رمان حورا پارت 77

5
(2)

 

 

 

 

کار که تمام شد، کیمیا هم برای اینکه نکاهی دیگر به سر و رویش بکند به اتاقش برگشت، البته که حدس من چیز دیگری بود، مثلا میخواست با وحید شاید چند پیامکی رد و بدل کنند!

 

نگاهی به خود در اینه انداختم، لب‌هایم بخاطر ان برق لب درشت‌تر و تو چشم‌تر شده و اندامم بخاطر ان نیم تن مجلسی آستین بلند و دامن پلیسه‌ای که تا لبه‌ی نیم تن را میپوشاند بیشتر خودنمایی میکرد.

 

آهی کشیدم و به خودم لعنتی فرستادم، اگر ان حماقت را نمیکردم الان در چه وضعی بودیم؟ قباد می‌امد، از پشت در اغوشم میگرفت، میبوسید و شیطنت میکرد.

 

شاید شب هم بعد از میهمانی، بوسه‌ها و نجواهایش را نصیبم میکرد و تک تک همین لباس‌ها را از تنم میکند تا شبی زیبا را داشته باشیم…

 

و بعد از ان هم، دعا و التماس برای بچه‌دار شدن، دعوا سر ازمایش دادن قباد، حرف‌های رکیک مادرش و بدتر، وجود لاله‌ای که سعی دارد بیشتر از دیروز خودش را به قباد نزدیک کند!

 

و من هم بیشتر خون دل میخوردم، بیشتر گریه میکردم، بیشتر دعوا میکردم تا که بدتر از چشم قباد بیفتم! شاید بد هم نشد، نه؟ حداقل حالا جز غصه‌های یواشکی چیزی نیست که عذابم دهد.

 

مثلا دیگر لاله‌ای نیست که در تخت خواب من، برای همسرم که صرفا پسرخاله‌اش است، عشوه بیاید. و قبادی که از روی سادگی و حماقت بگوید که کاری نکرده و دخترخاله‌اش است…

 

حتی دیگر از ان روز، چیز زیادی برای بچه‌دار نشدنم نشنیدم، شاید هم به نفعم بوده، نه؟ حالا که نازا هستم و لاله باردار است، دست از سر من برداشته‌اند…

 

هرچند این فقط اولش است، قطعا منتظر روزی که دادخواست طلاق قباد را ببینم هستم، چرا که با دنیا امدن فرزندش، لاله متوقع‌تر خواهد شد، و بیشتر من را دور میکند!

 

 

 

 

 

سر تکان دادم تا این افکار ازار دهنده را بیرون کنم، بس بود هرچقدر اذیت شدن، امشب نباید ناراحت باشم، نباید غصه بخورم، چرا که خاستگاری کیمیاست، و او درحال حاضر تنها کسیست که در این خانه من را پذیرفته!

 

لبخندی زدم که صورتم را شادتر نشان دهد، شالم را مرتب کرده از اتاق خارج شدم، در راهرو کسی نبود، از پله‌ها پایین رفتم و صدای حرف زدن مادر جان را شنیدم:

 

_ ماشاالله هزار ماشاالله، پسرم که داره روی خوشبختیو میبینه، خدارو هزار مرتبه شکر، دخترمم داره سر و سامون میگیره…

 

با ذوق حرف میزد، نمیدانم با چه کسی، اما از سکوتی که برقرار بود حدس زدم که تلفنی باشد:

 

_ حالا این پسره، رفیقتو میگم، وحید بود دیگه؟ خونواده‌ش چطورن؟

 

با مخاطب قرار دادن کسی، فهمیدم منظورش قباد است اما…داشت با قباد حرف میزد، پس در خانه بود!

 

_ پسر خوبیه مامان، اما نمیدونم چرا یهویی اومد گفت، یعنی گفتش که خیلی وقته کیمیا چشمشو گرفته، ظاهرا منتظر بوده سن کیمیا به سن مناسب ازدواج برسه بعد خاستگاریش کنه…اونطور که حرف زد هم، انگار با کیمیا حرف زده خودش که کیمیا هم گفته برو با داداشم حرف بزن!

 

لبخندی کنج لبم نشست، از اینکه وحید اینگونه هوای کیمیا را داشت خوشم امد! پله‌های باقی مانده را پایین رفتم که با صدای کفش‌هایم به سمتم برگشتند.

 

مادرجان پشت چشمی نازک کرد و رو گرفت، قباد هم فقط نگاهم کرد. لبخندم را حفظ کرده سلامی زیرلب دادم، که در جواب…علیک سلامی از مادرش، و تکان دادن سری از خودش شد جوابم!

 

 

 

 

 

جلو رفته روی یکی از مبل‌ها جای گرفتم، سکوت برقرار شده بود که قباد خشک پرسید:

 

_ کیمیا حاضر شده؟

 

حرفی نزدم و هردو منتظر جواب از مادرش بودیم که قباد اینبار بلندتر گفت:

 

_ حورا، کیمیا حاضره؟

 

به سمتش برگشتم، با من بود؟ بی اراده ذوقی زیر دلم پیچید، اما خود را کنترل کرده لبخندی زدم:

 

_ فکر کردم با مادرجونی، اره گمونم حاضره اما استرس داشت…حق داره منم روزی که قرار بود با خونواده‌ت اشنا شم همینقدر استرس داشتم!

 

مادرجان درحالی که دست به زانو میگرفت تا برخیزد ایشی کشیده گفت:

 

_ ایششش، کاش هیچوقت اشنا نمیشدی…

 

لبخند از لبم پر کشید، سر به زیر انداختم تا بغض و چشمان نمناکم دیده نشود، قباد هم چیزی نگفت و مادرش به اشپزخانه رفت.

 

_ کیمیا اون روز گفت وقتی به ما نیاز داشته و بهش توجه نکردیم، تو کنارش بودی…

 

صدایش که با سردی و خشکی خاصی همراه بود را شنیدم، دروغ چرا، ترسیدم، ترسیدم که بو برده باشد:

 

_ اهوم…چطور مگه؟

 

_ چرا خواهرم باید به تویی که باهاشون خوب نبودی بها بده؟ چیکار کردی؟ خودت مشکل ساختی براش و ادای فداکارا رو دراوردی؟

 

متعجب به سمتش برگشتم، قصدش از این حرف‌ها چه بود؟ میخواست من را مقصر کند، که بگوید آدم بده‌ی این زندگی منم، نه کسی دیگر؟

 

بغض گلویم سعی داشت به چشمانم راه پیدا کند. دیدم داشت تار میشد و نگاه او منتظر برای جواب به چشمانم خیره بود. لب‌هایم را با زبان خیس کردم، اب دهانم را قورت داده تا شاید بغض را عقب برانم.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 3.7 (3)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…
رمان آخرین بت

دانلود رمان آخرین بت به صورت pdf کامل از فاطمه زایری 5 (3)

2 دیدگاه
  خلاصه: رمان آخرین بت : قصه از عمارت مرگ شروع می‌شود؛ از خانه‌ای مرموز در نقطه‌ای نامعلوم از تهران بزرگ! حنا خورشیدی برای کشف راز یک شب سردِ برفی و پیدا کردن محموله‌های گمشده‌ی دلار و رفتن‌ به دل اُقیانوس، با پلیس همکاری می‌کند تا لاشه‌ی رویاهای مدفون در…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
27 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
باب اسفنجی
باب اسفنجی
7 ماه قبل

شرط میبندم پارت بعدی هم بغض راه گلوشو بسته لال مونی میگیره یا وحید اینا میرسن هیچی نمیگه
اصن حورا حرف بزنه عجیبه😑

Ana
Ana
7 ماه قبل

بنظرم داستان میتونه اینطور باشه که در نهایت حورا کم میاره در خواست طلاق میده و مهریه شو میخواد ک قباد نمیده و میگه بخاطر بچه دار نشدنش نمیده و حق طبیعی خودش میدونه طلاق رو، دادگاه سند حرف میخواد از قباد آزمایش میدن و قباد متوجه میشه و بعله خودش بچه دار نمیشه و اینجاست که بچه لاله لو میره ک از قباد نیست و لبخند و دل خنک شدن حورا همانا ازدواج با یه فرد لایق هم همانا و خوشبختیش تا ابد و زجر کشیدن قباد از دیدن خوشبختی حورا و بچه تو بغلش همانا ….همه ب کنار مادر قباد فقط ک احتمالا بمیره از این حجم شوک …آخیش جیگرم حال اومد از این داستان روایتی خودم

صدیقه
صدیقه
7 ماه قبل

حالم از قباد به هم میخوره مرتیکه دوزاری برو گمشو خاک تو سرت حورا بری همون پرورشگاه دوباره زندگی کنی بهتر تا اینجا

آخرین ویرایش 7 ماه قبل توسط صدیقه پورمحمد
کانی
کانی
7 ماه قبل

قباد واقعا برات متاسفم یه درصد هم شعور نداری هیز کثافت

فاطمه
فاطمه
7 ماه قبل

واقعا متاسفم

Fateme
Fateme
7 ماه قبل

اوکی ولی ما میخوایم سر مادر قباد و بکنیم این چجور بهش میگه مادر جان؟
چطور با یه حرف سری چشماش نمناک میشه و بغض میکنه؟
آدم انقدر ضعیف؟عنشو در اورده دیگ این ضعیفی نیست یچی بدتر از ضعیفی مسخره تا یچی میشه گریه میکنه
چسخل

. .........Aramesh
. .........Aramesh
7 ماه قبل

تنها رمانی که دختر توش زلیل و بد بخت نیست زر های وحشی (رز) هست البته تا الانش دیگه نمیدونم بعدش اونم مثل همه دخترا توی رمان باشه

باب اسفنجی
باب اسفنجی
پاسخ به  . .........Aramesh
7 ماه قبل

آتش شیطان، قایم موشک، بوسه بر گیسوی یار

رز مشکی
رز مشکی
پاسخ به  باب اسفنجی
7 ماه قبل

وای بوسه بر گیسوی یار واقعا دختره باحال بود
من بودم ۱۰۰ بار جا میزدم واسم عجیبه چطور کرم درون حوری انقدر فعال بود؟😂

Bahareh
Bahareh
پاسخ به  . .........Aramesh
7 ماه قبل

و بهترینش الفبای سکوت و رمان گرگها و در پناه آهیر وبازم هستن . الانه که همه‌ی رمانها شده اینطوری‌. فکر کنم نویسنده هاشون زن ستیزن.

باب اسفنجی
باب اسفنجی
پاسخ به  Bahareh
7 ماه قبل

آره همه رمانا همین شده یا پسره به دختره تجاوز میکنه یا دختره تن فروشی کرده و با هم آشنا شدن و تو همه رمانا هم دختره بدبخت و بیچاره فلک زده هست
قبلنا رمانا خیلی بهتر بودن

رویا
رویا
7 ماه قبل

نویسنده جان ، لطفا بیشتر پارت بده ، سه روز یک بار پارت میدی عزیزم ، اون هم قطره چکونی ، تو که ما رو کشتی ، حالا باید سه روز اشک توی چشمای حورا حلقه بزنه تا بعد سه روز ببینیم با صدای آروم و به بغض نشسته چی میگه ….

بانو
بانو
7 ماه قبل

نویسنده جان عزیزم یه نگا به نظرات بنداز خواهش میکنم یه کم پارت های طولانی بزار😭🙏

رز مشکی
رز مشکی
7 ماه قبل

دوستان میشه بپرسم چرا باور ندارین ادمای مثل حورا وجود دارن؟؟؟
من دور و اطراف خودم کلی دیدم از این جور ادما که اتفاقن خیلی مزخرفه که طرفو ک*صخل بدونیم چون اون از قلب مهربونش و روح پاکشه که این مدلی فکر میکنه
دلیل نداره چون اطراف حورا همه گرگ و وحشین و حورا انقدر مهربونی به خرج میده بیاین حورا رو سرزنش کنین
اونی که بی لیاقتی و خوی حیوونیشو بارها ثابت کرده لاله و خاله و مادر قبادن

Atosa
Atosa
7 ماه قبل

میدونید هدف قباد چیه ؟ این که ثابت کنه لاشیه 🤌🏿🌚

مریم
مریم
7 ماه قبل

مثل حورا وجود ندارد از تخیلات بیا بیرون نویسنده ،با جامعه باش گل فروش کنار خیابان هم اینقدر ضعیف نیست حالم بهم خورد

Analyze
Analyze
پاسخ به  مریم
7 ماه قبل

واقعیه مربوط به ۱۲ ۱۳ سال پیشه انگاری

،،،
،،،
پاسخ به  Analyze
7 ماه قبل

واقعااین توواقعیتت این اتفاقاافتاده؟؟؟

به تو چه😐
به تو چه😐
7 ماه قبل

بعد این همه از قباد دفاع میکنن میگن عاشق حوراست و ادا در میاره این کجاش ادایه
اگه عاشق حورا بود اینطوری دلش نمیشکوند
حورا باید گند کیمیا رو رو میکرد تا حالشون جا بیاد مردیکه نکبت الهی از مردونگی بیفته 🥺💔💔💔

حورایییییییی بخت برگشته ذلیل مرده 🥺💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔

mobina.a
mobina.a
7 ماه قبل

الان یک ماهه که قرار وحید بیاد خواستگاری ولی هنوز نرسیده 🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️

. .........Aramesh
. .........Aramesh
7 ماه قبل

تف بهت قباده بی ناموس حورا با اونا بد بود یا کیمیا و مادر بی همه چیزت
اینو از جواب لطفی ک حورا ب کیمیا کرد داره میگه نکنه همش زیر سر توه تف بهت اشغال

yegan
yegan
7 ماه قبل

وااایییی چقد زیاااد بودد چقد مفید و پرمحتوا بوددد 🙂 😐 😐 😂
فقط این قباد عوضی منظورش چیه ک مشکل ساختی براش چه مشکلی ساخته؟؟ هر روز ک میگذره بیشتر حالم از این لاشی هوسباز بهم میخورهه!!

آخرین ویرایش 7 ماه قبل توسط yegan
باب اسفنجی
باب اسفنجی
پاسخ به  yegan
7 ماه قبل

آره خب مقصر جنده بازیای کیمیا و حامله شدنش حوراست دیگع

عسل
عسل
7 ماه قبل

اه
چقد زیاددد

سوال دارم؟

واقعا چرا حورا رو انقد ضعیف نشون میدی؟

ی تفنگ مخصوص تو خریدم عزیزمممم

بی نام
بی نام
7 ماه قبل

مزخرف من دیگه نمیخونم. هر دفعه دو خط وفقط وفقط پیش نرفتن رمان. والکی وااکی والگی

تارا
تارا
7 ماه قبل

خیلی کم پارت میدی بابا این چه وضعه

به تو چه😐
به تو چه😐
پاسخ به  تارا
7 ماه قبل

حالا این خوبه رمان فيودال رو که فقط جمعه میذاره که اندازه یک پارت حوراست

دسته‌ها

27
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x