رمان حورا پارت 211

4.3
(191)

 

 

 

 

 

 

جوراب‌هایش را هم کند و با پا زدن دمپایی‌های دم در، دوباره بیرون رفت.

نگاهم به حاجیه‌خاتون برگشت، داشت گوجه فرنگی‌ها را خرد میکرد، بنظر صبحانه‌ی لذیذی بود، با تخم‌مرغ محلی و صدای خروسی که تازه داشت بلند میشد، موبایلم را که در جیب هودی گذاشته بودم بیرون اوردم.

 

ساعت پنج صبح بود!

کنار سفره نشستم:

_ خاله‌حلیمه کمک نمیخوای؟

 

سری بالا انداخت:

_ نه، یه شال سرت کن فقط، محمد حساسه!

 

پس نامش محمد بود، اخم کردم:

_ حاجیه ‌خاتون ببخشید، ولی حساسیتشون واسه خودشونه، من حساس نیستم!

 

اخمی کرد و سری به تاسف تکان داد:

_ امان از این دوره زمونه…

 

زمزمه‌اش را نادیده گرفتم و موبایلم را باز کردم، پیامک جدید داشتم، وحید گفته بود آنتن نمی‌دهد که!

حتی دیشب هم کمی طول کشید تا پیغامم برای کیمیا ارسال شود.

 

باز هم کیمیا بود، پیامش سه نصف شب آمده بود و در جوابم شب بخیری گفته بود. همین!

 

کنجکاو بودم که باخبر شوم، شانسم را امتحان کردم و اینترنت را که روشن کردم، اصلا بالا نیامد!

ناامید موبایل را کنار گذاشتم و تکه‌ای از نان داغ پیچیده در سفره‌ی پارچه‌ای را برداشتم:

_ بذار محمد هم بیاد!

 

اخم کردم:

_ خاله حامله‌ما، گیر دادی به من روز اولی؟

 

با اخم پشت چاقو را به ارامی به دستم زد:

_ خبه خبه، حامله‌ای، کوه نکندی که، ما تو طویله و مزرعه دست تنها بی کمک میزاییدیم انقدر غر نمیزدیم…

 

چشمانم از تعجب گرد شد:

 

_ خاله حلیمه! تو طویله آخه؟

 

اخرین برش گوجه را هم در بشقاب ملامینی گذاشت و وسط سفره قرار داد:

 

_ پس چی؟ فکر کردی ما مثل شماها هفت ماه اخرو مینشستیم پای خوردن خوابیدن؟ نه جانم، ما تا اون کیسه اب پاره نمیشد هم کار میکردیم…مادرم خدابیامرز سر سهیلا، مادر وحیدو میگم…

 

#پارت504

 

 

 

 

 

مکثی کرد و با چند قدم که با زانو به سمت سماور کنار اتاق برداشت ادامه داد:

 

_ داشت نون میپخته، کیسه آبش پاره میشه، وسط زمستون همه جا سرد، همون بغل تنور فقط گرم بوده، هیچکسم نبود کمکش کنه…جیغ و هوار راه انداخت تا من خودمو برسونم نوزاد تو بغلش بود و داشت زار میزد…اونموقع ده سالم بود من، چیزی سرم نمیشد که…

 

_ حاجیه‌خاتون این داستانای تخیلیو از کجا میاری؟

 

صدای مردانه‌اش باعث شد به سمت در بچرخم، داشت با حوله ساعد‌های سفت و مردانه‌اش را خشک میکرد، نگاهش همچنان به من نمیخورد:

 

_ خیال و تخیل رو شما جوونا میکنید، بیا بشین دارم حرف مادرمو میزنم، صبحونه‌تو بخور!

 

لبخند کمرنگی به لب نشاند و به سمت سجاده‌ای که روی پشتی سنتی بود رفت:

_ نمازمو بخونم چشم میام…

 

سجاده را پهن کرد، پشت به من ایستاد و ناخواسته‌ خیره‌ی شانه‌های پهنش شدم:

_ نونتو بخور دختر، بچه گشنه‌ موند!

 

لبخند کمرنگی زدم و مشغول خوردن شدم، تازه فهمیدم چقدر گشنه‌ام!

با ولع بیشتری لقمه گرفتم، تا وقتی که روبه‌رویم جا گرفت، نامش محمد بود.

 

_ حاجیه خاتون معرفی نمیکنی؟

 

خاتون که داشت تخم‌مرغ‌هایش را نمک میزد گفت:

_ قبول باشه مادر، حورا…فامیل خواهرزاده‌م وحیده، اومده اینجا تا بچه‌ش دنیا بیاد حال و هواش عوض شه!

 

ابروهایش بالا پرید، لحظه‌ای چشمانش به چشمانم خورد و دوباره نگاه گرفت:

_ پس باردارین، تبریک میگم…قدمش مبارک باشه…همسرتون کجا هستن؟

 

حاجیه‌خاتون خواست چیزی بگوید که سریع گفتم:

_ نخواست بیاد، یعنی…اختلاف داریم، شاید جدا شیم!

 

آن «شاید» گفتن دست خودم نبود!

ولی ان روز که اینگونه گذشت، فهمیدم نگاه تلخ محمد از اعتقاداتش سرچشمه میگرفت، مرد بدی نبود، اما زیادی متعصب بود!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 191

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
با مرد مغرور

رمان ازدواج با مرد مغرور 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان ازدواج با مرد مغرور خلاصه: دختر قصه ی ما که از کودکی والدینش را از دست داده به الجبار با مردی مغرور، ترشو و بد اخلاق در سن کم ازدواج می کند و مجبور به تحمل سختی های زیاد می شود.
رمان افگار

دانلود رمان افگار جلد یک به صورت pdf کامل از ف -میری 4.2 (5)

2 دیدگاه
  خلاصه: عاشق بودند؛ هردویشان….! جانایی که آبان را همچون بت می٬پرستید و آبانی که جانا …حکم جانش را داشت… عشقی نفرین شده که در شب عروسی شان جانا را روانه زندان و آبان را روانه بیمارستان کرد… افگار داستان دختری زخم خورده که تازه از زندان آزاد شده به…
IMG 20230128 233728 3512

دانلود رمان سمفونی مردگان 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :           سمفونی مردگان عنوان رمانی است از عباس معروفی.هفته نامه دی ولت سوئیس نوشت: «قبل از هر چیز باید گفت که سمفونی مردگان یک شاهکار است»به نوشته برخی منتقدان این اثر شباهت‌هایی با اثر ویلیام فاکنر یعنی خشم و هیاهو دارد.همچنین میلاد…
wp3551985

دانلود رمان او دوستم نداشت pdf از پری 63 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   زندگی ده ساله ی صنم دچار روزمرگی و تکرار شده. کاهش اعتماد به نفس ، شک و تردید و بیماری این زندگی را به مرز باریکی بین شک و یقین می رساند. صنم برای رسیدن به ارزشهای ذاتی خود، راه سخت و پرتشنجی در پیش…
IMG ۲۰۲۱۱۰۰۶ ۱۷۰۶۰۹

دانلود رمان شهر بی شهرزاد 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:         یه دختر هفده‌ساله‌ بودم که یتیم شدم، به مردی پناه آوردم که پدرم همیشه از مردونگیش حرف میزد. عاشقش‌شدم ، اما اون فکر کرد بهش خیانت کردم و رفتارهاش کلا تغییر کرد و شروع به آزار دادنم کرد حالا من باردار بودم…
IMG 20230129 004339 7932

دانلود رمان نت های هوس از مسیحه زادخو 4 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   ارکین ( آزاد) یه پدیده ناشناخته است که صدای معرکه و مخملی داره. ویه گیتاریست ماهر، که میتونه دل هر شنونده ای و ببره.! روزی به همراه دوستش ایرج به مهمونی تولدی دعوت میشه. که میزبانش دو دختر پولدار و مغرور هستن.‌! ارکین در…
InShot ۲۰۲۳۰۵۱۵ ۱۷۲۷۴۱۹۲۵

دانلود رمان شاه صنم pdf از شیرین نور نژاد 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       شاه صنم دختری کنجکاو که به خاطر گذشته ی پردردسرش نسبت به مردها بی اهمیته تااینکه پسر مغرور دانشگاه جذبش میشه،شاه صنم تو دردسر بدی میوفته وکسی که کمکش میکنه،مردشروریه که ازش کینه داره ومنتظرلحظه ای برای تلافیه…
images

رمان عاشقم باش 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان عاشقم باش خلاصه: داستان دختری به نام شقایق که پس از جدایی خواهرش با همسر سابق او احسان ازدواج می کند.برخلاف عشق فراوان شقایق نسبت به احسان .احسان هیچ علاقه ای به او ندارد کم کم طی اتفاقاتی احسان به شقایق علاقمند می شود و زندگی خوشی…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۰ ۱۵۲۸۲۵۳۰۴

دانلود رمان عاشک از الهام فتحی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     عاشک…. تقابل دو دین، دو فرهنگ، دو کشور، دو عرف، دو تفاوت، دو شخصیت و دو تا از خیلی چیزها که قراره منجر به ……..   عاشک، فارسی شده ی کلمه ی ترکی استانبولی aşk و به معنای عشق هست…در واقع می تونیم اسم…

[vc_wp_recentcomments number=”5″]

اشتراک در
اطلاع از
guest

7 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Armita
Armita
1 ماه قبل

شاید بیشتر از ده هزار بار اینو نوشتم و گفتم ولی چه فایده داره هرچی بگیم مگه نویسنده داستان رو بهتر می‌کنه؟
من قبلاً از حورا خوشم میومد و دلم به حالش می‌سوخت اما هر روز داره تنفرم نسبت بهش بیشتر میشه.
خیانت اصلا جای بخشش نداره درسته؟
من چون خودم خیانت دیدم میگم اینو.پس الان قباد رو درک میکنم که نخواد باور کنه لاله ازش حامله نیست و داره بهش خیانت می‌کنه.
چون وقتی باورش کنه وقتی بفهمه می‌شکنه بدم می‌شکنه.
یعنی واقعا خیانت بلایی به سر آدم میاره که حتی کمر کوه هم می‌شکنه کوهی که به استوار بودنش هیچ شکی نیست حتی اونم کمرش می‌شکنه.
خیانت آدمای قوی رو هم نابود می‌کنه چه برسه به قبادی که اقیم هم هست:)
و اینکه کاملا درسته تو وقتی تو خونه ای زندگی می‌کنی که عقایدشون این شکلیه حق نداری که بی احترامی کنی یا بیا بیرون یا اصلا حرفی نزن و رعایت کن

آخرین ویرایش 1 ماه قبل توسط Setayesh Mohammadyari
حنا
حنا
1 ماه قبل

هر چقدر اعتقاد نداشته باشی مهمون ناخونده ی اون خونه ای و باید رسم و رسوماتش و رعایت کنی
بعدشم زن مومنننن تو بچه ی شوهرت تو شکمته بعد ناخواسته خیره ی شانه های مردانه اش میشی؟
واقعا دوست دارم بدونم نویسنده این رمان یه بچه ۱۳،۱۵سالس یا نه یه بزرگ احمق و توهمی

حنا
حنا
پاسخ به  حنا
1 ماه قبل

وقتی رسم یه خونه ای با عقاید و افکار تو درست در نمیاد نباید پات و اونجا بزاری که نه بی احترامی به خودت بشه نه به میزبان
و اینکه ما آدما علامه دهر نیستیم که هرچی که فکر می‌کنیم درسته واقعا درست باشه ممکنه ما در اشتباه تمام به سر ببریم و با اون کارمون گناه کنیم؛(کلی گفتم

♡ روا ♡
♡ روا ♡
1 ماه قبل

اصلا به توچه مرد بدی بود یا نه تو بشین بچه اتو به دنیا بیار نویسنده یکم منطقی بنویس لطفا الان انتظار نباید داشته باشم که این آقا محمد شما نرسیده عاشقش میشه پس لطفا نرین تو رمان طرف حامله است با خودش میگه مرد تعصبی بود خب اصلا به تو چه

me/
me/
پاسخ به  ♡ روا ♡
1 ماه قبل

درباره کسی کنجکاوی کردن و در بارش نظر دادن تو پس زمینه ذهن، کار همه مون هست ربطی به عشق و عاشقی نداره شاید خودت با دیدن هر مردی دلت میارزه اینطوری فک میکنی ادامه داستان میتونه هر جوری باشه ولی این جور جزیی نوشتن بخشی از تصویر سازی هست که بتونی اون فرد جدید رو بهتر تصور کنی

♡ روا ♡
♡ روا ♡
پاسخ به  me/
1 ماه قبل

من مشکلم با نویسنده است که توهمی میزنه
من روز به روز حس تنفر نسبت به حورا پیدا میکنم تو اومدی بچه اتو به دنیا بیاری چیکار یه مرد دیگه داری آخه من میدونم تو مغز خراب نویسنده چی میگذره قراره عاشق هم شند

me/
me/
پاسخ به  ♡ روا ♡
1 ماه قبل

احیانا نویسنده ای ؟
به جای اینکه اینطوری فک کنی سعی کن هر چی نوشته رو قبول کنی بقیش میشه اصطکاک

[vc_wp_categories]

7
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x