رمان ماهرخ پارت 146

4.3
(118)

 

 

 

 

-باهاش حرف زدی…؟!

 

 

مهگل دست پاچه نگاهی به ترانه کرد…

-نه هنوز… یعنی می ترسم سوتی بدم…!

 

 

ترانه چشم غره ای بهش رفت.

-تو رو خدا ببین روی دیوار کی یادگاری می نویسیم…! خدا قسمتت کرد خارجم رفتی اما یکم سیاست یاد نگرفتی…؟! دخترجون مخش و بزن فعلا تو روش تاثیر میزاری و از اونجایی که براش خیلی مهمی به حرفت گوش میده…!!!

 

 

مهگل لب برچید…

-ولی من نمی تونم جلوش نقش بازی کنم…!

 

 

ترانه به پیشانی اش زد که مهوش زودتر گفت: ببین مهگل جان تو باید سعی کنی بهش حس اطمینان بدی… باید تلاش کنی تا هر جوری شده برگرده تهران و به زندگیش ادامه بده… ماها این مدت کنارش بودیم و تنهاش نذاشتیم اما تو فرق داری چون هم خونشی…! خواهرشی…!!!

 

 

مهگل ناراحت شد…

-واقعا از صمیم قلبم دوست دارم هرکاری از دستم برمیاد براش بکنم ولی به خدا نمی تونم جلوش نقش بازی کنم…!!!

 

 

-مگه ما قراره بهش دروغ بگیم؟! تو قرار نیست دروغ بکی برعکس می خوایم جوری مجابش کنی که تنها نیست و تو رو داره عزیرم…!!!

 

 

چشمان مهگل تار شد…

باید این روی خجالتی بودنش را کنار می گذاشت و محکم می بود تا خواهرش را به زندگی آشتی دهد… حال او بود که به کمکش نیاز داشت…

 

-تموم سعیم رو می کنم اما بگین دقیقا باید چیکار کنم…؟!

 

مهوش نکاهی به ترانه کرد…

-تو بگو…!!!

 

ترانه سری تکان داد و نقشه اش را تعریف کرد….

 

#پست۶۳۳

 

 

 

مهگل نگاه خیره اش را به خواهرش دوخت که چطور غرق در کشیدن نقاشی بود به طوری که هیچ متوجه اطرافش نبود… کمی این پا و ان پا کرد و جلو رفت…

 

 

به دستان ماهرش خیره شد که چگونه اثری را خلق می کرد و بهش جان می داد…

 

مردی در زیر باران…!!!

 

 

-خوشگله…!!!

 

 

ماهرخ با شنیدن صدای خواهرکش به عقب برگشت…

لبخند زد…

-کی اومدی متوجه نشدم عزیزم…؟!

 

 

مهگل لبخند زد…

-آخه غرق کشیدن بودی آبجی…!!!

 

 

ماهرخ با شنیدن کلمه آبجی وجودش پر از احساس خوب شد که مهگل هم به عمد ان کلمه را به زبان آورد…!!!

 

-فدات بشم عزیزدلم… دست خودم نیست وقتی دارم نقاشی می کشم اصلا یه جورایی دیگه تو این دنیا نیستم…!!!

 

 

-آدما برای چیزایی که دوست دارن وقت میزارن،  مثل من که بدون تو نتونستم اونجا طاقت بیارم و بالاخره برگشتم پیشت…!!!

 

 

باز هم با ابراز محبتش وجود ماهرخ محبت ندیده و پر از عقده را به تلاطم انداخت و دلش را برد…

-منم طاقت دوریت و نداشتم اما… تحمل کردم…!!!

 

 

مهگل جلو رفت و خودش را توی آغوش خواهرکش جای داد…

-همیشه توی زندگیت از خودت گذشتی تا من آرامش داشته باشم… حتی خوب شدن مریضیم رو مدیون توام…!!!

 

#پست۶۳۴

 

 

 

ماهرخ اخم کرد…

-تو هیچ دینی به من نداری و بار آخرت باشه همچین حرفی رو به زبون نیاری…؟!

 

 

مهگل نگاه پر معنی و غصه دارش را به ماهرخ دوخت و آرام لب زد…

-اگه اینقدر برات مهمم پس به خاطر منم شده به زندگیت برگرد و همون ماهرخ قبل باش… وقتی اینجوری می بینمت دوست دارم بمیرم…!!!

 

 

چشمان ماهرخ بارانی شد…

داشت سعی می کرد به زندگی برگردد اما ته دلش چیزی اخطار می داد و مانع از ان می شد که تلاش کند…

 

-من حالم خوبه…!!!

 

-خوب نیستی و نمی تونی سرم رو شیره بمالی چون من دیگه اون بچه خام و بی تجربه نیستم ماهرخ… تو داری با ذره ذره خوردن خودت نه تنها من و بلکه اون آدمایی که دوست دارن رو هم عذاب میدی…!!!

 

 

ماهرخ ناباور پلک زد…

-ولی من همچین غرضی ندارم…؟!

 

 

-نداری اما با رفتار و کارهات داری نشون میدی که چقدر برات بی اهمیتیم…!!!

 

 

ماهرخ اخم مرد…

-اینجوری نیست، اشتباه می کنی…؟!

 

 

-اشتباه نیست ماهرخ… اصلا بزار برات مثال بزنم که متوجه بشی… مهوش و ترانه و ماه منیر بعد از بد شدن حالت سه ماه خونه و زندگیت و ول کردی و اومدی اینجا ولی تنهات نذاشتن… اقا شهریار برعکس دل تنگی و حال بدش از دوری تو، توی این سه ماه نیومد و به تصمیمت احترام گذاشت چون عاشقانه دوست داره… آقا رامبد تمام تلاشش رو داره می کنه و همینطور بهزادی که به خاطر تو حتی عروسی که دارن براش له له می زنن رو به تاخیر انداختن…!!!

 

 

ماهرخ آب دهان قورت داد و بغض کرد…

مهگل گونه اش را بوسید…

-بیا و این پیله ای که دورت ساختی رو باز کن و پروانگی رو یه بار دیگه تجربه کن… من کنارتم ماهرخ…! من آبجیتم قرار نیست تنها هم خونم رو رها کنم…!!!

 

#پست۶۳۵

 

 

 

چشمان شهریار برق زد…

-راست میگی مهگل جان…!!!

 

مهگل هم نمکین خندید…

-سخت بود اما تونستم مجابش کنم…!

 

 

مرد خندید: ازت ممنونم مهگل جان…!!!

 

دخترک شانه بالا انداخت…

-عمو من هرکاری کردم برای ابحیمه… دوست دارم خوشبختیش رو ببینم…!!!

 

 

ترانه ضربه ای به پس سرش کوبید و با حرص گفت…

-تو هم خودشیرین بودی و رو نمی کردی…؟! چه عمویی هم تنگش می چسبونه…؟!

 

 

مهگل متعجب سمت ترانه برگشت اما شهریار خندید…

-چرا می زنی ترانه جون…؟!

 

ترانه با حرص دست به کمر شد…

-چون من و این مهوش مادر مرده سه ماهه زندگیمون رو ول کردیم، اومدیم ور دل خانوم اما حتی حرف هامون به یه ورشم نبود… تو هم از راه نرسیده همه چیز رو به نفع خودت تموم کردی…؟!

 

 

مهوش خندید…

-سخت نگیر ترانه…!

 

مهگل بوسه ای روی گونه ترانه کاشت…

-بدون شما من کاری از دستم برنمیومد، کار اصلی رو شما کردین…!

 

 

ترانه خندید چشم در حدقه چرخاند…

-می بینی مهوش لنگه خود نسناسشه… با یه کلمه آچمزت می کنه…!!!

 

 

شهریار با خوشحالی جلو رفت و روی سر مهگل را بوسید…

-جبران می کنم عزیزم…

 

مهگل پر مهر خندید…

-من هرکاری کردم برای خواهرمه اما به بعدش فکر کردین که برگردیم تهران ماهرخ کجا قراره بره…؟!

 

#پست۶۳۶

 

 

شهریار با خشم عصبانیت طول و عرض سالن را میرفت و بر می گشت…

فکرش بد جور درگیر ماهرخ و آمدنش بود اما به هیچ چیزی هم نمی توانست دست بیندازد و دخترک را طرف خودش بکشد…

 

 

چشم بست و کلافه با تمام وجود خدا را از ته دل صدا زد و کمک خواست…!!!

 

 

سوال مهگل او را توی برزخ بدی قرار داده بود که از آمدن و نیامدنش وحشت داشت…

 

-میشه اینقدر راه نرین…؟!

 

شهریار سمت صدا برگشت که با دخترها مواجهه شد اما صدا از طرف مهوش بود…

 

-نمی تونم آروم باشم مهوش خانوم…!

 

 

-هنوز هیچی معلوم نیست که اینجور خودتون رو دارین اذیت می کنین…؟!

 

 

-دیگه بدتر از این چی می خواد باشه که من از اومدن و نیومدن زنم وحشت داشتا باشم…!!!

 

 

مهگل خودش را جلو انداخت…

-من می دونم چیکار کنین که ماهرخ مجبور بشه همراهتون بیاد…؟!

 

 

دو دختر و شهریار متعجب سمتش برگشتند…

ترانه ابرو بالا انداخت…

-شما دقیقا چی می دونی که من و مهوش رفیقای چندسالش نمی دونیم…؟!

 

 

مهگل لبخند زد و رو به شهریار گفت: به نظرم به جای ملایمت یکم خشونت خرج کنین…!

 

دو دختر هم صدا گفتند: چی…؟!

 

مهگل شانه بالا انداخت: اصولا وقتی ملایمت و زبون خوش حالیش نیس باید زور سرش بیاری….!!!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 118

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20230123 225708 983

دانلود رمان ستاره های نیمه شب 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   مهتاب دختر خودساخته ای که با مادر و برادر معلولش زندگی می کنه. دل به آرین، وارث هولدینگ بزرگ بازیار می دهد. ولی قرار نیست همه چیز آسان پیش برود آن هم وقتی که پسر عموی سمج مهتاب با ادعای عاشقی پا به میدان می…
InShot ۲۰۲۳۰۷۰۳ ۰۱۲۶۵۰۱۱۲

دانلود رمان داروغه pdf از سحر نصیری 5 (3)

4 دیدگاه
  خلاصه رمان:       امیر کــورد آدمی که توی زندگیش مرد بار اومده و همیشه حامی بوده! یه کورد مرد واقعی نه لاته و خشن، نه اوباش و نه حق مردم خور! اون یه پـهلوونه! یه مرد ذاتا آروم که اخلاقای بد و خوب زیادی داره،! بعد از…
IMG 20240508 142226 973 scaled

دانلود رمان میراث هوس به صورت pdf کامل از مهین عبدی 4.1 (17)

بدون دیدگاه
          خلاصه رمان:     تصمیمم را گرفته بودم! پشتش ایستادم و دستانم دور سینه‌های برجسته و عضلانیِ مردانه‌اش قلاب شد. انگشتانم سینه‌هایش را لمس کردند و یک طرف صورتم را میان دو کتفش گذاشتم! بازی را شروع کرده بودم! خیلی وقت پیش! از همان موقع…
InShot ۲۰۲۳۰۶۱۲ ۰۰۳۵۱۷۱۸۴

دانلود رمان طرار pdf از فاطمه غفرانی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         رمان طرار روایت‌گر دختر تخس، حاضر جواب و جیب بریه که رویای بزرگی داره. فریسای داستان ما، به طور اتفاقی با کیاشا آژمان، پسر مغرور و شیطونی که صاحب رستوران‌های زنجیره‌ای آژمان هم هست آشنا میشه و این شروع یک قصه اس…
149260 799

دانلود رمان سالوادور به صورت pdf کامل از مارال میم 5 (3)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:     خسته از تداوم مرور از دست داده هایم، در تال طم وهم انگیز روزگار، در بازی های عجیب زندگی و مابین اتفاقاتی که بر سرم آوار شدند، می جنگم! در برابر روزگاری که مهره هایش را بی رحمانه علیه ام چید… از سختی هایش جوانه…
رمان دلدادگی شیطان

رمان دلدادگی شیطان 5 (1)

13 دیدگاه
  دانلود رمان دلدادگی شیطان خلاصه: رُهام مردی بیرحم با ظاهری فریبنده و جذاب که هر چیزی رو بخواد، باید به دست بیاره حتی اگر ممنوعه و گناه باشه! و کافیه این شیطانِ مرموز و پر وسوسه دل به دختری بده که نامزدِ بهترین رفیقشه! هر کاری میکنه تا این…
IMG 20230128 233719 6922 scaled

دانلود رمان جانان 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     جانان دختریه که در تصادفی در سن 17 سالگی به شدت مجروح می شه و صورتش را از دست می دهد . جانان مادر و برادرش را مقصر این اتفاق می داند . پزشک قانونی جسد سوخته دختری را به برادر بزرگ و…
1

رمان عصیانگر 2 (1)

4 دیدگاه
  دانلود رمان عصیانگر خلاصه : آفتاب دستیار یکی از بزرگترین تولید کنندگان لوازم بهداشتی، دختر شرّ و کله شقی که با چموشی و سرکشی هاش نظر چاوش خان یکی از غول های تجاری که روحیه ی رام نشدنیش زبانزد همه ست رو به خودش جلب میکنه و شروع جنگ…
رمان بر دل نشسته

رمان بر دل نشسته 5 (3)

5 دیدگاه
خلاصه رمان بردل نشسته نفس، دختر زیبایی که بخاطر ترسِ از دست دادن و جدایی، از عشق و دلبسته شدن میترسه و مهراد، مهندس جذاب و مغروری که اعتقادی به عاشق شدن نداره.. ولی با دیدن هم دچار یک عشق بزرگ و اساطیری میشن که تو این زمونه نظیرش دیده…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

دسته‌ها

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x