رمان مانلی پارت 76

4.4
(122)

 

 

 

در را پشت سرش بست تا صدای نریمان را نشنود.

 

به سوی اتاق فریا به راه افتاد و ضربه‌ای به در کوبید.

 

فریا که انگار منتظر پشت در نشسته بود سریع از اتاق بیرون پرید.

_خوب شدم؟

 

نامی نگاهی به سرتاپایش انداخت و خندید.

_یه جوری تیپ زدی انگار تو قراره از دیوار بالا بری.

 

فریا کلاه روی سرش را مرتب کرد و شلوار اسلش مشکی‌اش را پایین‌تر کشید.

_نزن تو ذوقم دیگه بزن بریم!

 

نامی سرش را به دوطرف تکان داد و هرسه از پله‌ها پایین رفتند.

 

مهسا که درحال تماشای تلوزیون بود نگاهی به آن سه‌نفر انداخت.

_کجا تشریف می‌برید؟

 

نریمان سریع گفت: فریا حوصله‌ش سررفته می‌بریمش شهربازی بازی کنه!

 

فریا با لب‌هایی از هم باز مانده و پرتهدید نگاهی به نریمان انداخت.

_باشه برید ولی شب زود برگردید خونه.

 

نامی همان‌طور که دست فریا را پشت سرش می‌کشید گفت: نگران نباش مامان مواظبشونم.

 

نریمان چهره درهم کشید و قدم‌هایش را تندتر کرد.

 

همین که از عمارت بیرون زدند ماشین احسان جلوی پایشان ترمز زد.

 

هرسه نشستن و نگاهی به احسان که خنده از لبانش خشک نمی‌شد انداختند.

_آقایون خانوما احسان شوماخر در خدمت شماست. لطفا کمربندهاتون رو ببندید و برای یک شب هیجان‌انگیز آماده باشید!

 

نریمان به صندلی تکیه داد.

_اوج هیجانش اینجاست که ممکنه جدی جدی دستگیر بشیم و آبرومون بره تو جوب!

 

نامی برگشت و نگاهی به نریمان انداخت.

_نترس اتفاقی نمیفته!

 

نریمان چشمانش را کمی ریز کرد.

_واسه تو که خوب می‌شه همون‌جا خودت رو می‌ندازی به فریا یه النکاح سنتی می‌خونن به خواسته‌ت می‌رسی تموم…

 

فریا با صورتی سرخ شده لگدی به‌پای نریمان انداخت.

_ابله تا حالا دیدی کسی رو وسط دزدی بگیرن عقد کنن؟

 

احسان با خنده گفت: ولش کن استرس داره چرت و پرت می‌گه!

 

نامی لبخند کمرنگی گوشه‌ی لبش نشاند و نگاهی به بیرون انداخت.

 

فقط اگر شدنی بود…!

 

به مسیر منتهی به باغ که رسیدند احسان از ماشین پیاده شد و روی پلاک را با گل پوشاند.

 

نریمان پشت سرش به راه افتاد و اطراف را چک کرد.

 

نامی به عقب برگشت و نگاهی به صورت پر از استرس فریا انداخت.

_شالت رو بده فریا.

 

فریا با تعجب نگاهش کرد.

_واسه خودت می‌خواستی؟

 

#پست_137

 

 

نامی سری تکان داد و نگاهی به اطراف انداخت.

 

فریا سریع شال تیره‌اش را از کیف بیرون کشید و به‌سمت نامی گرفت.

 

قبل از گرفتن شال؛ نامی دستان سرد و ظریف دخترک را میان دستانش گرفت و با ملامیت با انگشت شست پشت دستش را نوازش کرد.

_نترس زود برمی‌گردم!

 

فریا لب گزید و با استرس و خجالت نالید: توروخدا مواظب باش نامی… کاش نمی‌ذاشتم بیای.

 

دستش را جلو برد و با خنده بینی کوچکش را بین انگشانش فشرد.

_تو می‌خواستی جلوی منو بگیری آنا کوچولو؟

 

قبل از این که فریا حرفی بزند نریمان به شیشه کوبید.

_اگه لاس زدنتون تموم شد پیاده شو بریم.

 

فریا چپ‌چپی نگاهش کرد و نامی سریع از ماشین بیرون پرید.

 

نامی نگاهی به اطراف انداخت و اشاره‌ای به نریمان زد تا هردو به‌سمت دیوار باغ بروند.

 

نریمان کناری ایستاد و سریع گفت: قلاب بگیر من برم بالا.

 

نامی چپ چپی نگاهش کرد.

_تو بری اون بالا می‌تونی منو بکشی بالا؟

 

نریمان نگاهی به قد و هیکل نامی انداخته و نچی کرد.

_باشه من قلاب می‌گیرم تو برو!

 

نامی روی دیوار نشسته و سریع نریمان را بالا کشید.

_با یه پارچه صورتت رو بپوشون نریمان.

خودش هم مشغول بستن شال فریا روی صورتش شد.

 

نریمان سریع جوراب مشکی پارازینی را از جیبش بیرون کشید.

 

نامی با چشمانی گرد شده نگاهش کرد.

_جوراب زنونه از کجا آوردی؟

 

نریمان همان‌طور که جوراب را روی سرش می‌کشید گفت: مال مامانه!

 

نامی تک خنده‌ای کرد و شال را پشت سرش گره زد.

_تو شال زنونه از کجا آوردی؟

 

نامی همان‌طور که اطراف را می‌پایید جواب داد: مال فریاست.

 

نریمان سرش را با تاسف به دوطرف تکان داد و گفت: عارف شهیاد کجاست تا ببینه پسرایی که تربیت کرده از دیوار مردم بالا می‌رن.

 

نامی ضربه‌ای به پس گردنش کوبید و همان‌طور که از دیوار پایین می‌پرید به‌آرامی گفت: راه بیفت بریم تا کسی نیومده.

 

هردو از دیوار پایین پریدند و بی‌صدا به‌سوی ورودی عمارت خالی باغ به راه افتادند.

 

دم عمارت که رسیدند نریمان سنجاقی از جیبش بیرون کشید و با بی‌احتیاطی مشغول باز کردن در شد.

 

نامی برگشت و کلافه نگاهی به او انداخت.

 

قبل از این که حرفی بزند با شنیدن صدای پارس سگی در نزدیکیشان چشمانش گرد شد.

_زودباش نریمان سگه داره میاد این‌طرفی!

 

#پست_138

 

 

نریمان حرکت دستانش را تند کرد و با استرس و ترس گفت: یا ایوب نبی! این بگیره جرمون می‌ده خدایا عجب گوهی خوردم…

 

همین که با صدای تیکی در باز شد هردو به داخل عمارت پریدند و قبل از رسیدن سگ به در سریع در را پشت سرشان بستند.

 

نریمان دستی به عرق روی پیشانی‌اش کشید و زیر لب گفت: خدا لعنتتون کنه!

 

نامی قدم‌هایش را تندتر برداشت.

_زودباش دنبالم بیا انقدر غر نزن!

 

سریع خودشان را به اتاق کنترل رساندند.

نامی بی‌طاقت لگدی به در زد و سریع وارد شد.

 

نریمان سنجاق به‌دست گوشه‌ای ایستاد و با اخم تماشایش کرد.

_پس من این همه مهارت رو برای چی یاد گرفتم؟

 

نامی به‌سوی کامیپوتر گوشه‌ی اتاق رفت و روشنش کرد.

_برای این که در ورودی رو باز کنی.

 

بی‌توجه به نریمان شروع به بررسی تاریخ فیلم‌هایی که در کامیپوتر پوشه بندی شده بودند کرد.

 

تمام فیلم‌های یک هفته‌ی اخیر را در فلش ریخت و از جا بلند شد.

_تموم شد. بزن بریم.

 

نریمان نگاهی به اطراف انداخت و آرام خندید.

_آخیش فکر نمی‌کردم انقدر راحت باشه. تازه بهم مزه کرده.

 

نامی بازویش را کشید و به‌سوی در ورودی به راه افتاد.

_بیا بریم انقدر حرف نزن نریمان.

 

از پشت در نگاهی به اطراف انداخت و وقتی اثری از سگ پیدا نکرد در را کامل باز کرد.

_بدو برو تا سگه نیفتاده دنبالمون.

 

هردو از عمارت خارج شدند و به‌سوی دیوار به راه افتادند.

 

نریمان همان‌طور که باسرعت می‌دوید پرسید: چرا از در نمی‌ریم بیرون؟

 

نامی که حس کرد حرفش منطقی به‌نظر می‌رسد کمی مکث کرد.

 

ولی به‌محض شنیدن صدای پارس سگ از پشت سرشان چشم‌هایشان گرد شد و هردو با تمام توان شروع به دویدن کردند.

 

نریمان کنار دیوار ایستاد و ترسیده و مضطرب داد زد: برو… برو بپر بالا نامی.

 

دستش را قلاب کرد و نامی نفس‌نفس زنان به‌سرعت خودش را بالا کشید.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا 122

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
InShot ۲۰۲۳۰۵۲۲ ۲۳۱۵۱۳۵۵۲

دانلود رمان دروغ شیرین pdf از Saghar و Sparrow 5 (2)

11 دیدگاه
    خلاصه رمان :         آناهید زند دانشجوی پزشکی است او که سالها عاشقانه پسر عمه خود کاوه را دوست داشته فقط به خاطر یک شوخی که از طرف دوست صمیمی خود با کاوه انجام میدهد کاوه او را ترک میکند و با همان دختری که…
photo 2019 01 08 14 22 00

رمان میان عشق و آینه 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان میان عشق و آینه خلاصه : کامیار پسر خشن که با نقشه دختر عمه اش… برای حفظ آبرو مجبور میشه عقدش کنه… ولی به خاطر این کار ازش متنفر میشه و تصمیم میگیره بعد از ازدواج انقدر اذیت و شکنجه اش کنه تا نیاز مجبور به طلاق…
00

دانلود رمان رز سفید _ رز سیاه به صورت pdf کامل از ترانه بانو 3.7 (10)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   سوئیچ چرخوندم و با این حرکت موتور خاموش شد. دست چپمو بالا اوردم و یه نگاه به ساعتم انداختم. همین که دستمو پایین اوردم صدای بازشدن در بزرگ مدرسه شون به گوشم رسید. وکمتر از چندثانیه جمعیت حجیمی از دختران سورمه ای پوش بیرون ریختند. سنگینی…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۰ ۱۵۴۴۲۹۹۴۷

دانلود رمان وسوسه های آتش و یخ از فروغ ثقفی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     ارسلان انتظام بعد از خودکشی مادرش، به خاطر تجاوز عمویش، بعد از پانزده سال برمی‌گردد وبا یادآوری خاطرات کودکیش تلاش می‌کند از عمویش انتقام بگیرد و گمان می کند با وجود دختر عمویش ضربه مهلکی میتواند به عمویش وارد کند…  
IMG 20230123 225816 116

دانلود رمان تقاص یک رؤیا 2 (2)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   ابریشم دختر سرهنگ راد توسط گرگ بزرگترین خلافکار جنوب کشور دزدیده میشه و به عمارتش برده میشه درهان (گرگ) دلبسته ابریشمی میشه که دختر بزرگترین دشمنه و مجبورش میکنه باهاش ازدواج کنه باورود ابریشم به عمارت گرگ رازهایی فاش میشه که…
رمان زیر درخت سیب

دانلود رمان زیر درخت سیب به صورت pdf کامل از مهشید حسنی 3.8 (5)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان زیر درخت سیب به صورت pdf کامل از مهشید حسنی :   من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود   فشاری که روی جسم خسته و این روزها روان آشفته اش سنگینی میکند، نفسهای یکی در میانش را دردآلودتر و سرفه های خشک کویری اش…
InShot ۲۰۲۳۰۶۱۹ ۲۱۰۲۱۸۰۲۹

دانلود رمان سقوط برای پرواز pdf از افسانه سماوات 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   حنانه که حاصل صیغه ی مریم با عطا است تا بیست و چند سال از داشتن پدر محروم بوده و پدرش را مقصر این دوری می داند. او به خاطر مشکل مالی، مجبور به اجاره رحم خود به نازنین دخترخوانده عطا و کیامرد میشود. این در…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۰ ۲۲۱۰۴۳۷۲۶

دانلود رمان بچه پروهای شهر از کیانا بهمن زاده 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       خب خب خب…ما اینجا چی داریم؟…یه دختر زبون دراز با یه پسر زبون درازتر از خودش…یه محیط کلکلی با ماجراهای پیشبینی نشده و فان وایسا ببینم الان میخوایی نصف رمانو تحت عنوان “خلاصه رمان” لو بدم؟چرا خودت نمیخونی؟آره خودت بخون پشیمون نمیشی…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۷۵۸۳۷۶۸۲

دانلود رمان همیشگی pdf از ستایش راد 4 (1)

4 دیدگاه
  خلاصه رمان :       در خیالم درد کشیدم و درد را تا جان و تنم چشیدم؛ درد خیانت، درد تنهایی، درد نبودنت. مرغ خیالم را به روزهای خوش فرستادم؛ آنجا که دختری جوان بودم؛ پر از ناز و پر از احساس. آنجایی که با هم عشق را…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

4 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ꜱᴇᴘɪᴅᴇʜ
عضو
3 ماه قبل

عزیزم حتما نویسنده پارت نداده وگرن حتما فاطمه براتون میزاشت

مادر نریمان
مادر نریمان
3 ماه قبل

نریمان طوریش نشه

اشک
اشک
3 ماه قبل

دوست دارم کار رویا اشغال باشه نامی جرواجرش کنههه

بانو
بانو
3 ماه قبل

وای بچم نریمان گیر نیوفته😱😱

دسته‌ها

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x