6 دیدگاه

رمان مانلی پارت 79

4.4
(99)

طوری بهنظر میرسید که انگار مهمترین کار در دنیا ایمن نگه داشتن من بود و در

کمال ناباوری در این کار شکست خورد بود!

قبل از جمع شدم لبخندم ناگهان در عمارت محکم به صدا در آمد و عمو عارف با

چهرهای عصبانی و برافروخته وارد سالن شد.

با دیدنش مضطرب از جا پریدم.

_سالم عمو.

نفس عمیقی کشید و سری برایم تکان داد.

_سالم دخترم… نامی نیومده خونه؟

عمه که تازه از آشپزخانه بیرون آمده بود بهجای من جواب داد:

_نه نیومده… چیشده عارف چرا انقدر کلافه ای؟

عمو عارف با لحنی جدی جواب داد: از شازده پسرت بپرس!

انگشت اشارهاش را رو به عمه تکان داد.

_به محض این که اومد خونه بفرستش اتاق من کارش دارم.

ترسیده نگاهی به چهرهی نگران عمه انداختم.

میدانستم هرچه که هست مربوط به آن فیلم و اتفاقات دیشب است.

همه ای اینها تقصیر من بود برای همین با ناراحتی و عذاب وجدان روی مبل نشستم و

به عمه نگاه کردم.

عمه با دیدن حالتم لبخندی تحویلم داد

_نگران نباش عزیزم… پدر و پسر همیشه همینن یه لحظه هم با هم کنار نمیان. معلوم نیست باز چیشده!زنگ بزنم بهش بگم زودتر بیاد خونه تا عارف سکته نکرده.

لب گزیدم و سکوت کردم.

متاسفانه اینبار من کاملا در جریان بودم که چه اتفاقی افتاده!

دستم به سمت گوشی رفت و سریع به نامی پیام دادم.

(چیکار کردی نامی؟ عمو عارف اومده خونه خیلی عصبانیه).

بعد از چند لحظه جوابم را داد.

(لازم نیست نگران باشی دارم میام خونه حرف میزنیم).

نفس عمیقی کشیدم و منتظر ماندم.

ترسم از این بود بهخاطر من با عمو عارف بحث کند. اینگونه حسابی شرمنده شان

میشدم.

نمیدانم چه مدت مشغول کندن پوست کنار ناخنم بودم که نامی با ماشینش وارد باغ

شد.

عمه رفته بود تا عمو عارف را آرام کند.

از جا پریدم و دم در عمارت منتظرش ایستادم.

خاتون با دیدن من خودش را کمی عقب کشید.

نامی که با قدمهایی بلند از پله ها بالا میومد با دیدن من چانه بالا گرفت لبخندی زد.

_اومدی استقبال من خانوم کوچیک؟

با نگرانی اخمی کردم و جواب دادم: مسخره بازی در نیار نامی بگو ببینم چه گندی زدی؟

کتش را از تنش بیرون کشید و به سمتم گرفت.

_حساب محرابی رو گذاشتم کف دستش آنا کوچولو.

بیحواس کتش را در آغوش کشیدم و تندتند پشت سرش به راه افتادم.

_عمو از چی انقدر عصبانیه؟

همانطور که بهسمت پله ها میرفت جواب داد:

_از خیلی چیزها… کدومشون رو بگم؟

درمانده و حرصی بازویش را محکم به سمت خودم کشیدم.

_نامی توروخدا منو اذیت نکن. تا بیای از استرس تلف شدم.

نچی کرد و به سمتم برگشت.

با دستانش هردو بازویم را گرفت و به نرمی فشرد.

_بهت گفتم لازم نیست نگران باشی آنا…

وقتی همهچیز رو برای بابا توضیح بدم درک میکنه. برای ما امنیت خانواده ازهرچیزی مهمتره!

لبم را تر کردم و تالش کردم به این که مرا جزو خانوادهشان حساب میکرد فکر نکنم.

_باشه فقط بحث نکنید عمو خیلی عصبانی بود!

حالت نگاهش ملایم شد.

 

بیهوا خم شد و بوسهی سریعی نوک بینیام نشاند.

_چشم آنا کوچولو.

برگشت و راه اتاق پدرش را در پیش گرفت.

تازه درحال فراموش کردن بوسهی دیشب بودم که با کاری که کرد ماتم برد.

انگشتم را روی نوک بینی ام کشیدم و کمی مکث کردم.

یک پایم را روی زمین کوبیدم و با زاری نالیدم: نکن مرتیکه من جنبه ندارم جدی

جدی عاشقت میشم!

_عاشق کی میشی؟

با شنیدن صدای نریمان جیغی از وحشت کشیدم و سریع به عقب برگشتم.

_تو میدونی نامی چیکار کرده؟

متعجب نگاهم کرد.

_چیکار کرده؟

سرم را به دوطرف تکان دادم.

_هیچی ولش کن… تو هم که از دنیا عقبی.

خواستم از کنارش عبور کنم که به سمتم خم شد و چشمهایش را ریز کرد.

_راستش رو بگو داری عاشق داداشم میشی؟

حرصی نیشگونی از پهلویش گرفتم و از سر راهم کنار زدمش.

_برو اونور نریمان تو این موقعیت حال سر و کله زدن با تورو ندارم.

 

دستش را روی پهلویش گذاشت و با صورتی پر درد نالید: یزید یه جوری نیشگون

میگیره آدم مثل پرایدی که رفته زیر نیسان از پهلو جمع میشه!

جلوی خندهام را گرفتم و سریع از کنارش عبور کردم تا دوباره به من پیله نکند.

در آخر نامی هم جوابی واضح به درگیریهای ذهنیام نداده بود و یک معضل دیگر به

مشکالتم اضافه کرده بود!

وارد اتاق که شدم متوجه کت نامی که میان دستانم مانده بود شدم.

پوفی کشیدم و روی تخت پرتش کردم.

به محض افتادنش شئ بنفش رنگی روی زمین افتاد و توجهم را به خودش جلب کرد.

خم شدم و با کنجکاوی نگاهش کردم.

با دیدن کش موی بنفش خودم که در دفترش جا گذاشته بودم چشمانم گرد شد و

ماتم برد.

همچنان آن را با خودش نگه داشته بود!

لب گزیدم و خجالت زده سریع کشمو را در جیب کتش چپاندم.

کف دستم را روی گونههایم گذاشتم و بهسختی جلوی کش آمدن لبم را گرفتم.

حتی اگر احمق هم بودم باید تا بهحال میفهمیدم نامی با کارهایش قصد نشان دادن

چه چیزی را دارد!

انگار که راه قلبش را برایم باز کرده بود!

هیجان زده گوشی را میان دستم گرفته و برای باربد نوشتم.

 

(اگه یه مرد کشموی یه دختر رو یواشکی با خودش داشته باشه یعنی بهش حسی

داره؟)

چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که سریع جواب داد.

(عاشق شدی؟)

چشمهایم گرد شد.

(نه بابا چرا مزخرف میگی؟ یکی دیگه کشموی منو برداشته؛ چرا من باید عاشق

بشم؟)

انگار جوابش آماده بود سریع صفحه را باز کردم.

(اگر یکی یواشکی کشمو رنگیهات رو ازت کش بره؛ میری با وحشی بازی ازش پس

میگیری نه این که بیای با دست و پای شل شده از من بپرسی یعنی بهم حس داره؟

بیشتر انگار داری میمیری که طرف بهت حسی داشته باشه).

کمی مکث کردم با اخم لپهایم را باد کردم.

از این که باربد مرا از خودم هم بهتر میشناخت متنفر بودم!

یعنی واقعا از ته دل منتظر این بودم که نامی اعتراف کند به من حسی دارد؟

آهی کشیدم و با سردرگمی برای باربد نوشتم.

(اوکی حق با توئه دلم میخواد بدونم تو دلش چی میگذره ولی… این که کش موی منو جیب کتشه بهنظرت یهجوری نیست؟)

بعد از چند دقیقه معطل کردن جواب داد.

 

(ببخشید داشتم حلوای ختم میخوردم… چرا یعنی مثل سگ عاشقته)!

با دیدن پیامش جیغی کشیدم و سرم را میان کت نامی قایم کردم و عطرش را به مشام

کشیدم.

با این که فقط حدسیات باربد بود ولی انگار چیزی ته دلم خالی شده بود!

از کی چنین اشتیاقی نسبت به نامی داشتم و خودم نفهمیده بودم؟

تقهای به در خورد و پشتسرش سریع باز شد.

_چیشد فریا؟ چرا جیغ کشیدی؟

سریع صورتم را از میان کت نامی بیرون کشیدم و با چشمانی گرد شده به نریمانی که

با خنده نگاهم میکرد چشم دوختم.

_اون کت نامی نیست؟ میشه بپرسم چرا داری خودت رو باهاش خفه میکنی؟

جیغ خفیفی کشیدم و بالشتم را محکم به سمتش پرت کردم.

_خفه شو نریمان اصال تو چرا همینجوری سرت رو میندازی پایین میای تو؟ اگه لخت

باشم چی؟

چشمکی زد و خندهاش غلیظتر شد.

_قبلا هم گفتم دقیقا بهخاطر شکار همین لحظههاست که سرم رو میندازم پایین میام تو!

سری برایم باال انداخت.

_دوست داری باهام فیلم ببینی؟

 

پشت چشمی برایش نازک کردم.

_ترجیح میدم 9 شب خودم رو با آشغاال بذارم دم در!

نیشخندی زد و همانطور که قدمی به عقب بر میداشت گفت:

_باشه پس من میرم… به

نامی هم اطالع میدم تا کتش رو فرو نکردی توی حلقت بیاد پسش بگیره!

هینی کشیدم و سریع از جا پریدم.

_حناق بگیری نریمان وایسا منم باهات میام!

سوت زنان از پلهها پایین رفت و من هم پشت سرش به راه افتادم.

میدانستم حاال که از من آتو گرفته ول کن نیست و حسابی سر به سرم میگذارد.

آهی کشیدم و کنارش روی مبل نشستم.

تی وی را روشن کرد و فیلمی ترسناک و هیجانی گذاشت.

_نترسیا زن داداش من کنارتم.

چپچپی نگاهش کردم و دست به سینه به صفحه خیره شدم.

انقدر با باربد فیلم ترسناک دیده بودیم که برایم مسخره بازی بود.

نگاهم مدام روی پلهها میچرخید و منتظر نامی بودم.

حرف زدنشان زیادی طوالنی شده بود!

دستی روی صورتم کشیدم و کالفه به صفحهی تلوزیون خیره ماندم.

روح تسخیر شده پشت دختر بچهای ایستاده و قدم به قدم به کالبدش نزدیک میشد.

 

بهمحض این که خیز برداشت و روی دخترک پرید نریمان جیغ خفیفی کشید و خودش

را به سمت من پرتاب کرد.

نگاه پر تاسفی به چهرهی رنگ پریدهاش انداختم و اجازه دادم از بازویم آویزان شود.

_همین جوری میخواستی مواظب من باشی؟ لقب شوالیه سال برازندته!

لبش را تر کرد و خیره به صفحه لب زد:

_تو نترسیدی؟ خیلی سگی دختر!

جلوی خندیدم را گرفتم سرم را به دوطرف تکان دادم.

_میگم نریمان حرف زدنشون طولانی نشد؟

نگرانم بحثشون شده باشه!

نگاهش را از صفحه گرفت و به سمتم برگشت.

_درسته که بابا و نامی زیاد با هم کنار نمیان ولی به تصمیمات همدیگه احترام

میذارن. این قضیه به تو و زندگی خصوصی نامی مربوطه پس بابا دخالت چندانی

نمیکنم.

لبم را تر کردم.

از نظر همه من جزو زندگی خصوصی نامی بودم؟

قلبم گرم شد و لبخند سرگردانی روی صورتم نشست.

بیهوا پرسیدم.

_با باباتون رابطه خوبی دارید؟

حاال حواسش کامال از فیلم پرت شده بود.

 

نگاه عجیبی به صورتم انداخت و جوری که انگار معذب شده باشد گفت: هوم بد نیست!

فهمیدم نمیخواهد مرا یاد پدرم بیندازد و حس بدی را القا کند برای همین خندیدم و

موهایش را بههم ریختم.

با تعجب به عکسالعمل صمیمی و عجیبم خیره ماند.

انگار اولینباری بود که از طرف من محبتی دریافت میکرد!

بیشتر دلم میخواست حواسش را از حس بدی که داشت پرت کنم.

بههرحال من چیز زیادی از بابا محمد بهیاد نداشتم و وقتی فوت کرد خیلی بچه بودم.

وضعیت فرشته حتی از من هم بدتر بود!

با شنیدن صدای پایی که از پلهها پایین میآمد هردو به باال نگاه کردیم.

نامی با صورتی متفکر درحالیکه دکمهی بلوزش را تا یقه باز کرده و آستینهایش را باال

زده بود به سمتمان آمد و روی مبل نشست.

_دارید چیکار میکنید؟

نریمان اشارهای به من زد.

_فریا خیلی نگران بود آوردمش پایین فیلم ببینه یهکمی حواسش پرت بشه… ببینم بابابا بهکجا رسیدین؟

با کنجکاوی نگاهش کردم.

صورتش به سمتم چرخید و چشمانش نرم شد.

 

_گفت اول تکلیفت رو مشخص کن. بعد من همهی تصمیماتت رو به رسمیت

میشناسم!

سردرگم نگاهش کردم.

_چه تکلیفی نامی؟ بابات راجعبه دیشب فهمید؟

سرش را به دوطرف تکان داد.

_نه چیزی نفهمید در اصل به فکرش خطور نمیکنه ما از دیوار مردم باال رفته باشیم!

امروز رفتم شرکت محرابی و با فیلمها تهدیدش کردم ازش خواستم خودش قرارداد رو

فسخ کنه و غرامت فسخ رو هم بهم بپردازه!

لبهایم از هم باز ماند.

_قبول کرد؟

چشمانش کمی ریز شد.

_میتونست قبول نکنه؟

خندهام گرفت.

_با عمروعاص نسبت خونی دارین؟

خندید و بهطور خاصی به صورتم خیره ماند.

_داداشمه!

نریمان غرغر کنان از جا بلند شد.

_چرا وسط لاس زدناتون منو تگ میکنید؟

 

(عیدتون مبارک،سال خوبی داشته باشین،♥️♥️♥️

اینم عیدی من🙂🫂)

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا 99

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 1 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (2)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (10)

2 دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
اشتراک در
اطلاع از
guest

6 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
nnnn
nnnn
18 روز قبل

تا باشه از این عیدی هاا
عید شماهم مبارک

camellia
camellia
18 روز قبل

درسته که دیر عیدی دادی,ولی خیلی عیدی خوبی بود😍دستت درد نکنه.😊

راحیل
راحیل
18 روز قبل

سلام عزیزم خیلی عالی بود عید شمام مبارک و مهنا دمت گرم خدا قوت

خواننده رمان
خواننده رمان
18 روز قبل

بابا برگشتم دیدم ندا خانم اومده سایت عیدی داده ممنون عزیزم عید شما هم مبارک جات خیلی خالی بود خوش اومدی😍💙

خواننده رمان
خواننده رمان
18 روز قبل

ممنون از نویسنده و فاطمه جان که امروز دو پارت باهم فرستادن همیشه از این کارای خیر انجام بدین

بانو
بانو
18 روز قبل

وای ننه خودتی😯😯

الهی بچه ها نگرانت بودن عزیزم
عید توام مبارک ان‌شاءالله سال خوبی داشته باشی عزیزم 🌹🌹🌹

دسته‌ها

6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x