رمان ماهرخ پارت 129

4.1
(130)

 

 

 

 

 

-شهناز همین حالا وارد خونه شد…

 

ماهرخ دست به کمر گوشی را به گوشش چسباند.

-لوکیشن برام بفرست…!

 

 

مهوش از آینه بغل نگاهی به سمت کوچه انداخت…

-باشه اما شهناز با تیپ و ظاهر متفاوتی اومده بود…!

 

ماهرخ با تعجب گفت: چه تفاوتی…؟!

 

-مانتویی بود و یه کیسه هم دستش بود…!

 

ماهرخ روی تخت نشست.

این زن داشت با بی عقلی اش گند میزد به خودش و آبروی پدرش…!!!

باید با حاج عزیز صحبت می کرد.

 

 

-مهوش بهتره به یکی از بچه های باشگاه بسپاری که جای خودت مراقب باشه… همین الانشم ما زیر نظر حاج عزیزیم، هرچند بازم اون یک قدم جلوتره اما ترجیح میدم منم بیکار نباشم…!

 

-باشه دختر.. خبری شد بهت زنگ می زنم…!!

 

تماس را قطع کرد و پایین رفت.

شهریار نبود و خودش را هم فعلا نمی خواست تو خطر بندازد…

 

 

***

 

-چیه تو لکی دختر…؟!

 

نگاه ماهرخ بالا آمد و روی صورت مهربان ماه منیر نشست.

-چیزی نیست عزیزم فقط یکم فکرم مشغوله…!!!

 

ماه منیر پشت میز نشست…

-اتفاقی افتاده…؟!

 

ماهرخ برخلاف آشوب دلش گفت: نه عزیزم فقط یکم حالت تهوع دارم که اونم یه خاطر گرسنگیه…!

 

ماه منیر با شک نگاهش کرد…

-مطمئنی…؟!

 

-ماه منیر اصول دین می پرسی…؟!

 

-نه والله فقط دلم آشوبه، نمی دونم چرا…؟!

 

– به دلت بد نیار جانم، صفیه کجاست…؟!

 

-رفته خرید…

 

ماهرخ لقمه ای نان و پنیر گرفت و خورد اما دلش پیش مهوش بود…

باید یک فکر اساسی می کرد حتی به بهزاد هم امیدی نبود، همان حاج عزیز دستش بازتر بود…!!!

 

#پست۵۶۹

 

 

دلش بنای تپیدن گذاشت…

می ترسید اما چاره ای نداشت باید از یک جایی شروع می کرد.

 

دلواپس بود و حرف های مهوش بدتر داغون ترش کرده بود…

 

حصور شهناز در کنار مهراد و در خانه اش یعنی خطر…!!!

 

شماره کاوه را گرفت…

-چیکار کردی کاوه…؟!

 

کاوه چیزی تایپ کرد…

-یه شماره ناشناس پیدا کردم و یه آدرس…!!!

 

 

کوبش قلبش دست خودش نیست…

-مطمئنی همین آدرس ما رو می رسونه به مهراد…؟!

 

-هیچ چیزی به قاطعیت نمی تونم بگم جز اینکه اینم می تونه یه سرنخ باشه…

 

-من این همه ندوییدم که تهش برسم به اینکه یه سرنخ پیدا کنم… من آدرس می خوام کاوه…!!!

 

 

کاوه اعتراض کرد.

-ماهرخ من که خدا نیستم، علم غیبم ندارم بدونم اون مرتیکه کجاست…؟!

 

 

ماهرخ چشم بست و حق را به کاوه داد…

پر توقع شده بود و عجول…

 

-حق با توئه…! کاش می شد خودم برم یه سر و گوشی آب بدم…!!!

 

کاوه تشر زد.

-لازم نکرده شما بری… یکی رو می فرستم بره یه سر و گوشی آب بده… فقط وقتی آدرس رو پیدا کردم، یه راست برای بهزاد خان می فرستم…!!!

 

 

ماهرخ خوشش نیامد.

– ما داریم جون میکنیم، اوتپقت لقمه اماده رو میدی دست اون…!!!

 

کاوه نوچی کرد…

-ناراحت نشو… دارم مراعات حالت و می کنم که یه جورایی خودت و به فنا ندی…!!!

 

بهش برخورد.

-من اینقدر بی مسئولیت نیستم و می فهمم یه موجود زنده تو بطنم داره رشد می کنه که باید مواظبش باشم…!!!

 

#پست۵۷٠

 

 

-پس چرا می خوای خودت و تو خطر بندازی…؟!

 

دخترک در دم ساکت شد.

جوابی نداشت جز اینکه…

-مراقبم…!!!

 

 

کاوه با تندی گفت: می دونی اون مرد چقدر می تونه خطرناک باشه که باز داری اصرار به رفتن می کنی…؟!

 

-می دونم چون جز من کسی نمی تونه باهاش مقابله کنه…!!!

 

 

-توچی داری که بقیه ندارن…؟!

 

سوال سخت و تلخی بود…

دخترک لب گزید…

 

-من می دونم چطوری میشه اون حیوون رو از پا درآورد…!!!

 

-بزار پلیس این کارو بکنه… خیال منم راحت تره…!!!

 

ماهرخ زبان به دهان گرفت و پورخند زد…

هیچ کس جز خودش نقطه ضعفش را نمی دانست…!!!

 

 

در ظاهر همراهی اش کرد.

-باشه آدرسش و به بهزاد بده اما حداقل منم در جریان بزار…!!!

 

-باشه… فعلا کاری نداری…؟!

 

-نه خبری شد بهم زنگ بزن…

 

تماس قطع شد و ماهرخ با دیدن درب اتاق شهیاد چشم باریک کرد.

شهیاد خانه بود و می توانست از طریق او بیرون برود…

امروز کلاس نداشت و اکثرا تا دیروقت هم می خوابید.

سمت در رفت و در را باز کرد…

-شهیاد بیداری…؟!

 

 

داخل رفت و باز صدا زد اما جوابی نشنید…

با دیدن جای خالی اش اه از نهادش بلند شد…

تا خواست قدمی سمت در بردارد، صدای پیامک گوشی اش بلند شد…

جا خورده قفل را باز کرد و با دیدن شماره ناشناسی پیام را باز کرد که در دم با خواندنش رنگش پرید…!

 

#پست۵۷۱

 

 

-بیشتر مراقب شهیاد باش…!!!

 

نفسش رفت و تمام وجودش به لرزه افتاد.

شهیاد…؟!

 

چشم بست و روی تختش هوار شد.

سرش را توی دست گرفت و اشکی از گوشه چشمش چکید…

 

 

اگر اتفاقی برای شهیاد می افتاد هیچ وقت خودش را نمی بخشبد…

شهیاد برایش عزیز بود درست مانند مهگل…!!!

 

 

شماره اش را سریع گرفت و گوشی را بغل گوشش گذاشت…

بغض کرده بود.

صدای بوق خوردن ها روی اعصابش بود.

 

نمی توانست تمرکز کند.

دهانش خشک شده بود…

 

بالاخره انتظار به پایان رسید و صدای شهیاد را شنید…

-جونم ماهرخ…؟!

 

اعصابش خورد بود…

بلندی صدایش دست خودش نبود.

-کجایی شهیاد…؟!

 

-با دوستام بیرونم…!!!

 

بدتر از این نمی شد…

-همین الان برمیگردی خونه…!!!

 

شهیاد شوکه زمزمه کرد: چی داری میگی ماهرخ…؟!

 

صدای دخترک بالا رفت…

-شهیاد بحث نکن همین حالا میای خونه…!!

 

 

-اتفاقی افتاده…؟!

 

-اگه نیای اتفاقم میفته شهیاد… لطفا بیا…!!!

 

گوشی را قطع کرد و شهیاد هاج و واج نگاهش به گوشی بود…

 

***

 

-پیام داده من و با شهیاد تهدید کرده…!!!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.1 / 5. شمارش آرا 130

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

دسته‌ها

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x