکر کردن و به نتیجه ای نرسیدن، باعث خستگی ام میشود.
به خاطر اینکه بی اهمیتی ام را به رخ بکشم و ترسم را پنهان کنم، آهنگ شادی میگذارم و صدایش را تا دینش زیاد میکنم. نودل میخورم و خیارشور گاز میزنم و دلم از آن خوراکی هایی میخواهد که خرید کرده بودم و حالا پشت در مانده!

سعی میکنم بی توجه باشم و برقصم. الان است که به دیوارِ بینمان بکوبد؟! بکوبد…به جهنم! ترس دارم مگر؟!!
اما وقتی ساعتی میگذرد و صدایی نمی آید، خودم کم کم خسته میشوم و آهنگ را قطع میکنم. نفس خسته ام را با شدت بیرون میفرستم و خب…ثابت شد که نترسیده ام؟!

به خاطر آن جیغ بنفش هنوز از خودم حرص دارم و دلم میخواهد بیشتر ثابت کنم. ساعت یک نیمه شب است که تصمیم میگیرم بروم و خریدهایم را از پشت در بردارم.
تاپ به تن دارم و شلوارکم را با شلوار اسپرتی تعویض میکنم. و یک شال بلند روی موهایم میکشم که بازوهایم را هم بپوشاند. تمام تنم میلرزد ها، حتی قلبم دارد توی دهانم می آید. اما من باید به او بفهمانم که غلط میکند من را بترساند و من غلط میکنم از او بترسم!

نفسم را حبس میکنم و بشمُر سه، در را باز میکنم. و همین که در باز میشود، چشمم به جمال زیبای ایشان روشن میشود. یک دو سه…سکته!

یک لحظه…ناخودآگاه خود را عقب میکشم که داخل خانه شوم و در را بکوبم و قفل کنم و سگ لرزه بگیرم. ولی…غلط میکنم اگر این کار را بکنم!
سر جایم می مانم. به حتم رنگِ نسبتا روشنم شده رنگِ گچِ دیوار…حتی روح در تنم حس نمی کنم. اما چشم از نگاهِ خیره ی او نمیگیرم. چشمهای تیره اش به من است…تکیه داده به دیوار روبرو…با نگاهی که مثلِ نگاه صبح، غیر دوستانه و طلبکار است!

اخم میکنم تا ترسم را پنهان کنم. پشت چشمی هم نازک میکنم! تازه زیر لب چیزی هم میگویم:
-بی نزاکت!
سپس چشم میگیرم…کیسه های خریدم جلوی در است، اما انگار همه شان به هم ریخته؟
هنوز دستم به سمت کیسه ها نرفته که صدایش را میشنوم:
-صدای آهنگت خیلی زیاد بود همسایه!

تمام تنم یخ میزند و در این صدا تهدید موج میزند. با اینحال یک حورا ست و یک دنیا پررویی!
نگاهش میکنم و با اینکه صدایم کمی میلرزد، اما مثل خودش میگویم:
-مشکلی هست؟

گوشه ی ابرویش را میخاراند و کوتاه میگوید:
-هَـ…
چه لات! شانه ای بالا می اندازم:
-مشکل خودتونه…چهاردیواری، اختیا…
یک قدم جلو می آید… وای مامان!
-کمِش میکنی اَ این به بعد!

دستم بند شالم میشود:
-و اگه نکنم؟
کجخندی میزند:
-خودم خفه ش میکنم!
آب گلویم را پر سر و صدا پایین میفرستم و با اخم میگویم:

-دارید تهدید میکنید؟
-تهدید نمیکنم…دارم روشنت میکنم! اینجا چهاردیواری اختیاری فقط واسه یه نفر جوابه…بقیه چهاردیواری، به اختیارِ بهادریه! اگه دلت میخواد شبا برق داشته باشی، صدای آهنگتو کم میکنی خانوم خانوما!

چه پررو و…چه ریختی هم دارد!
-شما هم اجازه ندارید خروسِ وحشی تونو ول کنید تو راهرو…یا تو پشت بوم بدو بدو راه بندازید…یا…
قدمی جلو می آید:
-یا؟
فرار کن دختر!

-یا…منو تهدید کنید…
در دو قدمی ام می ایستد و نگاهی به سر تا پایم می اندازد. الان است که غش کنم!
-خرت و پرتاتو…خودتو…همین الان…جمع کن ببر تو!

انقدر شمرده و پرتهدید میگوید که حس میکنم همین الان میخواهد بهم حمله کند. نگاه نمیگیرم و راستش قفل شده ام! و او با یک کف دستی که به دیوار کنار در میزند و صدای بلندی که میگوید:
-بر تو!!

قفلم را باز میکند! جیغ کوتاهی میکشم و نمیدانم چطور کیسه ها را چنگ میزنم و خودم را داخل میبرم! کیسه ها ول میشود و در کوبیده میشود و کلید توی قفل میچرخد. و بعد صدای پرتمسخر و پرتفریح او:

-همسایه ی خوب…شب خوش!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 6

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان

رمان های pdf کامل
دانلود رمان عزرایل pdf از مرضیه اخوان نژاد

  خلاصه رمان :   {جلد دوم}{جلد اول ارتعاش}     سه سال از پرونده ارتعاش میگذرد و آیسان همراه حامی (آرکا) و هستی در روستایی مخفیانه زندگی میکنند، تا اینکه طی یک تماسی از طرف مافوق حامی، حامی ناچار به ترک روستا و راهی تهران میشود. به امید دستگیری داریا دامون ( عفریت). غافل از اینکه تمامی این جریانات

جهت دانلود کلیک کنید
دانلود رمان خدا نگهدارم نیست

    خلاصه رمان :       درباره دو داداش دوقلو هست بنام های یغما و یزدان یزدان چون تیزهوش بود میفرستنش خارج پیش خالش که درس بخونه وقتی که با والدینش میره خارج که مستقر بشه یغما یه مدتی خونه عموش میمونه که مادروپدرش برگردن توی اون مدتت یغما متهم به چشم داشتن زن عموش میشه و کلی

جهت دانلود کلیک کنید
دانلود رمان طلوع نزدیک است pdf از دل آرا دشت بهشت

  خلاصه رمان:         طلوع تازه داره تو زندگیش جوونی کردنو تجربه می‌کنه که خدا سخت‌ترین امتحانشو براش در نظر می‌گیره. مرگ پدرش سرآغاز ماجراهای عجیبیه که از دست سرنوشت براش می‌باره و در عجیب‌ترین زمان و مکان زندگیش گره می‌خوره به رادمهر محبی، عضو محبوب شورای شهر و حالا طلوع مونده و راهی که سراشیبیش تنده.

جهت دانلود کلیک کنید
دانلود رمان کفش قرمز pdf از رؤیا رستمی

  خلاصه رمان :         نمی خواد هنرپیشه بشه، نه انگیزه هست نه خواست قلبی، اما اگه عاشق آریو برزن باشی؟ مرد قلب دزدمون که هنرپیشه اس و پر از غرور؟ اگه این مرد قلب بشکنه و غرور له کنه و تپش قصه مون مرد بشه برای مقابله کردن حرفیه؟ اگه پدر دکترش مجبورش کنه به کنکور

جهت دانلود کلیک کنید
دانلود رمان نیکوتین pdf از شقایق لامعی

  خلاصه رمان :       سَرو، از یک رابطه‌ی عاشقانه و رمانتیک، دست می‌کشه و کمی بعد‌تر، مشخص می‌شه علت این کارش، تمایلاتی بوده که تو این رابطه بهشون جواب داده نمی‌شده و تو همین دوران، با چند نفر از دوستان صمیمیش، به یک سفر چند روزه می‌ره؛ سفری که زندگیش رو دستخوش تغییر می‌کنه! سرو تو این

جهت دانلود کلیک کنید
دانلود رمان تو را در گوش خدا آرزو کردم pdf از لیلا نوروزی

  خلاصه رمان :   غزال دختر یه تاجر معروف به اسم همایون رادمنشه که به خاطر مشکل پدرش و درگیری اون با پدر نامزدش، مجبور می‌شه مدتی همخونه‌ی خسرو ملک‌نیا بشه. مرد جذاب و مرموزی که مادرش به‌خاطر اتفاقات گذشته قراره دمار از روزگار غزال دربیاره و این بین خسرو خان… به این رمان امتیاز بدهید روی یک ستاره

جهت دانلود کلیک کنید
اشتراک در
اطلاع از
guest

2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
neda
neda
2 سال قبل

😁 😁

نیلو
نیلو
2 سال قبل

رمان تارخ و افرا رو مگه نمیزاری؟

دسته‌ها
2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x