رمان رز های وحشی پارت 21

3.5
(4)

 

 

 

 

وارد زیر زمین که شدند رز نفس نفس می‌زد اما کمی که جلو تر رفتند رز با دیدن سپهر که روی صندلی بسته شده بود وا رفت!

صورت پسرک به خاطر مشت های میکائیل کبود و ورم کرده شده بود رز با دیدنش جیغی زد و این بار میکائیل دست رز رو ول کرد.

 

دوید سمتش، دستانش رو قاب صورت پسرک کرد و خیره به کبودیا صورت سپهر لب زد:

– سپهر؟ بمیرم برات

 

 

دستان میکائیل مشت شد ولی اون باید صبوری می‌کرد… چشمان سپهر باز شد و خیره به صورت رز در خواب و بیداری لب زد:

– رز؟!

 

خندید، دستی به صورت سپهر کشید:

– آره خودمم دردت به سرم… خوبی؟ درد داری؟

 

سپهر سرش رو کمی بالا آورد و نگاهش نشست روی میکائیل و همون لحظه میکائیل حکم صادر کرد:

– خب دیگه بسه دل دادن قلوه گرفتن جیگر آتیش زدن!

 

سمت رز رفت، عقبش کشیدش اما صدای جیغ رز بلند شد:

– ولم کن… ولم کن چیکارش داری؟ بهم گفتی ولش می‌کنی

 

 

میکائیل به زور عقب کشیدش و خیره تو صورت رز لب زد:

– ولش می‌کنم ولی مرده و زندش به تو ربط داره!

 

#پارت_149

 

چشمان رز دو دو می‌زد و میکائیل هولش داد‌ روی مبل کر کثیفی که دور تر از سپهر بود.

حالا دخترک روبه روی سپهر نشسته بود ولی بینشان فاصله بود.

رز ترسیده به میکائیل خیره شد که میکائیل ادامه داد:

– نترس… من که بخوامم چشمای لعنتیت نمی‌زاره بهت آسیبی بزنم

 

می‌گفت نترس و رز وحشت کل وجودش رو گرفته بود!

نگاه کلی به اطراف انداخت…

زیر زمین تاریک و کثیفی که با یک لامپ ضعیف کمی روشن شده بود!

پسری که عاشقش بود و در بند!

وَ میکائیلی که تو هاله ای از تاریکی شبیه دیو قصه ها شده بود… رز خواست چیزی بگوید اما صدای ضعیف سپهر به گوش هردویشان رسید:

– ولش کن حرومزاده چیکارش داری… وِ.. ولش کن

 

 

رز نگران به سپهر نگاه کرد ولی میکائیل نیم نگاهش رو هم خرج پسرک نکرد.

تو صورت رز خم شد و جدی لب زد:

– یادت بهت گفته بودم اهل معامله و بازیم؟

الانم می‌خوایم بازی کنیم… اگه تو ببری زرد قناری آزاد میشه ولی…

اگه ببازی!

 

مکثی کردو دست به جیب صاف ایستاد و اسم یزدان رو صدا زد… وَ همون موقع یزدان از گوشه تاریک اتاق بیرون اومدو بدون هیچ رحمی مشتی تو صورت پسر بیچاره فرود آورد و صدای داد سپهر با جیغ رز ادغام شد.

 

رز ترسیده از جایش پرید، خواست سمت سپهر برود اما میکائیل مانع شدو دوباره رز رو هول داد روی همان مبل تک نفره ی قدیمی!

وَ رز به شدت پرت شد رو مبلو اشکانش جاری شد.

 

#پارت_150

 

میکائیل بسته سیگار طلاییش رو ریلکس از جیب شلوارش دراورد و همین طور که نخ سیگار گران قیمتش رو از جعبه سیگار بیرون می‌کشید ادامه داد:

– حالا بازی چیه خورشید خانم… من سوال می‌پرسم تو جواب میدی!

درست جواب بدی بردی غلط جواب بدیــــ…

 

 

اشاره ای به سپهر کرد:

– باخته!

 

به خودش لقب بازنده نمی‌داد و راستم بود این بازی تنها بازندش رز بودو تمام‌.

وَ چه بازی معرکه ای راه انداخته بود این مرد!

دو سر برد بود برای میکائیل و دو سر باخت بود برای رز… نگاه ترسیده رز روی میکائیل نشست و میکائیل ادامه داد:

– قوانین بازی… صادق باشیم

تایم بازی… وقتی سیگارم تموم شه بازی تمومه

 

 

با پایان جملش سیگار رو مابین لب هایش گذاشت و با فندک نقره ای رنگی آتیشش زد…

وَ این مرد فقط وقتایی سیگار می‌کشید که می‌خواست لحظه به لحظه اتفاقات یادش بماند!

 

 

کام عمیقی از سیگارش گرفت و پرسید:

– همراز دو روزی که غیبش زد قبل این که بره تو کما کجا رفته بود؟

 

#پارت_151

 

رز نگران نگاهش رو داد به سپهر… با دستانی که مشت شده بود از فرط ترس طوری که خودش هم نشنید لب زد:

– رفت سمت شمال!

 

کام دیگری از سیگارش گرفت:

– کجای شمال؟

 

سرشو به معنی نمی‌دونم تکون داد و میکائیل کوتاه یک‌‌ اسم رو به زبون آورد:

– یزدان

 

وَ صدای ناله سپهر بلند شد و هق هق رز شکست… میکائیل دلش نمی‌سوخت نه؟

– دوباره بپرسم؟

 

رز جیغ زد:

– نــــمــــی‌دونــــم نمیدونم کجا رفته… گفت فقط میره شمال

 

 

میکائیل ریلکس کامی از سیگارش گرفتو این بار حتی به یزدان هم اشاره ای نکرد ولی صدای هوار سپهر تو آن زیرزمینی خالی پیچید و رز از جایش پرید اما میکائیل با یک دست دوباره هولش داد سرجایش و پرسید:

– کِی گفت؟

 

اشکانش رو پس زدو سرش را انداخت پایین:

– بگو نزنش لعنتی!

 

– جواب بدی کتک خورش ملس نمیشه

 

#پارت_152

 

رز دستی تو صورتش کشید و خیره به سپهر از روی ترس لب زد:

– آخرین بار که باهاش حرف زدم گفت داره میره خونه‌ی…

 

 

حرفش را خورد… گند زد نه؟

حالا تا میکائیل نمی‌فهمید خونه ی کیو چی ول نمی‌کرد…

چشمان میکائیل ریز شده بودو سکوت رز به مزاقش خوش نمی‌آمد و حرصی یزدان را صدا زدو بعد از اون مشت های پی در پی یزدان در شکم سپهر فرود می‌آمد و رز با جیغ لب زد:

– می‌خوای چیکار لعنتی؟

می‌خوای بری اون جارم مثل خونه ی ما آوار کنی؟

 

 

میکائیل بدون جوابی فقط کام می‌گرفت از سیگاش و رز وقتی هوار های سپهرو می‌شنید از سر ناچاری با گریه لب زد:

– به من گفت میره خونه ی خالمون

بهم گفت منم مستقیم برم پیشش ولی من نرفتم گفتم من نمی‌خوام زندگیم مثل تو بشه

بهش گفتم به من کار نداشته باش مثل همیشه!

اما پیاماش عجبیب غریب بود منم فکر می‌کردم باز موادی چیزی زده چت کرده

دو روز بعدش وقتی تو جاده بود زنگ زد دوباره بهم با گریه می‌گفت می‌کشنت، گوش ندادم تماسو روش قطع کردم ولی هی زنگ زد و هی حرف زد… حالش بد بود چرتو پرت می‌گفت… همشم با جیغ می‌گفت از خونه برو بیرون و منم ساعت ۱۲ شب از ترس از خونه بیرون زدم رفتم پیش سپهر… چند ساعت بعد خبری ازش نبود

هی زنگ زدم بهش جواب نمیداد و اخر سر فهمیدم تو جاده تصادف کرده و رفته تو کــــمــــا

 

#پارت_153

 

با جیغی که پایان جملش کشید صدای ناله ی سپهر قطع شد و یزدان از جلاد بازی هایش دست کشید‌…

وَ میکائیل دستانش مشت شده بود و پرسید:

– خونه ی خاله ای که میگی کدوم وراست؟

 

 

رز می‌ترسید تنها زنی که در این دنیا داشت هم برایش مشکل به وجود بیاید ترسیده پرسید:

– چیکارش داری؟!

 

– قانون بازی… من می‌پرسم

 

نگاهشو با گریه به سپهری که ناله می کرد دادو با درموندگی لب زد:

– یه روستاست تو رشت اسمش شفت اونجا

 

آخرین کام سیگارشو کشید و ته سیگارش رو پرت کرد سمتی:

– پیاما پیامای همراز چی بود؟ چی می‌گفت؟

 

با یاد حرفای همراز دلش برای خواهرش سوخت:

– ویس می‌داد… حالت عادی نداشتو می‌گفت… می‌گفت…

 

صدای گریش مانع ادامه حرفش شد؛ دستش رو گذاشت روی صورتشو هق زد.

دلش می‌سوخت برای خواهرش نه؟

خواهری که خواهرانه نکرد برای رز ولی ته ته قلب این دخترک چیزی جز دوست داشتن همراز نبود!

اصلا قلبش نفرت را بلد نبود اما حیف از زندگی که آموزنده خیلی چیز ها بود… آموزنده خیلی چیز ها مثل سیاهی!

 

#پارت_154

 

میکائیل نفس عمیقی کشید و دستی رو صورتش کشید.

گیج شده بود… شمال!؟

مرادی که اسمی از شمالو جاده ی شمال نیاورده بود… فقط به میکائیل گفته بود همراز قبل این که از تهران خارج شود کلکشو کنده…

وَ حالا در حقیقت سر دختر نیمه جان داخل icu چه بلایی آمده بود؟

 

نگاهش روی رز نشست که مثل ابر بهار اشک می‌ریخت و جلو رفت:

– از کجا بهت پیام می‌داد؟

 

– تلگرام

 

– اکانتتو میشه برگردوند پس

 

رز ساکت ماندو میکائیل اشاره ای به یزدان کرد و یزدان عقب کشید و میکائیل خطاب به رز ادامه داد:

– اتمام بازی

 

 

با پایان جملش عقب گرد کردو از اون زیرزمینی‌که انگار دیگر اکسیژنی برایش نداشت بیرون زد.

همین که بیرون زد، رز شاید به سرعت نور از جایش کنده شدو سمت سپهر دوید…

دیگر میکائیلی نبود تا سد راهش شود و همین که به سپهر رسید دستانش رو قاب صورت پسرک کردو هق زد:

– بمیرم برات… بمیرم به خاطر من نگاه چه شکلی شدی!

 

جوری هق میزد که انگار دنیا به آخر رسیده بود و یزدان دیگد نیستاد تا صحنه ای که از نظرش زیادی هندی بود رو ببیند و سمت خروجی زیر زمین رفت.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.5 / 5. شمارش آرا 4

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 3.7 (3)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…
رمان آخرین بت

دانلود رمان آخرین بت به صورت pdf کامل از فاطمه زایری 5 (3)

2 دیدگاه
  خلاصه: رمان آخرین بت : قصه از عمارت مرگ شروع می‌شود؛ از خانه‌ای مرموز در نقطه‌ای نامعلوم از تهران بزرگ! حنا خورشیدی برای کشف راز یک شب سردِ برفی و پیدا کردن محموله‌های گمشده‌ی دلار و رفتن‌ به دل اُقیانوس، با پلیس همکاری می‌کند تا لاشه‌ی رویاهای مدفون در…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
P:z
P:z
3 ماه قبل

– یه روستاست تو رشت اسمش شفت اونجا
.
.
.

😂 😂 شفت خودش یه شهرستانه هزار تا روستا توشه

مرسی فاطمه جونم
نی نی ت دنیا نیومدد؟😍
من میخوام ببینمششش

دسته‌ها

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x