رمان شاه خشت پارت 58

3.7
(3)

 

 

 

 

 

_ والا قجرتر از جنتلمن همراه شما و خانم قوانلو در این جمع وجود نداره. بقیه ما خودمون رو چسبوندیم به این طایفه که دک و پزمون بره بالا و خورشتمون چرب‌تر بشه.

 

_ اه… جدی؟! پس فرهاد خیلی قجره!

 

جرعه‌ای از لیوان نوشیدنی‌اش سرکشید و هم‌زمان به یکی از خدمه اشاره زد.

 

_ آره دیگه، مرحوم مادرش از خانواده دولو قاجار بوده، اون جهان‌بخش هم همون جهان‌سوز بوده که درگذر زمان تغییر کاربری داده.

 

حس سبکی و سرخوشی از شنیدن اطلاعات راجع‌به شازده، این مهمانی خسته‌کننده را به موقعیتی فوق‌العاده تبدیل می‌کرد.

 

_ جهانسوز کی‌ بوده؟

 

خدمه‌ای که دکتر برایش دست تکان داد با ظرف غذاهای فینگرفود نزدیک شد.

 

تازه یاد گرسنگی‌ام افتادم و با دست آزادم، سیخی چوبی از میگوهای پفکی را برداشتم.

 

منی که ابدا میگو دوست نداشتم، با ولع می‌خوردم، شاید از عوارض مستی بود.

 

_ تاریخت بده‌ها! جهانسوز بابای فتحعلی بوده، برادر محمدخان.

 

_ همون خواجه‌هه؟

 

انگشت اشاره را جلوی بینی‌اش گرفت.

 

_ هیس دختر! اومدی توی لونه مورچه‌ها، زبونت رو‌نگه دار!

 

تکه دوم میگو را می‌جویدم، عجب طعمی داشت! مابقی لیوان را هم سرکشیدم، که…

 

_ پریناز؟

 

هم‌زمان نگاه نه‌چندان دوستانه‌ای به دکتر انداخت.

 

_ سلام بر تنها شازده واقعی این جمع!

 

دست دراز شده دکتر را فشرد و من از تغییر جهت نگاهش استفاده کردم، لیوان سوم.

 

_ ایرج، نیومده مست کردی؟

 

 

 

 

 

_ به جان شازده دومیه! تا آخر شب در رکاب همایونی شما هستم.

 

سر فرهاد سمت من خم شد.

 

_ شما کجا رفتی؟

 

_ من؟ دیدم اون خانما دور و بر شمان… زینت بود، زیور بود؟ با اون خواهرش، درجه دار؟! نه نه… افسر…

 

دکتر ریسه رفت.‌

 

_ فرهاد، این دختر عالیه!

 

این تعریف دکتر یک معنا داشت، «پریناز، گند زدی!» ولی چیزی درون من می‌جوشید.

 

شجاعتی عجیب، احتمالاً از اثرات الکل.

 

دست فرهاد نرم بازویم را گرفت.

 

_ شما گرسنه بودی، درسته؟

 

_ آره، ولی از این میگوها خوردم، خیلی خوب بود، برم برات بیارم؟

 

سیخ چوبی را جلوی صورت فرهاد گرفتم که با تعجب به من خیره مانده بود.

 

_ خیر، من میل ندارم.

 

با یک دست به ست مبل و میزی اشاره کرد.

 

_ اون‌جا بنشینیم، پریناز.

 

هم‌زمان یکی از خدمه را دیدم که ظرف میگو به دست از جلویمان رد می‌شد.

 

با لبخند ایستاد و من ادب به خرج داده و بیشتر از یک سیخ برنداشتم.

 

_ می‌گم، سرورم؟

 

چشم گشاد کرده به من زل زد.

 

_ پریناز؟ قرارمون فراموش شد؟

 

_ آخ نه، ببین فرهاد جونم، اینا شامشون همین غذاهاست که می‌گردونن؟ یا بعداً پلو خورشت می‌دن.

 

_ خیر.

 

 

 

 

 

چیزی از حرفش نفهمیدم.

 

_ خیر یعنی چی؟

 

این‌بار با فشار دستش تقریباً مرا روی صندلی نشاند.

 

_ شام به‌صورت سلف سرویسه. یک‌بار دیگه به من بگی فرهاد جونم…

 

جمله‌اش کامل نشده، قطع شد.

 

بازهم یکی از زنان جان‌نثار!

 

_ شازده، شما این‌جایین! جناب بختیاری و آقای خرمی دنبال شما می‌گشتن.

 

مؤدبانه از جایش بلند شد و دست زن را فشرد.‌

 

_ ممنونم، خانوم فلور، احتمالاً سالن پوکر باشن، حتماً بهشون سر می‌زنم.

 

_ شاید، راستی مه‌لقا جان گفتن که امشب حتماً فال کارت می‌گیرن، بدون شما امکان نداره، شازده.

 

_ من در خدمتم.

 

کلاً در خدمت تمامی عناصر اناث جمع بود، مردک چشم‌چران.

 

رو به من برگشت.

 

_ با پریناز ملاقات کردید، خانوم فلور؟

 

از ترس، میگو داخل دهانم را نجویده قورت دادم و در آستانه خفگی، چشمانم به اشک نشست.

 

زن بدبخت با تعجب به منی که با چشمان پرآب نگاهش می‌کردم زل زد.

 

_ خوشبختم، عزیزم. انگار کمی دپرس شدید؟

 

دپرس؟ دپرس که نه، بیشتر داشتم با میگو خفه می‌شدم.

 

_ خیر، راستش یاد مهمانی‌های پاپا جانم افتادم، یک لحظه دلم گرفت.

 

گردن فلور با مهربانی خم شد و از روی همدردی دستانم را فشرد.

 

_ پاپا ایران نیستن؟

 

 

 

 

 

_ حقیقتش مرحوم شدن.

 

_ آه… متأسفم.

 

سرم را پایین انداختم.

 

درواقع این‌که دختر جلال اسماعیلی، کارمند اداره برق کرمان، سر از یک مهمانی آن‌چنانی از اعیان و اشراف درآورده بود تنها یک دلیل داشت، زلزله!

 

فلور رفت و من خیره به جمع ماندم.

 

صدای فرهاد درست از کنار صورتم آمد.

 

_ قضایا رو پیچیده نکن.

 

_ بهتر از این بود که بگم داشتم با غذا خفه می‌شدم. شازده، پوکر بلدی بازی کنی؟

 

گردنش را سمت من خم کرد، بوی عطرش از میان هیاهوی عطرهای شناور فضا، قرص و‌محکم، شاخک‌های بویایی‌ام را تسخیر می‌کرد.

 

_ پوکر بلدم، تو چی؟

 

_ من نهایتش چهاربرگ بازی کنم و هفت خبیث.

 

_ پریناز، خیلی جدی دارم بهت تذکر می‌دم، دیگه مشروب نخور.

 

_ چشم، نمی‌خورم.

 

کمی در جایم جابه‌جا شدم.

 

_ می‌گما، اینا رقص ندارن؟ موزیک؟

 

فکش سفت شد.

 

_ دارن.

 

_ اه‌ه… بریم برقصیم؟

 

_ خیر. بلند شو استراحت کافیه، بریم سالن پوکر.

 

_ جدی؟ منم بیام؟

 

بدجنس خندید.

 

_ آره، اصل پوکر رو‌ باید سر یه دختر خوشگل بازی کرد.

 

_ اگه باختی چی؟

 

دستم را کشید و جوابی نداد.

 

از کنار سالن اصلی وارد سرسرایی شدیم که با کاغذدیواری‌های سبز تیره پوشیده شده بود.

 

 

 

دکوراسیون اشرافی، گلدان‌ها و‌دیوارکوب‌ها. حتی مجسمه سگی که ابتدا تصور کردم واقعی‌ست.

 

از سرسرا گذشتیم به‌سمت سالنی که بازهم در و دیوارش تیره و فرش‌های لاکی همراه با پرده‌های کیپ مخمل، محیطش را خفه و‌ بسته می‌کرد.

 

دود حاصل از سیگار چند نفر اکسیژن را هم می‌بلعید.

 

به‌محض ورودمان، فرهاد از سینی تعارف شده نوشیدنی‌ها، دو لیوان برداشت؛ لیوان کریستال محتوی مایع تیره را خودش برداشت و آب پرتغال را سمت من گرفت.

 

_ قبول نیستا! من آب پرتغال بخورم دوباره گشنه می‌شم، شما هم مست کنی، خطریه، یه‌هو اومدیم و من‌و باختی؟ چی می‌شه؟

 

جرعه‌ای از لیوان دستش نوشید.

برخورد مکعب‌های سرامیکی داخل لیوان صدای جالبی تولید می‌کرد.

 

دستش دور کمرم نشست و مرا به خودش چسباند.

 

_ من تو رو نمی‌بازم، دختر.

 

نگاهی به میز دایره‌ای با روکش سبز انداختم.

 

جایی وسط اتاق و دورتادور آن صندلی‌های لهستانی با مخمل قرمز.

 

آدم‌های این سالن مسن‌تر بودند، اکثراً چاق با صورت‌های گوشتی.

 

یکی‌درمیان دستمال‌گردن بسته و زیر کت و جلیغه‌های رسمی، شرشر عرق می‌ریختند، شاید هم تأثیر لیوان‌های مشروب بود.

 

زن سیاه‌پوشی سر میز نشسته و دسته‌کارت‌ها را بین بقیه می‌چرخاند.

 

سرش را با پارچه‌ای از جنس لباسش، شبیه عمامه پیچیده و گردن‌بند مروارید بلندی چند دور به دور گردنش چرخیده بود.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.7 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20230127 013604 6622

دانلود رمان شوهر آهو خانم 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :           شوهر آهو خانم نام رمانی اثر علی محمد افغانی است . مضمون اساسی این رمان توصیف وضع اندوه بار زنان ایرانی و نکوهش از آئین چند همسری است. در این رمان مناسبات خانوادگی و ضوابط احساسی و عاطفی مرتبط بدان بازنمایی…
رمان خواهر شوهر

رمان خواهر شوهر 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان خواهر شوهر خلاصه : داستان ما راجب دونفره که باتمام قدرتشون سعی دارن دونفر دیگه باهم ازدواج نکنن یه خواهر شوهر بدجنس و یک برادر زن حیله گر و اما دوتاشون درحد مرگ تخس و شیطون این دوتا سعی می کنن خواهر و برادرشون ازدواج نکنن چه…
رمان فرار دردسر ساز

رمان فرار دردسر ساز 5 (2)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان فرار دردسر ساز   خلاصه : در مورد دختری که پدرش اونو مجبور به ازدواج با پسر عموش میکنه و دختر داستان ما هم که تحمل شنیدن حرف زور نداره و از پسر عموشم متنفره ,فرار میکنه. اونم کی !!؟؟؟ درست شب عروسیش ! و به خونه…
InShot ۲۰۲۳۰۵۱۸ ۱۷۴۷۲۵۸۴۲

دانلود رمان نقطه سر خط pdf از gandom_m 0 (0)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان :       زندگیم را یک هدیه می دانم و هیچ قصدی برای تلف کردنش ندارم هیچگاه نمی دانی آنچه بعدا بر سرت خواهد آمد چیست… ولی کم کم یاد خواهی گرفت که با زندگی همانطور که پیش می آید روبرو شوی. یاد می گیری هر…
رمان افگار

دانلود رمان افگار جلد یک به صورت pdf کامل از ف -میری 4.3 (6)

2 دیدگاه
  خلاصه: عاشق بودند؛ هردویشان….! جانایی که آبان را همچون بت می٬پرستید و آبانی که جانا …حکم جانش را داشت… عشقی نفرین شده که در شب عروسی شان جانا را روانه زندان و آبان را روانه بیمارستان کرد… افگار داستان دختری زخم خورده که تازه از زندان آزاد شده به…
InShot ۲۰۲۳۰۵۲۹ ۲۳۲۳۱۳۸۷۱

دانلود رمان به گناه آمده ام pdf از مریم عباسقلی 2 (2)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان :   من آریان پارسیان، متخصص ۳۲ ساله‌ی سکسولوژی از دانشگاه کمبریج انگلیسم.بعد از ده سال به ایران برگشتم. درست زمانی که خواهر ناتنی‌ام در شرف ازدواج با دشمن خونی‌ام بود. سایا خواهر ناتنی منه و ده سال قبل، وقتی خانوادمون با فهمیدن حاملگی سایا متوجه رابطه‌ی…
127693 473 1

دانلود رمان راز ماه 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:         دختری دورگه ایرانی_آمریکایی به اسم مهتا که در یک رستوران در آمریکا گارسونه. زندگی عادی و روزمره خودشو میگذرونه. تا اینکه سر و کله ی یه مرد زخمی تو رستوران پیدا میشه و مهتا بهش کمک میکنه. ورود این مرد به زندگی…
IMG 20230123 230123 526

دانلود رمان غرور پیچیده 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :             رمو فالکون درست نشدنیه! به عنوان کاپوی کامورا، بی رحمانه به قلمروش حکومت می کنه، قلمرویی که شیکاگو بهش حمله کرد و حالا رمو میخواد انتقام بگیره. عروسی مقدسه و دزدیدن عروس توهین به مقدساته. سرافینا خواهرزاده ی رئیس اوت…
InShot ۲۰۲۳۰۵۲۰ ۲۳۴۷۵۳۰۵۶

دانلود رمان لانه ویرانی جلد اول pdf از بهار گل 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     25 سالم بود که زندگیم دست خوش تغییرات شد. تغییراتی که شاید اول با اومدن اسم تو شروع شد؛ ولی آخرش به اسم تو ختم شد… و من نمی‌دونستم بازی روزگار چه‌قدر ناعادلانه عمل می‌کنه. اول این بازی از یک وصیت شروع شد، وصیتی…
اشتراک در
اطلاع از
guest

2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
camellia
camellia
9 ماه قبل

دستتون درد نکنه.😍

Fateme
Fateme
9 ماه قبل

تند تند پارت بدهه فاطمه جونم

دسته‌ها

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x