رمان حورا پارت 92

5
(2)

 

 

 

 

نیم نگاهی به سمت ان‌ها انداختم، قباد نیم خیز شده و هر سه متعجب نگاهم میکردند. رو گرفتم و بی توجه به پرسش‌هایی که نصیب کیمیا شد، پله‌ها را بالا رفتم.

 

احمق‌تر از من هست؟ احمق‌تر از دل بی صاحابم؟ اینکه حتی با وجود بی محلی‌هایش دلم میخواست برای یک تبریک گفتن هم بهانه جور کنم تا در اغوشش بروم…

 

دستی زیر چشمم کشیدم و روی تخت نشستم، زیر دلم دردش شدید تر شده بود. این روزها را به زور تحمل میکردم تا شاید درست شود، اما انگار نمیشد…

 

با آهی که از گلویم بیرون امد دراز کشیدم. پاهایم را داخل شکمم جمع کردم تا درد کمتری حس کنم. باید حتما نوبت دکتر میگرفتم، اینگونه که دیده می‌شود مشکلی دارم…

 

فقط کاش چیز سختی نباشد، نه دردسرش را میخواهم، نه اینکه زمین‌گیر شوم و نتوانم به کارهایی که برایشان خواب دیده‌ام برسم…

با تماس با دکتر زنان همیشگی‌ام، یک نوبت برای پس فردا میگیرم، تحمل میکنم دیگر، نه؟

 

برای شام پایین رفتم، برای جشن برنامه میچیدن، قباد هم با خوشحالی همراهی میکرد، زیادی ذوق امدن پسرش را داشت!

سعی کردم با لبخند همراهی کنم و تقریبا موفق هم شدم…

 

اما اواسط شام خوردن بودیم که دلدردم شدت گرفت، بیشتر از تمام این روزها که تحمل کرده بودم!

طوری که ناله‌ام برخاست و نگاه همه‌یشان به سمتم کشیده شد.

 

لقمه‌ای که در دهان داشتم را زورکی پایین فرستادم، سعی کردم از جا برخیزم اما درد وحشیانه‌تر به دلم کوبید و دیگر به جای ناله، تقریبا جیغ کشیدم.

 

همه هول شده بودند و کیمیا وحشت زده مدام کمرن را ماساژ میداد و رو به بقیه میگفت:

_ چند روزه میگفت درد داره، نمیدونم چشه…داداش یه کاری کن، باید ببریمش بیمارستان…

 

انقدر درد شدید بود که حتی به زمزمه‌های لاله در باره‌ی این که روز خوبشان را خراب میکنم و همه‌اش فیلم است، توجهی نکنم!

با اینحال دیگر اشکم درامده بود و قباد هم گویا تحملش را نداشت، که در حرکتی دست زیر تنم انداخته در آغوشم کشید.

 

 

 

 

 

دیگر از درد داشتم بی حال میشدم، انقدر ضعف داشتم که بدانم اگر بیهوش نشوم زیادی هنر کرده‌ام!

اما همینکه از پله‌ها سعی کرد بالا برود، دیگر چشمانم طاقت باز ماندن نداشت و روی هم افتاد.

 

راوی

 

وحشت زده به کمک کیمیا لباس به تنش کرد و با انداختن شالی، ازادانه روی موهایش، دوباره دست زیر تنش انداخت و از پله‌ها پایین رفت. قلبش در دهانش میکوبید و نمیدانست چه اتفاقی درحال رخداد است.

 

کیمیا گریان و هراسان، مانتویی تن زد و به دنبالش راه افتاد، لاله که با وجود شکم صافش دست روی ان گذاشته بود و ادا می‌امد، جلوی راهش ایستاد و گفت:

_ این چش شد یهو؟ همیشه ضد حال بود…الان باید فیلم میومد اخه؟

 

کیمیا با خشم کنارش زده به سمت در دوید و در همان حال غرید:

_ اونقدری مثل تو سبک و کثیف نیست که برای کنار داداشم بودن نقشه بکشه، اونم درحالی که بیشتر از قبل ازش دوری میکنه!

 

منتظر پاسخ لاله نماند و سریع بیرون زد، قباد که او را در ماشین نشاند، سریع کنار حورا نشست و سرش را روی پایش قرار داد، قباد هم ترسیده پشت فرمان نشست و به راه افتاد:

_ چش شد یهو کیمیا؟ میدونی تو؟

 

کیمیا که ترسیده صورت رنگ پریده حورا را با دستان لرزانش نوازش میکرد، با بغض گلویش پاسخ داد:

_ نه، نمیدونم…یعنی، از زمان نامزدی من و وحید حالش همینه، هی میگفت دلم درد میکنه، گاهی میگفت…

 

خجالت کشید از سیکل ماهانه‌اش حرف بزند، اما قباد عصبی مشتی روی فرمان کوبید و بیشتر پا روی گاز فشرد:

_ میگفت چی؟ کیمیا، گاهی میگفت چی؟

 

دستی زیر چشمانش کشید:

_ میگفت عادت‌هاش بهم ریخته، بخاطر استرس و نگرانیه…بخاطر غصه…اینا همش تقصیر توعه داداش…همش بخاطر تو و اون لاله‌س…

 

بغضش ترکید و اشک از چشمانش سرازیر شد، قباد خشمگین از آینه نگاهی به او انداخت:

_ خفه شو ببینم…چه استرس و غمی؟ چه نگرانی‌ای؟ مگه همه‌ی اینارو خودش نمیخواست؟ هااان؟ مگه خودش نرفت خواستگاری؟ به اینجاش فکر نکرده بود؟

 

 

 

 

 

کیمیا که هق هقش از فریاد برادرش بیشتر شده بود، مشتی به پشت صندلی‌اش کوبید:

_ همش بخاطر مامان بود…همش بخاطر خاله بود، با اون حرفا و نقشه‌هاشون کاری کردن حورا کم بیاره…چرا دستشو نگرفتی ببری یه جای دور، هان؟ چرا جای اینکه مواظب زنت باشی، عین بچه لج کردیـ…

 

_ خفه شو کیمیا!

 

کیمیا از فریاد بلند برادرش شانه‌هایش بالا پریده حرف در دهانش خفه شد. حورا تکانی خورد و ناله‌ای کرد، که حتی قباد هم از نگرانی لحظه‌ای سر چرخاند و خیره‌اش شد.

_ چیشد؟ بهوش اومد؟

 

تند تند سرش را تکان داد:

_ نه…نه، درد داره ناله میکنه…تندتر برو داداش…

 

قباد نفس تندی کشید و با لایی کشیدن‌هایش میان ماشین‌های دیگر، خود را به بیمارستان رساند، به محض پیاده شدن، به کیمیا مهلت نداد و حورا را دوباره روی دستانش بلند کرد.

 

خیره‌ی چهره‌ی زنی که عاشقانه میپرستیدش فریاد زد و از پرستار‌ها کمک خواست.

برانکارد و چند پرستاری که به سمتش دویدند، باعث شد سریع او را روی تخت بخواباند. سینه‌اش از نفس‌های تندش بالا پایین میشد.

 

به دنبال پرستار حرکت کرد، که یکی از پسرهای جوان و پرستار دست روی سینه‌اش گذاشت:

_ اقای محترم، لطفا منتظر بمونید و برید فرم پذیرش رو پر کنید…

 

خشمگین دست پسر را کنار زد و غرید:

_ زنم حالش خوب نیست برم چیکار کنم؟ مگه مغزم کار میکنه الااان؟

 

پرستار سعی کرد ارامشش را حفظ کند:

_ اقای محترم اروم باشید، پر کردن اون فرم زودتر به حال همسرتون کمک میکنه…باید دکتر بیاد و معاینه بشن!

 

کلافه و ناچار به سمت پذیرش رفت، اما قبلش به کیمیا سپرد منتظر جلوی همان اتاقی که حورا را برده بودند بماند، تا مبادا چیزی لازم باشد!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 1 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (2)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (10)

2 دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

26 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
یلدا
یلدا
8 ماه قبل

😂😂😂😂😂😂😂😂😂

یلدا
یلدا
8 ماه قبل

خوب دوستان!
حورا رحمش رو ازدست میده
لاله سر زا میمیره وبچشو حورا بزرگ میکنه

.......
.......
8 ماه قبل

جالبه دلارای اومد … سهم من از تو تموم شد … پارت جدید نیومد🤌🗿

زهرا
زهرا
8 ماه قبل

چقدر نامنظم پارت میزاره
اه

رمان خون
رمان خون
8 ماه قبل

سلام نویسنده عزیز رمان خیلی قشنگیه فقط کاش یکم بیشتر پارت بزارید و یکم هم پارت ها طولانی تر باشه
منتظر رمان موندن خوده عذابه😅

به تو چه😐
به تو چه😐
پاسخ به  رمان خون
8 ماه قبل

والا نویسنده پارت زیاد میده ادمین کم میده 😐😐🤣🤣🤣

کاکتوس
کاکتوس
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
8 ماه قبل

خب اگه vipداره میشه بگید کجا میشه پیدا کرد لطفا

به تو چه😐
به تو چه😐
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
8 ماه قبل

چشم دیگه چیزی نمیگم 🤣🤣🤣

Ela
Ela
8 ماه قبل

کی این کار رو میکرد؟!! :///دارو میریخت؟؟

fatemenura
fatemenura
پاسخ به  Ela
8 ماه قبل

گفت شاید

الہہ افشاری
الہہ افشاری
8 ماه قبل

مگه قرص های ضد بارداری می‌ریخت توی غذاش

بی تام
بی تام
8 ماه قبل

مگه مادر قباد قرص میریخت تو غذاااا

black girl
black girl
8 ماه قبل

آره عاشقانه می پرستیدش:/
خوشحالم که ب لطف این رمان و قباد پدرسگ معنی پرستیدنم فهمیدم
قبادم اصلا نیست که روان حورا و آسفالت می‌کنه آشغال لاشی قلبتو..اییدم😐

Tamana
Tamana
8 ماه قبل

رفتار و حرفهای قباد با هم تناقض داره…..

.......
.......
8 ماه قبل

جان جدت یه پارت دیگه بدهههه دارم سکته مغزی و قلبی رو باهم میزنما😢

شیما
شیما
8 ماه قبل

بازم تو خماری موندیم

به تو چه😐
به تو چه😐
8 ماه قبل

مگه حنا دختری در مزرعه نبود🤣🤣🤣

از زبون قباد نیست که راویه هی:(

خواننده
خواننده
8 ماه قبل

فاطمه ارواح هرکی دوست داری یه پارت دیگه

ساناز
ساناز
8 ماه قبل

خوبه ، قصه داره وارد فاز جدیدی میشه که از اون روال تکراری خارج شه . فقط لطفا بین پارتها زیاد فاصله نندازین که دنبال کردنش جذابیت داشته باشه

Viana
Viana
8 ماه قبل

خیلی ممنونم از رمان خوبت 🤍

Ayda
Ayda
8 ماه قبل

عالی ♡
فقط عزیزم کی دیگه پارت میزاری؟؟

به تو چه😐
به تو چه😐
8 ماه قبل

فاطمههههه یک پارت دیگه بده لطفاااااا🥺❤️❤️❤️❤️
جای حساسش بود فقط یک پارت دیگههههه🥺🥺🥺❤️❤️❤️❤️❤️❤️

دختری تنها
دختری تنها
8 ماه قبل

بی صبرانه منتظر پارت بعدیم
ولی فک کنم حورا سرطان رحم داشته باشه چون اینا همش علائم این بیماریه

...
...
پاسخ به  دختری تنها
8 ماه قبل

همینو کم داره بدبخت بیچاره
چی میگه پس قباد خیره چهره زنی شد که عاشقانه میپرستیدش

fatemenura
fatemenura
پاسخ به  ...
8 ماه قبل

شایدم این اون فیلمه بود تو اینستا پخش شده
مرده بخاطر دل درد خانومش رو برد بیمارستان بعد بهش گفتن خانمت داره زایمان می‌کنه

دسته‌ها

26
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x