رمان شاه خشت پارت 26

3.8
(4)

 

 

 

تور جلوی صورتش را کنار زدم، از لبخند چند لحظه پیش خبری نبود و نگاهش خیس، ناامید. هدیه به مذاقش خوش نیامده بود؟

 

_ ببخشید رقص عربی بلد نیستم.

 

_ مهم نیست، دلم می‌خواست توی این لباس ببینمت. زیباست.

 

سرش را پایین انداخت، چیزی سرجایش نبود. چرا نمی‌فهمیدمش؟ اصلا چرا برایم مهم بود که بفهمم؟

 

لب تخت نشستم و دستم را به سمتش دراز کردم.

 

_ بیا این‌جا.

 

خواست کنارم بنشیند، نگذاشتم، در آغوشم می‌خواستمش.

 

_ بگو.

 

متعجب نگاهم کرد.

 

_ اون چیزی‌که توی سرت می‌چرخه رو‌ بگو.

 

_ چیزی نیست.

 

_ یه دستور بود.

 

براق به چشمانم زل زد و تکرار کرد:

 

_ چیزی نیست.

 

دستم را لای موهایش فروبردم و لبانش را شکار کردم.

 

تلاش می‌کرد برای نبوسیدنم… هردو دستم را به پشتش رساندم و غزن پشت لباس را باز کردم.

 

_ هوسم خوابید، درش بیار.

 

مقاومتی نمی‌کرد و من بی‌امان می‌بوسیدمش.

 

انگشتانم تنش را فتح می‌کرد و عضلات منقبض شده، یکی‌یکی خود را رها می‌کردند.

 

 

 

 

مقاومتی داشت برای تسلیم نشدن اما بی‌فایده!

 

سرش را زیر گردنم فروکرد و نفس‌های بریده بریده‌اش به پوست مرطوب تنم می‌خورد.

 

_ فکر کردی من تنت رو بلد نیستم؟

 

دستش را به کشاله‌های رانم رساند و‌زمزمه کرد:

 

_ هیچی بلد نیستی، شازده. تا من نخوام، هیچ کاری ازت برنمیاد.

 

حرفش زور داشت برای کسی که بدنش هرآن می‌رفت که به رعشه بیفتد از سر لذت.

 

حرکت دستم را متوقف کردم و سینه‌بند پولک‌دار به گوشه‌ای پرت شد.

 

به پشت خواباندمش و مچ هردو دستش را قفل کردم.

 

_ افاضات زیادی ازت شنیدم؟ تو باید همونی رو بخوایی که خواست منه!

 

_ خواست تمام مردها، روی تختخواب مشترکه… سرورم … شما هم مستثنی نیستید.

 

دست‌هایش را رها کردم.

 

توهین می‌کرد، به من!

 

جمع بستن من با باقی مشتری‌هایش چه معنی داشت؟

 

دستم بالا رفت که بر دهانش بکوبم… چشم بست و مشت من در هوا خشک شد.

 

صورتش را با دو دست قاب گرفتم… مردمک چشمانش دودو می‌زدند.

 

روی تنش خم شدم و نرم بوسیدمش… آرام!

 

بازهم لمس بدنش، این‌بار مثل ابری که از روی پوست بگذرد.

 

 

 

طعم خوش را می‌چشاندم و کامش را سیر نمی‌کردم.

 

نفس‌هایش به شماره افتادند.

 

بدنش انقباضی را تجربه می‌کرد که می‌دانستم اگر به سرانجام نرسد، دردناک خواهد بود.

 

_ می‌بینی؟ خواست من اینه که تو علی‌رغم مقاومتت به اوج برسی!

 

بدنش لرزید و زیر عضلاتم شل شد. مشتش را به سینه‌ام کوبید.

 

_ لعنت بهت، لعنت… ولم کن.

 

زیاده‌روی می‌کرد؟

 

_ با تمام مشتریات همین‌جوری تا می‌کردی؟

 

رویش را برگرداند. اشک بود گوشهٔ چشمانش؟

 

_ پریناز؟ گریه می‌کنی؟

 

با پشت دست چشمش را پاک کرد.

 

_ نه.

 

هردو دستش را بالای سرش نگه‌ داشت و من به این تسلیم مسخره تنش می‌خندیدم.

 

جالب بود که تمایلی نداشتم برای همخوابگی!

 

بودنش برایم کفایت می‌کرد.

 

چیزی از گوشه تخت صدا کرد، گوشی موبایلش!

 

سرم را چرخاندم ولی با دست صورتم را سمت خودش برگرداند.

 

نگاهمان در هم قفل شد.

 

از روی تنش بلند شدم به‌سمت اتاق لباس.

 

لباس پوشیده به تخت برگشتم، پریناز پیچیده در ملحفه سفید.

 

 

 

 

 

 

 

لباس‌ عربی را داخل سطل گوشه اتاق انداختم.

 

دیگر در من حس خوبی را ایجاد نمی‌کردند.

 

روی تخت دراز کشیدم. زیرچشمی مرا می‌پایید.

 

موقع لباس پوشیدنم متوجه شدم که سراغ موبایلش رفت و پیغامی فرستاد یا چیزی را چک کرد.

 

چیزی درونم به قل‌قل افتاد، این‌که سردربیارم از موبایلش.

 

افکار احمقانه، احساسات بی‌سروته و غیرقابل توجیه.

 

_ می‌تونم لباسم رو بپوشم یا…

 

به میان کلامش پریدم.

 

_ لباست رو بپوش.

 

سریع از تخت پایین رفت و لباس‌هایش را تن زد.

مردد مرا نگاه می‌کرد.

 

_ برم اتاقم؟

 

_ خیر. بیا این‌جا پیش من بخواب.

 

کنارم دراز کشید.

 

این‌بار گوشی موبایل من صدا کرد. پیغام را چک کردم، محافظ سهند!

 

این پسر باز هم برنامه هواخوری داشت!

 

شاید باید ترمزش را می‌کشیدم.

 

پیغامی را برای محافظ ارسال و چراغ کنار تخت را خاموش کردم.

 

پشت به من خوابیده بود.

 

هوسی داشتم برای درآغوش گرفتنش.

 

دستم دورش پیچید، کمی در خودش لرزید ولی حرکتی نکرد.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.8 / 5. شمارش آرا 4

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.8 (12)

2 دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
Screenshot ۲۰۲۳۰۲۲۳ ۱۰۵۵۱۰

دانلود رمان الماس pdf از شراره 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     دختری از جنس شیشه، اما به ظاهر چون کوه…دختری با قلبی شکننده و کوچک، اما به ظاهر چون آسمانی پهناور…دختری با گذشته‌ای پر از مهتاب تنهایی، اما با ظاهر سرشار از آفتاب روشنایی…الماس سرگذشت یه دختره، از اون دسته‌ای که اغلب با کمترین توجه…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (3)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.8 (6)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
IMG 20210725 110243

دانلود رمان دلشوره 1.5 (2)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:       هم اکنون داستان زندگی پناه را تهیه کرده ایم، دختری که بین بد و بدتر گیر کرده و زندگی اش دستخوش تغییراتی شده، انتخاب مردی که برای جان خودش او را قربانی میکند یا مردی که همه ی عمرش عاشقانه هایش را با…
Screenshot 20221015 143117 scaled

دانلود رمان مارتینگل 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:         من از کجا باید می‌دونستم که وقتی تو خونه‌ی شوهرم واسه اولین بار لباس از تنم بیرون میارم، وقتی لخت و عور سعی داشتم حرف بزرگترهارو گوش کنم تا شوهرم رو تو تخت رام خودم کنم؛ یه نفر… یه مرد غریبه تمام…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۷۵۷۲۹۹۰۲

دانلود رمان من نامادری سیندرلا نیستم از بهاره موسوی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       سمانه زیبا ارام ومظلومم دل در گرو برادر دوستش دکتر علیرضای مغرور می‌دهد ولی علیرضا با همکلاسی اش ازدواج می‌کند تا اینکه همسرش فوت می‌کند و خانواده اش مجبورش می‌کنند تا با سمانه ازدواج کند. حالا سمانه مانده و آقای مغرور که…
InShot ۲۰۲۳۰۷۰۳ ۰۱۲۶۵۰۱۱۲

دانلود رمان داروغه pdf از سحر نصیری 5 (3)

4 دیدگاه
  خلاصه رمان:       امیر کــورد آدمی که توی زندگیش مرد بار اومده و همیشه حامی بوده! یه کورد مرد واقعی نه لاته و خشن، نه اوباش و نه حق مردم خور! اون یه پـهلوونه! یه مرد ذاتا آروم که اخلاقای بد و خوب زیادی داره،! بعد از…
IMG 20240522 075103 721

دانلود رمان طالع آغشته به خون به صورت pdf کامل از مهلا حامدی 5 (4)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان :   بهش میگن گورکن یه قاتل زنجیره‌ای حرفه‌ای که هیچ ردی از خودش به جا نمیزاره… تشنه به خون و زخم دیدست… رحم و مروت تو وجود تاریکش یعنی افسانه… چشمان سیاه نافذش و هیکل تومندش همچون گرگی درندست… حالا چی…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4.2 (5)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
اشتراک در
اطلاع از
guest

5 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
camellia
camellia
1 سال قبل

امروز جمعه بودها, نویسنده جون.

camellia
camellia
1 سال قبل

دیگه پارت نداریم?تموم شد??۳ روزه نزاشتیید…😓
بالاخره چند روز به چند روز میزارید?اصلا میزارید?میخواید بزارید?😥😑😐

آخرین ویرایش 1 سال قبل توسط camellia
camellia
camellia
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
1 سال قبل

خدا رو شکر.☺فردا جمعه است.🤗

Fateme
Fateme
1 سال قبل

لعنتی نمیفهمی چرا گریه میکنه؟
دوست نداره به چشم یه هرزه نگاش کنی دوست نداره اون لباس مسخره رو تنش کنه بشه عروسک خیم شب بازی گریه میکنه چون هرزگی کرده ولی نه به خواست خودش مشتری داشته ولی نه به خواست خودش گریه کرد چون وجودش درونش هرزه نبود کاش میفهمد مردک قجری !
اعصابم خوردشد پریناز بیچاره

دسته‌ها

5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x