رمان سال بد پارت 52

4.3
(84)

 

 

 

 

خیلی طول نکشید تا مجتبی چمدان را روی صندلی عقب گذاشت و خودش پشت فرمان نشست .

 

– خب آقا … دبی خوش گذشت ؟ … ولی این چند روز حسابی خستگی در کردین !

 

عماد پلک هایش را روی هم فشرد و تلاش کرد آرام بماند و سر مجتبی داد نزند .

 

می دانست داد زدن سردردش را تشدید می بخشد !

 

او فقط سکوت می خواست … و مجتبی هم عادت بدی که داشت ، این بود که فکر می کرد باید دائماً مجیز عماد را بگوید … واگرنه به او بی احترامی می کند !

 

مجتبی دکمه ی استارت را فشرد و همزمان صدای کر کننده ی موزیک بلند شد !

 

شانه های عماد بی اختیار بالا پرید … پیشانی اش تیر کشید !

 

– رشید خان هم صبح سراغتونو گرفت … گفتم امشب برمی گردین ! گفتن اگه بشه میان …

 

عماد دیگر صبر و تحمل از دست داده … فریاد زد :

 

– میشه فقط ساکت شی و رانندگیتو بکنی ؟! … یا پرتت کنم بیرون ؟

 

مجتبی جا خورده از فریاد او … بزاق دهانش را قورت داد :

 

– چرا نشه آقا ؟ … شما امر بفرمایید !

 

به سرعت صدای موسیقی را خاموش کرد و بعد به راه افتاد .

 

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_346

 

برای دقایقی همان سکوت و آرامشی بر پا بود که عماد را راضی می کرد .

 

مجتبی دیگر چیزی نمی گفت و حتی مراقب بود بلند نفس نکشد … . عماد هم سرش را تکیه زده به تکیه گاه چرم صندلی … چشم هایش را بسته بود و نرم نفس می کشید .

 

به نظر می رسید به خواب فرو رفته بود … .

 

ولی با صدای بلند و تیز موبایل مجتبی … چنان از جا پرید که انگار ضربه ی هولناکی به سرش وارد شده بود !

 

مجتبی دست و پایش را گم کرد … آنچنان که نزدیک بود ماشین را به سپرِ ماشینِ کناری بکوبد .

 

– ببخشید آقا … ببخشید ! الان ساکتش می کنم !

 

نگاه عجیب و در خون غلتیده ی عماد … به مجتبی حسی می داد که انگار هر لحظه امکان داشت دستش را بالا ببرد و توی دهان او بکوبد !

 

صدای عذاب آورِ تیتراژِ برنامه ی نود همچنان داخل کابین ماشین را پر کرده بود . مجتبی به سختی موبایلش را از جیبش در آورد و نگاه کرد به صفحه ی آن … شهاب بود !

 

در دل بد و بیراهی بارش کرد … ولی دلش نیامد رد تماس کند :

 

– شهاب دادا … من ده مین دیگه می زنگمت ! الان دستم بنده !

 

ولی تا قبل از اینکه تماس را قطع کند … صدای هق هق آیدا در گوشش پیچید :

 

– آقا مجتبی ! … آقا مجتبی تو رو خدا قطع نکن !

 

 

 

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_347

 

اینبار مجتبی حتی بدتر دستپاچه شد … آنقدر که لحظه ای فرمان را رها کرد تا صدای فریاد عماد به هوا برخاست :

 

– جلوتو بپا گوساله !

 

و صدای بوق ممتد و معترضانه ی ماشینی از پشت سرش … .

 

مجتبی فرمان را گرفت . عرق نشسته بود روی پیشانی اش . صدای هق هق آیدا هنوز از آن طرف خط می آمد … و او داشت جان می کند از نگرانی .

 

بعد ماشین را کشید سمت راست … بی حواس کنار خیابان پارک کرد . می دانست ممکن است عماد عصبانی شود … ولی برایش مهم نبود !

 

– چی شده آیدا ؟!

 

کلمات آیدا … تکه پاره و نامفهوم ، میان گریه ی بی امانش به گوش می رسید :

 

– شهاب … دعواش شده ! الان … پلیس اومده !

 

مجتبی وا داد :

 

– چی میگی تو ؟ با کی دعواش شده ؟!

 

– نم…یدونم ! یکی …یه پسری بود …

 

نامفهوم حرف می زد … تشنج آمیز ! … صبر مجتبی تمام شد :

 

– آیدا خانم … من نوکرِ پدرتم ! یه لحظه آروم بگیر !

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_348

 

 

گریه ی بلند آیدا متوقف شد … . مجتبی نفس تندی کشید :

 

– الان کجایید ؟!

 

آیدا آدرس را گفت . مجتبی تماس را قطع کرد … آن وقت چرخید به جانب عماد و بعد به سرفه افتاد .

 

حالت عجیب عماد … آنطور که به در ماشین تکیه زده بود و با چشم های تیره اش به او نگاه می کرد … بدون هیچ احساسِ خشم و نگرانی …

 

آب دهانِ مجتبی در گلویش پرید … .

 

– ببخشید آقا !

 

– چی شده ؟!

 

مجتبی به سختی سرفه اش را کنترل کرد :

 

– چیزی نیست ! انگار شهاب با یکی دعواش شده … بردنش کلانتری ! خانومش یه مقدار نگرانش بود …

 

– کدوم کلانتری ؟

 

حالتی هیستریک و عصبی بر مجتبی غالب شده بود … گوشت بدنش بی حواس می پرید . لب هایش را روی هم فشرد و به دنبالِ پاسخی قانع کننده … و بعد گفت :

 

– شما خودتونو ناراحت نکنید ! می دونم خوش ندارید آدماتون سابقه دار بشن … من حل می کنم ! شما رو می رسونم منزلتون … بعد …

 

همچنان حرف می زد … دستانش رفت تا ماشین را دوباره راه بیاندازد . عماد گفت :

 

– همین حالا برو ! بهتره که معطل نشن !

 

دانه ای درشت عرق از روی پیشانیِ مجتبی جوشید و روی شقیقه اش سُر خورد .

 

– شما … خسته اید ! من میارم شهابو دستبوستون …

 

صدای تیک روشن شدنِ سیگار عماد … و بعد پایین کشیده شدن شیشه … .

 

مجتبی بزاق دهانش را قورت داد … بی خیال بحث شد … .

 

راه افتاد به سمت کلانتری … .

 

***

 

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_349

 

 

***

 

روی صندلیِ پلاستیکی سبز رنگ نشسته بودم … کف دست هایم را گذاشته بودم روی زانوهایم و نگاه هراسیده و خسته ام مدام این طرف و آن طرف می چرخید .

 

مامورِ ایستاده کنار دیوار حواسش به من بود تا بی هوا فرار نکنم … و من حواسم به شهاب … که چند متر دور ته راهرو به دیوار تکیه زده بود …

 

با سری پایین افتاده ، یقه ی پاره … دستبند زده ! … آن پسره ی لعنتی هم بود …

 

بزاق دهانم را به سختی قورت دادم و پلک هایم را روی هم فشردم .

 

– آیدا !

 

با شنیدن صدای مجتبی … یکدفعه از جا پریدم . با دیدنش تپش قلبم تند شد و نور امیدی در دلم روشن شد .

 

او تنها کسی بود که می توانستم خبرش کنم و شاید … شاید کاری از دستش برمی آمد !

 

– آقا مجتبی !

 

با قدم های بلند فاصله ی مابینمان را طی کرد و درست مقابلم ایستاد . آشفتگی در چهره اش بیداد می کرد .

 

– چی شده آیدا ؟ شما رو برای چی گرفتن ؟

 

انگشتانم را درهم پیچیدم و با لحنی آشفته توضیح دادم :

 

– من و شهاب توی پارک بودیم … بعد شهاب با یکی درگیر شد ! … خیلی اتفاقی بود ! می دونی ؟ …

 

– یعنی چی که درگیر شد ؟ تو رو چرا گرفتن ؟ … به خانواده تون خبر ندادین ؟!

 

این درست زخمِ دلم بود که مجتبی رویش نمک پاشیده بود … از دو ساعت قبل مدام اشک می ریختم و اشک می ریختم ! … و حالا باز اشک در چشمانم حلقه بست .

 

– نه ! … نگفتیم ! نمیگیم ! … هر طوری هم که بشه … به اونا نمی گیم !

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_350

 

مجتبی نچی کرد و دستش را با کلافگی میان موهایش فرو برد .

 

– حالا خودِ خرش کجاست !

 

به پشت سرش اشاره کردم . یک لحظه چرخید به عقب و به شهاب و آن پسر دیگر نگاه کرد … بعد صدایش را شنیدم که متحیرانه گفت :

 

– اه … این که علیه !

 

با امیدواری پرسیدم :

 

– میشناسیش ؟!

 

اگر مجتبی او را می شناخت … می توانست واسطه شود ، آنها با هم صلح کنند . اگر افتضاح آن شب جمع می شد ، من دیگر از خدا هیچ چیزی نمی خواستم !

 

مجتبی به سرعت پاسخم را داد :

 

– آ…آره ! آره ! … یه لحظه همینجا بمون !

 

و باز چرخید و از در زد بیرون .

 

انگشت شصتم را به دهان بردم و پوست کنار ناخنم را جویدم . از شدت استرسی که به من تحمیل شده بود ، کم مانده بود بالا بیاورم !

 

خیلی طول نکشید که مجتبی باز به داخل برگشت و اینبار بدون مکث از کنار من رد شد و به سمت شهاب و آن پسره ، علی رفت .

 

پشت سرش سه چهار قدم بلند برداشتم … دیدم که مقابل شهاب و علی ایستاد و دست به کمر گرفت و با لحنی آمرانه گفت :

 

– آقا گفتن همین حالا هر دوتون درتونو می ذارید و این قضیه رو فیصله می دید ! … واگرنه کاری باهاتون می کنه که توی تاریخ بنویسن !

 

به پشت سر اشاره کرد … .

 

نگاه شهاب ، بی میل و منجمد به سمت من کشیده شد … و بعد ناگهان صاف ایستاد . انگار چیزی را دیده بود که انتظارش را نداشت !

 

متحیر از تغییر حالتش … به عقب چرخیدم … و بعد تقریباً از جا پریدم ! …

 

عماد شاهید را دیدم که وارد کلانتری شده بود !

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_351

 

خون در رگ هایم یخ بست !

 

عین آدم های سکته ای نگاهش کردم … یک جورایی نزدیک بود شاخ روی سرم سبز شود ! حقیقتاً انتظار دیدنش را نداشتم !

 

آنقدر جا خورده بودم که حتی زبانم نچرخید سلام کنم .

 

او هم اصلاً به من نگاه نکرد … شاید متوجه من نشده بود ، نمی دانستم !

 

شهاب و علی سلام کردند … و او جواب هیچ کدام را نداد !

 

در قدم های متکبر و با وقارش نوعی خشمِ سرد و هشدار آمیز می دیدم .

 

آب گلویم را به زحمت قورت دادم !

 

مستقیم پشت در اتاق همان ماموری رفت که مسئولِ افتضاحات ما بود . اول تلنگری به در زد :

 

– جناب سرهنگ کاشانی ؟

 

در را باز کرد و یک قدمی به داخل رفت .

 

باورم نمی شد … ولی صدای سرهنگ را شنیدم که با لحنی رسا و گرم از او استقبال کرد :

 

– به به … جناب شاهید ! احوال شما ؟ …

 

در پشت سر عماد بسته شد … اما همچنان صدای نامفهومی از خوش و بش و احوالپرسی آن ها به گوشم می رسید .

 

سرهنگی که با ما مثل چند تکه آشغال رفتار می کرد … بدونِ اینکه وقت بگذارد و حرف هایمان را گوش کند ، متهممان می کرد … به ما انگِ لات بودن و هرزگی می زد … حالا چه خوش مشرب شده بود !

 

 

 

♨️♨️♨️♨️

 

 

توجه داشته باشید فقط حدوداً صد نفر دیگه رو با این قیمت در کانال خصوصی می پذیریم . بعد از اون با احترام افزایش قیمت خواهیم داشت 😘

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_352

 

از مجتبی پرسیدم :

 

– آقای شاهید اینجا چیکار می کنن ؟!

 

– چطور مگه ؟ دیدنش ناراحت کرد شما رو ؟!

 

جا خوردم ! نمی دانستم چرا … ولی در لحنش نوعی طعنه ی کمرنگ احساس کردم .

 

– نه ، فقط … خب تعجب کردم دیدمش ! برای همین پرسیدم !

 

مجتبی نفس عمیق و خسته ای کشید و بعد به صندلی های کنار دیوار اشاره کرد .

 

– بشین آیدا خانم !

 

روی صندلی نشستم و نفس عمیقی کشیدم و با خستگی پلک هایم را روی هم فشردم . ساعت از نیمه شب گذشته بود … می دانستم تا الان بابا اکبر از نگرانی دیوانه شده است ! نزدیک بود گریه ام بگیرد !

 

ای کاش می توانستم زنگ بزنم و به خانواده هایمان اطلاع بدهم ! ولی می ترسیدم اوضاع از آن چیزی که بود بدتر شود . نمی توانستم به آنها اعتماد کنم … نمی شد !

 

نمی دانم چند دقیقه گذشت که در اتاق باز شد و عماد شاهید بیرون آمد … اما اینبار سرهنگ کاشانی هم همراهش از اتاق خارج شد .

 

صمیمی … دوشا دوش همدیگر … حتی دست سرهنگ یک جورایی روی شانه ی عماد بود .

 

– خیلی خوشحال شدم دیدمت شاهید جان ! افتخار دادی امشب ! … بازم از این نا پرهیزیا بکن … به جایی بر نمیخوره ها !

 

چند بار تند و تند پلک زدم . صحنه ها دیگر داشت سوررئال می شد … حس می کردم دارم خواب می بینم !

♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️

 

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_353

 

 

همینطور هاج و واج داشتم به بگو بخند آنها نگاه می کردم … که سرهنگ کاشانی برگشت و مچ نگاهم را گرفت .

 

یکدفعه تمامِ حالت شاد و گرمِ چهره اش فرو ریخت … مثل اول عبوس و پر خشونت شد .

 

– ملاحظه می کنید شاهید جان ؟

 

به من اشاره کرد … شاهید دست هایش را مقابل سینه اش درهم گره زد و به من نگاه دوخت .

 

ناخودآگاه از روی صندلی بلند شدم و لبه های پیراهنِ جینم را روی ران هایم مرتب کردم . سرهنگ کاشانی ادامه داد :

 

– یه الف بچه است ! … تا این وقت شب راه افتاده دنبالِ سر این لات و لوتا ! … اینم از وضع حجابش !

 

سری به نشانه ی تاسف جنباند و با لحنِ مطلقاً پر تحقیری اضافه کرد :

 

– دلم برای ننه باباهاشون می سوزه ! دلشون خوشه دختر بزرگ می کنن … خبر ندارن دیگه …

 

از شدت ترس و استرس مثل بید می لرزیدم … ولی تحقیری که در کلمات این مرد نهفته بود ، چنان به قلبم سنگینی کرد که وادار شدم پاسخش را بدهم :

 

– آقا شما چی میگی برای خودت ؟ … ما نامزدیم ! نامزد ! … صد بار از سر شب بهتون گفتیم …

 

سرهنگ چشم هایش را برایم دراند :

 

– نامزدی ؟! … خب یه شماره بده از ننه بابات … زنگ بزنم بهشون ! از چی می ترسی که شماره شون رو نمی دی ؟

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_354

 

دیگر داشت گریه ام می گرفت . از طرفی چشم و ابرو آمدن های شاهید برایم … به علامت اینکه دهانم را ببندم و اوضاعم را وخیم نکنم … ولی من اگر جواب این توهین ها را نمی دادم ، همانجا منفجر می شدم !

 

– نمی دم ! شما هر دختر و پسری توی خیابون با هم ببینید رو می کنید توی گونی ؟! … این کار اصلاً قانونی نیست !

 

شاهید نفس کلافه ای کشید و سرهنگ کاشانی حالتی گرفت … انگار خیلی دوست داشت جلو بیاید و من را زیر مشت و لگد بگیرد !

 

– می بینیش شاهید جان ؟ می بینی چطور جواب می ده ؟!

 

عماد بلاخره سکوتش را شکست و با دست گذاشتن روی شانه ی سرهنگِ بد زبان … گفت :

 

– خون خودتو کثیف نکن سرهنگ جان ! به قول خودت ، دختر بچه است … نمی فهمه چی میگه ! شما کوتاه بیا !

 

به حالتی بین من و سرهنگ کاشانی ایستاد که ارتباطِ گزنده ی چشمی ما را قطع کرد … و بعد با صدایی آرام و یکنواخت مشغول حرف زدن با او شد .

 

داشت سرهنگ را قانع می کرد بی خیال من شود و اجازه بدهد برگردم به خانه …  و مدام اصرار داشت که ما را می شناسد و اگرچه من زبان دراز بودم ،ولی دروغگو نبودم … و واقعاً با شهاب نامزد بودیم !

 

نفس لرزان و خسته ام را از گلویم خارج کردم و نگاه دوختم به شهاب … هنوز همان جای اول ایستاده بود و به من علامت می داد که آرام باشم و چیزی نگویم ! اشک حلقه بست در چشم هایم … چقدر دوست داشتم جلو بدوم و دست هایم را گره بزنم دور گردنش و های های اشک بریزم .

 

– تو می تونی بری خونه ات !

 

صدای سرهنگ کاشانی …

 

دیدم شهاب نفس راحتی کشید . ولی من با صدایی ضعیف پرسیدم :

 

– پس شهاب چی ؟!

 

– لا اله الا الله !

 

سرهنگ کاشانی این بار دیگر واقعاً از کوره در رفت ..‌. انگشت اشاره اش را به نشانه ی تهدید مقابل صورتم تکان داد و از خشم تف کنان ادامه داد :

 

– یک کلمه ی دیگه حرف بزنی … به والله پشیمونت می کنم دختر جون ! برو از کلانتریِ من بیرون !

 

 

 

 

❤️❤️❤️❤️❤️❤️

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_355

 

 

بغض به گلویم نیشتر زد … داشتم خفه می شدم ! پشت سرش عماد به حالتی اخطار آمیز نگاهم می کرد … و شهاب و مجتبی بال بال زنان علامت می دادند خفه شوم و بروم !

 

در آخر هجوم اشک به دریچه ی چشم هایم وادارم کرد از همه ی آن ها رو بچرخانم و به سمت در خروجی ، تقریباً بدوم !

 

هیچوقت عادت نداشتم راحت گریه کنم ، آن هم جلوی چشم دیگران . ولی فشارهای روانی که آن شب به من وارد شد ، وادارم کرد در خلوتیِ دم در چند قطره اشک بریزم .

 

البته خیلی زود بس کردم … اشک هایم را پس زدم و با چند نفس عمیق به راه افتادم .

 

موبایل شهاب را از نگهبانی تحویل گرفتم و بعد از حیاط کلانتری خارج شدم .

 

هوای تازه و خنک نیمه شب به سر و صورتم می خورد و حالم را بهتر می کرد . شالم را که از ترس توبیخ دور سرم چپانده بودم ، آزاد کردم و روی شانه هایم انداختم .

 

حالا باید چه می کردم ؟ …

 

اگر دست خودم بود ، می توانستم تا ابد همانجا منتظر شهاب بمانم . ولی دیر کرده بودم … و می دانستم هر چه دیرتر به خانه برگردم ، اوضاع وخیم تر می شود !

 

سرگردان و بلاتکلیف نزدیک جدول خیابان ایستاده بودم … که عماد شاهید را دیدم … .

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_356

 

موبایلش را تحویل گرفته و محوطه ی کلانتری خارج شده بود و حالا سرش خم شده روی موبایلش بود .

 

با دیدنش ضربان قلبم به طرز دردناکی اوج گرفت … حرارت از یقه ی تیشرتم بالا زد .

 

یکدفعه یاد شب مهمانی افتادم و آن فاجعه ی مست کردنم … و تمام چیزهایی که به من گفته بود ! یادم بود در آخرین لحظات بیداری ام چطور نزدیک گوشم زمزمه کرد : فردا که بیدار شدی ، منو یادت بمونه !

 

و من هنوز درک نمی کردم چرا باید چنین چیزی از من بخواهد ؟ …

 

بدون اینکه متوجه باشم ، خیره اش شده بودم …

 

کت و شلوارِ مشکی رنگِ سبک ایتالیایی با پیراهنِ سورمه ای پوشیده بود ، یک دستش بندِ جیب شلوارش و در دست دیگرش موبایل را گرفته بود . از آن مردهایی بود که همیشه تاثیر عجیبی روی دیگران می گذاشت و بدون هیچ دلیلی جلب توجه می کرد !

 

همینطور بیخودی نگاهش می کردم … که سر بالا گرفت و با من چشم توی چشم شد !

 

انگار کسی مچم را وقت دزدی گرفته باشد … یکدفعه حرارتِ شرم زیر پوستم جوشید ! … به خودم و اینهمه گاگول بازی که به خرج می دادم ، لعنت فرستادم . ولی ظاهرم را سفت و محکم نشان دادم و نگاه سر بالا و مغرورم را از چشم هایش نگرفتم .

 

موبایلش را توی جیبش سُراند و به سمت من آمد … و من ضربان قلبم حتی تندتر شد .

 

در فکر بودم که باید از او تشکر کنم یا نه … که گفت :

 

– بفرمایید برسونمتون ، خانم سلطانی جاوید !

 

 

 

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_357

 

 

رنگ نگاهم تند شد .

 

این “سلطانی جاوید” هم بعد از آن شب مهمانی انگار تبدیل به یک ناسزای محترمانه شده بود ! با لحنی محکم و قاطع پاسخ دادم :

 

– خیلی متشکرم ، ولی به هیچ عنوان مزاحم نمی شم !

 

چرا فکر کرده بود بعد از آن شب نحس ، من باز هم حاضرم با او تنها شوم ؟!

 

تمام شب توی کوچه و خیابان پرسه زدن برایم هزار برابر راحت تر بود تا اینکه سوار ماشین او بشوم !

 

لبخندی عجیب و غریب روی صورتش نشست … انگار از این حالت تدافعی من خوشش آمده بود !

 

کمی دستپاچه نگاهم را به خلوتی خیابان دادم و وانمود کردم متوجه لبخندِ مزخرفش نشده ام … و کاملاً آماده برای اینکه تمام اصرارهایش را با قاطعیت رد کنم …

 

ولی بر خلاف تصورم حتی یک بار دیگر هم اصرار نکرد :

 

– هر طور راحتی خانومِ عزیز ! شبتون خوش !

 

و از مقابل چشم های من گذشت و سوارِ لکسوسِ غول پیکرش شد و رفت !

 

***

 

تاکسی درست مقابل پل خانه توقف کرد و راننده گفت :

 

– رسیدیم خانم !

 

پلک های ورم کرده و سوزان از اشکم را باز کردم و با لحن خسته ای گفتم :

 

– خیلی ممنون … چند لحظه تشریف داشته باشید ، برم پول بردارم از خونه !

 

در ماشین را باز کردم و پیاده شدم … .

 

همزمان در حیاط خانه یمان باز شد و اول بابا اکبر و پشت سرش عمو رضا بیرون آمدند .

 

از دیدنشان جا نخوردم . معلوم بود ساعت هاست توی حیاط انتظار می کشیدند .

 

 

❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_358

 

 

بابا اکبر نگاه سنگین و گلایه مندش را خیلی سریع از من گرفت و به طرف ماشین آمد .

 

– کرایه ی خانم چقدر شده ؟

 

از کنارش عبور کردم و رفتم به طرف درب حیاط . عمو رضا سد راهم شد :

 

– شهاب کجاست عمو جان ؟

 

– همون جایی که باید باشه !

 

به چشم هایش نگاه نکردم … . عمو باز پرسید :

 

– درست جوابمو بده ! کجاست ؟!

 

بازویم را از بین انگشتانش بیرون کشیدم ، گفتم :

 

– یه جایی که نزدیک مادرش نباشه !

 

عمو رضا ماتش برد … . از کنارش عبور کردم و وارد حیاط شدم . خسته تر و بیچاره تر از آن چیزی بودم که بخواهم ملاحظه ی کسی را بکنم و  مودب حرف بزنم … .

 

از درب شیشه ای مستقیم وارد اتاقم شدم و پرده را کیپ تا کیپ بستم . نشستم روی تختخوابم و سرم را میان دستانم گرفتم … .

 

سرم داشت منفجر می شد زیر فشار افکارم . امشب شهاب چه می کرد ؟ در بازداشت می ماند یا او را هم آزاد می کردند ؟ ای کاش به خانه برنمی گشتم … ای کاش تا صبح همان جا می ماندم !

 

بی خبری من را خفه می کرد !

 

 

 

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_359

 

 

صدای گفتگوی عمو رضا و پدرم را از حیاط می شنیدم … ولی پشیزی برایم مهم نبود در مورد چه چیزی حرف می زنند .

 

چند دقیقه ی بعد خدا حافظی کردند و از هم جدا شدند . بابا اکبر وارد آپارتمان شد و همان طور که انتظار داشتم مستقیم به سمت اتاق من آمد .

 

صدای کوبیده شدن در :

 

– اجازه هست ؟

 

و در را باز کرد . از روی تخت بلند شدم و صاف ایستادم .

 

– خسته ام بابا !

 

– تا این وقت شب کجا بودین ؟!

 

با چشم هایی لبالب از اشک نگاهش کردم … ولی دهان باز نکردم تا همه چیز را برایش بگویم . می دانستم این اتفاقات همه چیز را بدتر می کند . هیچ کسی هم درد من و شهاب نبود ، به غیر از خودمان !

 

بابا نفس عمیقی کشید و به طرفم آمد . دستش را گذشت پشت گردنم و سرم را در آغوش کشید … .

 

سفت … دلگیر … پدرانه !

 

بعد صدایش را نزدیک گوشم شنیدم :

 

– شهاب پسر خیلی خوبیه !

 

یک لحظه مکث … و درست در لحظه ای که داشتم به این حرفش دلگرم می شدم ، ادامه داد :

 

– ولی این نامزدی دیگه تمومه بابا جان !

 

یخ بستم !

 

بابا اکبر پیشانی ام را محکم بوسید و بدون اینکه فرصت بدهد اعتراضی بکنم از اتاق بیرون رفت .

 

هاج و واج سر جا مانده بودم … مثل آدم های سیلی خورده …

 

به در بسته ی اتاقم نگاه می کردم ! …

 

***

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_360

 

 

***

 

نمی دانست چه ساعتی از شب بود که بلاخره با امضای تعهدی از کلانتری خارج شد .

 

آن پسر ، علی هم با تعهد آزاد شد … ولی به محض خروج از کلانتری با نگاه های خصمانه اش برای شهاب خط و نشان می کشید .

 

شهاب آنقدر گرفتارِ فکرِ آیدا بود که به او هیچ توجهی نداشت … مستقیم به سمت مجتبی رفت و بی مقدمه گفت :

 

– گوشیتو بده من !

 

مجتبی از لبه ی جدول خیابان برخاست و خاک پشت شلوارش را تکاند .

 

– میخوای چیکار ؟

 

– به آیدا زنگ بزنم !

 

– این وقت شب ؟ … ممکنه خواب باشه !

 

شهاب با دو دلی دست میان موهایش کشید . شاید حق با مجتبی بود … ولی دلش آرام و قرار نمی گرفت .

 

– رفت خونه ؟ مطمئنی ؟!

 

– مطمئنم داش ! خودم براش آژانس گرفتم فرستادمش !

 

زبانش را روی لب هایش کشید و نگاهش را بین علی و شهاب چرخاند … و ادامه داد :

 

– حالا هم بهتره وقتو تلف نکنیم ! … باید زودتر بریم !

 

آن طور که فعل هایش را جمع بست … شهاب در دلش احساس خطر کرد :

 

– بریم ؟ کجا بریم ؟!

 

مجتبی نگاه معناداری به او انداخت :

 

– پیش عماد خان !

 

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_361

 

شهاب خسته بود … به حد مرگ خسته بود ! جسمش خسته بود و روحش دیگر نای ایستادگی نداشت … .

 

چقدر دوست داشت آن شب نحس تمام می شد … ولی … حیف !

 

 

نعش خسته اش را همراه مجتبی و علی کشید و سوار ماشین شد . پس سرش را به صندلی چسباند و پلک هایش را روی هم فشرد .

 

در تمام مسیر نه یک کلمه حرف زد … نه حتی نگاهی به دیگران انداخت .

 

تا وقتی به مقصد رسیدند … .

 

در حالی که مسیر حیاطِ چمن کاری شده را طی می کردند … مجتبی آستین لباس شهاب را کشید و نزدیک گوشش گفت :

 

– عماد خان امشب رو انداخته تو و زنتو ول کردن … یه کاری نکنی که پشیمون بشه !

 

شهاب بزاق دهانش را قورت داد … حرفی برای گفتن نداشت .

 

چشم های خسته اش فضا را تار می دید . چراغ های پارکی ایستاده مسیر را روشن کرده و صدای جیر جیر زنجره ای از لای شاخ و برگ درخت ها به گوش می رسید .

 

نوری از پنجره های بزرگ به بیرون می تابید … و صدای گفتگوی مردانه ای …

 

از در شیشه ای چهار طاق باز گذشتند .

 

دو سه نفری در سالن کوچک ورودی پخش و پلا بودند و سیگار می کشیدند . یکی از آن ها ساسان بود … گفت :

 

– آقا منتظر بودن !

 

نیم نگاهی به یقه ی پاره ی شهاب انداخت و پوزخند زد .

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_362

 

شهاب دوست داشت پنج انگشتش را روی صورت او خراب کند … ولی حس توی بدنش نبود . مجتبی جلوتر از همه راه افتاد به سمت سالن پذیرایی … و بعد از او علی و شهاب به راه افتادند .

 

عماد شاهید جایی انتهای سالن بزرگ خانه اش روی صندلیِ روکش داری نشسته بود و سیگار می کشید … در فاصله ی کمی از او ، رشید خان حضور داشت . بین آن دو را میزی پایه کوتاه با صفحه ی شطرنجِ چیده شده ای پر کرده بود .

 

شهاب نگاه کرد به او و از دیدن چشم های خشمگین و به خون نشسته اش جا خورد … .

 

تنها کسی که جرات کرد چیزی بگوید ، مجتبی بود :

 

– شبتون بخیر آقا !

 

عماد برای لحظاتی هیچ چیزی نگفت . آنقدر صبر کرد تا خدمتکار خانه اش لیوان نوشیدنی او و رشید را پر کرد و از سالن خارج شد .

 

آن وقت لیوان را برداشت و جرعه ای نوشید .

 

سکوت آنقدر سنگین و عذاب آور بود که شهاب حس می کرد می تواند صدای نفس های عمیق و عصبی او را بشنود … .

 

بعد بلاخره عماد چیزی گفت :

 

– من روز اول به تمامِ شما گوساله ها گفتم که دلم نمی خواد تحت هیچ شرایطی مارک دار بشید ! گفتم یا نگفتم ؟!

 

باز جرعه ای دیگر از نوشیدنی اش … بعد ساعد دستش را به دسته ی چوبی صندلی چسباند و لیوان را میان انگشتانش تکان داد . تکه های یخ درون نوشیدنی به حالت دَوَرانی چرخیدند و به جداره های بخار گرفته ی لیوان اصابت کردند .

 

علی گفت :

 

– آقا من نوکر شمام هستم ، هیچوقت هم روی حرفتون حرف نمی زنم ! این مرتیکه بود که …

 

جمله اش با پرتاب لیوان ویسکی به طرفشان نیمه تمام باقی ماند … .

 

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_363

 

جمله اش با پرتاب لیوان ویسکی به طرفشان نیمه تمام باقی ماند … .

 

صدای درهم شکستن لیوان کف پارکت ها مانند بمبی در سکوت نسبی خانه منفجر شد … و بعد فریاد بلند عماد :

 

– خفه شو اینقد پاچه ی منو نخارون الدنگ ! اگه فکر کردی می تونی با این حرفا همه چی رو درست کنی ‌…

 

رشید خان گفت :

 

– عماد … آروم باش !

 

عماد سرش را پایین انداخت و نفس های عمیق و پی در پی کشید . انگار از سر درد عمیقی رنج می برد و می خواست خودش را آرام کند . سپس به حالتی متاسف به رشید نگاه کرد :

 

– می بینی ، رشید ؟ نخاله های دور و برمو می بینی ؟! … یعنی اگه گاوداری زده بودم الان اعصابِ راحت تری داشتم … پول بیشتری هم در می آوردم !

 

رشید خان پوزخند زد … شهاب نیش تحقیر را تا مغز استخوانش حس کرد . عماد ادامه داد :

 

– شما دو تا دیگه به هیچ درد من نمی خورید ! گمشید از خونه ی من بیرون !

 

شهاب حس کرد از درون خالی شده … ولی هیچ عکس العملی نشان نداد … علی با شنیدن این حرف ناگهان وا داد .

 

– آقا … نکن با من این کارو !

 

عماد سرش را بلند نکرد … .

 

– شما دیگه پیش پلیس تابلو شدین …

 

– من کاری نکردم ! تقصیری نداشتم !

 

– مجتبی … بندازشون بیرون !

 

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_364

 

با نفس عمیقی … از روی صندلی برخاست . با صدایی بی حس رو به رشید خان گفت :

 

– ببخش رشید خان … حالم اصلاً خوش نیست !

 

و پشت به آن ها کرد و رفت … انگار که می خواست سالن را ترک کند و به اتاق خوابش پناه ببرد .

 

شهاب ناباورانه رفتن او را تماشا می کرد … در باورش نمی گنجید که فرصتِ کار کردن برای عماد خان را از دست داده است … .

 

این تنها امید او برای همه چیز بود ! تنها راه میانبرش برای پول در آوردن … تنها چاره اش برای ازدواج با آیدا … .

 

دستی انگار چنگ زده بود به گردنش و راه نفسش را می فشرد . داشت خفه می شد … داشت می مرد !

 

همه چیز خراب شده بود … با خاک یکسان شده بود ! آیدا … آیدای عزیزش … او به آیدا قول داده بود همه چیز را درست می کند !

 

نفس هایش سخت و دردناک از سینه اش بر می خاست و مردمک هایش می لرزید … .

 

نگاهش هنوز هم به عماد بود که حالا تقریباً به پلکانِ چوبی مارپیچ رسیده بود … که علی ناگهان او را به عقب هل داد .

 

– مرتیکه ی آشغالِ شل ناموس ! … همه چی تقصیر توئه ! … یه جوری بزنم زنتو بگ…ام …

 

گردن عماد ناگهان به طرف آنها برگشت … و با چنان حالت وحشتناکی نگاهشان کرد …

 

ولی بعد در پلک زدنی همه چیز عوض شد . شهاب آوار شد روی سر علی و چنان مشتی بر دهان او کوبید … که خون از حلقش فواره زد … .

 

 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 84

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۵۲۳ ۲۳۱۴۰۶۳۸۵

دانلود رمان طلایه pdf از نگاه عدل پرور 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       طلایه دخترساده و پاک از یه خانواده مذهبی هست که یک شب به مهمونی دوستش دعوت میشه وتوراه برگشت در دام یک پسر میفته ومورد تجاوز قرار می گیره دراین بین چند روزبعد برایش خواستگار قراره بیاید و.. پایان خوش
رمان ژینو

دانلود رمان ژینو به صورت pdf کامل از هاله بخت یار 4 (4)

7 دیدگاه
  خلاصه: یاحا، موزیسین و استاد موسیقی جذابیه که کاملا بی‌پروا و بدون ترس از حرف مردم زندگی می‌کنه و یه روز با دیدن ژینو، دانشجوی طراحی لباس جلوی دانشگاه، همه چی عوض میشه… یاحا هر شب خواب ژینو و خودش رو می‌بینه در حالی که فضای خوابش انگار زمان…
Romantic profile picture without text 1 scaled

دانلود رمان طهران 55 pdf از مینا شوکتی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       در مورد نوا دختری جسور و عکاسه که توی گذشته شکست بدی خورده، اما همچنان به زندگیش ادامه داده و حالا قوی شده، نوا برای نمایشگاهه عکاسیش میخواد از زنهای قوی جامعه که برخلاف عرف مکانیک شدن عکس بگیره، توی این بین با…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
photo 2020 01 18 21 23 452

رمان آبادیس 0 (0)

1 دیدگاه
  دانلود رمان آبادیس خلاصه : ارنواز به وصیت پدرش و برای تکمیل. پایان نامه ش پا در روستایی تاریخی میذاره که مسیر زندگیش رو کاملا عوض میکنه. همون شب اول اقامتش توسط آبادیسِ شکارچی که قاتلی بی رحمه و اسمش رعشه به تن دشمن هاش میندازه ربوده میشه و…
IMG 20230128 233728 3512

دانلود رمان سمفونی مردگان 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :           سمفونی مردگان عنوان رمانی است از عباس معروفی.هفته نامه دی ولت سوئیس نوشت: «قبل از هر چیز باید گفت که سمفونی مردگان یک شاهکار است»به نوشته برخی منتقدان این اثر شباهت‌هایی با اثر ویلیام فاکنر یعنی خشم و هیاهو دارد.همچنین میلاد…
IMG 20230123 235029 963 scaled

دانلود رمان طالع دریا 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     من دنیزم اتفاقات زیادی و پشت سر گذاشتم برای اینکه خودمو نکشم زندگیمو وقف نجات دادن زندگی دیگران کردم همه چیز می تونست آروم باشه… مثل دریا… اما زندگیم طوفانی شد…بازم مثل دریا سرنوشتم هم معنی اسممه مجبورم برای شروع دوباره…یکی از بیمارارو نجات…
unnamed 22

رمان تژگاه 5 (1)

3 دیدگاه
  دانلود رمان تژگاه خلاصه : داستان زندگی دختری مستقل و مغرور است که برای خون خواهی و انتقام مرگ مادرش وارد شرکت تیموری میشود، برای نابود کردن اسکندر تیموری و برخلاف تصورش رییس آنجا یک مرد میانسال نیست، مرد جذاب و غیرتی داستانمان، معراج مسبب همه اتفاقات گذشته انجاست،پسر…
IMG 20240522 075749 599

دانلود رمان آتشم بزن ( جلد سوم ) به صورت pdf کامل از طاهره مافی 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   « جلد اول :: خردم کن »   من یه ساعت شنیام. هفده سال از سالهای زندگیام فرو ریخته و من رو تمام و کمال زیر خودش دفن کرده. احساس میکنم پاهام پر از شن و میخ شده است، و همانطور که زمان پایان جسمم سر…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

5 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نفس
نفس
25 روز قبل

ولی من عماد و آیدا کاپل محبوبمن🥲

همتا
همتا
28 روز قبل

ممنون عزیزم

بانو
بانو
29 روز قبل

این رمان خیلی قشنگیه ولی چرا ماه به ماه پارت میدین😩😩😩

Shiva
Shiva
29 روز قبل

خیلی ممنون
خسته نباشید

خواننده رمان
خواننده رمان
29 روز قبل

ممنون فاطمه جان دستت درد نکنه عزیزم فکر نمیکردم امروز پارت بذاری😍❤

دسته‌ها

5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x