رمان شاه خشت پارت 39

2.7
(3)

 

 

 

-‌ خب مجبوری با سن خرپیره ادای جوونای بیست ساله رو دربیاری؟ حالا سه ساعت بخواب، ریکاور بشی!

 

ساعدش را از روی چشم‌ها برداشت.

 

-‌ سایه‌بون رو بچرخون، آفتاب به صورتم نخوره.

 

با دست لرزان، سایه بان را چرخاندم.

 

-‌ بعد از ناهار با سهند و سدا برو خرید. دو دست لباس مناسب برای خودت بخر، عین کلفتا لباس نپوش.

 

-‌ بله، چشم. آب میوه‌تون رو میل می‌کنین؟

 

-‌ بیارش.

 

لیوان را به دستش دادم. احتمالا افاضات مرا نشنیده، اصلا یواش گفتم، این بنده خدا هم نیمه‌خواب، گوش سنگین!… همین، اصلا نشنیده!

 

روی صندلی نشست و لیوان را سرکشید.

 

منتظر شدم تا لیوان خالی را بگیرم.

 

اخمی روی صورتش نشست.

 

-‌ سن خرپیره؟

 

-‌ خواب بودین که!

 

-‌ ببرم وسط دریا غرقت کنم؟

 

-‌ نه دیگه، برم لباس بخرم، بعدا؟ پیشنهاد خوبیه؟ تازه تا شب ممکنه نظرتون عوض بشه، هان؟ چطوره؟

 

دستش را سمتم دراز کرد،

 

-‌ بیا ببینمت!

 

جلوتر رفتم، با انگشت به نوک بینی‌ام زد،

 

-‌باید خودم شنا یادت بدم، این‌جوری نمی‌شه!

 

واقعا فانتزیهای فاجعه‌ای داشت!

 

-‌ روی دلتون مونده‌ها!

 

اول لبخند زد، کم‌کم بلندتر خندید … صدای قهقه‌اش اینقدر بالا رفت که سهند و سِدا از دور خیره ما شدند. خدا را شکر، خلق همایونی سرجایش برگشت و بدینسان، من از غرق شدن جهیدم!

 

به ویلا برگشتیم و دوش گرفتم، البته همراه سدا. تقریباً نصف وسایلم در اتاق زیبای سدا بود، شازده هم ظاهراً مخالفتی نداشت.

 

 

 

خب مادر بچه‌ها که نبود، پرستار هم که فعلاً نداشتند‌.

 

تنها گزینه‌های موجود من و صنوبر بودیم که سدا علی‌رغم قربان صدقه‌های صنوبر، روی خوش نشانش نمی‌داد.

 

موهایش را دوگوشی بستم، لباس صورتی با دامنی پف‌دار را به تن کرد و به‌سمت آشپزخانه راه افتادیم.

 

سر میز ناهار نشستیم، فرهاد در حد بوسیدن سر سدا حضور داشت و‌ به‌سرعت همراه مردی که تابه‌حال ندیده بودم، رفت.

 

سهند چشمکی زد و کارت بانکی را در هوا تکان داد.

 

_ بابا گفت بریم خرید.

 

از خرید بدم نمی‌آمد ولی این حرفش که گفت مثل کلفت‌ها لباس نپوشم را دوست نداشتم.

 

مردک بدزبان!

 

صنوبر به‌طرز اعجاب‌‌آوری تغییر رویه داشت، ابداً از بی‌اهمیتی‌هایش خبری نبود‌.

 

رسماً از من پذیرایی می‌کرد البته…

 

نگاهش همان بود، نفرت و شاید ته‌مانده حسادت!

 

نمی‌دانم وضعیت زن درمانده‌ای مثل من که برای گذران زندگی راهی جز تن‌فروشی نداشت، چرا باید حسادت یا حس نفرت را در کسی ایجاد می‌کرد؟

 

اجبار، اجبار است؛ چه یک مرد بدظاهر، چه شازده قشمشم!

 

حالا با کمی ارفاق می‌توانستم بگویم شازده خیلی هم بد نبود.

 

سهند اصرار داشت که زودتر برویم، ولی حقیقتاً جانی در تنم نداشتم.

 

قرار شد استراحت کنیم و‌عصری سرحال و‌ قبراق، پدر پدرجد کارت بانکی شازده را دربیاوریم تا دیگر کارت بی‌‌زبان را دست سه نخودمغز ندهد!

 

 

 

 

به جای خوابیدن در اتاق فرهاد، پیش سدا ماندم…

 

مدام در خواب لگد می‌زد، از این نظر به ابوی محترمش نرفته بود.

 

بااین‌حال خواب دل‌چسبی داشتم، حتی خواب دیدم یک پروانه بزرگ و آبی نوک دماغم نشسته.

 

خواب عصر به‌قول مادر خدابیامرزم بی‌تعبیر است.

 

ابراهیم برای خرید همراهمان آمد.

 

دور می‌ایستاد، من می‌ماندم و سهند که مثل یویو بالاوپایین می‌پرید و سدا که اخم ظریفی می‌کرد و دست‌به‌سینه مثل مادربزرگ‌ها چشم‌غره می‌رفت.

 

اساساً علی‌رغم تمام خل‌وچل‌بازی‌ها، سهند را بیشتر درک می‌کردم تا سدا.

 

بسته‌های خریدمان زیاد و زیادتر می‌شد و هربار وقتی فروشنده شماره رمز کارت را می‌پرسید، دعا می‌کردم دخل حساب را نیاورده باشیم.

 

این دو بزرگ‌زاده که حالی‌شان نبود، حتماً شازده بعداً می‌خواست تلافی کرده و نکرده را سر من دربیاورد.

 

چندبار ابراهیم آمد و بسته‌ها را از دستمان گرفت.

 

سهند و سدا کوتاه نمی‌آمدند، خوب که ندید‌بدید داستان مثلاً من بودم، نه این دو!

 

آفتاب غروب می‌کرد و من رسماً جانی در پاهایم نداشتم.

 

تهدید کردم که پیاده تا ویلا برمی‌گردم که بالاخره رضایت دادند.

 

هرچند که ابراهیم گفت آقا امرکردن که شام را در رستوران بخورید. تا باشد از این اوامر!

 

سه نفرمان را کت‌بسته به رستورانی برد که ظاهر تجملی و لوکسی داشت.

 

خوب که مانتو و باقی لباس‌هایم را در یکی از مغازه‌ها با خریدهای جدید تعویض کردم وگرنه می‌شدم مایه خجالت.

 

 

 

 

فقط کیف کوچک سیاه‌رنگم که ضربدری به گردن می‌انداختم از متعلقات قبلی‌ام بود.

 

در کمال تعجب به‌سمت میزی هدایت شدیم که ابتدا تصور کردم از قبل برایمان رزرو کرده‌اند ولی… اشتباه!

 

شازده همراه با مردی که صبح از دور دیدم سر میز بودند.

 

با رسیدن ما، مرد از جایش بلند شد و بدون گفتن حرفی از کنارمان گذشت.

 

فرهاد از جایش تکان هم نخورد، ما بودیم که سلام دادیم و سر میز نشستیم.

 

نگاه زیرچشمی‌اش را به خودم شکار کردم، مردک ظاهربین!

 

برای شستن دستم به دستشویی رفتم و در بازگشت، میز پر بود از غذا.

 

از کسی هم نظر نمی‌خواست، سفارش می‌داد.

 

فرهاد و بچه‌ها کجا رفتند؟

 

سر میز نشستم که سه‌نفرشان را سمت دستشویی مردانه دیدم.

 

دلم ضعف می‌رفت، کاش زودتر می‌آمدند.

 

فرهاد صندلی کنار مرا کشید و نشست.

 

سدا را طرف دیگر خودش نشاند و برایش برش‌های پیتزا را داخل بشقاب کشید.

 

سهند به ظرف کباب حمله کرد و فرهاد مچ مرا موقع خوردن برنج و گوجه کبابی گرفت.

 

به‌زور تکه جوجه کبابی را هم برداشتم، طعمش حالم را بد می‌کرد.

 

حالی این مرد نمی‌شد که طعم گوشت را دوست ندارم.

 

مسیر بازگشت به خانه، همراه فرهاد شدیم و ابراهیم عقب‌تر با خریدها می‌آمد.

 

ساعت از ده گذشته بود که سهند و سدا به اتاق‌هایشان رفتند و من با پلاستیک‌های خرید راهی اتاق فرهاد شدم.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 2.7 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 1 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (2)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (10)

2 دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
اشتراک در
اطلاع از
guest

21 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
camellia
camellia
9 ماه قبل

پارت نداریم.دیروز دوشنبه بود به خدا.

:///
:///
9 ماه قبل

کمهههه من بیشترررر میخوامممم😭😭😭😭😭😭😭🪦🪦🪦🪦🪦🪦🪦

camellia
camellia
9 ماه قبل

الان شد.🤗🙏🙏🙏🙏

janan
janan
9 ماه قبل

چرا پارت خالیه؟!

camellia
camellia
9 ماه قبل

کوووو!نیست که!👀

camellia
camellia
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
9 ماه قبل

😂😂😂😂

Ebrahim Talbi
Ebrahim Talbi
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
9 ماه قبل

🤣 🤣 🤣
نگوکه با آرامش و فاطی ۱۴ ساله هستی فاطی جون 😂😂 😂
الان بیان ببینن خونم حلاله

Fateme
Fateme
پاسخ به  Ebrahim Talbi
9 ماه قبل

عععععععععععععععععععععععععععععععععععععع دلیییییییییییییییییییییییی چیکار منو آرامش داری بیتربیت مظلوم گیر آورده هااااا من چیکار به پارتا دارم میام موهاتو میکنما 😂

پریوش
پریوش
پاسخ به  Fateme
9 ماه قبل

بازسلیطه بازی گرفتا 😂😂😂😂

Ebrahim Talbi
Ebrahim Talbi
پاسخ به  پریوش
9 ماه قبل

میبینی توروخدا 😂

Fateme
Fateme
پاسخ به  پریوش
9 ماه قبل

همین که هست🥺😂

Ebrahim Talbi
Ebrahim Talbi
پاسخ به  Fateme
9 ماه قبل

جاااااانم عروس قشنگه 🤣🤣🤣🤣🤣 🤣
والااون بالا همه اعتراض کردن که پارت خالیه فاطی جونم گفته نمیدونم شاید کسی خورده 😂 😂 از اونجاییم که تو آرامش شیطون محل هستین با سابقه درخشان دیگه به خودت شک کردم 😜 🤪

Fateme
Fateme
پاسخ به  Ebrahim Talbi
9 ماه قبل

🫀 🫀 🫀 😂 😂 😂 😝 😝 😝 😝 😝 😝 😝 😝

Ebrahim Talbi
Ebrahim Talbi
پاسخ به  Fateme
9 ماه قبل

😘 😘 😘 😘 🤗

Ebrahim Talbi
Ebrahim Talbi
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
9 ماه قبل

😂 😂 😂

پریوش
پریوش
9 ماه قبل

فاطی جونم الان چشم بصیرت ازکجاگیربیارم پارت ک خالیه

Ebrahim Talbi
Ebrahim Talbi
پاسخ به  پریوش
9 ماه قبل

🤣

پریوش
پریوش
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
9 ماه قبل

پس حس مسولیتت کجارفته فاطی😂😂

دسته‌ها

21
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x