5 دیدگاه

رمان مانلی پارت 46

4.3
(258)

 

 

 

با خنده از روی تخت بلند شد و با تاسف نگاهم کرد.

_دارم بهت التماس می‌کنم دهنت رو ببندی فریا… می‌گم از این خبرا نبود فقط با هم حرف زدیم!

 

پوفی کشیدم و موهایم را باز کردم.

_چه‌قدر خشک و خالی و حوصله سر بر!

باز قرار ما لااقل یه‌کمی دستمالی توش داشت.

 

خشک شده نگاهم کرد.

_چه غلطی کردین؟

 

شانه‌‌ای بالا انداختم.

_مثل دوتا مرد پیشونی‌هامون رو کوبیدم به‌هم و پیمان رفاقت رو مستحکم کردیم!

 

نگاه افتخار آمیزی به صورتم انداخت.

_هیچکس مثل تو نمی‌‌تونه گند بزنه به موقعیت‌های حساس زندگیش دختر بالاخره خون متین‌ها توی رگاته!

 

سری برایش تکان دادم.

_ولی فهمیدم داری می‌پیچونی باربد. قضیه با داریوش چه‌طور پیش رفت؟

 

لبخند خسته‌ای زد.

_نمی‌پیچونم فری فقط همیشه از رابطه‌های من با هم حرف می‌زدیم. اولین باری بود که تورو کنار یه مرد می‌دیدم خودم رو یادم رفت.

 

لپ‌هایم را باد کردم.

_ترجیح می‌دم به قسمت تحقیرآمیزش توجه نکنم… خب حالا واسه‌م حرف بزن.

 

نفس عمیقی کشید.

_داریوش چند وقته خیلی داره میره تو مغز من می‌گه اقامت آمریکا بگیریم بریم اون‌ور با هم زندگی کنیم!

 

با چشم‌هایی گرد شده نگاهش کردم.

_با کدوم پول؟ انشالله قصد داری کلیه‌های دایی خسرو رو گرو بذاری؟

 

نچی کرد.

_دِ منم همین رو می‌گم آه در بساط ندارم با ناله سودا کنم اقامت آمریکام کجا بود…

بهش گفتم اگه زندگی اون ور واسه‌ش راحت‌تره پابند من نشه و تنها بره. سر همین داستان کرد وحشی بازی در آورد چند وقت میونه‌مون شکراب بود!

 

دستی زیر چانه‌ام زدم.

_خب حالا چی‌شد که آشتی کردین؟

 

لبش را تر کرد.

_گفت نمی‌تونه ازم دور بشه… این زندگی راحت رو فقط با من می‌خواد!

 

دستم را روی قلبم گذاشتم و به‌صورت نمایشی روی صندلی غش کردم.

_خدایا من چیم از این میمون کمتر بود؟

چی می‌شد یه جنتلمن این مدلی تو دامن منم می‌ذاشتی؟

 

دستی به صورتش کشید.

_اگه بخواد به‌پای من بمونه رفتنمون چندسالی طول می‌کشه. از طرفی غرورم اجازه نمی‌ده پولی که اون بهم میده رو قبول کنم. می‌خوام خودمم یه کمکی کرده باشم فری!

 

لبم را تر کردم.

_یعنی اون گفت پول اقامت توروهم جور می‌کنه و تو همچنان تو چس بودی؟

خدایا می‌بینی کارات رو؟ داریوش طفل معصوم رو با این بی لیاقت حیف و میل کردی!

 

خندید و محکم لپم را کشید.

_اصلا بحث اصلیمون سر همین بود اسم پول رو که آوردم وسط یه‌هو آتیشی شد زد به سرش… منم واسه خودم عزت نفس دارم فریا نمی‌‌شه که آویزون این بنده خدا بشم.

 

لب‌هایم را به‌هم فشردم.

_حق داری باربد نمی‌دونم چی بگم شرایط شما همین الانش هم زمین تا آسمون با بقیه فرق می‌کنه.

 

دستم را روی بازویش گذاشتم و نوازشش کردم.

_نگران نباش داریوش همه چیز رو حل می‌کنه باربد… فقط لطفا وقتی دارین می‌رین منو بذارین تو چمدون با خودتون ببرین قول می‌دم بشینم یه گوشه فقط نگاه کنم!

 

بلند خندید و با تاسف نگاهم کرد.

_دلم واسه این خل بازیات تنگ می‌شه فری… من برم دیگه الاناست که بابا سراغم رو بگیره!

 

هومی کشیدم و از جلوی در کنار رفتم.

 

با گذشتن از کنارم به عادت همیشه یک لاخ از موهای فرم را کشید و با بالا و پایین شدنشان لبخندی زد.

_بزغاله!

 

ضربه‌ای به بازویش کوبیدم و از اتاق بیرونش کردم.

 

 

 

#نامی

 

ماشین را در پارکینگ پارک کرد و با خستگی وارد خانه‌اش شد.

 

اگر یک هفته شبانه روز در شرکت کار می‌کرد انقدر خسته نمی‌شد که در طی این دو روز خسته شده بود.

 

دخترک از لحاظ روحی متلاشی‌اش کرده بود و انگار که فعلا قصد آتش بس داشت.

 

فکرش را هم نمی‌کرد آنای کوچک و مظلومش به چنین وروره جادویی تبدیل شده باشد.

 

امان حرف زدن نمی‌داد و مدام با حرف‌ها و رفتارهایش او را به چالش می‌کشید.

 

در تمام زندگی‌اش انقدر صبوری به خرج نداده بود.

 

تمام سال‌های گذشته را روی پای خودش ایستاده بود.

 

شرکت پدرش که از بزر‌گترین شرکت‌های تجاری خاورمیانه بود را نادیده گرفته بود و در شرکت کوچکی شروع به کار کرده بود تا تنها توانایی‌هایش را ثابت کند.

 

در شرکت جدیدش هم همه از مدیرعامل تا ارباب و رجوع پیش رویش خم و راست می‌شدند چون می‌دانستند که او پسر عارف شهیاد است و آینده کمپانی بزرگ شهیاد‌ها در دستان اوست!

 

با این همه آنائل سرکش و فراری‌اش لحظه‌ای حاضر به باج دادن به این جلال و جبروت نبود و مدام حرف‌های او را پشت گوش می‌انداخت.

 

بعد از اتفاقات امروز در آستانه‌ی انفجار بود ولی دلیل لجبازی‌هایش را که فهمید دست و دلش لرزید.

 

در تمام طول این سال‌ها دخترک گمان می‌برد نامی او را رها کرده و دیگر نمی‌خواهدش…

 

دل دخترک کوچکش شکسته بود و او با رفتارهای اخیرش بیشتر به آن دامن زده بود.

 

به موقعش گوش نریمان را می‌کشید و درسی درست و حسابی بابت حرف‌های مزخرفی که تحویل فریا داده بود به او می‌داد.

 

ولی فعلا اولویت‌های مهم‌تری در زندگی داشت.

 

فریا بالاخره با کلی شک و تردید او را به عنوان یک دوست در زندگی پذیرفته بود و راه زیادی داشت تا او را به چشم معشوق ببیند.

 

تا کمی رفتار دخترک نرم می‌شد یخ قلبش فرو می‌ریخت و دست و پایش را گم می‌کرد.

 

بالاخره بعد از این همه سال او را برای خودش داشت ولی این آرامش روحی را به روی خودش نمی‌آورد تا بیشتر از این روی دخترک باز نشود.

 

به اندازه‌ی کافی درحال سواری دادن بود و وای به‌حال وقتی که آنائل کوچکش می‌فهمید که تنها نقطه ضعف اوست و با کمی نرمش و محبت می‌تواند افسارش را به‌دست بگیرد.

 

فعلا به نقابِ روی چهره‌اش نیاز داشت تا دخترک را با روح و کالبدش یکی کند.

 

مشغول درست کردن قهوه بود که زنگ خانه به صدا در آمد.

 

نگاه متعجبی به ساعت انداخت و بعد به سمت در به راه افتاد.

 

به محض باز شدن در جسم کوچکی خودش را به پای نامی چسباند شلوارش را به چنگ کشید!

 

 

_بچه ها امتیاز بدین ببینیم چن نفر بازم رمان رو  میخونن…♥️😜»

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 258

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۶۱۰ ۲۰۴۷۵۲۱۰۲

دانلود رمان ملت عشق pdf از الیف شافاک 4 (1)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان: عشق نوعی میلاد است. اگر «پس از عشق» همان انسانی باشیم که «پیش از عشق» بودیم، به این معناست که به قدر کافی دوست نداشته‌ایم. اگر کسی را دوست داشته باشی، با معناترین کاری که می‌توانی به خاطر او انجام بدهی، تغییر کردن است! باید چندان تغییر…
download

رمان رویای قاصدک 3 (2)

5 دیدگاه
  دانلود رمان رویای قاصدک خلاصه : عشق آتشین و نابی که منجر به جدایی شد و حالا سرنوشت بعد از دوازده سال دوباره مقابل هم قرارشون میده در حالی که احساسات گذشته هنوز فراموش نشده‌!!!تقابل جذاب و دیدنی دو عشق قدیمی…ایلدا دکترای معماری و استاد دانشگاه موفق و زیبایی…
55e607e0 508d 11ee b989 cd1c8151a3cd scaled

دانلود رمان سس خردل به صورت pdf کامل از فاطمه مهراد 3.4 (9)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:     ناز دختر فقیری که برای اینکه خرجش رو در بیاره توی ساندویچی کوچیکی کار میکنه . روزی از روزا ، این‌ دختر سر به هوا به یه بوکسور معروف ، امیرحافظ زند که هزاران کشته مرده داره ، ساندویچ پر از سس خردل تعارف میکنه…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۰ ۱۵۲۸۲۵۳۰۴

دانلود رمان عاشک از الهام فتحی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     عاشک…. تقابل دو دین، دو فرهنگ، دو کشور، دو عرف، دو تفاوت، دو شخصیت و دو تا از خیلی چیزها که قراره منجر به ……..   عاشک، فارسی شده ی کلمه ی ترکی استانبولی aşk و به معنای عشق هست…در واقع می تونیم اسم…
رمان بر دل نشسته

رمان بر دل نشسته 4 (4)

5 دیدگاه
خلاصه رمان بردل نشسته نفس، دختر زیبایی که بخاطر ترسِ از دست دادن و جدایی، از عشق و دلبسته شدن میترسه و مهراد، مهندس جذاب و مغروری که اعتقادی به عاشق شدن نداره.. ولی با دیدن هم دچار یک عشق بزرگ و اساطیری میشن که تو این زمونه نظیرش دیده…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۲ ۱۱۲۵۵۲۴۵۵

دانلود رمان کام بک pdf از آنید 8080 2 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان : کام_بک »جلد_دوم فلش_بک »جلد_اول       محراب نیک آئین سرگرد خشن و بی رحمی که سالها پیش دختری که اعتراف کرد دوسش داره رو برای نجاتش از زندگی خطرناکش ترک میکنه و حالا اون دختر رو توی ماموریتش میبنه به عنوان یک نفوذی..
irs01 s3old 1545859845351178

دانلود رمان فال نیک به صورت pdf کامل از بیتا فرخی 3.8 (6)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:       همان‌طور که کوله‌‌ی سبک جینش را روی دوش جابه‌جا می‌کرد، با قدم‌های بلند از ایستگاه مترو بیرون آمد و کنار خیابان این‌ پا و آن پا شد. نگاه جستجوگرش به دنبال ماشین کرایه‌ای خالی می‌چرخید و دلش از هیجانِ نزدیکی به مقصد در تلاطم…
InShot ۲۰۲۳۰۶۱۸ ۱۷۱۷۲۴۵۸۱

دانلود رمان شهر زیبا pdf از دریا دلنواز 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:       به قسمت اعتقاد دارید؟ من نداشتم… هیچوقت نداشتم …ولی شاید قسمت بود که با بزرگترین ترس زندگیم رو به رو بشم…ترس دوباره دیدن کسی که فراموشش کرده بودم …آره من سخت ترین کار دنیا رو انجام داده بودم… کسی رو فراموش کرده بودم که…
اشتراک در
اطلاع از
guest

5 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
یلدا
یلدا
6 ماه قبل

این سایت را چه میشود؟
چرا این چنین سوت وکور است؟
مطالعه خونمان افتاده است!
ادمین! فرزندم کجایی؟ کجایی!؟

خواننده رمان
خواننده رمان
6 ماه قبل

ممنون ندا جان .نمیشه هر روز پارت بدین رمانت مطمئنا طرفدار زیاد داره ولی از وقتی چن تا از رمانا اشتراکی شدن مخاطبا میترسن حتی کامنت بذارن میگن کامنتا و طرفدارا زیاد بشه رمان اشتراکی میشه 😂😂

تارا فرهادی
تارا فرهادی
6 ماه قبل

ندااااا جونمممم🥺❤️
بازم پارت میخواممم

رهگذر
رهگذر
6 ماه قبل

یعنی کی بود؟ البته اینجور که این گفت فکر کنم‌سگی چیزی بود
نمیشه زود به زود پارت بدین یا پارت ها رو طولانی بدین

دسته‌ها

5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x