رمان سال بد پارت 30

4.7
(7)

 

 

سوال مزخرفش را کاملا نشنیده گرفتم :

 

– فقط … همین بود شهاب ؟

 

– میشه چیزی به دیگران نگی ؟

 

– چرا ؟!

 

– من بد جوری بینیم به خاک مالیده شده ! بابام هی گفت به جای تربیت بدنی برم یک رشته ی مهندسی چیزی … بلکه به یه لقمه نون برسم ! کله شقی کردم … اومدم پی دلم ! … الان اگه بفهمن کارم رسیده به پادویی … هووف !

 

باز چند لحظه مکث کرد … بعد باز سر بالا آورد و نگاهم کرد و این بار با لحنی ملایم و دوست داشتی ادامه داد :

 

– ولی نگران نباش … پول خوبی داره ! بهت قول می دم سر یک سال بار و بندیلمون رو جمع کنیم و بریم ! … بریم از اینجا … اصلا بریم تهران …

 

لبخند تلخ و ضعیفی زدم و زیر لب زمزمه کردم :

 

– بریم قندهار !

 

شهاب پرسید :

 

– چی ؟!

 

و همان وقت زنگ موبایلش بلند شد … .

 

 

 

 

 

شهاب دست من را رها کرد و موبایلش را از توی جیبش در آورد و با نگاه کوتاهی به صفحه اش … پاسخ داد :

 

– الو مُشتبا !

 

با شنیدن نام مجتبی گوش هایم تیز شد . شهاب باز گفت :

 

– این وقت شب ؟ … من الان خونه نیستم !

 

و با نگاهی به ساعتِ مچی اش …

 

– خودش گفت ؟

 

باز یک لحظه گوش کرد و بعد به سرعت از روی زمین بلند شد . دست من را هم گرفت و کشید و هم زمان روی انگشتانم بوسه ی تند و تیزی زد .

 

– آدرس بفرست برام … الان راه میفتم !

 

و بدون خداحافظی تماس را تمام کرد . پرسیدم :

 

– می خوای بری ؟

 

– کار پیش اومد آیدا جان … ببخش !

 

– آخه چه کاری این وقت شب ؟ عمه آشا نمی ذاره شام نخورده جایی بری !

 

ولی شهاب انگار خیلی عجله داشت که حتی جواب من را نداد . فقط دستم را گرفت و با هم برگشتم پیش دیگران .

 

خداحافظی ناگهانی اش جمع را به کل بهم ریخت . همه هاج و واج مانده بودند که چه اتفاقی افتاده … و تلاش می کردند شهاب را منصرف کنند . سوده از بازوی او آویزان شده بود و مدام با قربان صدقه تلاش می کرد نظرش را عوض کند … و هی به من چشم غره می رفت !

 

 

 

 

 

خون ، خونم را می خورد . می دانستم که بعد از رفتن شهاب یک جنگ اعصاب حقیقی با این زن خواهم داشت . نشستم روی صندلی و مشغول خراشیدنِ لاک مشکیِ ناخن هایم شدم !

 

شهاب بلاخره همه را از سر باز کرد و از خانه ی عمه آشا رفت .

 

به محض رفتنش … سوده با غضب چرخید به سمت من :

 

– تو فرستادیش بره یک جایی ؟

 

بی حوصله تر و عصبی تر از آن چیزی بودم که بخواهم جواب مودبانه ای بدهم ! از کوره در رفته پاسخ دادم :

 

– حرفا می زنی زن عمو ! من خودم اینجام … بعد شهاب رو کجا فرستادم بره ؟!

 

و ازش چشم گرفتم و باز سرم را خم کردم روی ناخن هایم … .

 

***

 

وقتی از پشت ترک موتور پیاده شد و کرایه ی راهش را پرداخت ، ساعت تقریبا یازده شب شده بود !

 

انگشتان منجمدش را جلوی دهانش برد و ها کرد … و چرخید و به نمای سفید ویلا نگاهی انداخت .

 

در دلش رعب و وحشتی احساس می کرد که امیدوار بود بتواند پنهانش کند . جلو رفت و زنگ را فشرد .

 

بر خلاف تصورش کسی از پشت آیفون پاسخش را نداد … در عوض دری پنجره مانند و کوچک از روی درِ اصلی باز شد و صورتی پهن و زشت آن طرف به شهاب چشم دوخت .

 

– کیه ؟

 

– شهابم ! … آقا گفتن … اینجا برسم خدمتشون ! آقا عماد !

 

 

 

 

لکنت بی اهمیتی گرفته بود که امیدوار بود بتواند آن را مهار کند .

 

مرد با مکثی نسبتا طولانی و نگاهی مظنون … در را باز کرد .

 

– بیا تو !

 

در حیاط دراندشت ویلا تعدادی ماشین مدل بالا پارک بود … و تعدادی مرد جوان هم حضور داشتند که بی حوصله سیگار می کشیدند و گاهی با هم حرف می زدند . به نظر می رسید شوفر یا پیشکار یا بادیگارد باشند … .

 

مجتبی هم بود … کنار یک نفر دیگر به دیوار تکیه زده بود و سیگار می کشید .

 

شهاب را که دید … به استقبالش رفت . شهاب با کمی تعجب گفت :

 

– تو خودتم که اینجایی !

 

– من هر جایی آقا برن ، هستم !

 

– که چیکار کنی ؟

 

مجتبی از سیگارش کام گرفت و به ویلا اشاره کرد :

 

– آقا اونجا مشغول لاس زدن و قمار کردنه ! … منم باید مراقب باشم کسی تِر نزنه به بساط عیش و نوشش و اخلاقش رو تلخ کنه ! حالا فهمیدی ؟!

 

– منم باید پیش تو باشم ؟

 

مجتبی انگار جوک شنیده باشد … خندید :

 

– نه بابا ! نه !

 

دو سه پوک محکم و پشت سر هم از سیگارش گرفت و فیلتر سوخته را انداخت زیر کفشش . آن وقت کف دستش را کوبید به کتف شهاب و ادامه داد :

 

– بیا بریم … آقا سفارش کرده هر وقت اومدی ببرمت پیشش !

 

 

 

 

 

هر دو با هم به سمت ویلا راه افتادند . مجتبی گفت :

 

– من نمی دونم رئیس برای چه کاری احضارت کرده … ولی هر کاری که خواست ، تو رو به ناموست قسم درست انحام بده ! … واگرنه من به گ…ا می رم !

 

شهاب از گوشه ی چشم نگاهی به او انداخت :

 

– تو چرا ؟! … تو که پیش مرگِ قسم خوردشی !

 

– چون من تو رو معرفی کردم بهش ! گند بزنی اول میاد به هیکل من گند می زنه !

 

گفت و بعد در را باز کرد … .

 

به محض ورودشان … موجی گرم و سرگیجه آور از موسیقی و دود و بوی عطرهای تند زنانه به صورت شهاب کوبیده شد و پاهایش را سست کرد .

 

به آن چیزی که می دید … اعتماد نداشت !

 

خانه ی لوکس و غرق نور … و مردهایی که یا کوکائین اسنیف می کردند یا پای میز بیلیارد و قمار بودند … یا مشغول نوشیدن … و زن هایی که تقریبا عریان در جمع می چرخیدند و با مردها لاس می زدند … .

 

چیزی درون قلب شهاب آوار شد !

 

تا قبل از آن هرگز به چنین جایی پایش را نگذاشته بود ! نمی فهمید حالا آنجا چه غلطی می کرد و دقیقا می خواست چه بلایی بر سر زندگی اش بیاورد !

 

 

 

 

مجتبی با دیدن صورت هاج و واج او ، به تمسخر خندید :

 

– دهنت رو ببند مگس نره توش !

 

شهاب به سرعت نگاهش را از بدنِ برنزه و زیبای زنی که نزدیک نرده ها ایستاده بود و مست به نظر می رسید ، گرفت :

 

– رئیس کجاست مجتبی ؟

 

– بالا ! به نظرم مشغول قماره !

 

– لازم بود با من همچین جایی قرار بذاره ؟!

 

مجتبی باز هم خندید :

 

– چیه ؟ می ترسی شرافتت زیر سوال بره … باکره ی مقدس ؟!

 

و از پله کان مرمری که به طبقه ی بالا منتهی می شد … بالا رفت .

 

شهاب خودش را مجبور کرد به دنبال او برود … در حالی که اینچ به اینچ تنش دنبال فرار از آن جهنم می گشت !

 

قلبش آن قدر تند می زد که می ترسید صدایش به گوش دیگران برسد … بوی شهوت و فساد زیر دماغش پیچیده بود … مراقب بود نگاهش به سمت زن هایی که اکثرا لخت بودند و به طرز عجیبی هوس انگیز … نلغزد !

 

بعد صدای مجتبی را شنید :

 

– رئیس … اینم از شهاب !

 

 

 

شهاب سر بالا گرفت و عماد را دید … که پشت میزِ پایه کوتاهی نشسته و با مردی میانسال مشغول بازی ورق بود !

 

زنی با بیکینیِ مشکی و موهای بلوندِ یخی … پای میزشان به حالتی شهوت ناک نشسته بود و ماریجوانا می کشید .

 

شهاب نگاهش را از زن دزدید .

 

عماد بدون اینکه چشم از ورق هایش بردارد … با خوشرویی گفت :

 

– آهان … شهاب ! پسر خوبم ! … می دونستم هر جایی باشی ، خودت رو می رسونی !

 

عادتش بود که نوچه هایش را “پسرم” خطاب می کرد ! … بعد یک ورق روی میز انداخت و رو به مرد میانسال ادامه داد :

 

– اینم از این ! … دست سوم هم من بردم !

 

مرد پووفی کشید و ورق ها را روی میز انداخت .

 

– تو یک رذلِ واقعا خوش شانسی ، شاهید !

 

عماد تقریبا قهقهه زد … بعد به حالتی فاتحانه و رئیس مآب به تکیه گاه صندلی اش تکیه زد و گفت :

 

– آره هستم ! ولی تو متاسفانه یک رذل بد شانسی ! حالا تا من با شهاب حرف می زنم … تو می تونی بری پایین خودت رو بسازی ! شاید دست بعدی رو بتونی ازم بگیری !

 

و بعد با دست به شهاب علامت داد :

 

– بیا جلوتر !

 

 

 

 

 

مرد از پشت میز بلند شد و رفت … و شهاب هم دو قدمی به عماد نزدیک تر شد . باز یک لحظه ی کوتاه نگاهش لغزید به سمت زن … و بعد به سرعت سرش را پایین انداخت .

 

صدای پر غمزه ی زن را شنید :

 

– عماد … این پسر جدیدت خیلی خوش قیافه است !

 

عماد قهقهه زد … شهاب داغ شد و بی اختیار کف دستش را روی پیشانیِ خیس عرقش کشید .

 

عماد با تفریح به خجالت او نگاه می کرد :

 

– معرفی می کنم … فتانه ی قشنگ و جادوگرم ، ستاره !

 

و با علامت دست به مرد جوانی اشاره کرد که خم شده بود و داشت درون لیوانِ نوشیدنی اش یخ می انداخت :

 

– و ایشون هم همایون ، شوهر ستاره !

 

شهاب کاملا واضح و مشخص تکان خورد و به خودش لرزید … و بعد نگاه ناباورش نشست روی صورت همایون … .

 

به دنبال ذره ای ناراحتی یا بی میلی … ولی لبخند دید !

 

تیره ی کمرش از وحشتی موهوم لرزید ! مگر می شد ؟ … مگر می شد این حجم از بی غیرتی و فساد ؟! … احساس تهوع می کرد !

 

یک لحظه ی کوتاه خودش را جای همایون گذاشت و آیدای قشنگش را … ولی نه ! نمی توانست حتی فکرش را بکند !

 

 

 

 

 

عماد انگار افکارش را می خواند … آن طور که دقیق و مو شکافانه نگاهش می کرد … شهاب از او می ترسید !

 

خوش اخلاق بود … ولی از آن آدم هایی بود که هر کاری ازشان بر می آمد ! شبیه آفت می ماند !

 

شهاب در لحظه به خود اعتراف کرد که قاطی شدنش با چنین مردی … اشتباهی مهلک بود !

 

همایون پرسید :

 

– برای پسره نوشیدنی بیارم ؟

 

عماد به سرعت جواب داد :

 

– نه نه ! قراره بره جایی … نمی شه که مست و پاتیل بفرستمش !

 

و به مبل مقابلش اشاره کرد :

 

– بیا بشین شهاب … خستگی در کن !

 

شهاب مطلقا نمی خواست از آن هم به عماد و نشمه اش نزدیک تر شود … ولی به اجبار جلوتر رفت و روی مبلی که دقایقی قبل متعلق به مرد میانسال بود … نشست .

 

دست آن زن دراز شد روی زانویش … شهاب بی اختیار پایش را عقب کشید .

 

از آن زن چندشش می شد !

 

عماد به همایون اشاره ای کرد :

 

– برو بسته ی من رو بیار !

 

همایون به سرعت رفت تا دستور او را اجرا کند … آن وقت عماد از شهاب پرسید :

 

– دختره توی کَفِته ! … تو هم می خوایش ؟!

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.7 / 5. شمارش آرا 7

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20240424 143525 898

دانلود رمان هوادار حوا به صورت pdf کامل از فاطمه زارعی 5 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   درباره دختری نا زپروده است ‌ک نقاش ماهری هم هست و کارگاه خودش رو داره و بعد مدتی تصمیم گرفته واسه اولین‌بار نمایشگاه برپا کنه و تابلوهاشو بفروشه ک تو نمایشگاه سر یک تابلو بین دو مرد گیر میکنه و ….      
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 2.7 (3)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

5 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
عرشیا خوب
عرشیا خوب
8 ماه قبل

سلام پارت جدیدنداریم

همتا
همتا
8 ماه قبل

ببخشید پارت جدید وقتش نشده

ماهی
ماهی
8 ماه قبل

چرا اینقدر دیر پارت میزارین؟

Raha
Raha
8 ماه قبل

وای نه
بدبخت شهاب
عماد شهابو میندازع تو دردسر بعد خودش میرع با آیدا..‌.
آیندع این رمان کاملا واضحه🥲
نویسنده بیا واسه رو کم کنیم ک شدع برخلاف چیزی ک گفتم اخرش ایدا و شهاب واسه هم باشننن😭

صحرا
صحرا
8 ماه قبل

معلومه چشش آیدا رو گرفته و داره نقشه می‌کشه تا جداشون کنه

دسته‌ها

5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x