رمان فئودال پارت 44

4.3
(138)

 

 

 

 

 

 

– بفرمایید خانم ارباب، بامن کاری داشتید؟

 

پا روی پا انداخته بود، اصالت از او می‌بارید امت رفتارش با گلین… به اصل و نسب زن نمی آمد.

 

– برو برامون چای بیار !

 

دخترک لبش را گزید، اگر خان میفهمید او را تنبیه میکرد، می‌ترسید از آنها!

 

– ولی خانم ارباب…

 

افسانه پوزخندی زد، ابرویش را بالا انداخت

 

– یعنی میخوای حرف خانم ارباب‌و نادیده بگیری؟

 

گلین سرش را پایین انداخت که نارین به او توپید:

 

– مگه نشنیدی چی گفتن؟ برو سه تا چای بیار!

 

گلین ناچار سرش را تکان داد، نفسش را بیرون داد و دست به روسری اش کشید و به سمت آشپزخانه رفت.

بی بی با فهمیدن دستورشان اخم کرد.

 

– تو چیزی نمیبری!

 

گلین نالان دست بی بی را گرفت، توان مبارزه با آن سه نفر را نداشت، نمیخواست فیروزه را بیشتر از این از خودش متنفر کند، حقیقتاً از نگاهشان میترسید، مخصوصاً از نگاهِ افسانه.

 

– بی بی لطفاً بذار یه سینی چای ببرم، این کارا واسه من افت نداره!

 

بی بی خیره نگاهش کرد و سرش را متأسف تکان داد. دخترهای روستا عادت داشتند به سرکوفت خوردن ها.

 

– باشه ببر

 

بی بی خودش چای ریخت و سینی را به دست گلین داد.

 

– چیز دیگه ای گفتن جواب نمیدی !

 

 

 

 

 

 

•|فئـــْودآٰل|•🍃

#پارت252

 

 

 

 

 

گلین چای را به سمتشان برد، جلوی افسانه خم شد که صدای فریاد نریمان در عمارت پیچید.

 

– کی جرأت کرده زنم‌و مجبور کنه چای بیاره !

 

گلین ترسیده از جا پرید، فیروزه و دخترها ترس از چهره شان مشخص بود، قلب گلین محکم به سینه اش می‌خورد.

فیروزه چای را برداشت، از اینکه نریمان بخواهد آن ها را تنبیه کند میترسید، فهمیده بود که این دختر نقطه ضعف پسرش است اما او را به عنوان عروس قبول نداشت و هرکاری میکرد که گلین را اذیت کند!

 

– صدات‌و بردی بالا سرت!

زنت خودش خواست برامون چای بیاره!

 

نریمان لز گوش هایش دود خارج میشود، لز عصبانیت رگ پیشانی اش بیرون زده بود.

خم شدن گلین جلوی افسانه را وحشی کرده بود.

 

– آره گلین؟ تو حاضر شدی جلوی این جماعت خم بشی؟

 

سینی خالی را در دست هایش فشرد، اگر واقعیت را میگفت فردا خودش بیشتر اذیت میشد، حرف و کنایه ها بیشتر می‌شد.

لبخند لرزانی زد، تحقیر شدن را در این نمی‌دید که پذیرایی کند حتی اگر آن شخص زن اول همسرش باشد.

 

– آر… آره

خودم خواستم.

 

افسانه پوزخندی زد و قلپی از چای اش را نوشید و لب زد:

 

– خان…

همسر خوبی رو انتخاب نکردید، اینجوری داره به شما بی احترامی میکنه!

 

نارین نیز دنباله ی حرفش را گرفت.

 

– بهش گفتم بشین باید بقیه بیاد ازمون پذیرایی کنه ولی انگار زنت هنوز فکر میکنه یه رعیت بی ارزشه!

 

گلین چشم هایش گشاد شد، از آنها حالش ئه‌م خورد، چگونه انقدر راحت دروغ میگفتند؟

 

 

•|فئـــْودآٰل|•🍃

#پارت253

 

 

 

 

 

او گلین را می‌شناخت.

می‌دانست وقتی دخترک دروغ می‌گوید نوک بینی اش قرمز می‌شود و نگاه می‌دزدد. او تمام گلین را از بر بود!

 

– چرا دروغ میگی گلین؟ خودم میدونم اینا مجبورت کردن.

 

گلین لبش را گزید، خواست جلو برود که نریمان دستش را بالا برد.

 

– آروم باش گلین… من نمیخوام توهم بشی یکی مثل مادرم خواهرم یا افسانه!

 

دخترک خجالت زده سر پایین انداخته بود و بقیه با پیروزی به دعوایی که راه انداخته بودند نگاه می‌کردند.

گلین دهانش بسته شد، نریمان نگاهش را میان زنها چرخاند، فکر نمی‌کرد دومین روزی گلین عروسش شود اینگونه عصبانی میشود ، با حالی خوش برگشته بود.

از پله ها بالا رفت و وارد اتاقش با گلین شد، لباسش را از تن در آورد و روی تخت پرتش کرد، در اتاق باز شد و صدای نازدار و بغض‌دار گلین بلند شد.

 

– خان…؟ دورت بگردم ببخشید.

 

نریمان عصبانی به سمت او برگشت.

 

– چی‌و ببخشم؟ قراره مثل اونا بشی؟

 

جلو رفت، ناز کردن را یاد گرفته بود، برای نریمانِ تشنه زنانگی خرج میکرد. نفسش را بیرون داد و دستش را روی بالاتنه‌ی برهنه ی نریمان برد و آرام بوسیدش، روی سینه های پرمویش را آرام بوسید.

 

– حمومت بدم؟ تنت‌و مشت‌ و مال حسابی بدم!

 

نریمان تک خنده ای کرد، دست کوچک گلین را گرفت و بوسید.

 

– دیگه دروغ نمیگی، خب؟

 

گلین نخودی خندید و ” چشم ” گویان نریمان را بوسید. نریمان دستش را دور کمر گلین حلقه کرد و زیر گوشش زمزمه کرد:

 

– الان بریم حموم؟‌ حمومم بدی؟

 

 

 

 

 

 

•|فئـــْودآٰل|•🍃

#پارت254

 

 

 

 

 

کاسه‌ی آب داغ را روی شانه های ستبرش ریخت، داخل عمارت فقط دوتا حمام داشتند، یکی مخصوص زن‌ها یکی مخصوص مردهای عمارت!

خدمه‌ها نیز طبقه ی پایین حمام در اختیار داشتند.

لیف را به بدن نریمان کشید، مرد چشم هایش را بسته بود و روی چهارپایه نشسته بود .

 

– نریمان؟

 

پلک ازهم باز نمی‌کند و درهمان حال که از کیسه کشیدن تنش توسط گلین لذت می‌برد و بخار حمام گرمش میکرد لب زد:

 

– جان؟

 

گلین نفسش را بیرون داد، تن برهنه ی نریمان حالش را دگرگون میکرد . نریمان جذاب بود باآن هیبت مردانه اش.

 

– من‌و ببخش.

نمیخواستم بهت دروغ بگم…

 

مکث کرد، زبانش را روی لب هایش کشید، دستش نرم نرمک روی تن نریمان کشیده می‌شد و آرام ماساژ میداد.

 

– من… چون میدونستم فردا اذیتم میکنن دروغ گفتم، که شاید… بیخیال بشن.

 

نریمان سر تکان داد، راست میگفت. او از پس این جماعت بر نمی آمد.

 

– ولی باید یاد بگیری از خودت دفاع کنی گلینم.

 

گلین دستش را از کمرش پایین آورد، سینه اش را لیفه کشید، حتی پاها و ران هایش.

برای خودش لذت داشت حمام دادن مردِ خسته اش.

 

– انتظار تغییر یهویی ازم نباش!

ولی سعی میکنم بشم همونی که لایق توئه.

 

نریمان که خستگی از تنش به لطف ماساژ های گلین رفته بود چشم باز کرد و به گلین که کاسه را پر آب میکرد خیره شد، کاسه ی کوچک مخصوص اب‌کشی بدن.

 

 

 

•|فئـــْودآٰل|•🍃

#پارت255

 

 

 

 

 

پشت نریمان ایستاد، دست های ظریفش را بندِ گردنش کرد و خم شد و لاله ی گوش مرد را به دهان برد.

نریمان متعجب شد اما لذت در اعماق وجودش نشست.

اولین بار بود که دخترک خودش پیش‌قدم میشد . برای هر مرد هیچ چیز زیباتر از این نبود که همسرش پیش قدم شود برای عشق بازی.

دست گلین نرم روی سینه ی مرد نشست، از پشت خودش را به نریمان چسبانده بود و پلک روی هم بسته بود، خجالت در برابر همسرش احمقانه بود، او باید دلبری میکرد و حال همسرش را خوب میکرد.

گاهی مردها را باید نوازش کرد. همیشه که نباید نوازش کننده باشند گاهی باید آنها نوازش شونده باشند.

 

– گلین… لاکردار … میخوای دیونه م کنی؟

 

گلین از او جدا شد، چرخ خورد و روبه روی مردش نشست.

چشم هایش بی پروا روی صورت و بدن نریمان در گردش بود، مگر می‌شد چشم بردارد از تن مردش؟

 

– شوهرمی خان…

دلم میخواد برات سنگ تموم بذارم.

 

صدایش ناز داشت، عشوه داشت.

پرنده ی کوچکش دلبری کردن را از بر بود.

 

 

 

نریمان خندید، حتی خان گفتنش انقدر با عشوه میگفت که نریمان دلش نمی آمد بگوید که نامش را صدا بزند.

 

– خفه نمیشی دختر…

 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 138

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20230128 233828 7272

دانلود رمان برای مریم 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         روایتی عاشقانه از زندگی سه زن، سه مریم مریم و فرهاد: “مریم دختر خونده‌ی‌ برادر فرهاده، فرهاد سال‌ها اون رو به همین چشم دیده، اما بعد از برگشتش به ایران، همه چیز عوض می‌شه… مریم و امید: “مریم دو سال پیش…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۰ ۱۵۲۸۲۵۳۰۴

دانلود رمان عاشک از الهام فتحی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     عاشک…. تقابل دو دین، دو فرهنگ، دو کشور، دو عرف، دو تفاوت، دو شخصیت و دو تا از خیلی چیزها که قراره منجر به ……..   عاشک، فارسی شده ی کلمه ی ترکی استانبولی aşk و به معنای عشق هست…در واقع می تونیم اسم…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۹ ۱۸۳۶۳۴۶۰۶

دانلود رمان ماهلین pdf از رؤیا احمدیان 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   دختری معصوم و تنها در مقابل مردی عیاش… ماهلین(هاله‌ماه، خرمن‌ماه)…   ★فصل اول: ســـرنــوشــتـــ★   پلک‌های پف کرده و درد ناکش را به سختی گشود و اتاق بزرگ را از نظر گذراند‌. اتاق بزرگی که تنها یک میز آرایش قهوه‌ای روشن و یک تخت…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 4.4 (8)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
با مرد مغرور

رمان ازدواج با مرد مغرور 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان ازدواج با مرد مغرور خلاصه: دختر قصه ی ما که از کودکی والدینش را از دست داده به الجبار با مردی مغرور، ترشو و بد اخلاق در سن کم ازدواج می کند و مجبور به تحمل سختی های زیاد می شود.
IMG 20230128 233828 7272

دانلود رمان ماه دل pdf از ریحانه رسولی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   مهرو دختری ۲۵ ساله که استاد دفاع شخصی است و رویای بالرین شدن را در سر می‌پروراند. در شرف نامزدی است اما به ناگهان درگیر ماجرای عشق ناممکن برادرش می‌شود و به دام دو افسر پلیس می‌افتد که یکی از آن‌ها به دنبال انتقام و…
IMG 20240525 135305 737

دانلود رمان ارباب زاده به صورت pdf کامل از الهام فعله گری 3 (2)

بدون دیدگاه
        خلاصه رمان :   صبح یکی از روزهای اواخر تابستان بود. عمارت میان درختان سرسبز مثل یک بنای رویایی در بهشت میماند که در یکی از بزرگترین اتاقهای آن، مرد با ابهت و تنومندی با بیقراری قدم میزد. عاقبت طاقت نیاورد و با صدای بلندی گفت:…
IMG 20230127 015421 7212 scaled

دانلود رمان بیراه عشق 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       سها دختری خجالتی و منزوی که با وعده و خوشی ازدواج می‌کنه تا بهترین عروس دنیا بشه و فکر می‌کنه شوهرش بهترین انتخابه اما همون شب عروسی تمام آرزو های سهای قصه ما نابود میشه …
nody عکس های شخصیت بهار و کامران در رمان ازدواج اجباری 1626111507

رمان ازدواج اجباری 0 (0)

1 دیدگاه
  دانلود رمان ازدواج اجباری   خلاصه : بهار یه روز که از مدرسه میاد خونه متوجه ماشین ناشناسی میشه که درخونشون پارکه که مسیر زندگیش و تغییر میده… پایان خوش  
رمان عشق ممنوعه استاد پارت 19

دانلود رمان بوسه با طعم خون 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     شمیم دختر تنهایی که صیغه ی شهریار میشه …. شهریارِ شیطانی که بعد مرگ، زنده ها رو راحت نمیذاره و آتش کینه ای به پا میکنه که دودش فقط چشمهای شمیم رو می سوزونه …. این وسط عشقی که جوونه می زنه و بوسه…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

9 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
سارا
سارا
22 روز قبل

واقعا”دیگه رمان نیست تبدیل شده به شوهندی باز صدرحمت به شوهندی خخخخ

پریا M
پریا M
29 روز قبل

سانسورش کردین🤦😂

پریا M
پریا M
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
27 روز قبل

کنار رمانه یه +۲۱ باید بذارید😂

یخمک
یخمک
29 روز قبل

پرام ریخت این چی بود دیگه، پورنه😐

Ana
Ana
29 روز قبل

پورنه مگه …😑

رها
رها
29 روز قبل

چقدر نریمان مزخرف است اصلا انگار نه انگار که خان است یک پسر بیکار ۱۵ ساله هم اینقدر بی شخصیت نیست

نیوشا خاتوون
نیوشا خاتوون
پاسخ به  رها
26 روز قبل

دقیقن، من هم گفته بودم موندم واقعن افسانه و گلین عاشق چی این اژدهای بی شخصیت شدن 😐😕🤨🫤🤔🧐😬🤒🤕😫😩😣😞😓🙄😳😵🥴😠

Aramesh
Aramesh
1 ماه قبل

حالم بهم خورد🤢

دسته‌ها

9
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x