رمان ماهرخ پارت 134

4.2
(162)

 

 

 

تلو خوران عقب رفت و ناباور قطره اشکی از چشمش چکید…

 

دکتر با دیدن حال خرابش جلو رفت…

-حالتون خوبه آقا…؟!

 

خوب نه داشت جان می کند اما نفسش هم یک در میان میزد…

بهزاد از ته سالن با قدم هایی بلند سمتشان آمد و با دیدن شهریار ترسید…

 

-چی شده مرد…؟!

 

شهریار نگاه ناباورش و سمت بهزاد چرخاند…

-حال ماهرخ خوبه نه…؟!

 

خانوم دکتر نفس عمیقی کشید و سپس با تاثر رو به بهزاد گفت:  حال برادرتون هیچ خوب نیست آقا بهتره یه ارامبخش بهشون تزریق بشه… در ضمن خانمشون هم یه سکته خفیف که رد کردن هم بچشون سقط شده… الان هم توی ای سی یو بستری هستن… سوالی داشتین من تو اتاقم هستم…

 

 

بهزاد هاج و واج نگاه دکتر و رفتنش کرد…

ماهرخ…!

مهراد چه برسرش آورده بود…؟!

 

وقتی ان ها رسیده بودند ماهرخ را بیهوش پیدا کرده و مهراد را در حال فرار دستگیر کردند…

 

شهریار را سمت صندلی را برد و روی ان نشاندش…

خودش هم کنارش نشست اما حرفی برای دلداری نداشت…

 

اوضاع خراب تر از ان بود که بخواهد حرفی برای دلداری بزند…

 

بالاخره مقاومت شهریار درهم شکست و در آغوش بهزاد گریست و خودش را لعنت کرد…

 

****

 

-حالا چی میشه…؟!

 

رامبد نگاهی به بهزاد کرد…

عینکش را کمی بالاتر برد و نفسش را محکم بیرون داد…

-برگشت بیماریش…!

 

-یعنی چی…؟!

 

-با شناختی که دارم ماهرخ بهوش بیاد و با یادآوری اتفاقاتی که براش افتاده،  خودش رو مقصر مرگ بچش می دونه و سعی در مجازات خودش داره…این یعنی عمق فاجعه…!!!

 

#پست۵۹۱

 

 

 

همیشه زندگی ان گونه که می خواهی جلو نمی رود…

یک حرف، یک اتفاق همه چیز را بهم می ریزد…

کاخ رویاهایت را به ویرانه تبدیل می کند و جوری زمینت میزند که بلند شدن برایت رویا می شود…

 

 

قلم مو را کنار گذاشته و چشم از دریا می گیرم…

نفسم را عمیق بیرون داده و نگاهم را به آسمان می دهم…

 

 

ابرهای سفید در پس آسمان آبی صحنه زیبایی را به نمایش گذاشته که هر انسانی را محو و لبخندی به لبش می آورد…

 

خدا می خواست باز هم مرا با زیبایی هایش عجین کند تا خاطرات تلخ و زجر آورم را فراموش کنم اما….

 

قدیمی ها بر این باورند که اگر میخی به دیوار کوبیده شود و سپس ان را بیرون بیاوری ردی از ان باقی می ماند که جای کوبیده شدن ان میخ است… درست مانند خاطرات تلخی که زخمش در روح و جانم باقی مانده…

 

رامبد می گفت ردها را می توان پاک کرد فقط باید بخواهی…

 

کاش می شد ان ها را پاک کرد…

کاش حافظه ام را از دست می دادم…!!!

 

 

بغضم را فرو دادم…

قوی بودن و جنگیدن سخت است…

و فراموش کردن سخت ترین کار دنیاست…!

 

 

من چیزهای زیادی از دست دادم و در حیرتم از خودی که هنوز زنده ام…!!!

 

بچه ام را از دست دادم در صورتی که براین باورم جان و روح مرا در مقابل مهراد حفظ کرد…

تمام زندگی ام رفت چون من دیگر ان ماهرخ سابق نبودم…

 

 

شهریار…!!!

قطره اشکم چکید و ریختن قطره های بعدش دست خودم نبود…

شهریار آمد اما من دیگر ان من گذشته نبود که می توانست با نگاه و زبانش عشق بدهد و انتظار عشق داشته باشد…

 

من مرده متحرکی بودم که در انتظار هیچ چیزی نبودم…!

 

#پست۵۹۲

 

 

-دو ساعته دارم صدات می کنم حواست کجاست…؟!

 

حضور ترانه را در کنارم احساس کردم.

حرفی برای گفتن نداشتم…

ماهها بود که حرفم نمی آمد…

 

نگاه سردم را به چشمانش دوختم…

-کاری داشتی…؟!

 

نگاه خیره اش طولانی شد.

بلعیدن بغضش را حس کردم…

دودو زدن چشمانش از دیدم دور نماند…

 

-خیلی وقته بیرونی،  نمی خوای بیای داخل…؟!

 

 

شانه بالا انداختم و سمت وسایلم رفتم…

مشغول جمع کردنشان شدم که او هم کمکم کرد…

 

 

حال و هوای گریه داشت…

داشت خودداری می کرد تا حرفی نزند…

از حال بد من ناراحت بود اما من آدم دلداری دادن نبودم چون دلی نمانده بود…

 

 

بازویم را گرفت که نگاهش کردم…

توی چشمانش عجیب بارانی بود…

-نمی خوای بس کنی…؟!

 

بس کنم…!

دقیقا چه چیز را بس کنم…؟!

 

-مگه حرفی زدم که بس کنم…؟!

 

قطره اشک ترانه چکید…

-همین حرف نزدن رو تموم کن ماهرخ…!  کاش بشی همون ماهرخی که من و مهوش رو عاصی می کرد…!!!

 

 

می خندم اما می دانم این لبخند تلخ از صدتا گریه بدتره…!

 

دستش را گرفتم…

-می دونی تو اون حالت بیهوشی گلرخ پیشم بود،  پسرمم بغلم… هرجا می رفتیم سه تایی باهم بودیم… حالم خوب بود انگار هیچ وقت همچین حالی نداشتم…رویای سفید و قشنگی بود اما وقتی بهوش اومدم و فهمیدم بچم مرده و گلرخی نبود… همون لحظه از خدا خواستم کاش هیچ وقت بهوش نمی اومدم چون توی دنیای واقعی من فقط سیاهی بوده ترانه… زندگی من پره از این حرف زدن و نزدن هایی که من و به این روز انداخته…!!!

 

#پست۵۹۳

 

 

نگاهم به دریا بود اما سنگینی نگاه ترانه را حس می کردم…

 

من بریده بودم و فقط نمی دانستم چرا نفس می کشم…

روزهای سیاهم باید با مرگ مهراد تمام می شد اما…

 

هیج چیز ان طور که باید پیش نرفت…

 

نفسم را بار دیگر بیرون می دهم که ترانه با دو قدم جلو می آید و مرا در آغوش می کشد…

 

آغوشش را دوست دارم مخصوصا آنکه سر بگذارم روی شانه اش و یک دم با خیال راحت بخوابم…

 

****

 

-غذات و تا تهش می خوری، نخوری قاشق قاشق تو دهنت می کنم…

 

نگاهی به مهربانی ماه منیر می کنم و لبخند میزنم…

من این زن را نداشتم چه می کردم…؟!

 

-چشم می خورم اما ماه منیر جون ببین خدایی چقدر چاق شدم…؟!

 

ورد می خواند و توی صورتم فوت می کند…

-چشم بد ازت دور خوشگل خانوم… نوش جونت…!!!

 

مهوش هم سر می رسد…

-اینجا ماهم که آدم نیستیم ماه منیر جون…!

 

ماه منیر چشم غره ای بهش رفت…

-حسود شدین باز…؟!

 

مهوش تکیه به صندلی داد…

-نه والا… شکم گشنه اینا سرش نمیشه…! آخ ماه منیرجون هلاک دست پختتم…!

 

ترانه هم سر می رسد…

-منم می خواما…!

 

ماه منیر نگاهم کرد…

-واقعا که دوستات هم عین خودت اعجوبه هستن…! یکی رو باید به زور تو حلقش کنی، اون یکی رو باید ازش قایم کنی…!!!

 

#پست۵۹۴

 

 

ترانه بلند خندید…

-تازه نمی دونی ماه منیر دل بهزاد خونه…!!!

 

ماه منیر سر تکان داد…

-حق داره مادر… یکم به سن و سالت نگاه کن… من هم سن شماها بودم بچه هام بزرگ بودن…!

 

 

مهوش چشمکی زد…

-بزار اول بابای بچه رو تو راه بیاریم تا بعدش هم خدا بزرگه…!!!

 

با عشق نگاهشان می کنم و برای داشتنشان خدا را شکر می کنم…

 

مهوش و ترانه را با هیچ چیز عوض نمی کنم… سر کوچکترین چیزها آنقدر مسخره بازی در می آورند تا لب من به خنده باز شود…

ای کاش این همه سیاهی درون زندگی ام نبود….!!!

 

****

 

راوی

 

ترانه کم مانده بود موهای سر بهراد را بکشد…

دست به کمر رو به روی بهزاد ایستاد که مرد دلش رفت برایش…

 

-من نگفتم نیا…؟!

 

بهزاد با دلتنگی نزدیکش رفت و دست دور کمرش پیچید و او را به خود نزدیک کرد…

 

-لامصب دلم برات تنگ شده بود، دیگه طاقت دوریت نداشتم…!

 

لحظه ای ترانه قلدری اش یادش رفت و مسخ مرد شد. نیشش باز شد…

 

بهزاد کنج لبش را بوسید…

-دقیقا دلتنگ همین خنده هات بودم…!

 

ترانه به زور خنده اش را جمع کرد اما چشمانش ستاره باران بودند…

-خیلی خب خر شدم، بهزاد نباید می اومدین…!!!

 

 

بهزاد اخم کرد…

-جرا اونوقت…؟!

 

-جون حال ماهرخ هنوز خوب نشده…!

 

بهزاد چشمکی بهش زد…

-خب ما هم دقیقا اومدیم حال ماهرخ رو خوب کنیم…!

 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا 162

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 1 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (2)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (10)

2 دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
اشتراک در
اطلاع از
guest

4 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
هیچکس:)
هیچکس:)
1 ماه قبل

امروز که چهارشنبه اس . چرا پارت نمیدید ؟! اگر میخواید اینجوری کنید که بریم اشتراک رو بخریم ، خب از همون اول بگید😕😕😕

هیچکس:)
هیچکس:)
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
1 ماه قبل

مگه رمان کامل نشده ؟

کیوی خانم🥝
کیوی خانم🥝
1 ماه قبل

مرسی که بلاخره پارت دادین😒

دسته‌ها

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x