رمان فئودال پارت 19

4
(12)

 

 

 

 

_ گلین بابا بیداری؟ بیام تو؟

 

گلین از ترس دست روی دهانش کوبید و نریمان هم از واکنش او شوکه از جا پرید.

با اشاره مدام به گلین میگفت که ساکت باشد و فکری بکند.

 

_ گلین بابا، خوابی؟

 

میدانست اگر خواب باشد پدرش داخل میشود، برای همین سریع گفت:

 

_ دارم لباس عوض میکنم بابا، یکم دیگه میام…

 

_ خب باشه باباجان، چای بذار که باید برم بارهارو سوار کنم برا شهر، زود باش.

 

صدای قدم‌های پدرش که دور شد، نفس راحتی کشید، تند تند چارقد سرخش را برداشت و مقابل آینه اتاقش ایستاد، همزمان که سر میکرد به نریمان گفت:

 

_ برید آقا، لطفا…کسی شمارو ببینه بد میشه!

 

نریمان اما لبخند از روی لبانش کنار نمیرفت، نزدیک شد و دستانش را به دور کمر نحیف و باریک گلین پیچاند.

دستان گلین که داشت چارقد را مرتب میکرد در هوا ماند:

 

_ موهاتو بباف، بعد چارقدتو سر کن!

 

سری به طرفین تکان داد:

_ وقت ندارم، الان بابام میاد، باید چای بذارم براش…تو رو خدا برید…

 

باز هم توجهی نکرد، موهای بلند و مواجش از زیر چارقد بیرون زده بود و رگ حسادت وجودش برمی‌انگیخت، اگر کسی این خوش‌بو‌های براق میدید، چشمانش را کور میکرد!

 

موهایش را در دست گرفت و دسته کرد:

 

_ خودم میبافم برات، بچگی نارین خودم براش میبافتم موهاشو…

 

 

 

 

 

 

 

گلین ناچار سکوت کرد و از آینه خیره‌ی چهره‌ی مردانه با آن سیبیل‌های سیاه شد، چشمان درشت و اخمی همیشگی که پیشانی‌اش را چین انداخته بود، حتی اگر لبخند هم میزد باز هم آن چین وسط ابروهایش ماندگار بود.

 

موهایش بافته میشد و او مدام بغض فرو میداد از اینکه نتوانست همسر معشوقش باشد، غصه را با لیوان سر میکشید انگار، داشت زندگی را تقدیم زنی دیگر میکرد.

 

موهایش را که بافت، با کش مو سرش را بست و نریمان هم روی سرش خم شد، چشم بسته بوسه‌ای عمیق روی خط روش موهایش، از پشت گردن نشاند.

 

_ حالا بپوش…

 

چارقد را روی سر یاقوتش کشید و گلین هم با گیره و گره زدن‌های همیشگی‌اش، روی سر محکمش کرد. جلوی موهایش همیشه کمی پیدا بود، آنقدر که زیبایی صورت گرد و سفیدش را نشان دهد.

 

_ من میرم بیرون، وقتی بابام برگشت، بی سر و صدا از پنجره برین، فقط تو رو خدا مواظب باشین کسی نبینتتون!

 

با لبخند چانه‌ی گلین را گرفت و سرش را بالا کشاند:

 

_ بدون بوس خدافظی که نمیشه!

 

شرم انگار همان عضو جدا نشدنی از گلین بود، به ثانیه نکشید که صورتش از خجالت سرخ شد و سر به زیر انداخت، عذاب وجدان یه کنار، لذت آن قلبی که انگار کارخانه‌ی قندسازی شده بود هم جای خود.

 

_ اما آخه…

 

مجال نداد، اینبار خودش با ان قد و هیکل بلند، سر خم کرد و لب‌هایش را به بوسه‌ای دعوت کرد، چشمان گلین بسته شد، شیرینی بوسه‌های نریمان تمامی نداشت.

 

 

 

 

 

 

 

از گلین غرق در بوسه جدا شد و خیره به چشمان بسته و گونه‌های سرخ از خجالتش لبخند زد، انگار رو نمیکرد چشمانش را باز کند:

 

_ باز کن اون کندوهای عسلو دونه انار، بابات منتظره‌ها!

 

به سرعت چشم گشود و در آینه نگاهی به خود انداخت، جز کمی سرخ شدن لب‌هایش چیزی مشخص نبود، میتوانست گاز زدن لب‌هایش را بهانه کند، هرچند اگر پدرش توجه به خرج میداد!

 

_ برید دیگه…چیز، یعنی…من برم، یادتون نره…بابام برگشت داخل بعد برید، چون، چون ممکنه تو زمینا باشه!

 

فقط خیره نگاهش کرد، عضلاتش از اینکه داشت رهایش میکرد منقبض میشد، درد میکشید از دور شدنش، اما ناچار بود اول شر افسانه را کم کند.

 

گلین دوان دوان بیرون رفت و او ماند و اتاقش، کمی شیطنت که بد نبود، لباس‌هایش را دید زد، آن شورت‌های مامان‌دوز، وسایل آرایشی که جز یک مرطوب‌کننده‌ی دست‌ساز و رژلبی سرخ چیزی نداشت.

 

سرمه‌ی چشمانش را جا انداخت، تابحال ندیده بود چشمانش را سرمه بکشد!

اتاق را گشت تا نگاهش گوشه‌ی تخت جا ماند، لبه‌ی تخت چیزی کاغذ مانند بیرون زده بود.

 

به سمتش رفت و به آرامی بیرون کشید، با دیدن عکس خودش در لباس دامادی، که سمت دیگرش برش خورده بود اخم‌هایش در هم رفت، کسی داشت آنها را بازی میداد، افسانه…این عکس‌ها کار افسانه بود.

 

باید از گلین میپرسید، اما با صدای صحبت پدرش، ناچار به سمت پنجره رفت، وقت زیاد بود برای بازجویی!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مشغول شانه کشیدن یال‌های اسبش بود، این روزها را یا مشغول کار در حسابداری میشد، یا سر زمین‌ها مشغول قرارداد نوشتن، یا مثل امروزش، در اسطبل به سر میبرد.

 

حدالامکان سعی داشت با پدر و خانواده‌اش رودر‌رو نشود، تحمل نگه داشتن احترامی که متقابل نبود را نداشت.

 

اینکه زنی در ان اتاق منتظر است نریمان برود و با او بخوابد تا شاید جای خود را قرص کند هم دلیل دیگری بود برای شب بیداری و دیر خانه رفتن.

 

با شیهه و تکانی که اسب زیر دستش خورد سعی کرد با نوازش آرامش کند:

 

_ هی، اروم پسر…اروم ابرش، من اینجام…

 

ابرش آرام گرفته تکانی به سرش داد، از ناز و غمزه‌ی اسب خندید:

 

_ ابرش چه حرکتیه، مگه دختری…

 

_ بزرگ شده!

 

صدای پدرش میان مکالمه‌اش خط انداخت، اخم در هم کشید و لب زد:

_ بله…

 

_ خودت پونزده سالت بود به دنیا اومد، گیر دادی میخوامش…

 

نفس عمیقی کشید و دستش را به یال‌هایش کشید:

_ خال‌های سفیدشو دیدی هم سریع گفتی اسمشو بذارن ابرش…

 

سری تکان داد:

_ بهش میاد!

 

_ پسرم، من صلاحتو میخوام!

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا 12

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
دانلود رمان بوی گندم

دانلود رمان بوی گندم جلد دوم pdf از لیلا مرادی 5 (1)

11 دیدگاه
      رمان: بوی گندم جلد دوم   ژانر: عاشقانه_درام   نویسنده: لیلا مرادی   مقدمه حالا چند ماه از اون روزا میگذره، خوشبختی کوچیک گندم با یه اتفاقاتی تا مرز نابودی میره   تو این جلد هدف نویسنده اینه که به خواننده بفهمونه تو پستی بلندی‌های زندگی نباید…
IMG 20230123 235029 963 scaled

دانلود رمان طالع دریا 5 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     من دنیزم اتفاقات زیادی و پشت سر گذاشتم برای اینکه خودمو نکشم زندگیمو وقف نجات دادن زندگی دیگران کردم همه چیز می تونست آروم باشه… مثل دریا… اما زندگیم طوفانی شد…بازم مثل دریا سرنوشتم هم معنی اسممه مجبورم برای شروع دوباره…یکی از بیمارارو نجات…
رمان گرگها

رمان گرگها 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان گرگها دختری که در بازدیدی از تیمارستان، به یک بیمار روانی دل میبازد و تصمیم میگیرد در نقش پرستار، او را به زندگی بازگرداند…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۴ ۲۲۰۴۲۰۰۳۰

دانلود رمان قصاص pdf از سارگل حسینی 2 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     آرامش دختر هجده ساله‌ای که مورد تعرض پسر همسایه شون قرار میگیره و از ترس مجبور به سکوت میشه و سکوتش باعث میشه هاکان بخواد دوباره کارش رو تکرار کنه اما این بار آرامش برای محافظت از خودش ناخواسته قتلی مرتکب میشه که زندگیش…
IMG 20230123 230118 380

دانلود رمان مهره اعتماد 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     هدی همت کارش با همه دخترای این سرزمین فرق داره، اون یه نصاب داربست حرفه ایه که با پسر عموش یه شرکت ساختمانی دارن به نام داربست همت ! هدی تمام سعی‌اش رو داره میکنه تا از سایه نحس گذشته ای که مادر…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۷۵۹۱۷۶۲۱

دانلود رمان انار از الناز پاکپور 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       خزان عکاس جوانی است در استانه سی و یک سالگی که گذشته سختی رو پشت سر گذاشته دختری که در نوجوانی به دلیل جدایی پدر و مادر ماندن و مراقبت از پدرش که جانباز روحی جنگ بوده رو انتخاب کرده و شاهد…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۰ ۱۵۴۴۲۹۹۴۷

دانلود رمان وسوسه های آتش و یخ از فروغ ثقفی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     ارسلان انتظام بعد از خودکشی مادرش، به خاطر تجاوز عمویش، بعد از پانزده سال برمی‌گردد وبا یادآوری خاطرات کودکیش تلاش می‌کند از عمویش انتقام بگیرد و گمان می کند با وجود دختر عمویش ضربه مهلکی میتواند به عمویش وارد کند…  
رمان اوج لذت

دانلود رمان اوج لذت به صورت pdf کامل از ملیسا حبیبی 4 (38)

بدون دیدگاه
  خلاصه: پروا دختری که در بچگی توسط خانوادش به فرزندی گرفته شده و حالا بزرگ شده و یه دختر ۱۹ ساله بسیار زیباست ، حامد برادر ناتنی و پسر واقعی خانواده پروا که ۳۰ سالشه پسر سربه زیر و کاری هست ، دقیقا شب تولد ۳۰ سالگیش اتفاقی میوفته…
InShot ۲۰۲۳۰۶۲۱ ۱۳۰۷۵۶۸۷۷

دانلود رمان سیاه سرفه جلد اول pdf از دریا دلنواز 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         مهری فرخزاد سال ها پیش به خاطر علاقه ای که به همکلاسیش دوران داشته و به دلیل مهاجرت خانوادش، تصمیم اشتباهی میگیره و… دوران هیچوقت به اون فرصت جبران نمیده و تمام تلاش های مهری به در بسته میخوره… دختری که همیشه توی…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۷ ۱۶۲۱۴۷۷۳۵

دانلود رمان در سایه سار بید pdf از پرن توفیقی ثابت 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     ابریشم در کوچه پس کوچه های خاطراتش، هنوز رد پایی از کودکی و روزهای تلخ تنهایی اش باقی مانده است.دختری که تا امروزِ زندگی اش، تلاش کرده همواره روی پای خودش بایستد. در این راه پر فراز و نشیب، خانواده ای که به فرزندی…
اشتراک در
اطلاع از
guest

1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
راحیل
راحیل
9 ماه قبل

مرسی عزیزم قشنگه دوست داشتم فقط زود به زود بزار ممنو دستت طلا

دسته‌ها

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x