رمان حورا پارت 96

3.8
(4)

 

 

 

اخم کرده دوباره دستش را سمتم گرفت:

_ بخور دیوونه سه ساعت دیگه عمل داری نمیتونی چیزی بخوریا!

 

کلافه گفتم:

_ کیمیا مثانه‌م پر شه اصلا نمیتونم برم توالت، ولم کن!

 

کلافه ظرف سیب را کنار گذاشت، دستم را گرفت:

_ خوبی؟

 

سر به طرفین تکان دادم:

_ نه، یه جوریم…کیمیا قباد پول بیمارستانو داد؟

 

با چشمان گشاد شده طوری نگاهم کرد که خجالت کشیدم، مشتی ارام به بازویم کوبید:

_ دختر تو چه زود چش سفید شدی، هنوز زن داداشمیا، معلومه که خودش میده…

 

پشت چشم نازک کرد:

_ چه زودم خودشو جدا کرده!

 

به ارامی خندیدم، لحنش بانمک بود:

_ نخندااا، یعنی چی اخه این حرفت؟ پس کی بده؟ گندیه که خودش زده، باید جمعش کنه یا نه؟

 

لبخندی به ته خندیدنم چسبانده گفتم:

_ کیمیا داداشته، انقدر بد نگو ازش…

 

خیره نگاهم کرد، بعد از مکثی طولانی لبخندی زد و دستم را فشرد:

_ حورا همش خودمو لعنت میکنم که چرا زودتر بهت توجه نکردم و نشناختمت!

 

اخم کردم، چه معنا داشت این حرفای بی سر و ته؟

_ بس کن کیمیا، حالا که با هم دوست شدیم، بهتر نیست دیگه گذشته‌رو ول کنی؟

 

لبخند تلخش دلم را ریش کرد، انگاری واقعا زیادی عذاب وجدان داشت:

_ دست خودم نیست حورا، دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار و هی بگم خاک تو سرت کیمیا با این گندایی که زدی!

 

خودش در جواب حرفش خندید و آهی کشید:

_ خسته‌م حورا…اگه وحید نبود فکر نکنم دووم میاوردم!

 

 

 

دستش را متقابلا فشردم، نیاز به دلداری داشت:

_ به این فکر کن که زندگیت داره درست میشه، دوستات دارن دور هم جمع میشن، ادم خوبا کنار هم میمونن…خونواده‌ت رو داری، دیگه دشمنی کنارت نیست!

 

لب برچید و با لحن شوخش، مشتی دیگر به بازویم زد:

_ اما تو میخوای بری…

 

خندیدم:

_ نمیرم حاجی حاجی مکه که، میتونیم همو ببینیم، فقط دیگه محیط زندگیمون یکی نیست!

 

با تقه‌ای که به در خورد، فرصت پاسخ پیدا نکرد، گویا دیگر میبایست برای عمل اماده میشدیم!

 

 

راوی

 

 

پا به اتاق دکتر گذاشت، دکتر که زن میان‌سال با روپوش سفیدش پشت میز بود، با دیدنش از پشت عینک، لبخندی زد:

_ بفرمایید اقای کاشفی، مشکلی که پیش نیومده؟

 

سری به طرفین تکان داد:

_ نه دکتر، اومدم راجب شرایط همسرم یکم بیشتر بفهمم…

 

جلوتر رفت و پشت میز نشست:

_ بسیار خب درخدمتم، مشکلی هست؟

 

نفس عمیقی کشید، ابرو در هم کشید و پنجه‌هایش را در هم قفل کرد:

_ نه، فقط…همسر من سه ساله نتونسته باردار بشه، خواستم ببینم…به این موضوع کیست مربوطه؟

 

چشمان دکتر ریز شد، عینک را روی بینی‌اش بهتر جا داد:

_ از چه نظر میگید که باردار نمیشده؟ برای درمان اقدامی کردین؟

 

لب‌هایش را با زبان خیس کرد:

_ بله اقدام کردیم، اما نتیجه نداد!

 

زن به صندلی‌اش تکیه داد:

_ نمیشه گفت اونقدری تاثیر بذاره که نشه باردار شه، اونم طی سه سال! شاید یک سال اخیر بخاطر بهم خوردن نظم تخمدان و تخمکاش به مشکل بخوره، اما نه برای سه سال، مطمئنید شما خودتون هم مشکلی ندارین؟

 

 

 

 

اخم‌های قباد چنان در هم پیچید که دکتر، کنجکاو خیره‌اش شد:

_ اما همسر دومم بارداره، دکتر!

 

ابروهای دکتر چنان بالا رفت که کم مانده بود به خط رویش موهایش برسد:

_ که اینطور…چندماهشه؟

 

لب‌هایش را با زبان خیس کرد:

_ سه ماه و سه هفتگی بارداریشه، امروز جنسیت بچه مشخص شد!

 

دکتر سری تکان داد، با ته خودکارش به در اتاق اشاره کرد:

_ خانومتون مشکلی با قضیه نداره؟

 

پوزخندی کنج لبش نشاند، از جا برخاست:

_ محض رفع کنجکاویتون، خودش برام رفت خاستگاری…اومدم بپرسم که مشکل باردار نشدنش ازین بوده یا نه، که جوابمو گرفتم…روز خوش!

 

پشت کرد که از اتاق بیرون برود، اما حرف دکتر متوقفش کرد:

_ زنی که برای همسرش بره خواستگاری، یعنی از کل دنیا کم اورده اقای کاشفی، یعنی درواقع، هیچی براش مهم نیست…طبق ازمایشاتی که از همسرتون به دستم رسیده ایشون هیچ مانعی برای بارداری نداشتن، مگر این یک سال اخیر…دو سال قبلش رو فکر نکنم کسی دخیل بوده باشه!

 

مغرور بود، فک روی هم فشرد و گفت:

_ اما همونطور که گفتم، همسر دومم بارداره…

 

_ بسیار خب، امیدوارم پا قدمش خیر باشه و سلامت به دنیا بیاد!

 

لحن پرتمسخر دکتر برایش خوشایند نبود، خشمگین بیرون زد و در را به هم کوبید. نفس عمیقی کشید و راهی راهروی اتاق حورا شد، همین را کم داشت که از غریبه هم حرف بشنود!

 

با دیدن وحید که تلفنی پشت در اتاق ایستاده بود اخم کرد، جلوتر رفت و گوش به مکالمه‌اش سپرد:

_ نه داداش، اصلا تو کی هستی؟

 

اخم‌هایش را در هم کشید:

_ یعنی چی؟ مرده حسابی، جواب رد دادن؟ حورا خانم همسر داره، متاهله!

 

با شنیدن نام حورا عصبی جلو رفته تلفن را زا چنگش گرفت، وحید که تازه متوجه او شده بود متعجب به سمتش برگشت.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.8 / 5. شمارش آرا 4

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

25 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
زهرا
زهرا
6 ماه قبل

خواهشا نحوه پارت گذاریتون رو اصلاح کنید اگر روزانه یه پارت بزارید هم کشش داستان بهتره هم اینکه ما یادمون نمیره چی به چی بود .😐😐😐😒

ترانه
ترانه
6 ماه قبل

آخهههه پارت انقدر کممممم
بعد سه روز انتظار تو خط میزاری فقط
لطفا پارت گذاری رو بیشتر کن

Ahu
Ahu
6 ماه قبل

قباد انقد بیشوره بعد اینکه بفهمه لاله از یکی دیگه حاملس بازم کاسه کوزه رو سر حورا میشکونه که تو رفتی اونو برا من خاستگاری کردی😒

رهگذر
رهگذر
6 ماه قبل

واینگونه می شود که قباد میفهمه مشکل از خودشه ولاله از اون حامله نیست

آیلار(آیلی)
آیلار(آیلی)
6 ماه قبل

الان دیگه مطمئن شدم لاله از قباد باردار نیست نویسنده خواست اینجوری نشون بده قباد عقیمه….
فقط دلم میخواد ببینم چه جوری قباد وقتی بفهمه لاله و پرت می‌کنه و به گوه خوردن میفته مرتیکه پشمک 😒😒

لی لی
لی لی
پاسخ به  آیلار(آیلی)
6 ماه قبل

اگه این قباد پررو و طلبکار باشه که اونجام به حورا میتوپه که تو برام رفتی خواستگاری و باعث شدی با اون ازدواج کنم-_-

آیلار(آیلی)
آیلار(آیلی)
پاسخ به  لی لی
6 ماه قبل

حورا رفت خواستگاری مسئولیت کردن لاله و که به عهده نگرفته😏

ساناز
ساناز
6 ماه قبل

ای باباااا، اینهمه منتظر پارت بعدی میشیم اونوقت انقد کم !!! خیلی کم بود خداییش! قسطیش کردین؟!

ساناز
ساناز
پاسخ به  ساناز
6 ماه قبل

عه یه ساناز دیگه

لی لی
لی لی
6 ماه قبل

خیلی دلم میخواد با ساطور قبادو تیکه تیکه کنم خب کثافت تو که داری بدبختو عذاب میدی دیگه اخم و تخم و خودخواهیت برای نگه داشتن حورا چیه؟

به تو چه😐
به تو چه😐
6 ماه قبل

کسی رمان عاشقانه خوناشامی میشناسه معرفی کنه ؟؟؟

هیچی
هیچی
پاسخ به  به تو چه😐
6 ماه قبل

یا ابلفض خون آشام چرا 😦

Viana
Viana
پاسخ به  به تو چه😐
6 ماه قبل

مجموعه ی ماه مه الود خیلیییی قشنگ بود

لیلا
لیلا
پاسخ به  به تو چه😐
6 ماه قبل

خون‌آشامان اصيل

D_N
D_N
6 ماه قبل

امیدوارم قباد یجوری ضربه بخوره که دله همه خنک شه

نودی
نودی
6 ماه قبل

توروخدا پارت هارو طولانی تر کن

janan
janan
6 ماه قبل

خاک تو سرت قباد حداقل حورا رو طلاق بده برو پی زندگیت لیاقتت همون جنده مارمولکه…انشاالله برسه روزی رو که به خاک سیاه بشینی

Asal
Asal
6 ماه قبل

ای بابا پارت بده دیگه اه

Roya
Roya
6 ماه قبل

خدا کنه بچه لاله از کسی دیگه باشه و قباد هیچ وقت نتونه پدر بشه خدا کنه زود بفهمه قباد این شخص ناشناس هم با حورا جور بشه انشاالله کمی دل ما هم خنک بشه

.......
.......
6 ماه قبل

حالا قباد گوزو واسه من غیرتی شده عن اقا😑

Maman arya
Maman arya
پاسخ به  .......
6 ماه قبل

گوزو 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣وای از اون عن آقا😂😂😂😂😂😂🤧🤧🤧🤧🤧 🤣 🤣 🤣 🤣 🤣 🤣 🤣 🤣 🤣 🤣

مینا
مینا
6 ماه قبل

سلام
داستان خیلی جذب کننده و احساسیه
فقط اگر ممکنه فاصله پارت ها رو کم کنید
من هر دفعه مجبورم پارت قبلی رو بخونم تا یادم بیاد چی بود و چی شده
قلمتون سبز

...
...
6 ماه قبل

چرا حس میکنم مامانش تو غذای حورا یه چیزی می‌ریخته یکاری میکردن که حامله نمیشده

هیچی
هیچی
پاسخ به  ...
6 ماه قبل

حیح نه لاله از یه کس دیگه بارداره 💅🏻🔮

camellia
camellia
6 ماه قبل

دستتون درد نکنه,ولی به خدا تا میای بخونی تموم میشه,😥

دسته‌ها

25
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x