رمان شاه خشت پارت 57

4
(4)

 

 

 

_ پریناز، حواست رو جمع کن. دنبال دردسر نیستم. تو دوست‌دختر من هستی، با هم زندگی می‌کنیم، پدر و مادرت فوت کردن. اطلاعات بیشتر به کسی نده. با کسی گرم نگیر، درددل نکن، از من و خانواده‌م حرفی نزن. این مهمانی بیشتر یه محفل دوستانه‌س اما رقبای من هم حضور دارن. آدمایی که باید باهاشون مراقب برخورد و صحبت‌هات باشی. متوجه شدی؟

 

_ بله.

 

_ سؤالی نداری؟

 

_ شام کی می‌دن؟ من گشنه‌م شده.

 

نفهمیدم چرا ترش کرد و بیشتر به ماشین بدبخت گاز داد.

 

لحظه ورودمان، زنی شاید هفتاد ساله به استقبال فرهاد آمد.

 

_ شازده، با اومدنت خوشحالم کردی.

 

فرهاد خم شد و دست پیرزن را بوسید.‌

 

_ افتخار دیدنتون رو از دست نمی‌دادم، خانوم قوانلو.

 

زن نگاهی به من انداخت که دهانم از دیدن تجملات عمارت بازمانده بود.

 

نمی‌دانستم باید تعظیم کنم یا روی ماه خانم قوانلو جان را ببوسم؟

 

کاش نگویند که دست‌بوسی کنم، بدم می‌آمد.

 

فرهاد به فریادم رسید. بازویم را نرم لمس کرد و رو به چشمان کنجکاو خانوم قوانلو گفت:

 

_ پریناز، دوستم.

 

زن ابرویی بالا انداخت، نگاهی از سر دقت.‌

 

کل دقت من هم معطوف جواهراتی بود که به سر و‌‌ گردن داشت.

 

شاید یک انگشترش خرج آزادی من می‌شد.

 

 

 

 

پیرزن دستش را به سمتم دراز کرد و دست دادیم. از دیدارش ابراز خوشوقتی کردم.

 

فرهاد بازویش را جلو آورد و همراه هم حرکت کردیم.

 

خانم قوانلو بازوی دیگر فرهاد را چسبیده بود.

 

جناب شازده را تا سالن اصلی هدایت کرد، شاید می‌ترسید فرهاد از دستش فرار کند.

 

هرازگاهی نگاهم خشک می‌شد به سقف بلند و نقاشی شده، سالنی به بزرگی یه زمین تنیس با سنگ‌های سفید و صورتی کف، نقوش هندسی خیره‌کننده.

 

پردهای حریر و والان‌هایی با طرح زنبق طلایی پنجره‌های بیشمار و بلند سالن را پوشش می‌دادند.

 

سمت دیگر سالن، دیوارها پوشیده بودند از گچبری‌های شبیه قاب و داخل هرکدام، نقاشی بزرگی از میهمانی‌های فرانسوی، نقوش پادشاهانی از گذشته.

 

جایی درست در میانه سالن، بزرگ‌ترین قاب گچبری دیوار، نقاشی متفاوت داشت از مردی تاجدار، با سبیل تاب‌داده، ابروهایی کمانی و ریشی تا حوالی ناف.

 

چوب بلندی به دست داشت با سری طوطی شکل.

 

لباسش شبیه پیراهن‌های زنانه کمرباریک بود مزیین به شمشیر و کمربند مرصع.

 

هردو طرف قاب، گلدان‌های طلایی و پایه‌دار گذاشته بودند و نوری مخصوص بالای این تابلوی بی‌بدیل.

 

ناخودآگاه کنار گوش فرهاد پچ زدم:

 

_ بابابزرگته؟

 

چپ‌چپ نگاه کرد.

 

_ خیر. خان‌بابا هستن، جد خانم قوانلو.

 

_ ااه… چه کمرباریک بوده!

 

پوفی از سر کلافگی کشید.

 

_ چند ساعت زبونت رو‌کنترل کن، دهنتم ببند.

 

بی‌تربیت!

 

 

 

_ دهنم از تعجب باز می‌شه خب، این‌جا عین موزه‌س!

 

زن و مردی به سمتمان آمدند و فرهاد برای جلب توجه من، بازویم را فشار داد.

 

فهمیدم چرا لباس آستین‌بلند انتخاب کرد.

 

با این فشارهایی که به بازویم می‌داد تا پایان شب قطعاً کبود بودم، ای فرهاد کارکشته!

 

مرد کت‌شلواری قد چندان بلندی نداشت، خانم همراهش بدتر. لباس زیبا و پولک‌دوزی شده، همراه با جواهرات ست لباسش.

 

دهان مجدداً باز شد.

 

فرهاد تشر زد:

 

_ ببند، پریناز.‌

 

مرد دستش را سمت فرهاد دراز کرد.

 

_ شازده! دیدارتون باعث افتخاره.

 

زن روی پاشنه بلند شد و‌گونه فرهاد را بوسید.

 

_ فرهاد جان، مشتاق دیدار.

 

نیم‌نگاهی به من انداخت، گردن و دست‌های خالی از جواهرم.

 

این فرهاد هم می‌مرد یکی از سرویس‌های جواهر داخل گاوصندوقش را برای یک شب به من قرض دهد، شازده گدای بدبخت.

 

_ خانم رو معرفی نمی‌کنی، فرهاد جان.

 

_ پریناز هستن، لیلی جان. خاله ملوک خوبن؟

 

لیلی جان منتظر سؤال فرهاد بود، ناکس سؤالی کرد که لیلی جان ده دقیقه یک نفس حرف زد.

 

این میان سینی نوشیدنی توسط خدمه‌ خانم که لباس‌های یک‌شکلی داشتند سرو می‌شد.

 

علی‌رغم چشم‌غره فرهاد، لیوان شامپاینی را برداشتم و از ترس این‌که فرهاد لیوان را نگیرد، در شروع چند جرعه خوردم

 

 

 

مایعی تلخ و ترش، حباب‌کنان از گلویم پایین می‌رفت.

 

از دست زن و مرد خلاص نشده بودیم که این‌بار دو خانم متشخص فرهاد را هدف گرفتند.

 

زینت الملوک و افسرالسلطنه از تیر و طایفه چمچارالسلطنه و از نوادگان شخص شاه شهید… یا چیزی در همان حدود.

 

با تمام شدن محتویات لیوان، سرم گرمی مطبوعی داشت.

 

دلم می‌خواست خودم را کنار تهویه هوا برسانم. بوی عطر خانم‌ها هم اذیتم می‌کرد.

 

نگاهی به فرهاد انداختم؛ یکی بازویش را می‌مالید، یکی هم دست فرهاد را رها نمی‌کرد.

 

انصافاً از تمام مردان حاضر در سالن خوش قد و قامت‌تر و شکیل‌تر بود.

 

پیشخدمتی از کنارم رد شد و در کمال سخاوت لیوان خالی را از دستم گرفت و بلافاصله لیوان دیگری را به دستم داد.

 

کوچک‌ترین اهمیتی به نگاه خیره شازده جان ندادم، مردک سست عنصر!

 

رویم را برگرداندم که جرعه اول را به راحتی بنوشم. سنسورهای زبانم به طعم تیزش عادت می‌کرد.

 

کم مانده بود با دیدن دکتر به سرفه بیفتم، جناب گربه‌نره! بی‌شک خودش بود.

 

_ خدای من، چی می‌بینم!

 

انصافاً از دیدن یک چهره آشنا مشعوف شدم ولو از نوع دغلکارش!

 

_ سلام، آقای دکتر.

 

دستم را به گرمی فشرد و با لبخندی که صورتش را زیباتر می‌کرد کمی خودش را عقب‌ کشید.

 

_ پری زیبا، خوشحالم که می‌بینم حالت کاملاً خوب  شده.

 

_ می‌گما، شما هم قجر مجر هستین، دکتر؟

 

شانه‌هایش از خنده می‌لرزیدند.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا 4

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20240522 075749 599

دانلود رمان آتشم بزن ( جلد سوم ) به صورت pdf کامل از طاهره مافی 4 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   « جلد اول :: خردم کن »   من یه ساعت شنیام. هفده سال از سالهای زندگیام فرو ریخته و من رو تمام و کمال زیر خودش دفن کرده. احساس میکنم پاهام پر از شن و میخ شده است، و همانطور که زمان پایان جسمم سر…
IMG 20230123 235746 955

دانلود رمان آمیخته به تعصب 1 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     شیدا دختریه که در کودکی مامانش با برداشتن اموال پدرش فرار میکنه و اون و برادرش شاهین که چند سالی از شیدا بزرگتره رو رها میکنه.و این اتفاق زندگی شیدا و برادر و پدرش رو خیلی تحت تاثیر قرار‌ میده، پدرش مجبور میشه…
IMG 20230123 123948 944

دانلود رمان ضماد 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:         نبات ملک زاده،دختر ۲۰ساله مهربونی که در روستایی قدیمی بزرگ شده و جز معدود آدم های روستاهست که برای ادامه تحصیل به شهر رفته است. خاقان ،فرزند ارشد مرحوم جهانگیر ایزدی. مردی بسیار جذاب و مغرور و تلخ! خاقان بعد از مرگ…
IMG 20230128 233728 3512

دانلود رمان سمفونی مردگان 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :           سمفونی مردگان عنوان رمانی است از عباس معروفی.هفته نامه دی ولت سوئیس نوشت: «قبل از هر چیز باید گفت که سمفونی مردگان یک شاهکار است»به نوشته برخی منتقدان این اثر شباهت‌هایی با اثر ویلیام فاکنر یعنی خشم و هیاهو دارد.همچنین میلاد…
2

رمان قاصدک زمستان را خبر کرد 0 (0)

1 دیدگاه
  دانلود رمان قاصدک زمستان را خبر کرد خلاصه : باران دختری سرخوش که بخاطر باج گیری و تصرف کلکسیون سکه پسرخاله اش برای مصاحبه از کار آفرین برترسال، مردی یخی و خودخواه به اسم شهاب الدین می ره و این تازه آغاز ماجراست. ازدواجشان با عشق و در نهایت…
Romantic profile picture 50

دانلود رمان ما دیوانه زاده می شویم pdf از یگانه اولادی 0 (0)

4 دیدگاه
  خلاصه رمان :       داستان زندگی طلاست دختری که وقتی هنوز خیلی کوچیکه پدر و مادرش از هم جدا میشن و طلا میمونه و پدرش ، پدری که از عهده بزرگ کردن یه دختر کوچولو بر نمیاد پس طلا مجبوره تا تنهایی هاش رو تو خونه عموی…
IMG 20230127 013632 7692 scaled

دانلود رمان به چشمانت مومن شدم 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     این رمان راجب یه گروه خوانندگی غیرمجازی با چند میلیون طرفدار در صفحات مجازی با رهبری حامی پرتو هستش، اون به خاطر شغل و شمایلش از دوستان و خانواده طرد شده، اکنون او در همسایگی ترنج، دختری چادری که از شیراز جهت تحصیل…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.2 (17)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
دانلود رمان بوی گندم

دانلود رمان بوی گندم جلد دوم pdf از لیلا مرادی 5 (1)

11 دیدگاه
      رمان: بوی گندم جلد دوم   ژانر: عاشقانه_درام   نویسنده: لیلا مرادی   مقدمه حالا چند ماه از اون روزا میگذره، خوشبختی کوچیک گندم با یه اتفاقاتی تا مرز نابودی میره   تو این جلد هدف نویسنده اینه که به خواننده بفهمونه تو پستی بلندی‌های زندگی نباید…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نیوشاخاتوون*
نیوشاخاتوون*
10 ماه قبل

درود*
این قسمت چقدر بامزه بانمک بود؛ چمچاروسلطنه 😉😀😃😅😁😂 اون نقاشیهای های خارجی(فرنگی) روهم محتملن بیشتر ایرانیها دیدیم(البته ملموستر به صورت تابلوفرش) میهمانی یا بهتر بگیم ضیافت اشراف و اصیلزادگان همراه با شاهزادگان(اروپای عهده عتیق یا قرون وسطا)
دقیق نمیدونم برای انگلستان یا فرانسه یا آلمان معروف،مشحورترین اون نقاشیها هم همونی هست که همه کنار پیانوو جمع شدن•• در مورد اون نقاشی ایرانی هم از گفته های نویسنده معلوم که نقاشی فتحعلی شاه قاجار•••• یکی از اسمهای دیگش هم باباخان بود موندم شازده فرهاد چراا نگفت ایشوون فتعلی شاه قاجار••••••• این اسم فتعلی رو همه شنیدن اما ممکن یسریها ندونن اسم دیگش باباخان بوده•• که البته شازده فرهاد خان اشتباه گفت خان بابا درصورتیکه فکرکنم باباخان درست باشه🤔😐

Fateme
Fateme
10 ماه قبل

حس میکنم میخاددگاف بده

دسته‌ها

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x