رمان ماهرخ پارت 75

5
(5)

 

 

 

 

نصرت داخل ماشین نشست و شماره شهریار را گرفت.

 

شهریار انگار که گوش به زنگ باشد، سریع جواب داد: چی شد…؟!

 

نصرت نگاه دیگری به مجتمع انداخت…

-آقا انگار خانوم و دوستشون رفتن پیش یه روانشناس…!!!

 

شهریار وا رفت.

– روانشناس…؟! برای چی…؟!

 

نصرت متوجه جاخوردگیش شد.

-اقا نمی دونم…!

 

-خیلی خب نصرت فقط لوکیشن برام بفرست…

 

-چشم اقا…!!!

 

شهریار تماس را قطع کرد و گوشی را با تمام خشمش روی مبل پرتاب کرد.

دست به کمر دو قدمی راه رفت و اما بعد با حرص لگد محکمی به پایه مبل کوبید و نعره زد…

-خدا لعنتتون کنه… خدا لعنتتون کنه…!!!

 

 

بهزاد سریع از جایش بلند شد.

– چیه مرد مومن آروم باش…! اسمون که به زمین نیومده…!!!

 

شهریار با غیظ برگشت.

– ببین اونقدر حالش بد بوده که رفته پیش روانشناس و منی که دم از شوهر بودن و دوست داشتن میزدم نتونستم آرومش کنم…!!!

 

 

بهزاد نگاه صورت کبود و چشمان سرخش کرد.

غیرت مردانه شهریار بدجور به درد آمده بود.

همیشه دوست داشتن کافی نیست…!

 

 

-اروم باش شهریار…! آروم باش مرد… بخدا که الان سکته می کنی…!!!

 

 

بهزاد لیوان آبی ریخت و به خوردش داد.

مرد به سختی جرعه ای خورد و به محض پیامی که روی گوشی اش آمد، ان را چنگ زد.

 

– بهزاد باید بریم… نصرت لوکیشن فرستاده…!!!

 

 

 

 

 

-رامبد عزیزی…!!!

 

بهزاد با اخم گفت: این چرا فامیلیش مثل ترانه اس…؟!

 

شهریار نگاه کوتاهی بهش انداخت: حالا تو هم وقت گیر آوردی…!!

 

 

بهزاد اخم کرد و حرفی نزد.

هر دو مرد وارد دفتر شدند و با دیدن منشی، یک راست به سمتش رفتند…

 

 

شهریار خیلی سریع گفت: می تونیم بریم داخل…؟!

 

منشی با تعجب نگاه دو مرد کرد.

-وقت قبلی داشتین…؟!

 

-نه خانوم اما باید حتما دکتر و ببینم…!!!

 

-نمی تونین جناب… هنوز چندتا بیمار تو نوبت هستن… در ثانی وقتای امروزمون هم کاملا پره…!!!

 

 

شهریار انقدر درونش پر بود از تشویش و نگرانی که به هیچی جز خودش توجهی نداشت…

-خانوم دو برابر حق الزحمه رو میدم ولی من باید برم داخل…!

 

 

بهزاد سعی کرد شهریار را ارام کند.

– آروم باش شهریار…!

 

 

شهریار صدایش را بالا برد: نمی تونم… نمی تونم بفهم… دارم روانی میشم که مشکل زنم چی بوده که اومده تو این خراب شده…

 

 

منشی با تذکری گفت: آقا لطفا سکوت رو رعایت کنید… مریض داریم اینجا…!!!

 

بهزاد خواست حرف بزند که صدای مردانه ای گفت: اینجا چه خبره…؟!

 

منشی گفت: ببخشید جناب دکتر… انگار این اقا وقت مشاوره خواستن ک….

 

شهریار به میان حرفش امد و سمت مردی رفت که منشی دکتر خطابش کرده بود.

 

-زن من اینجا چیکار داشت جناب…؟!

 

دکتر ابرویی بالا انداخت…

-زنتون…؟!

 

-ماهرخ شهسواری…!!!

 

 

 

 

 

-شما حاج شهریار شهسواری هستین…؟!

 

شهریار اخم کرد.

-انگاری زیاد از من شنیدین…؟!

 

 

رامبد کنار رفت.

-بفرمایید جناب شهسواری زودتر از این ها منتظرتون بودم.

 

شهریار و بهزاد داخل رفتند.

رامبد پشت میزش نشست و هر دو مرد را زیر نظر گرفت.

 

– خب چه کاری ازم برمیاد اقایون…؟!

 

 

شهریار خودش را جلو کشید.

-شما باید بگی زنم اینجا چی می خواست اقای رامبد عزیزی…؟!

 

 

رامبد مودبانه خندید: خانومتون مثل هر مراجعه کننده ای حرف هاش مثل یه راز پیش من میمونه جناب… شما اگر واقعا می خواید بدونین مشکل همسرتون چیه باید بنشینید و باهم حرف بزنید…!!!

 

 

شهریار اخم کرد.

– لازم نیست شما به من یاداوری کنی من چطور با زنم حرف بزنم… در ضمن همسرم به من نگفته که پیش شما میاد…!

 

 

رامبد خیره نگاهش کرد: ماهرخ بیمار جدیدی نیست… اون چندساله که بیمار منه…!

 

-چی…؟!

 

-خبر نداشتین…؟!

 

مرد کلافه بود.

ماهرخ چندساله زیر نظر این مرد بوده و او نمی دانست… مگر می شود…؟!

 

-پس اون حملات پانیک…؟!

 

رامبد چشم روی هم گذاشت…

-چقدر از بیماری و گذشتش می دونید…؟!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 5

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 3.7 (3)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…
رمان آخرین بت

دانلود رمان آخرین بت به صورت pdf کامل از فاطمه زایری 5 (3)

2 دیدگاه
  خلاصه: رمان آخرین بت : قصه از عمارت مرگ شروع می‌شود؛ از خانه‌ای مرموز در نقطه‌ای نامعلوم از تهران بزرگ! حنا خورشیدی برای کشف راز یک شب سردِ برفی و پیدا کردن محموله‌های گمشده‌ی دلار و رفتن‌ به دل اُقیانوس، با پلیس همکاری می‌کند تا لاشه‌ی رویاهای مدفون در…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
~_~
~_~
5 ماه قبل

آخی.

دسته‌ها

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x