رمان حورا پارت 130

5
(2)

 

 

 

 

 

 

سری به تایید تکان داد، این یعنی میگوید اما همچنان میخواهد بچه‌را بی‌اندازد!

او هم مثل من دیوانه شده بود، من از باردار نشدن و او از مدام باردار شدن…

 

با صدای زنگ موبایلم حواس هردو به میز جمع شد، به او نزدیکتر بود، خم شد و موبایل را به دستم داد:

 

_ ناشناسه!

 

به شماره خیره شدم، به ارامی لب زدم:

_ نمیشناسم…

 

تماس را وصل کرده کنار گوشم گذاشتم:

_ الو؟

 

سکوت پشت خط طولانی شد:

_ الو؟ بفرمایید!

 

کسی باز هم پاسخ نداد، کیمیا با سر اشاره کرد چیست و چه شده، اما صدای ارام نفس‌هایش را میشنیدم:

_ لطفا حرف بزنید…صدامو دارین؟

 

باز هم سکوت، احتمالا مزاحم تلفنی باشد! اخم کرده جدی گفتم:

_ اگه انقدر میترسی خودتو معرفی کنی دیگه زنگ نزن!

 

و تماس را قطع کردم:

_ چیشد؟

 

شانه بالا انداختم، موبایل را روی تخت پرت کرده به ظرف دست نخورده‌ی غذایم خیره شدم:

 

_ چمیدونم، مزاحم!

 

سری تکان داد، از جا برخاست و همراه با برداشتن سینی غذا گفت:

_ برم…با وحید قرار دارم!

 

لبخندی زدم:

_ برو…خوش بگذره!

 

چشمکی زد و همانطور که عقب عقب میرفت گفت:

_ فردا میریم مزون، یادت نره!

 

سری به تایید تکان دادم، بیرون رفت و من هم دراز کشیدم، باز هم به افکارم اجازه‌ی پیش‌روی دادم…

 

 

 

 

 

دانای کل

 

 

 

بند کیفش را چنگ زد و به ارامی روی صندلی نشست:

_ سلام…

 

در ماشین را بست، وحید با لبخند و نگاهی پر از عشق خیره‌اش شد:

_ علیک سلام خانوم…خوبی شما؟

 

با لبخندی لرزان سر تکان داد:

_ خوبم…تو خوبی؟

 

جوابی که از وحید دریافت نکرد سر بالا کشید، اخم‌های در هم وحید ترساندش، رنگ از رویش پرید و همانگونه خیره‌ی اخم‌ها و نگاه نامفهوم وحید شد:

 

_ کیمیا؟ چیزی شده؟

 

اب دهانش را قورت داد و سری به طرفین تکان داد:

_ نه…نه، چیزی نشده، چی میخواد بشه؟

 

وحید سری تکان داد و استارت زد:

 

_ خب…ماچ منو ندادی!

 

میان ترسش خنده‌ای کرد، به سمت وحید خودش را کشید تا گونه‌اش را ببوسد امل طبق معمول، وحید سر چرخانده لب‌هایش را تند بوسه زد:

 

_ کیمیا یه جوری شدی، مطمئنی خوبی؟

 

اب دهانش را قورت داد، هنوز اخم‌هایش را داشت اما انگار سعی میکرد مسالمت‌آمیز بپرسد:

 

_ خوبم…راه نمی‌افتی؟

 

وحید نگاه دیگری به او انداخت و شکاک سری تکان داد، ماشین را به حرکت دراورده گفت:

 

_ حالا کجا بریم؟

 

دست خودش نبود که سریع پاسخ داد:

_ شهربازی!

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۵۲۶ ۱۰۵۱۳۷۹۰۸

دانلود رمان زندگی سیگاری pdf از مرجان فریدی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان : «جلد اول» «جلد دوم انتقام آبی» دختری از دیار فقر و سادگی که ناخواسته چیزی رو میفهمه که اون و به مرز اسارت و اجبار ها می کشونه. دانسته های اشتباه همراز اون و وارد زندگی دود گرفته و خاکستری پسری می کنه که حتی خدا…
nody عکس های شخصیت بهار و کامران در رمان ازدواج اجباری 1626111507

رمان ازدواج اجباری 0 (0)

1 دیدگاه
  دانلود رمان ازدواج اجباری   خلاصه : بهار یه روز که از مدرسه میاد خونه متوجه ماشین ناشناسی میشه که درخونشون پارکه که مسیر زندگیش و تغییر میده… پایان خوش  
InShot ۲۰۲۳۰۶۰۷ ۱۱۰۱۰۵۸۶۴

دانلود رمان تو فقط بمان جلد دوم pdf از پریا 0 (0)

3 دیدگاه
  خلاصه رمان :   شیرین دختر سرهنگ سرلک،در ازای آزادی برادر رئیس یک باند خلافکار گروگان گرفته میشه. درست لحظه ای که باید شیرین پس داده بشه،بیگ رئیس باند اون رو پس نمیده و پیش خودش نگه می داره. چی پیش میاد اگر بیگ عاشق شیرین بشه و اون…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۷ ۱۶۲۱۴۷۷۳۵

دانلود رمان در سایه سار بید pdf از پرن توفیقی ثابت 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     ابریشم در کوچه پس کوچه های خاطراتش، هنوز رد پایی از کودکی و روزهای تلخ تنهایی اش باقی مانده است.دختری که تا امروزِ زندگی اش، تلاش کرده همواره روی پای خودش بایستد. در این راه پر فراز و نشیب، خانواده ای که به فرزندی…
IMG 20230123 123948 944

دانلود رمان ضماد 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:         نبات ملک زاده،دختر ۲۰ساله مهربونی که در روستایی قدیمی بزرگ شده و جز معدود آدم های روستاهست که برای ادامه تحصیل به شهر رفته است. خاقان ،فرزند ارشد مرحوم جهانگیر ایزدی. مردی بسیار جذاب و مغرور و تلخ! خاقان بعد از مرگ…
InShot ۲۰۲۳۰۷۰۶ ۰۰۳۶۵۱۷۴۲

دانلود رمان عشق ممنوعه pdf از زهرا قلنده 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   این رمان در مورد پسری به اسم سپهراد که بعد ۸سال به ایران برمی گرده از وقتی برگشته خاطر خواهای زیادی داشته اما به هیچ‌کدوم توجهی نمیکنه.اما یه روز تو مهمونی عروسی بی نهایت جذب خواهرش رزا میشه که…
InShot ۲۰۲۳۰۵۱۸ ۱۷۴۷۲۵۸۴۲

دانلود رمان نقطه سر خط pdf از gandom_m 0 (0)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان :       زندگیم را یک هدیه می دانم و هیچ قصدی برای تلف کردنش ندارم هیچگاه نمی دانی آنچه بعدا بر سرت خواهد آمد چیست… ولی کم کم یاد خواهی گرفت که با زندگی همانطور که پیش می آید روبرو شوی. یاد می گیری هر…
IMG 20230123 235014 207 scaled

دانلود رمان سونات مهتاب 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :         من بامداد الوندم… سی و شش ساله و استاد ادبیات دانشگاه تهران. هفت سال پیش با دختری ازدواج کردم که براش مثل پدر بودم!!!! توی مراسم ازدواجمون اتفاقی میفته که باعث میشه آیدا رو ترک کنم. همه آیدا رو ترک میکنن. ولی…
InShot ۲۰۲۳۰۶۰۵ ۲۰۲۸۳۰۶۸۶

دانلود رمان رقص روی آتش pdf از زهرا 0 (0)

7 دیدگاه
  خلاصه رمان :       عشق غریبانه ترین لغت فرهنگ نامه زندگیم بود من خود را نیز گم کرده بودم احساسات که دیگر هیچ میدانی من به تو ادم شدم به تو انسان شدم اما چه حیف… وقتی چیزی را از دست میدهی تازه ارزش واقعی ان را…
اشتراک در
اطلاع از
guest

12 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ترانه
ترانه
7 ماه قبل

چرا انقدر دیر اپرت میزاری کلا رمانت از جذابیت افتاد وتی هفته ایی یه یار یالا یه پارت دوکلمه ای میزاری

کفتر کاکل به سر های های
کفتر کاکل به سر های های
7 ماه قبل

اگه حورا نصف جذبه و ابهتی که نسبت به غریبه ها داشتو نسبت به گوه خوریای قباد و مادرشوهرش داشت الان وضعش این نبود…

به تو چه 😐
به تو چه 😐
7 ماه قبل

احتمال داره که اون پسره که مزاحم حورا بود از خانواده ی حورا باشه مثلا برادری پسر عمویی چیزی

Ana
Ana
7 ماه قبل

خب اين رمان هم رفت جز ليست رماناي سياه از محتواي چرت مسخره و حاشيه اي … اسم نويسنده رو نبايد گذاشت اصلا رو چنين افرادي … كلمه ي نويسنده حرمت داره .، كلا محور اين داستان روي كيميا ميچرخه و شهوت …. دكمه ي اين رمانو بزنين

محمد
محمد
7 ماه قبل

من که حس می کنم خانواده حوراس

♡ روا ♡
♡ روا ♡
7 ماه قبل

خاله من هفته دیگه عروسیشه حالا دو هفته پیش بهمون گفت که فهمیدیم عروسیشه حالا حورا فقط ۱۰ پارت سر وحید لباساشه

آخرین ویرایش 7 ماه قبل توسط فاطمه موحدی
♡ روا ♡
♡ روا ♡
7 ماه قبل

چصی پارت

lilo
lilo
7 ماه قبل

ار موقعی ک مدرسه ضروع شده چیزی برای گفتن ندارم😅😂

Nasrin
Nasrin
7 ماه قبل

🤮 از این رمان بی محتوا

. .........Aramesh
. .........Aramesh
7 ماه قبل

چرا من فکر میکنم اونی که به حورا زنگ زد قباد بود حس میکنم از دلتنگی حورا زنگ زده تا فقط صداشو بشنوه نمیدونم چرا با وجود کارای حیوانانه قباد همچین فکر دادم
کیمیا هم با وحید میره پارک تا بگه حاملس

ساقی
ساقی
پاسخ به  . .........Aramesh
7 ماه قبل

به نظر منم کسی که زنگ زد قباد بود شاید واسه دلتنگی شایدم میخواست حورا رو امتحان کنه
اون پسره مزاحم چی شد؟همون که تو عقد وحید و کیمیا بود یخ مدت پیله کرده بود؟

. .........Aramesh
. .........Aramesh
پاسخ به  ساقی
7 ماه قبل

من چمیدونم نویسنده قاطی کرده کلا اون پسره گم و گور شوده

دسته‌ها

12
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x