رمان سال بد پارت 29

4.3
(6)

 

 

جوابش را ندادم که نفس بلند و کلافه ای کشید … بعد مقابلم کف زمین نشست و دست هایم را گرفت .

 

خواستم دست هایم را عقب بکشم ، ولی اجازه نداد .

 

– از کی تا حالا بدت میاد که من لمست کنم ؟!

 

– ول کن شهاب … حوصله ندارم !

 

– منم ندارم … تو برای من حوصله نذاشتی قربونت برم !

 

لحنش نرم و پر تمنا شد و انگشتانش شروع کرد به نوازشِ مچ دستانم .

 

پلک هایم را روی هم فشردم و تلاش کردم کم نیاورم و ضعف نشان ندهم مقابلِ این حالتِ جستجوگر و شیفته ی شهاب … .

 

– شهاب … بس کن !

 

– دلت اومد دو روز با من قهر باشی آخه ماه جان ؟ … دلت اومد بی انصاف ؟!

 

– بریم پیش بقیه … زشته منو کشوندی اینجا !

 

– به من نگاه کن ماه جان !

 

کف دستش را روی گونه ام گذاشت … وادار شدم چشم باز کنم و نگاه بدوزم به چشم هایش … .

 

– تو فکر کردی من بهت دروغی گفتم توی زندگیم ؟!

 

 

 

چیزی نگفتم … ادامه داد :

 

– منو نشناختی مگه ؟ … من جونم در میره برات ! ممکنه بعضی وقتا یه چیزایی رو نگم … ولی هیچوقت دروغ نگفتم !

 

– بعضی وقتا هیچی نگفتن خودش یک دروغ خیلی بزرگه !

 

ساکت ماند … و من هم بدون پلک زدن خیره اش ماندم تا تاثیر کلامم را در چشم هایش ببینم .

 

انگار درست زده بودم به هدف … چون فهمیده بود ! منظورم را خیلی خوب فهمیده بود !

 

سکوتش طولانی شد که بی حوصله صورتم را از او چرخاندم و خواستم از لبه ی باغچه بلند شوم … که ناگهان بی مقدمه گفت :

 

– یک کار جدید پیدا کردم !

 

سر جا بی حرکت ماندم .

 

– چه کاری ؟

 

– تو می دونی … من با ورزش کردن و تمرین دادنِ چهار تا ریقونه توی اون باشگاه نمی تونم زندگیمون رو از آب و گل در آرم … باید یه فکری برمی داشتم !

 

 

– کار پیدا کردن چیزیه که از من و دیگران مخفی کنی ؟!

 

کلافه نفس تندی کشید و صدایش را کمی بالا برد :

 

– آره هست ! هست ! … الانم من فقط به تو گفتم چون زنمی ! دلم نمی خواد دیگران چیزی بفهمن !

 

 

 

– کارت چیه شهاب ؟

 

مکثی طولانی کرد … بعد با لحنی که تلاش می کرد آرام باشد ، گفت :

 

– برای … برای یه یارویی کار می کنم ! … اسمش عماد شاهیده !

 

با شنیدن این اسم … تکان سختی خوردم ! یاد خاطره ی چند روز قبل افتادم و اتفاقی که بین ما پیش آمد … .

 

نیروی قوی و مجهولی نفسم را بند آورد !

 

می دانستم که شهر ما کوچک است … ولی گمان نمی کردم تا این حد که نامزدم را کنار مردی قرار بدهد که حتی فکرش را نمی کردم !

 

شهاب ادامه داد :

 

– حتما اسمش رو شنیدی ! صاحب هتلهای شاهید و چند تا مرکز تفریحی و خرید و این کوفت و زهر ماراست ! پدر سگ عینِ چی پول داره آیدا !

 

توجهی به بد دهانی اش نکردم و با صدای ضعیفی پرسیدم :

 

– چه کاری براش می کنی ؟!

 

خیلی به سختی جوابم را داد :

 

– هر کاری بخواد ! … براش رانندگی می کنم یا … چکاشو نقد می کنم یا … یه جورایی پادویی می کنم براش !

 

چشم هایش را پایین انداخت و دیگر به من نگاه نکرد … .

 

– ننگت میاد از اینکه شوهرت پادوی یکی دیگه شده ؟!

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 6

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20240424 143525 898

دانلود رمان هوادار حوا به صورت pdf کامل از فاطمه زارعی 5 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   درباره دختری نا زپروده است ‌ک نقاش ماهری هم هست و کارگاه خودش رو داره و بعد مدتی تصمیم گرفته واسه اولین‌بار نمایشگاه برپا کنه و تابلوهاشو بفروشه ک تو نمایشگاه سر یک تابلو بین دو مرد گیر میکنه و ….      
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 2.7 (3)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

دسته‌ها

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x