رمان ماهرخ پارت 128

4.3
(107)

 

 

 

 

 

دست روی گونه اش گذاشتم…

-بحث اعتماد نیست شهریار… من اون کثافت و می شناسم که دارم میگم خیال خام نکنین…!

 

-پس میگی چیکار کنیم…؟!

 

 

مطمئن بودم وقتی حرفش را بزنم شهریار مخالفت کند اما چاره ای نبود.

می توانستم از حاج عزیز کمک بگیرم یا حتی شهناز و صدف را طعمه کرد…

 

آرامش این روزهایم دقیقا همین پیش بینی بود که کرده و کاملا مطمئن بودم که مهراد برای نجاتش دست به دامن این دوتا عفریته خواهد شد…

 

 

ترس داشتم اما نشد توی کارم نبود.

باید تمام تلاشم را می کرد به خاطر فندقم…!!!

 

 

-من می تونم مهراد رو توی دام بندازم…!

 

شهریار جا خورد و رفته رفته اخم روی پیشانی نشاند…

-چی داری میکی…؟!

 

با قاطعیت گفتم:

-هیج کس مثل من اون و نمی شناسه…!

 

چشم باریک کرد…

-محاله بزارم حتی پات رو از خونه بیرون بزاری…!

 

می خندم به این همه حق به جانبیش…

-می دونم اما شما حتی دستتون به مهراد هم نمی رسه…!!!

 

 

بد کلافه بود…

ناتوان نگاهم کرد…

-من و باش که فکر می کردم این آرامشی که از توی چشم و حرفات می بینم برای اینه که منصرف شدی…!

 

 

-منصرف نشدم فقط راه رو برای شما باز کردم تا حداقل تلاشتون رو کرده باشین…!

 

 

-اونوقت تو چطوری می خوای گیرش بندازی…؟!

 

موذیانه می خندم…

-من کاری نمی کنم، اون خودش از لونش بیرون میاد…؟!

 

-چطوری…؟!

 

-اون میفته دنبال من، تا من و طعمه کنه…

 

شهریار عصبانی شد…

-هیچ می فهمی حامله هستی…؟!

 

-دقیقا بخاطر همینه که می خوام تمومش کنم…!!!

 

#پست۵۵۹

 

 

-چی شده ماهرخ خانوم یادی از بنده حقیر کردن…؟!

 

می خندم…

-بیشعور نباش کاوه… هنوز دو روز از آخرین تماسی که باهات داشتم، نمی گذره…!

 

-چه کنم که زود به زود دلم برات تنگ میشه…!

 

-خب این شد حرف حساب… بگو دلتنگمی…!!!

 

-از دل تنگی گذشته خانوم… بگو چیکار باید بکنم…؟!

 

 

بلند تر می خندم…

-خوشم میاد باهوشی… زود میری سر اصل مطلب…!!!

 

 

-حدسش سخت نیست آبجی خانوم شما باید با بنده حقیر کار داشته باشی تا شمارتون افتخار بدن و روی گوشی اینجانب بیفته…!!!

 

 

-خیلی خب بسه دیگه… کاری که گفتم رو انجام دادی…؟!

 

 

کاوه جدی شد.

-آره صدف و شهناز باهم قرار داشتن… راستی پیشکار حاج عزیز هم اومده بود سراغم…!!!

 

 

ابروهایم بالا رفتند…

-چیکارت داشت…؟!

 

-یه سری عکس و اسناد رو برام آورده بود تا براش چک کنم تا بفهمه اصل هستن یا نه…؟!

 

-چه عکسی…؟!

 

-مطمئنم حاج عزیز هم بیکار نیست و داره برای بیرون کشیدن مهراد یه کارایی می کنه…!!!

 

-اون اسناد و عکسا چی بودن…؟!

 

-یادته یه نفر بود که داشت خودش و می کشت تا با مهراد کار کنه…؟!

 

-خب…؟!

 

-حاج عزیز می خواد در ازای اون اسناد و مدارکی که داره، اون مرتیکه رو مجبور کنه تا جای مهراد رو لو بده…!

 

#پست۵۶٠

 

 

حاج عزیز همیشه یک قدم جلوتر بود.

انگار که از قبل همه چیز را می دانست…!!!

این بار هم بدجور غافلگیرم کرد…

 

-کپی از مدارک داری…؟!

 

کاوه کمی مکث کرد.

-دارم…!

 

 

بلند شدم و سمت کمد رفتم تا لباسم را عوض کنم.

-برام اماده کن میام می گیرم…!

 

-نیا ماهرخ… برات میفرستم…!

 

-نمی تونم توی خونه بشینم…!

 

-بیرون اومدن هم برات خطرناکه… مهراد تو کمین نشسته تا پات رو از خونه بیرون بزاری…!

 

-هیج غلطی نمی تونه بکنه…!

 

-لج نکن دختر… تو الان بار شیشه داری، کجا می خوای بری…!

 

لحظه ای با یادآوری اینکه باردارم، می ایستم…

من داشتم چه می کردم…؟!

 

 

شوک زده به در کمد تکیه دادم…

دست روی شکمم گذاشتم…

-یادم نبود کاوه…!!!

 

 

صدای نفس کلافه اش را شنیدم…

-اشکال نداره ماهرخ، بسپر به من… می دونم چیکار کنم…

 

-در جریان کارم قرار بده… در ضمن خیلی خیلی مراقب خودت باش…!

 

-من مراقب خودم هستم اگه تو بزاری…!

 

-نمی تونم اینجا بشینم و منتظر باشم…

 

-تو الان باید به فکر فندقت باشی و شوهری که داره جون میکنه تا از تو و بچش مراقبت کنه… لطفا بزار ما تمومش کنیم…!

 

-مدارک و برام بفرست…!

 

کاوه مکث کرد…

-آخرش کار خودت و می کنی…! می فرستم برات…

 

#پست۵۶۱

 

 

راوی

 

-بهزاد من نمی تونم زنم و تو خونه حبس کنم… به نظرت این کار شدنیه که ماهرخ بیرون نره….؟!

 

 

بهزاد هم کلافه بود.

-نباید بزاریم که بره… من اون کله شق رو می شناسم اما جدیت تو رو هم دیدم…!

 

 

شهریار بهت زده می خندد…

-چی داری میگی بهزاد؟ چه جدیتی…؟! به خدا که دارم از دست شماها دیوانه میشم…!

 

 

بهزاد هم آرامش نداشت و فرار مهراد دستش را بسته بود و فکرش را کور…

-فکرشم نمی کردم همچین نارویی بخورم.

 

-تموم این مدت زیر نظرت داشته…؟!

 

-قبل تر از این می دونسته من پلیسم…!

 

شهریار گردن دردناکش را چپ و راست می کند.

-حالا باید چیکار کرد…؟!

 

 

-دارم از نو تموم راه ها رو بررسی می کنم تا بدونم کجا کم کاری کردم…!

 

-به نظرت نتیحه ای هم داره…؟!

 

-نمیشه که نداشته باشه، بالاخره ممکنه به جایی سوتی داده باشه…!

 

شهریار سر تکان داد.

-من فقط نگران ماهرخم… نصرت مراقبش هست اما دوتا از سربازات رو هم میخوام…!

 

-از قبل هماهنگی کردم… در صورت لزوم از خونه بیرون نمیاد…!

 

-سعی می کنم…!

 

هر دو خوب می دانستند که حریف ماهرخ نمی شوند و او لجباز تر از ان هست که داخل خانه بنشیند.

 

 

تمام راه هایی که به مهراد می رسید را ماهرخ در اختیارشان گذاشته بود، پس در نهایت خود ماهرخ هم می توانست کمک کند…

 

گوشی شهریار زنگ خورد و با دیدن نام حاج عزیز متعجب تماس را وصل کرد و نگاه مات بهزاد را به دنبال کشید…

 

-جونم حاجی…؟!

 

#پست۵۶۲

 

 

-قدیم ترا وقتی عروس خانواده حامله می شد، می رفتن دست بوس پدر و مادر با یه جعبه شیرینی و این خبر خوش رو می دادن…!!!

 

 

کنایه زده بود بایت نگفتن بارداری ماهرخ….

شرم زده بود ولی خدا شاهد بود که اصلا فکرش را هم نمی کرد..!

 

-شرمنده آقاجون… کوتاهی از منه اما شما از کجا فهمیدین…؟!

 

 

حاج عزیز پا روی پا انداخت و بی توجه به سوال شهریار گفت: مبارکت باشه… خوشحالم که ماهرخ حامله است… همیشه دوست داشتم یه بچه از گلنار داشته باشم اما من نتونستم ولی بچه تو و ماهرخ میشه همون چیزی که سالها پیش خواستمش که از خون خودم باشه….!!!

 

 

شهریار بهت زده به صورت بهزاد خیره شد.

هیج وقت حتی فکرش هم نمی کرد پدرش همچین خواسته ای داشته باشد اما اینکه از عشقت یک بچه داشته باشی هم نهایت خواستن و آرامش بود…

 

 

اب دهانش را قورت داد…

-آقاجون منم خوشحالم…!!!

 

-مواظبش باش…!!! از بابت مهراد هم خیالت راحت باشه…!!!

 

-شما می دونین از دست پلیس فرار کرده…؟!

 

حاج عزیز مکث کرد.

می دانست پیش بهزاد است…

 

 

-می دونم اما می خوام قبل از تحویل دادنش به پلیس یه حساب قدیمی رو باهاش تصویه کنم… این و به بهزاد نگو…!!!

 

-اقاجون…؟!

 

حاج عزیز با خونسردی زمزمه کرد: مراقب ماهرخ باش… بازم بهتون تبریک میگم…!!!

 

تماس قطع شد و بهزاد سریع گفت: چی شده…؟!

 

-حاجی می دونست ماهرخ حامله اس ولی از فرار مهرادم خبر داشت…!!!

 

#پست۵۶۳

 

 

بهزاد اخم الود لب زیر دندان برد.

 

-حاج عزیز اگه از فرار مهراد خبر داره حتما جاش رو هم می دونه کجاست…؟!

 

شهریار هم دقیقا همین حس را داشت اما خب حاج عزیز قرار نبود به هیچ احدی جواب پس بدهد…

 

-اگه می تونی از زیر زبونش بکش…!

 

چشم غره ای به شهریار رفت.

-حاج عزیز ادم جواب پس دادنه…؟!

 

 

شهریار خندید…

-فعلا که دستمون بسته اس… باید بگردی دنبال یه سرنخ… فقط داری زمان رو از دست میدی…!

 

 

بهزاد کلافه دست به سرش گرفت.

-دست کمش گرفتم و توجهی به حرف ماهرخ نکردم… حق داشت که اینقدر اصرار داشت خودش کارش و تموم کنه…!

 

 

شهریار اخم کرد..

-من هرگز اجازه نمی دادم زنم خودش و زندگیش رو به خطر بندازه… مسئله مهراد بسته میشه چون می دونم دیر یا زود گیر میفته اما هیچ وقت نمی ذاشتم ماهرخ به خودش صدمه ای بزنه…!

 

بهزاد جا خورد.

-مسئله تنها سر ماهرخ نیست، امثال ماهرخ ها دارن زیر بار این کثافت له میشن…!!!

 

 

شهریار اب دهانش را قورت داد.

حق با بهزاد بود.

نمی شد همیشه با ترس زندگی کرد و نگران باشد تا اتفاقی برای دلبرکش نیفتد…

از یک جایی باید شروع می شد که شروع نشده همه جیز از دستشان در رفت و مهراد فرار کرد…

 

****

 

-تو نمی توتی تنهایی کاری بکنی…!

 

چشمانش را برای مهوش تیز کرد.

-مهوش تو می دونی من دارم چه زجری می کشم… پس این حرفت و نشنیده می گیرم…!!!

 

 

مهوش کوتاه نیامد.

-شرمنده اکه تو به خودت رحم نمی کنی، من نمی تونم بزارم خودت و یا این فندق توی معرکه بندازی…!!!

 

#پست۵۶۴

 

 

تمام وجود ماهرخ می لرزید…

می خواست آرام باشد اما نمی گذاشتند.

اصلا این تنش ها نه برای خودش که برای فندقش اصلا خوب نبود…!!!

 

 

-من از سر شکم سیری نمی خوام خودم رو تو دردسر بندازم اما اینی که میگی تموم گذشته و زندگی من رو به کثافت کشونده…!!!

 

 

چشمان مهوش به آنی پر از اشک شد.

-من می ترسم برات ماهرخ… کله شقی نکن…!!!

 

-شهناز رو زیر نظر داشته باش مهوش… تموم امیدم به اون عجوزه اس…!

 

مهوش بغضش را پس زد.

-چرا به حاج عزیز نمیگی…!!!

 

دلش گرم بود.

ان پیرمرد اگرچه بدی کرده بود اما می دانست که شش دانگ حواسش به خودش هست…

-مطمئنم حتی جای اون حرومزاده رو هم می دونه….اما مراقبمه…!

 

ابروی مهوش بالا رفت.

-چطور پس خودت و داری تو دردسر میندازی…!!!

 

-جرا خنگ شدی مهوش…؟!

 

-منظورت چیه…؟!

 

-مهراد من و می خواد… پس تا زمانی که من حرکتی نکنم اونم از لونش بیرون نمیاد…!

 

-یعنی…؟!

 

-یعنی اینکه من باید خودم رو جلو بندازم تا هم پلیس هم حاج عزیز بتونه یه کارایی بکنه…!!!

 

 

مهوش لب گزید..

-هیچ می دونی چقدر ممکنه این کار برات خطرناک باشه…؟!

 

-تموم زندگی من خطر بوده مهوش… من می دونم نقظه ضعف اون کثافت چیه…

 

-با شهریار حرف بزن…!

 

-شهریار نمیزاره من حتی از خونه بیرون برم…!

 

-پس چطوری می خوای بری بیرون…؟!

 

ماهرخ لبخند زد…

-سوار ماشین تو میشم…!!!

 

#پست۵۶۵

 

 

علی رغم قولی که به کاوه داده بود، باید خودش دست به کار می شد اما هنوز زمانش نرسیده بود…

 

 

کنار شهریار نشست و سعی کرد تمام حواسش را به او بدهد…

مرد متوجه آشفتگی اش شد اما به روی خود نیاورد…

دخترک را می شناخت و حتم داشت باعث این حالش مهراد است…

 

بدون انکه دست خودش باشد چشم باریک کرد و احوالات دخترک را زیر نظر گرفت…

 

ماهرخ کنار او بود اما حواسش در جای دیگری…

 

بی هوا دستش را پشت دخترک انداخت که بیچاره درجایش پرید و با ترس نگاه شهریار کرد…

 

-چرا همچین می کنی…؟!

 

شهریار بی هیچ ری اکشنی نگاهش کرد..

-تو چه فکری بودی که یهو ترسیدی…؟!

 

رنگ از رخ دخترک پرید.

-هی… چی…!

 

ابرویش بالا رفت.

-پس چرا ترسیدی…؟!

 

-خب… خب… می ترسه آدم… یهو بی هوا…

 

شهریار وسط حرفش امد…

-من و نپیچون ماهی… حرف اصلیت و بزن دختر…!!

 

 

دخترک لب هایش را داخل دهان برد و اخم ظریفی کرد.

داشت سوتی می داد و بدتر خودش را لای منگنه می گذاشت…

سعی کرد ذهن مرد منحرف کند.

کمی خود را طرف مرد کشید و بهش چسبید.

با ناز گردن کج کرد…

 

-چی دوست داری بشنوی حاجی…؟!

 

ابروی مرد بالا رفت.

قصدش را فهمید…

دل به دلش داد و ترجیح داد خودش به حرف بیاید… چون ماهرخ آدم جواب دادن هرچند با زور نیست…

 

-اینکه تو اون ذهنت چی می گذره که اصلا تو این دنیا نبودی…

 

دخترک با عشوه چشمکی زد…

-حاجی کوتاه بیا از او فکرای مثبت هجده نمی تونه باشه که این فندق نمیزاره…!!!

 

#پست۵۶۶

 

 

شهریار با مکثی گفت: می دونم اما ازت خواهش می کنم که من و هم نپیچون…!

 

 

ماهرخ با آرامش خندید.

می دانست شهریار آرام و قرار ندارد و نگران است اما نمی توانست راحت حرف دلش را بزند…

عشقی که درون چشمانش می دید را می پرستید.

این مرد تمام دار و ندارش از زندگی بود…

 

 

-صحبت پیچوندن نیست شهریار، یه چیزایی هستن که باعث میشه ناخوداگاه فکرت و درگیر کنه… خودت اینجا باشی ولی حواست نه…! من کم از این چیزا ندارم…!!!

 

 

شهریار روی موهایش را بوسه زد و دست روی شکمش گذاشت..

-بیخود ذهنت و درگیر اون چیزا نکن… چیزای قشنگتری برای فکر کردن و خوشحالی وجود دارن…!!!

 

 

ماهرخ چشم بست و با تمام وجود خود را به شهریار چسباند و عطر تنش را عمیق بو کشید…

 

-قبلنا یه کم مراعات می کردین ولی حالا آب حیا از چشماتون ریخته…!!!

 

 

ماهرخ با شنیدن صدای شهیاد به یکباره چشم باز کرد و در جایش تکان خورد…

ترسیده بود…

 

شهریار با دیدن حال ماهرخ به شهیاد توپید…

-چرا بی هوا میای، ترسید…؟!

 

 

شهیاد شانه بالا انداخت…

-یهو اومدم که بپرم تو خلوت عاشقانتون… بدجورم زدم کرک و پرتون ریخت…

 

 

شهریار چشم غره ای رفت و خواست نیم خیز شود که ماهرخ مانع شد…

-ولش کن شهریار… بچه زدن نداره…!

 

 

مرد اخم کرد: نمی دونه که نباید زن حامله رو ترسوند…!!!

 

دخترک پشت چشم نازک کرد: خیلی خب حالا یه جوری میگه زن حامله انگار توی ماه هفتم…!!!

 

#پست۵۶۷

 

 

 

شهیاد نیش چاکاند…

-یعنی هر بار بترسونمت مشکلی نداره تا هفت ماهگی…؟!

 

 

ماهرخ سمت شهیاد برگشت…

-پرو نشو بچه وگرنه من بیشتر از تو می تونم، بترسونمت…می دونی که…؟!

 

 

شهیاد وا رفت و با ترس نگاه پدرش کرد: ای بابا چرا عصبانی میشی… من غلط بکنم بترسونمت…!!!

 

 

شهریار مشکوک نگاه هر دو کرد…

ذات جلب و تخس هر دو را می شناخت…

 

ماهرخ بی توجه به نگاه مچ گیرانه شهریار ابرویی برای شهیاد بالا انداخت…

-تو کرم نریزی من آرومم…!!!

 

 

شهیاد نوچی کرد…

-ببین بابا زنت حامله شده،  کم طاقتم هست…!  قبلا جنبش بیشتر بود…!!!

 

 

ماهرخ سر بالا کرد…

-تنت میخاره آره کلاس زبانت خوب بود…؟ اون کافه بود بغلش… آخ من هوس بستنی هاش و کردم…!!!

 

سپس رو به شهریار کرد…

-اخ نمی دونی شهریار یه بستنی هایی داره که دلت همش می خواد…!!!

 

 

رنگ ار رخ شهیاد پرید…

ماهرخ داشت متلک می انداخت بابت قرار با دوست دخترش در ان کافه که اگر به گوش پدرش می رسید واویلا بود…

 

سعی کرد خودش را نبازد تا پدرش را مشکوک نکند…

– بخوای یه روز ماهم میریم…!!

 

 

ماهرخ ابرو بالا داد…

پسرک تخس داشت دل به بازی اش می داد،  چون می دانست ماهرخ هیچ وقت زیر آبش را نمی زند…

-رو پیشنهادت فکر می کنم…!!!

 

 

شهیاد بالاخره خندید.

-گشنمه این شام آماده نیست…!

 

شهریار چپ چپی نگاهش کرد که پسرک خنده رو لبش ماسید…

-تا لباست و عوض کنی میگم صفیه میز و بچینه…!!!

 

شهیاد چشمکی به پدرش زد و بعد درجا در رفت. قهقهه ماهرخ هوا رفت…

 

شهریار مات خنده زیبایش بدون هیچ اختیاری لب روی لبش گذاشت با تمام وجود بوسید…!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 107

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
هیچکس:)
هیچکس:)
1 ماه قبل

سه روزه پارت ۱۲۸ هستیم . و هر سه روز هم که اومدم نوشته ۱۲ ساعت پیش😐😐

کیوی خانم🥝
کیوی خانم🥝
1 ماه قبل

خووووداااااااااا💔🥲💔🥲

دسته‌ها

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x