رمان سال بد پارت 36

5
(1)

 

 

 

***

 

– خانم رسیدیم ! … همین جاست ؟!

 

با صدای راننده تاکسی از افکارم خارج شدم و نگاه گیج و ویجی به کوچه انداختم . بعد به سرعت گفتم :

 

– بله همین جاست ! نگه دارید لطفاً !

 

در تمام مسیر آنقدر در افکارم غرق بودم که متوجه گذشت زمان نشده بودم . راننده کنار جدول پارک کرد و من بعد از پرداخت کرایه ، پیاده شدم .

 

در کیفم دنبال دسته کلیدم می گشتم که یادم آمد شیرینی نخریده ام !

کف دستم را روی پیشانی ام کوبیدم و با لعنت به فکرِ مغشوشم … به سمت هایپر مارکتِ نبش خیابان برگشتم .

 

بعد از اینکه یک بسته شیرینی مارمالاد برداشتم و حساب کردم ، برگشتم به سمت خانه .

 

هنوز هم انگار گیج می زدم ! تمام فکرم درگیر اتفاقِ دو ساعت پیش بود !

 

منی که هیچ سابقه ی کاری نداشتم … من با یک مدرکِ فوق دیپلم حسابداری … در حالیکه هیچ امیدی نداشتم … ناگهان استخدام شده بودم !

 

لحظه ای که منشی از من خواست فرم پر کنم … هنوز نگاه متحیر دیگران توی سرم چرخ می خورد !

 

دختر رسمی پوش و دختر آرایش کرده پاتک خورده نگاهم می کردند … انگار فکر می کردند من آنها را دست انداخته ام !

 

و خودم بدتر از همه … حس می کردم دارند من را دست می اندازند !

 

مگر می شد ؟! مگر من چه امتیاز ویژه ای داشتم ؟! …

 

ولی به هر حال من استخدام شده بودم و باید از اول هفته در محل کارم حاضر می شدم !

 

 

 

همینطور مشغول جدال با عقلم بودم که کلید انداختم و در حیاط را باز کردم . بلافاصله صدای شایان را شنیدم :

 

– سلام آیدا !

 

فوری به سمت صدا چرخیدم . شایان و زن عمو در حیاط بودند … در انباریشان باز بود و چند تکه ای خنزر پنزر هم روی زمین افتاده بود . ظاهراً زن عمو جان از بیکاری رو اورده بود به گردگیری کردن انباری !

 

– اه … سلام ! خسته نباشید !

 

دو قدمی به طرفشان رفتم و باز پرسیدم :

 

– چیکار دارین می کنین ؟

 

– مامان دنبال گاز چهار پایه اش می گرده ! منم نقش عمله رو ایفا می کنم براش !

 

خنده ام گرفت … ! …

 

زن عمو سمت من چرخید و در حالیکه سعی می کرد لحنش و حرکاتش عادی باشد ، به جعبه ی شیرینی اشاره کرد :

 

– مبارکه ! خبریه ؟!

 

تازه از شیرینی ها یادم افتاد . در حالیکه در جعبه را با سرعت باز می کردم و سلفون آن را با ناخن پاره می کردم ، گفتم :

 

– نه ، چه خبری ؟ … همینطوری گرفتم !

 

دلم نمی خواست قبل از بابا اکبر و شهاب به هیچ کس دیگری خبر شاغل شدنم را بدهم … مخصوصاً به سوده که چشم دیدن پیشرفتم را نداشت !

 

 

 

 

جعبه ی شیرینی را به طرفشان تعارف کردم . شایان دو تا شیرینی برداشت و هم زمان با هم در دهانش چپاند . ولی زن عمو گفت :

 

– شیرین کام باشی ، دستام کثیفن !

 

و باز تا کمر خم شد در انباری شلوغ .

 

پشتش به ما بود … من به شایان نگاه کردم و آهسته لب زدم :

 

– شهاب بالاست ؟!

 

و به بالا اشاره کردم … .

 

 

شایان سرش را به چپ و راست چرخاند … یعنی نبود ! پووفی کشیدم و بعد از خداحافظی کوتاهی … به خانه رفتم .

 

***

 

بابا اکبر یک شیرینی از توی جعبه برداشت و گفت :

 

– پس بلاخره کار پیدا کردی … مبارکه !

 

شیرینی را به دهان گذاشت و جوید … بعد ادامه داد :

 

– این همه آیه ی یاس خوندی … دیدی آخرش شد ؟ … از قدیم گفتن جوینده یابنده است !

 

لبخند کم رنگی بر لب نشاندم . گفتم :

 

– فکر می کنم فقط شانس آوردم !

 

 

 

 

هنوز هم فکرم مشغول کاری بود که ان روز یک دفعه از آسمان تلپی پرت شده بود روی سرم !

 

بابا اکبر گفت :

 

– حقوقش هم خوبه که ! … گفتی از برج اول بهت حقوق می دن ؟

 

– بله !

 

– باید زنگ بزنی تشکر کنی از محمد آقا ! حتماً سفارش اون بوده که کارگر افتاده !

 

گمان نمی کردم سفارش او باشد . همان روز اول آب پاکی را روی دستم ریخته بود که برایم هیچ سفارشی نمی کند … ولی باز هم این محتمل ترین حدس به نظر می رسید !

 

– چشم … بعد حتماً زنگ می زنم !

 

– چرا همین حالا زنگ نمی زنی ؟

 

– دلم می خواست این خبر مهم رو اول به شما و شهاب بگم … بعد به بقیه ! … الانم اگه اجازه بدین امشب میخوام شهاب رو شام مهمون کنم … باهاش بریم بیرون !

 

بابا لبخندی زد :

 

– منو با یک جعبه شیرینی از سر باز می کنی و می خوای به شهاب شام بدی ؟! … بی معرفتی آیدا خانم !

 

خندیدم و بعد صادقانه گفتم :

 

– خب شما هم بیاید ! سه نفری بهتره که اتفاقاً !

 

– ممنون بابا جان … شما برید ، بهتون خوش بگذره !

 

دهان باز کردم تا باز هم به همراهی اش اصرار کنم … که صدای باز و بسته شدن در حیاط آمد .

 

 

 

 

 

 

قلبم تالاپی افتاد پایین … حتماً شهاب بود !

 

بابا گفت :

 

– چه حلال زاده !

 

دویدم پشت پنجره و پرده را کنار زدم … خودش بود ! ساک ورزشی به دست طول حیاط را طی کرد … و انگار عجله هم داشت .

 

ترسیدم از پله ها بالا برود و نتوانم به او برسم . پرده را رها کردم و به سمت در آپارتمان تقریباً دویدم . در را با هول و ولا باز کردم … شهاب پشت در بود !

 

با دستی بالا آمده … مشخص بود می خواست در بزند !

 

– اه … سلام !

 

– سلام ماه جان ! خوبی ؟!

 

– می دونی از کی منتظرت بودم بیای ؟! …

 

– چرا منتظر ؟!

 

– شام بریم بیرون ؟ … البته مهمون من !

 

– به چه مناسبتی ؟!

 

با اشتیاقی کودکانه کف دست هایم را بهم کوبیدم .

 

– می خوام یه خبر عالی بهت بدم !

 

– کار پیدا کردی ؟!

 

جا خوردم !

 

اشتیاق روی صورتم ماسید و به جایش دریا دریا حیرت آمد . تازه متوجه حالتِ مضطرب و استرسیِ شهاب شدم … وقتی دست های بزرگ و قوی اش را دو طرف شانه ام گذاشت و اصرار کرد :

 

– آره آیدا ؟ … کار پیدا کردی ؟!

 

 

 

 

– آ… آره !

 

نگاهش یک مدلی ماسید روی صورتم … حس کردم انتظارش را نداشت !

و من هم انتظارش را نداشتم … او از کجا با خبر شده بود که من کار پیدا کرده ام ؟ … کسی از غیب برایش اطلاعات فرستاده بود ؟!

 

– تو از کجا می دونستی ؟!

 

با تته پته پاسخ داد :

 

– نم… نمی دونستم !

 

کف دستش را روی پیشانی اش کشید و با لبخندی فیک … ادامه داد :

 

– یه … یه دستی زدم بهت !

 

می توانستم قسم بخورم که از جایی به او خبر رسیده بود و نمی خواست من بویی ببرم . ولی رنگ و روی پریده و نگاهِ مشوشی که داشت باعث شد در لحظه کوتاه بیایم و بحث را تغییر بدهم .

 

– خب … امشب شام بریم بیرون ؟ … به حساب من !

 

باز لبخندی زد که خسته و بی رمق بود :

 

– امشب خسته ام … بذار برای بعد ماه جان !

 

خشکم زده بود … که شهاب پیشانی ام را بوسید و از کنارم عبور کرد و بالا رفت .

 

حتی فکرش را نمی کردم که دعوتم را رد کند … فکر نمی کردم با تمام این قضیه اینقدر سرد برخورد کند !

 

شهاب چه اش شده بود ؟!

 

پووفی کشیدم و از مقابل در کنار امدم و در را بستم .

 

 

 

 

بابا اکبر پرسید :

 

– چی شد ؟ شهاب چی می گفت بهت ؟!

 

گفتم :

 

– هیچی ! انگار شام امشب کنسله !

 

این پاسخ به ظاهر بی ربطم شاید موجزترین و بهترین چیزی بود که می توانستم در توصیف وضعیت شهاب بگویم !

بعد نفس عمیقی کشیدم و به آشپزخانه رفتم تا خودم را مشغول به کاری کنم … .

 

نیم ساعتی سرم را به کارهایم و مرتب کردن مهره های پلاستیکی گذراندم … ولی دیگر تحملم تمام شد ! باید می رفتم و با شهاب حرف می زدم … هر حرفی ! مهم نبود ! ولی باید می رفتم و او را می دیدم و صدایش را می شنیدم و دلم را کمی آرام می کردم . هر چند … رفتن به خانه ی زن عمو کار واقعاً شاقی بود !

 

از پشت میز بلند شدم و مقابل آینه ایستادم … .

 

یک کراپِ سفیدِ ساده و شلوارِ جینِ رنگ و رو رفته تنم بود و موهایم که حالا کمی بلند شده بودند هم پشت سرم گوجه ای بسته بودم .

 

رژ لب سرخم را برداشتم و به لب هایم مالیدم و بعد به سرعت از خانه خارج شدم .

 

در حالی که از پله ها بالا می رفتم در دلم خدا خدا می کردم حداقل با شادی رو در رو نشوم . ولی بعد از زنگ زدن … کسی که در را باز کرد ، شادی بود !

 

با دیدنم نفس عمیقی کشید و بعد شانه اش را به چارچوب در تکیه زد :

 

– فرمایش ؟!

 

خیلی جلوی خودم را گرفتم تا لیچاری بارش نکنم ! به سردی گفتم :

 

– با تو کاری ندارم !

 

و بعد با تنه ی نرمی … از کنارش عبور کردم و وارد آپارتمان شدم .

 

 

 

 

سالن خانه ی عمو رضا از صدای محو موسیقی که از اتاق می آمد و صدای گوینده ی ورزشی و جلز و ولز سرخ کردنی توی آشپزخانه … انباشته بود ! اینقدر که همیشه خانه ی ما خلوت و ساکت بود ، به اینهمه سر و صدا عادت نداشتم ! … به سختی جلوی خودم را گرفتم تا کف دست هایم را روی گوش هایم نگذارم !

 

– سلام !

 

عمو رضا روی مبل نشسته بود و مشغول تماشای فوتبال … با خوشرویی پاسخم را داد :

 

– سلام آیدا جانِ ملوسم ! چه عجب یه سری به ما زدی عمو !

 

لبخند کوتاهی به لب نشاندم . خواستم چیزی بگویم که شادی از پشت سرم رد شد و گفت :

 

– به خاطر شهاب اومده !

 

عمو رضا به او چشم غره رفت ، ولی این دل من را خنک نکرد ! به طرفش چرخیدم و به طعنه گفتم :

 

– برای دیدنِ روی مثلِ ماه تو هم اومدم شادی جان !

 

و این شادی جان را یک جوری کشیدم … .

 

زن عمو در حالیکه پیشبند بسته بود از آشپزخانه بیرون آمد . پرسید :

 

– تو می دونی باز شهاب چشه ؟! … حالش خوش نبود !

 

– نه ، ولی اگه اجازه بدین برم باهاش حرف بزنم … شاید فهمیدم !

 

زن عمو چیزی نگفت ، ولی عمو رضا پاسخ داد :

 

– برو عمو جان ! از ما اجازه می گیری چرا ؟! … برو راحت باش !

 

لبخند کوتاهی زدم و تشکر کردم و راه افتادم به طرف اتاق شهاب . پشت سرم شنیدم که زن عمو به عمو گفت :

 

– همه ی فتنه ها زیر سر خودشه ، خودشو بی خبر می گیره !

 

ولی من بی اعتنا در اتاق شهاب را باز کردم و وارد شدم … .

 

 

 

 

فضای اتاق شهاب دلگیر و تاریک … پرده ی روبروی بالکن کیپ تا کیپ کشیده شده بود . چراغ خاموش بود و فقط صفحه ی روشن لپ تاپ کمی نور به اطراف می پاشید . شهاب روی تختخواب دراز کشیده بود … و شاهین نجفی می خواند :

 

بوسیدمش در جاده های مرده ی بی روح

بوسیدمش در کوچه های پشت لیلا کوه

 

بوسیدمش در زیر هر ابر کبودی که …

توی خیابان های خیسِ لنگرودی که …

 

در جستجوی کلید برق انگشتانم را روی سینه ی سرد دیوار کشیدم و چراغ را روشن کردم … .

 

– شهاب ؟

 

از جایش تکان نخورد ! بزاق دهانم را قورت دادم و تا کنار تختخوابش رفتم .

 

طاق باز دراز کشیده و با چشم های بسته … ولی بیدار بود !

 

بدون اینکه چیزی بگویم پیش تر رفتم … زانوهایم را دو طرف بدنش گذاشتم و روی شکمِ سفتش نشستم … و انگشتانم را فرو بردم میانِ انگشتانش … .

 

– حالا خودت رو به خواب می زنی که با من حرف نزنی ؟!

 

و بوسه ی تند و تیز و کوتاهم روی لب هایش … .

 

این بار چشم باز کرد !

 

– خسته ام … ماه جان !

 

خب … اینکه واضح بود !

 

– فکر می کردم خوش حال بشی وقتی بفهمی کار پیدا کردم !

 

گفت :

 

– خوشحال شدم !

 

سیبک گلویش تکانی خورد … دستش بلاخره بالا آمد و به نرمی موهایم را نوازش کرد :

 

– بهت افتخار می کنم !

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 3.7 (3)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…
رمان آخرین بت

دانلود رمان آخرین بت به صورت pdf کامل از فاطمه زایری 5 (3)

2 دیدگاه
  خلاصه: رمان آخرین بت : قصه از عمارت مرگ شروع می‌شود؛ از خانه‌ای مرموز در نقطه‌ای نامعلوم از تهران بزرگ! حنا خورشیدی برای کشف راز یک شب سردِ برفی و پیدا کردن محموله‌های گمشده‌ی دلار و رفتن‌ به دل اُقیانوس، با پلیس همکاری می‌کند تا لاشه‌ی رویاهای مدفون در…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
7 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
همتا
همتا
4 ماه قبل

چرا پارت جدید نمیاد آخه

ستایش
ستایش
4 ماه قبل

تا بخای پست بعدی روبزاری قبلی یادمون رفته

مهلا
مهلا
4 ماه قبل

فک نمیکنی خیلی دیر ب دیر پست میزاری؟؟؟

Viana
Viana
4 ماه قبل

خیلی خیلییی رمان قسنگیه
ای کاش بیشتر پارت داشت

عرشیا خوب
عرشیا خوب
4 ماه قبل

زود به زود بزارین چی میشه

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

چه عجب لطف کردین پارت دادین پارت قبلی رو کلا فراموش کرده بودم

زن احسان علیخانی
زن احسان علیخانی
4 ماه قبل

عالی❤️

دسته‌ها

7
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x