رمان شاه خشت پارت 27

5
(1)

 

 

 

سرم را لای موهایش فرو کردم، بوی خوبی می‌داد.

 

حرفی از دهانم پرید.

 

_ تنت بوی خوبی می‌ده.

 

_ زود زود حموم می‌رم آخه.

 

چرا نمی‌فهمید، جای جدی و شوخی را، انگار احساسات مرا به سخره بگیرد، بی‌لیاقت!

 

_ پریناز، قصد داری امشب متقاعدم کنی که تنبیهت کنم؟

 

_ خیر، سرورم.

 

_ خوبه، پس بیشتر حرف نزن.

 

نفس عمیقش را بیرون داد و گفت:

 

_ یه چیز کوچولو بگم ؟ بعدش دیگه زیپ!

 

_ بگو.

 

_ از لباس عربی خیلی بدم میاد.

 

حدس می‌زدم خاطره‌ای باشد؛ هم‌آغوشی آزاردهنده‌ای، اجباری.. چیزی‌که تمایلی به تکرارش ندارد.

 

_ بله، خودم متوجه شدم.

 

انگار کمی خودش را در بغلم بیشتر فروکرد، شاید هم توهم من بود.

 

_ به یمن تنفر تو از لباس عربی، برات چند دست می‌خرم که بیشتر بپوشی و عادت کنی بهش.

 

خواست خودش را از حصار بازوانم آزاد کند.

 

با خنده اضافه کردم.

 

_ فکر نکن فقط خودت بلدی با زبون نیش بزنی!

 

_ می‌ذارمش به حساب کمال هم‌نشین.

 

_ می‌تونم به‌جاش، چوب و فلک رو روت امتحان کنم.

 

_ حس می‌کنم خوابم میاد، سرورم.

 

 

 

تنگ‌تر فشردمش و خوابیدم.

 

آرامشی داشت حضورش در کنارم.

 

میانه‌های شب… بیدار شدم.‌

 

چیزی در آغوشم بود، نرم… چراغ‌خواب را روشن کردم، به حتم پریناز در اتاق نبود.

 

خواب از سرم پرید و روی تخت نشستم.

 

حال خوب را تزریق و بلافاصله خوشی را زهرمارم می‌کرد.

 

به غرورم دهن‌کجی می‌شد با رفتار نسنجیده‌اش.

 

اصلاً کدام گوری رفت وقتی گفتم پیشم بماند؟

 

جنازه‌اش را کدام جهنمی برد، هرزهٔ کم‌عقل؟!

 

انگار چیزی در درون من بود که زنان را محق می‌کرد به سرخودی!

 

باید وحشیانه رفتار می‌کردم که اعتبار بخرم، لیاقت نرمش نداشتند.

 

کلافه دستی لای موهایم فرو بردم.

 

خواستم بی‌اهمیت بمانم، «به درک»ی حواله‌اش کنم و تنبیهش را به صبح موکول کنم.

 

ولی نه!

این دختر جسارت را به حد اعلاء رسانده، شاید باید از روی بی‌رحم قجرم همین امشب برایش پرده‌برداری می‌کردم.

 

به اتاقش سر زدم.

 

باورم نمی‌شد، با دهان باز روی تخت خوابیده و خرخر می‌کند.

 

فلک برایش واقعاً کم بود.

 

 

 

لیوان نیمه‌پر کنار پاتختی را برداشتم و توی صورتش ریختم.

 

یک مرتبه پرید از جایش… ترسیده، نفس‌نفس می‌زد.

 

_ بزنم توی دهنت؟ بالشت می‌ذاری بغل من، میایی این‌جا؟

 

خودش را با بازوهای لرزان بغل کرد.

 

_ صبر کن خب… چرا این‌جوری می‌کنی؟ توضیح می‌دم.

 

بازویش را کشیدم، می‌لرزید، با صدایی گرفته.

 

از ضعفش در مقابلم احساس خوبی داشتم.

 

این‌که به خودم بقبولانم تفاوتی با باقی دختران تختم ندارد.

 

_ تو حقته زور بالا سرت باشه، یکی هر دقیقه یادت بندازه کارت چیه…

 

_ حالم خوب نبود، ترسیدم بیدار بشی…‌

 

_ عین سگ داری دروغ می‌گی، الآن که راحت کپیده بودی؛ دهن باز، خرخرم می‌کردی.

 

هنوز دستش را می‌کشیدم و او هم مقاومت می‌کرد.

 

_ ول کن دستم‌و، خب می‌خوای بزنی، بیا بزن… مرتیکه روان…

 

از یقه لباس بلندش کردم.

 

_ چه زری زدی؟

 

به‌سمت در اتاق کشیدمش، تعادل نداشت.

 

تنش به در و دیوار می‌خورد.

 

این‌بار دیگر کوتاه نمی‌آمدم، ابداً، امکان نداشت.

 

با چشمانی ترسیده نگاهم می‌کرد، بی‌شک جدیت مرا دید و غلاف کرد.

 

 

 

برای این‌که با موهایش روی زمین کشیده نشود، خودش قدم برمی‌داشت.

 

_ ولم کن، دارم میام، تو حالت خوب نیس، نگا کن… ببین رنگت… خدایا… یه بلایی سرت میا…

 

دسته‌ای از موهایش را کشیدم، حرفش را خورد و صورتش جمع شد.

 

یاد پیغام روی گوشی موبایلش افتادم.

 

افکار مریض، تصورات بیمارگونه… حساسیتم نسبت به مخفی‌کاری.

 

_ سر شب داشتی به کدوم پفیوزی اس‌ام‌اس می‌دادی؟

 

زل‌زده به من نگاه می‌کرد و جای جواب دادن، دندان‌هایش را به‌هم می‌فشرد.

 

قلبم صاعقه‌زده به سینه می‌کوبید، گرگرفتن گوش‌هایم را حس می‌کردم، داغ داغ!

 

نزدیک‌ترین وسیله‌ای که به دستم آمد، کمربند بسته به شلوارم بود، روی دسته صندلی ولو شده.

 

_ من امشب تو‌ رو آدمت می‌کنم.

 

_ باشه، باشه… صبر کن…

 

دستم را بالا بردم و اولین ضربه… صدای چرم کمربند روی پوست و جیغش بلند شد.

 

روی زمین چهاردست‌وپا فرار می‌کرد از ضرباتی که فرود می‌آمدند.

 

دولا شدم که تنش را ثابت کنم و یک لحظه نمی‌دانم چه شد….

 

ولی درد در تنم پیچید، دردی وحشتناک، ضربه دوم حتی بدتر!

 

حس می‌کردم پوستم به کبودی رفت و نفسم بند آمد.

 

دستم را به دیوار گرفتم و زانو زدم، با دست بین پاهایم را می‌فشردم.

 

انگار بخواهم از انفجارشان جلوگیری کنم.

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۴ ۲۲۱۵۵۵۳۹۷

دانلود رمان آوانگارد pdf از سرو روحی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :           آوانگارد روایت دختری است که پس از طرد شدن از جانب خانواده، به منزل پدربزرگش نقل مکان میکند ، و در رویارویی با مشکالت، خودش را تنها و بی یاور می بیند، اما با گذشت زمان، استقاللش را می یابد و…
InShot ۲۰۲۳۰۵۲۹ ۲۳۲۳۱۳۸۷۱

دانلود رمان به گناه آمده ام pdf از مریم عباسقلی 2 (2)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان :   من آریان پارسیان، متخصص ۳۲ ساله‌ی سکسولوژی از دانشگاه کمبریج انگلیسم.بعد از ده سال به ایران برگشتم. درست زمانی که خواهر ناتنی‌ام در شرف ازدواج با دشمن خونی‌ام بود. سایا خواهر ناتنی منه و ده سال قبل، وقتی خانوادمون با فهمیدن حاملگی سایا متوجه رابطه‌ی…
IMG 20230123 230118 380

دانلود رمان خاطره سازی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:         جانان دختریِ که رابطه خوبی با خواهر وبرادر ناتنی اش نداره و همش درگیر مشکلات اوناس,روزی که با خواهرناتنی اش آذر به مسابقه رالی غیرقانونی میره بعد سالها با امید(نامزدِ سابقِ دوستش) رودررو میشه ,امید بخاطر گذشته اش( پدر جانان باعث ریختن…
رمان آخرین بت

دانلود رمان آخرین بت به صورت pdf کامل از فاطمه زایری 4 (4)

2 دیدگاه
  خلاصه: رمان آخرین بت : قصه از عمارت مرگ شروع می‌شود؛ از خانه‌ای مرموز در نقطه‌ای نامعلوم از تهران بزرگ! حنا خورشیدی برای کشف راز یک شب سردِ برفی و پیدا کردن محموله‌های گمشده‌ی دلار و رفتن‌ به دل اُقیانوس، با پلیس همکاری می‌کند تا لاشه‌ی رویاهای مدفون در…
رمان بر دل نشسته

رمان بر دل نشسته 5 (3)

5 دیدگاه
خلاصه رمان بردل نشسته نفس، دختر زیبایی که بخاطر ترسِ از دست دادن و جدایی، از عشق و دلبسته شدن میترسه و مهراد، مهندس جذاب و مغروری که اعتقادی به عاشق شدن نداره.. ولی با دیدن هم دچار یک عشق بزرگ و اساطیری میشن که تو این زمونه نظیرش دیده…
1

رمان عصیانگر 0 (0)

4 دیدگاه
  دانلود رمان عصیانگر خلاصه : آفتاب دستیار یکی از بزرگترین تولید کنندگان لوازم بهداشتی، دختر شرّ و کله شقی که با چموشی و سرکشی هاش نظر چاوش خان یکی از غول های تجاری که روحیه ی رام نشدنیش زبانزد همه ست رو به خودش جلب میکنه و شروع جنگ…
IMG 20240425 105138 060

دانلود رمان عیان به صورت pdf کامل از آذر اول 2.4 (8)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان: -جلوی شوهر قبلیت هم غذای شور گذاشتی که در رفت!؟ بغضم را به سختی قورت می دهم. -ب..ببخشید، مگه شوره؟ ها‌تف در جواب قاشق را محکم روی میز میکوبد. نیشخند ریزی میزند. – نه شیرینه..من مرض دارم می گم شوره    
nody عکس شخصیت های رمان کی گفته من شیطونم 1629705138

رمان کی گفته من شیطونم 5 (1)

4 دیدگاه
  دانلود رمان کی گفته من شیطونم خلاصه : من دیـوانه ی آن لـــحظه ای هستم که تو دلتنگم شوی و محکم در آغوشم بگیــری … و شیطنت وار ببوسیم و من نگذارم.عشق من با لـجبازی، بیشتر می چسبــد!همون طور که از اسمش معلومه درباره یک دختره خیلی شیطونه که…
IMG 20230123 235641 000

دانلود رمان روزگار جوانی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   _وایسا وایسا، تا گفتم بریز. پونه: بخدا سه میشه، من گردن نمیگیرم، چوب خطم پره. _زر نزن دیگه، نهایتش فهمیدن میندازی گردن عاطی. عاطفه: من چرا؟ _غیر تو، از این کلاس کی تا حالا دفتر نرفته؟ مثل گربه ی شرک نگاهش کردم تا نه…
اشتراک در
اطلاع از
guest

4 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فردخت
فردخت
1 سال قبل

امروز پارت نمیزارین؟

🙃...یاس
🙃...یاس
1 سال قبل

حمایت از رمانهای خاله فاطی😎
#هشتک_حمایت_❤

Fateme
Fateme
1 سال قبل

واییی مردک روانی رو نگا😐
الهی بمیرم برات پری 🥺ولی خوب زدیش دمت گرم تو بدترین شرایطم جوابشو میدی

دسته‌ها

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x