رمان ماهرخ پارت 112

4
(3)

 

 

 

 

از حرف مرد عصبانی تر شدم و با قلدری گفتم:  من خودم اومدم آمار بگیرم اونوقت تو آمار من و می خوای…؟!

 

 

مرد ابروهایش بالا رفت…

– واقعا قصد جسارت نداشتم اما خب اسم شریفتون رو که می تونین بگین در صورتی که ما همیشه برای امنیت خود مشتری هامون کارتشون رو چک می کنیم…!

 

 

چشم باریک کردم و رو به مرد گفتم:  ببین من از پشت کوه نیومدم و اینقدر هم من و سوال پیچ نکن… من فقط یه اسم از این خانوم خواستم،  نیازی به این همه پلیس بازی نیست…!

 

 

مرد لبخندی زد:  بله شما اسم شریفتون رو بگید تا ما بدونیم طرف حسابمون کیه…!

 

 

چشم غره ای بهش رفتم و با حرص کیفم را باز کردم و کارت شناسایی ام را به دستش دادم…

کارت را زیر و رو کرد و بعد خم شد و بغل گوش دخترک پچ پچی کرد که دختر سری تکان داد و پشت سیستم نشست…

 

 

مرد با حفظ لبخندش رو به من گفت:  عذر تقصیر خانوم ما مجبوریم به قوانین هرچند بد احترام بزاریم… هر سوالی دارین این خانوم بهتون کمک می کنن… با اجازه…!

 

 

از این ساده گذشتنش جا خوردم…

نمی دونم چرا حس خوبی به ان مرد هم نداشتم… بیشتر هم ان لبخند خیلی محترمانه اش روی اعصابم بود…

 

 

بعد از رفتن مرد، دخترک بهم خیره شد و گفت:  خانوم شهسواری ما شاید اسم رزرو کننپه رو بگیم که اونم له خاطر مهمانان هست که سردر گم نشن اما نمی تونیم اسم مهمان را در اختیار کسی بزاریم و اما اقای شهریار شهسواری علاوه بر میز یه وی ای پی هم رزرو کردن که…

 

 

ماندم…

وی ای پی رزرو کرده بود…؟!

با تک خنده ای حیرت زده گفتم:  شوخی نکن…؟!

 

-ببخشید اما من شوخی ندارم با شما بکنم خانوم…!

 

چنان خشم بر وجودم شعله کشید که توی صورت دخترک غریدم:  شماره اتاق…؟!

 

 

دخترک بیچاره با ترس و بهت بهم خیره شد…

-اتاق ۷۲۴ طبقه هفتم…!

 

 

 

 

 

وجودم خشم بود و آتش…

من امشب شهریار را زنده زنده آتش می زدم اگر صنم را در اتاقش ببینم…

من نمی توانستم آنقدر روشنفکر باشم تا راحت تر برخورد کنم…

من روی شهریار حساس بودم و خودخواه…

محبت هایش، توجهاتش و لبخندهایش حتی خودش برای من بود…

 

 

از آسانسور خارج شدم و با استرس به دنبال شماره گشتم که با با دیدن شماره ۷۲۴ که بدترین عددی بود که در عمرم شنیده و دیده بودم، تمام بدنم دچار رعشه شد…

 

 

چشم بستم و نفس عمیقی کشیدم تا کمی آرام شوم.

پشت در، در حالیکه از شدت استرس و اضطراب دستانم می لرزید، زنگ را زدم…

 

یک بار، دو بار، سه بار….

باز نشد…

با دست در زدم باز هم باز نشد…

زنگ زدم و ناامید شدم.

دیگر نتوانستم خودم راکنترل کنم و با مشت و لگد به جان در افتادم و صدایم را در سر انداختم و جیغ کشیدم: شهریار در و باز کن… شهریار بیشرف در رو باز کن… کثافت می کشمت… باز کن این طویل…..

 

 

ناگهان در باز شد و حرف در دهانم ماند…

چنان غافلگیرانه بود که دستی دور مچم پیچیده شد و من را توی اتاق کشید و لب هایی که بی هوا روی لب هایم قرار گرفتند، عملا قدرت هرکاری را ازم گرفت…

 

 

بوی شهریار و نرمی آشنای لبش تمام ان خشم و عصبانیت ها را شست و برد…

بوسه های گرم و پر از احساسش ذهنم را خالی از هرچیزی کرده بود…

 

 

داغی دستانش در جای جای تنم حس لذت بخش یکی شدن را به وجودم سرازیر می کرد…

خیسی لبانش، لب های مرا هم خیس کرده و جای بوسه هایش نبض می زدند…

 

 

چند روزی بود مرا از بوسه هایش محروم کرده بود و حال داشت یک جا تلافی می کرد…

 

اختیار دل که هیچ، تنم هم عملا به لمس های شهریار واکنش مثبت نشان می داد و مرا بیش از پیش به او جذب می کرد…

 

 

دستانم دور گردنش محکم پیچیده شد و دل تنگ در بوسه هایش همراهی اش کردم اما خب به پای واکنش تند و خشن او نمی رسیدم…

 

 

چنان مرا در اغوشش تنگ گرفته بود و به جان لب هایم افتاده بود که انگار آخرین بوسه امان بود…

 

 

آخرین بوسه را زد و جدا شد…

بی حس بودم و به زور چشمان خمارم را باز کردم…

ادامه دادن بوسیدن و لذتی که به وجودم تزریق شده بود را می خواستم…

 

شهریار مخمور و خندان نگاهم کرد و ارام گفت: پدر سوخته فکر نمی کردم این همه سلیطه باشی…!

 

 

 

انگار چراغ سبز ذهنم روشن شد و مات حرف شهریار شدم…

صنم…!

 

اخم کردم…

بدنم از هیجان می لرزید و شدیدا طالب بوسه ای دیگر بودم اما عقلم مدام نهیب می زد و اسم صنم را تکرار می کرد…

 

-صنم کوش، کجاست…؟!

 

شهریار جاخورده نگاهم کرد..

-چی…؟!

 

مشتی توی سینه اش زدم: با صنم اینجا قرار داشتی نامرد…؟!

 

شهریار خماری از سرش پرید و جدی شد…

-چی میگی ماهرخ…؟! صنم برای چی باید اینجا باشه…؟!

 

 

مات حرف شهریار شدم…

نگاهی به اطراف کردم و با دیدن چند در سمت انها رفتم و خیلی دقیق همه جا را گشتم حتی توی سرویس ها را…

 

برگشتم سمت در اتاق که شهریار را در حالی که لبخند کج و شرورانه ای کنج لبش بود با چشمانی باریک نگاهش کردم…

– میشه بگی چی خنده داره…؟!

 

 

شهریار این بار با لبخند سری تکان داد و گفت: هیچی فقط به ترانه گفتم یه جوری تو رو بکشونه اینجا که حتما بیای و با عمه ماه منیر نری ویلا…!

 

 

حیرت زده خیره شهریار شدم…

– چی؟! تو و ترانه نقشه ریختین که من و بکشونی اینجا که نرم ویلا….؟! هیچ میدونی با این نقشه احمقانتون چه به روز من رسید و نزدیک بود تصادف کنم… واقعا که شهریار…

 

 

آنقدر عصبانی شدم که خواستم از اتاق خارج شوم که شهریار نگذاشت…

 

-کجا دختر؟! اگه این کار و نمی کردم می رفتی ویلا…

 

با عصبانیت سمتش برگشتم: اگه عین ادم ازم می خواستی میموندم…!

 

دستم را کشیدم که بروم اما شهریار محکم گرفته بود…

-کجا خانوم خانوما… شما باید پیش شوهرت باشی…

 

-ولم کن من پیش یه آدم دروغگو نمی مونم…!

 

شهریار دست دور کمرم انداخت و با حرصی که توی نگاه و صدایش موج می زد، غرید: اجازه نمیدم بری.. جای زن پیش شوهرشه… فردا محرمیتمون تموم میشه و یه راست میریم محضر…

 

– من زنت نمیش…

 

سرش را جلو آورد و با خشونت تمام لب روی لبم گذاشت که حرف در دهانم ماند…

 

 

 

راوی

 

ملحفه را روی خود کشید و با حرص به شهریار که با نگاهی مخمور و داغ بهش خیره بود، توپید: اونجوری نگام نکن شهریار، بخدا بیای نزدیکم جیغ میزنم… جون تو تنم نمونده…!

 

 

شهریار خندید: وقتی دو هفته من و نادیده می گیری همین میشه قربونت برم، فقط منتظر موقعیتم که گیرت بندازم و بعد…

 

 

ماهرخ با حرص گفت: من یه پدری از تو و اون ترانه بیشعور دربیارم که دیگه نخواسته باشین من و دور بزنین…!

 

شهریار حوله را دور گردنش انداخت و سمت تخت امد.

نگاه ماهرخ روی بدن مردانه و عضلانی شهریار نشست و به یکباره دلش فرو ریخت…

 

مرد متوجه نگاهش شد که چشمانش برق زد و روی تخت نشست…

-برای اینکه بکشونمت اینجا می دونی چقدر حرص خوردم…؟!

 

 

ماهرخ تیز نگاهش کرد: واسه کشوندن من اینجا تو حرص خوردی یا من….؟!

 

شهریار سری تکان داد: به خدا نمی دونستم اینقدر می تونی سلیطه باشی که سرپرست برگشته ملتمسانه میگه حاج اقا خواهش می کنم بیاین خانومتون رو ساکت کنین…!

 

 

ماهرخ اخم کرد: بیخود کرده، چشمش کور جواب درست و درمون بده نه اینکه من و دور سر بگردونن تا اقا خوش خوشانش بشه…! هنوز باهاش کار دارم…!

 

 

شهریار کنارش دراز کشید و ملحفه را از رویش کنار زد…

-بهتره به جای خط و نشون کشیدن، شوهرت و دریابی که دو هفته ازش دور بودی…!

 

ماهرخ با دهان باز نگاهش کرد: شهریار نگو که بازم می خوای…؟!

 

شهریار خمار سر در گردنش فرو برد: هلاکتم دختر…!

 

-تو… تو که دیشب تا صبح چندبار…

 

شهریار تن لخت دخترک را در برگرفت.

نگذاشته بود حتی لباس بپوشد…

برنامه ها داشت که یک به یک انها را اجرا کند.

 

-اون مال دیشب بود ولی حالا یه روز دیگه است و تو وظیفته شوهرت و تمکین کنی…!

 

 

 

 

ماهرخ مبهوت مرد شد.

نگاهی به ساعت کرد و گفت: از محرمیتمون دو ساعت مونده…!

 

 

شهریار سرش را در گردن ماهرخ فرو برد و عمیق بو کشید.

-اخ افسون دیوونه می کنی لعنتی….

 

دخترک تکانی خورد:وای شهریار دارم بهت چی میگم…بلند شو….

 

مرد مخمور در حالی که بوسه ای خیس روی گردنش می زد، گفت: مشکلی نیس دوباره صیغه می خونم محرم میشیم…

 

-اما من دیگه نمی خوام صیغت بشم…!

 

شهریار همان نقطه ای را که بوسیده بود را لیس زد.

-صیغه نمیشی جونم، اسمت به عنوان همسر میره تو شناسنامه ام…!

 

دخترک به خود لرزید و مرد با کارهایش حواسش را پرت کرده بود: چی تو شناسنامه…؟!

 

مرد کمی ازش فاصله گرفت و خمار نگاهش کرد.

-اره جونم… فکر کردی میزارم با ماه منیر بری…؟ هم برات عروسی می گیرم هم میام خواستگاریت…!

 

 

دهان دخترک مانند ماهی باز و بسته شد و شهریار باشیفتگی و شور عمیقی نگاهش می کرد.

این دختر تمام دار و ندارش بود.

از همان بچگی اش هم میل عجیبی بهش داشت چون متفاوت بود… چون ناز داشت و عجیب با دیدنش به سرش میزد تا غرق بوسه اش کند…

 

 

دخترک با نزدیکی دوباره مرد گرمش شده بود و می دانست یک حرکت یا نوازش دوباره سستش می کند و اصلا دلش همچین چیزی نمی خواست…

 

کمی تقلا کرد..

-ولم کن شهریار… بلند شو…!

 

سر مرد دوباره جلو رفت…

-کجا ولت کنم، تازه پیدات کردم… می دونی تا ازت سیراب نشم، ولت نمی کنم چون…

 

 

چشمک زد و ادامه داد: چون دوباره قراره دوماد بشم و شب حجله داریم نفس شهریار… می خوایم بریم ماه عسل منتهی عروسی میفته بعد از ماه عسلمون…!

 

 

چشمان ماهرخ گشاد شدند…

-زده به سرت شهریار… به خدا تنم طاقت یه رابطه دیگه رو نداره…!

 

 

 

مرد سینه دخترک را در دست گرفت و فشاری به ان وارد که ناله دخترک بلند شد…

-ماهرخ نمی تونم جلوی خودم و بگیرم… مخصوصا وقتی لخت جلوم هستی…!

 

 

دوباره فشار دیگری به سینه اش داد که اخ دخترک بلند شد…

-نکن شهریار دردم میاد…

 

 

شهریار صورتش را نزدیک صورت دخترم برد…

-عوضش درد شیرینیه ماهرخ… می خوام ببوسمت… دیشب مراعات کردم ولی حالا دلم نمی خواد هیچ رحمی کنم جز اینکه صدای جیغ و ناله هات رو بشنوم…!

 

 

شهریار سنگینی تنش را روی دخترک انداخت…

ماهرخ با حرص غرید: دیوونه شدی دارم میگم دیگه نمی…

 

لب های شهربار روی لبش نشستن و بی وقفه و خیلی خشن بوسید و زبانش را داخل دهان دخترک برد…

 

رانش را چنگ زد و بی رحمانه فشاری به ان و سپس نیشگون محکمی ازش گرفت که حیغ دخترک در دهان مرد رها شد…

 

این بار دستش از رانش بالاتر برد و نوازش وار روی تن دخترک کشید که تن اسیر شده اش موم دستان مرد شد…

 

 

شهریار جدا شد…

مخمور و با لبی کج شده نگاه دخترک کرد: دیدی نمی تونی در مقابلم مقاومت کنی…!

 

 

ماهرخ اخم کرد و با حرص دست دور گردن مرد انداخت و او را با خشونتی که مرد دوست داشت طرف خود کشید…

-نخواستمم مقاومت کنم فقط می خواستم تنبیهت کنم که بعدا هم میشه تنبیهت کرد حاجی… فعلا فقط به من برس… من و ببوس شهریار…

 

 

مرد خمار نگاه لب های دخترک شیرین زبانش کرد..

-می دونی ماهرخ من خوشبخت ترین مرد دنیام چون تو رو دارم… تویی که فقط با نوازش های من بی قرار میشی و ازم می خوای که ببوسمت…!

 

 

با لبخندی مست روی لبش را لیس زد و بعد با خشونت تمام بوسه هایش را از سر گرفت و تن دخترک را به زیر خود کشید…

 

 

 

-ماه منیر تقصیر من نیست، همش زیر سر شهریار بود تا من و بدزده…!

 

ماه منیر خندید: به موقعش گوش اون شهریارم می پیچونم… بهش بگو فقط دستم بهش برسه کاری می کنم که این بار اون بیفته دنبالت…!

 

 

شهریار همه حرف های ماه منیر را می شنید و می خندید…

ماهرخ نگاه داغ و پرمهری بهش انداخت که مرد با چشمکی گفت: چیه…؟!

 

دخترک لب زد: می خوام بیام تو بغلت…

 

-فهمیدی چی گفتم ماهرخ…؟!

 

ماهرخ با تعجب نگاه گوشی که روی اسپیکر بود، کرد و لب گزید.

انقدر در بحر شهریار بود که هیچ متوجه حرق های ماه منیر نبود.

-ماه منیر پشت خطی دارم بعدا حرف می زنیم…!

 

 

زن از لحن دخترک متوجه هل شدنش شد و شک نداشت شهریار بدجور دخترک را اسیر خود کرده که اصلا حواسش نیست…

-برو دخترم اما بعد که برگشتی حتما میای ویلا…!

 

 

شهریار اخم کرد، هیچ از این بازی که ماه منیر راه انداخته بود، خوشش نمی امد….

فرصت نداد و گوشی را از روی اسپیکر برداشت و دم گوشش گذاشت.

-عمه خانوم ماهرخ پیش خودم میمونه و می دونین که به هیچ عنوان از حرفم کوتاه نمیام…!

 

-پس خواستگاری چی…؟!

 

-چشمم کور اومدم هم خواستگاری میام هم عروسی می گیریم… خوبه…؟!

 

ماه منیر نفس عمیقی کشید: خیلی خب فعلا برین خوش باشین تا بعد مفصل حرف بزنیم… فقط مراقب دخترم باش…!

 

شهریار چشمی گفت و تلفن را قطع کرد.

ماهرخ با نگاهی شیفته خودش را مهمان آغوش مرد کرد…

-ماه منیر ناراحت شد…!

 

 

شهریار خم شد و لب های ماهرخ را بوسید: هیچ کس حق نداره تو کار و زندگیم دخالت کنه… چرا نخواستی بدونن ازدواج کردیم…؟!

 

 

 

 

دست های ماهرخ بالا امد و دور گردن مرد پیچیده شدند: نمی خوام فعلا کسی بدونه…!

 

شهریار کمرش را گرفت وبه خود چسباند و در حالی که با عشق نگاهش می کرد، زیر لب زمزمه کرد: هرجور تو بخوای…!

 

 

ماهرخ سرش را کج کرد و خندید…

شهریار خیره بهش گفت: چرا می خندی…؟!

 

چشمان ماهرخ برق داشتند.

– حالا دیگه خیالم راحته اگه یه وقتی هم بدون کاندوم سکس داشتیم و حامله شدم، حداقل اسمم تو شناسنامه ات هست…!

 

 

ابروهای شهریار بالا رفت و با یاداوری چیزی متعجب گفت: وای ماهرخ ما این سه روز سکس بدون پیشگیری داشتیم، چرا یادم رفت…؟!

 

 

دخترک ناز ریخت: والا چی بگم من چندبار تذکر دادم اما کو گوش شنوا… تازه کاندوما هم تموم شده بودن…!

 

-خب می گفتی بخرم…!

 

-چندبار گفتم اما خب گوشی نبود که بخواد بشنوه… مثل الان که شک ندارم گوش که هیچ، زبونی هم نیست که بخواد بفهمونه که این برجستگی که من حسش می کنم، نباید بدون کاندوم سکس کنه اما می کنه…!

 

شهریار خمار و دیوانه وار دخترک را به خود چسباند و فشرد…

چشمان سرخش نشان از حال خرابش داشت…

-چطور اینقدر مطمئنی…؟!

 

 

دخترک زبان دور لبش می چرخاند که نگاه مرد سمت زبان و لبانش می رود و وجودش بدتر اتش می گیرد…

-نیازی به فکر نیست از چشمات معلومه که داری تو آتیش خواستنم میسوزی…!

 

 

شهریار بی طاقت خم شد و لبش را کوتاه بوسید…

سپس فاصله گرفت و تو چشمانش خیره شد: حتی نمی تونی شدت این خواستنم رو تصور کنی…! تو مال منی ماهرخ… بعد از این همه سال تازه به ارامش رسیدم و این فقط به خاطر وجود توئه… تو به من و پسرم یه زندگی جدید دادی اما خب تصمیم دارم تعداد آدمای این زندگی رو بیشتر کنم…!

 

 

 

 

 

 

ماهرخ مبهوت مرد شد: میخوای چیکار کنی حاجی…؟!

 

شهریار خمار و خندان لب زد: حامله ات کنم…!

 

ماهرخ ناباور گفت: کوتاه بیا حاجی شوخی کردم… ما تازه هنوز عقد کردیم بزار مهر عقدت خشک بشه بعدش اقدام کن…!

 

 

-نه جونم وقتی کوچولومون رو درست کردم اونم خود به خود با بزرگ شدن بچمون خودش خشک میشه…!

 

 

-من یه زری زدم شهریار تو چرا یهو پریدی گرفتی…! دیوونه من قرص می خوردم و الانم تموم شده، اصلا منصرف شدم من ماه عسل نمی خوام…!

 

 

-نه جونم راه نداره ما الان درست وسط ماه عسلیم چی میشه سه نفره برگردیم…!

 

 

اینبار دیگر ماهرخ واقعا عصبانی شد: چی رو سه نفره برگردیم، من میگم هنوز آمادگی یه زندگی رو ندارم، می ترسم…!

 

 

شهریار دخترک را در اغوشش کشید.

-قربونت برم ترس نداره که من و تو یکساله داریم زندگی می کنیم، اتفاقی افتاد که بخوای نگران باشی…؟!

 

 

ماهرخ با تردید نگاهش کرد: صنم به هر بهونه ای میاد بهت سر میزنه… من تحملش و ندارم…!

 

 

شهریار پیشانی اش را بوسید: مهم منم که دلم برای توئه… مهم اون ارامشیه که تو بهم میدی و در قبالش منم خوشبختی رو برات به ارمغان میارم… دیگران رو رها کن ماهرخ فقط به خودمون فکر کن و به کوچولویی که تو می تونی مامانش باشی و من باباش…!

 

 

وجودماهرخ پر از تلاطم شد…

-اما… اما… تو یه پسر داری…؟!

 

مرد لب هایش را نوازش کرد.

– من دارم اما می تونم هم یه دختر کوچولو ناز و سرتق عین تو داشته باشم که تو مامانشی….!

 

-اما… اما من نمی تونم…!

 

-ما می تونیم ماهرخ… من نمیزارم کسی به تو و زندگیمون صدمه ای برسونه…! حالا بگو ببینم به من اطمینان داری…؟!

 

دخترک با خیرگی بعد از مکثی گفت: اطمینان دارم…!

 

شهریار خندید: پس به امید خدا قراره سه نفره برگردیم…!

 

سپس به دخترک مهلت نداد و لب روی لبانش گذاشت…

 

 

 

 

 

-چی شده بهزاد،  نگرانم کردی…؟!

 

بهزاد سخت نفسش را بیرون داد.

-وضعیت خیلی بده،  اونقدر که نمیشه اونجور که می خوای کنترلش کنی چون مهراد بدجور داره میتازونه…!

 

شهریار اخم کرد:  جرا جلوش رو نمی گیری…؟!

 

-نمیشه باید بفهمیم محموله ای که می خواد جا به جا کنه کی و کجاست تا بتونیم با مدرک بگیریمش…!

 

 

اعصابش به شدت بهم ریخته بود.

– اون همه مدرک بهت دادم که مثلا بگیریش،  اونوقت تو افتادی دنبال محموله ای که معلوم نیست کی و کجاست…؟!

 

 

– اون مدارکی که دادی نهایت پنج سال حبس براش میبرن ولی وقتی با اون محموله بگیرمش  حبس ابد یا اعدام رو شاخشه…!

 

 

اشوبی که توی زندگی اش افتاده بود،  خلاصی نداشت جز نابودی مهراد اما این قصه سر دراز داشت…!

 

-خب حالا چیزی هم داری که بدونی محموله رو کی جا به جا می کنن…؟!

 

-یکی از نفوذی ها داره سعی می کنه اطلاعات بگیره…!

 

شهریار نگران بود.

بیشتر برای ماهرخ دلش می سوخت که به واسطه هم خون بودنش با مهراد چقدر زجر می کشد،  مردی که سلامتی عقلی و روانی ندارد و توی پستی و بیشرفی همتا نداشت…

 

-فقط سعی کن دستگیرش کنی…!

 

-توکل به خدا… ما هم از خدامونه تا این انگل رو یه جایی گیر بندازیم اما متاسفانه امثال مهراد یکی و دوتا نیستن که مسئول هم پاشی خیلی از زندگی ها هستن…!

 

 

شهریار دستی پشت گردنش می کشد.

چقدر بد که حرف های بهزاد درد دارند و کاری نمی توان کرد جز دیدن و خون دل خوردن…!

 

-خیلی خب بهزاد جان من باید برم… خبری شد بهم زنگ بزن…!

 

بعد از خداحافظی گوشی را قطع کرد و با حرص و عصبانیت چشم بست.

کلافه بود چون از عکس العمل مهراد می ترسید…

ترسش فقط برای ماهرخ بود تا اسیبی نبیند…

 

 

 

نگاهش را سمت دخترک سوق داد.

ماهرخ ان چنان غرق خواب بود که با هیچ صدایی بلند نمی شد.

دیشب بیشتر از حد توانش از او کار کشیده بود که علنا دخترک به التماس افتاده بود…

 

چقدر بد که دلش سوخته و دست از کار کشیده بود…

البته مقصرش خود دخترک بود که زیادی طناز و لوند است….

ولی خب نمی توانست از دختری بگذرد که به تازگی همسرش شده و اسمش در شناسنامه اش بود.

مخصوصا شیطنتی که دخترک شروع کنندت اش بود و در اخر هم بدون هیچ پیشگیری رابطه داشتند…

 

بیشتر از پیش مایل به باردار شدن ماهرخ شد…

یک بچه می توانست استحکام این زندگی را بیشتر کند…

 

 

لبخندی روی لبش نشست و از یک طرف خیالش راحت بود که بزرگتر ماهرخ خودش بود و دیگر نه مهراد نه حاج عزیز نه حتی خودش نمی توانست تصمیمی خارج از خواسته هایش بگیرند…!

 

 

کارهای مهمی برای انجام دادن داشت که مهم ترینش حال خوب ماهرخ بود…

به ماه منیر قول داده که ماهرخ با یک روحیه خوب بر خواهد گشت و این مرد عجیب حرف هایش حرف بودندـ…

 

 

بوسه ای روی گونه ماهرخ زد که باز هم دخترک عکس العملی نشان نداد.

لبخند زد و ملحفه را روی تن لختش کشید.

حتی نگذاشته بود لباس بپوشد…

 

 

مردی به داغی و طبع گرم شهریار، قدرت بدنی بالایی هم داشت که ایجاب می کرد پارتنرش هم از لحاظ جسمانی در حد شاید مرد نه اما در حد خودش بالا باشد…

 

 

شهریار هم دقیقا داشت سعی می کرد دخترک را تقویت کند تا در تمامی رابطه هایشان بتواند پا به پای او بیاید و لذت ببرد…

 

 

شاید از نظر برخی این احساسات پر شور و داغ خودخواهی به نظر برسد اما خب ذات هرکسی متفاوت است و مخصوصا او که هم از لحاظ قلبی هم از لحاظ عقلانی عجیب برای ماهرخ احترام قائل است و او را دوست دارد و خب طبیعی است با وجود این دو، تمایلاتش نسبت به دخترک تا این حد پر از حرارت باشد که با هر بار باهم بودن بیشترش را بخواهد، در حدی که منجر به از حال رفتن دخترک شود.

 

 

 

 

ماهرخ

 

بودن با شهریار و در کنارش را برای همیشه انتخاب کردم.

مگر چقدر می توانستم عمر کنم که بخواهم همیشه در جنگ و جدل با مهراد و اطرافیانی باشم که چشم دیدن خوشبختی و آرامشم را نداشتند.

 

 

رامبد تمام تلاشش را کرده بود تا با حرف هایش مجابم کند به پذیرش مردی که از هیچ کمکی دریغ نکرد.

یاد مکالماتم با رامبد افتادم و لبخند مهمان لبم شد…

 

 

-واقعا خدا خیلی دوست داره که شهریار رو سر راهت قرار داده… بعضی وقت ها تو اوج ناامیدی خدا سوپرایزهای خوشگلی رو برات گلچین می کنه که تو رو به زندگی و اون شور و شوقی که بهش نیاز داری برمی گردونه…!

 

 

من پر از حس بی نظیر و گرمی شدم که سر منشا ان شهریار بود.

شهریار با وجود تفاوت سن و سال یا حتی داشتن یک پسر، زندگی من را زیر و رو کرد…

 

-این دفعه نخواستم شانسم رو از دست بدم… شاید شروع خوبی نبود اما پایانش رو می تونم خوب تموم کنم… مهم اینه که شهریار دوستم داره و همه جوره پشتمه… من فقط آرامش میخواستم رامبد که با وجود شهریار کامل شد…

 

 

لبخند رامبد از همان پشت گوشی هم حس می شد.

-برات خوشحالم ماهرخ… البته ازدواجت رو هم تبریک میگم… بلاخره حاج اقاتون تونست به هدفش برسه…!

 

 

با حس خوبی که نسبت به حرف های رامبد داشتم… لبخند روی لبم پهن شد: حاج اقامون با داشتن من خیلی وقته به هدفش رسیده فقط خوب بلده هر شرایطی رو به نفع خودش تموم کنه…!

 

-پس با یه مرد با سیاست رو به رو هستیم…!

 

-دقیقا باهوش، با سیاست، زیرک و صد البته جلب…!

 

رامبد بلند خندید و ماهرخ هم لبخندش پهن تر شد…

-و خیلی خیلی مهربان و با محبت و صد البته با معرفت…!

 

 

دقیقا همین هم بود معرفتش در کنار این هوش و سیاستش او را مردی قابل اعتماد و با اقتدار ساخته است…

مردی که ارزوی خیلی ها بود اما مهم او بود که مرا می خواست.

 

 

 

 

حرف های رامبد ارامم کرده بود و من را به خودم و زندگی با شهریار اشتی داد تا از ان سردرگمی که در وجودم برای خودم راه انداخته بود، خلاص شوم…

 

 

بیشتر زندگی یا حتی تصمیماتم را مدیون وجود رامبد هستم که همیشه برادرانه یا حتی پدرانه مرا از ورطه سقوط نجات داده بود.

 

 

میان افکارم بودم که باز هم گوشی ام زنگ خورد و با دیدن نام مهوش متعجب شدم.

تماس را وصل کردم.

-معلومه دو ساعت پشت اون تلفن چیکار می کنی که این همه اشغال بودی…؟!

 

-با رامبد حرف می زدم…!

 

دم عمیقی کشید و با مکثی گفت: ماهرخ یه اتفاقاتی افتاده…؟!

 

دلم اشوب شد.

– چی شده…؟!

 

لحن مهوش بیش از حد خصمانه بود: نمی دونم چه خبره اما توی کافی شاپ با دوستم بودم که متوجه شهناز شدم… باورت نمیشه اگه بگم با کی قرار داشت…؟!

 

 

دهانم تلخ شد.

حس بد و منفی سرتاپایم را گرفت.

دشمن های زندگی من این روزها دست به دست یکدیکر داده بودند تا مرا نابود کنند.

اما من هم سالها یاد گرفته بودم که در مقابل هرچیزی باید گوش به زنگ باشم تا اتفاقی نیفتد…

 

-با کی بود..؟!

 

مهوش باز هم سکوت کرد.

سکوتش خاص و سنگین بود.

نمی خواست مرا درگیر کند اما باید هرچه زودتر حرفش را می زد…

به حرف آمدم: اگه می خوای سکوت کنی، قطع کنم…؟!

 

-قصدم سکوت نیست فقط نمی خوان بهم بریزی…!

 

-به گفتن و نگفتن تو نیست مهوش… سالهاست زندگی من همینه… پر از باید و نبایدهایی که نمیدونم چی از جونم میخواد اما تو زودتر حرفت رو کامل کن..

 

 

باز هم دم عمیقی داد و با صدایی که انگار از دور دست ها می شنوی، گفت: شهناز با مهراد قرار داشت…!

 

 

 

 

 

توی دلم خالی شد.

ترسی سرتاسر وجودم را گرفت که لحظه ای تنم بی حس شد و همانجا روی تخت نشستم.

شهناز با مهراد…؟!

یک چیزهایی حس می کردم اما باز هم فکر نمی کردم شهناز بخواهد تا این حد حماقت کند.

یعنی باید منتظر یک اتفاق وحشتناک باشیم…

 

 

قلبم درون سینه ام پر تپش میزد.

-مهراد متوجه تو شد…؟!

 

-هیچ کدوم نفهمیدن چون پشتشون به من بود اما من از عمد رفتم و میز نزدیکترشون نشستم…

 

 

فهمیدم چیز جالبی در انتظارم نیست.

-چی دیدی…؟!

 

صدای نفس عمیقش را شنیدم.

-شهناز از یه قرارداد می گفت که مستقیما زیر نظر حاج عزیزه… مهراد دنبال اینه که تا حاج عزیز رو زمین بزنه…!

 

 

دستی به سرم گرفتم.

حالم داشت بد می شد و عجیب منتظر یک طوفان بودم.

-حاج عزیز با دست خودش هم خودش رو بدبخت کرد هم اطرافیانش رو…. شهناز هم داره چوب حماقت های پدرش و می خوره…!

 

-یه چیز دیگه ام هست..!

 

مبهوت برجای ماندم.

– چی…؟!

 

صدای مهوش پر از خرص و خشم بود.

-از شهناز خواسته تا تو رو یه جوری به دام بندازه تا تو چنگ مهراد بیفتی… دوست داشتم همونجا پاشم جفت پا برم تو صورت هردوشون ولی خب نمی خواستم برای تو بد بشه…

 

 

برای مهربانی اش لبخند زدم…

-همین که همیشه پشت و رفیق بودی برام دنیاییه مهوش… بدون تو و ترانه همه چیز منین… اما شهناز، براش نقشه ها دارم…!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Mahsa
Mahsa
2 ماه قبل

چرا دیگه منظم پارت نمیدید؟؟

Kmkh
Kmkh
2 ماه قبل

چرا پارت جدید نمیاد🥲

دسته‌ها

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x