رمان ماهرخ پارت 79

5
(3)

 

 

 

 

-به نظرت بهش بگم، میزاره من برم…؟!

 

ترانه اخم کرد: یه جوری میگی انگار شهریار بعدش هم بفهمه، میزاره تنها زندگی کنی…!

 

-من یه عمره تنها زندگی کردم…!

 

-قبلا کسی به اسم حاج شهریار نبود ولی حالا…!

 

ماهرخ کلافه گفت: یه هفته صبر کردم تا وقتی نیست از عمارت برم…!

 

 

ترانه نگران بود.

– اصلا یه چند روزی بیا بریم خونه ما تا…

 

 

ماهرخ حرفش را قطع کرد: نمیام ترانه… من الان دارم میرم خونه خودم…! چیزی تا اتمام محرمیتمون نمونده…!

 

 

-نکن ماهرخ… شهریار بفهمه بد میشه برات…!

 

شانه بالا انداخت و با تموم دل آشوبه اش کوتاه نیامد.

حتی دیگر حاضر نبود یک دقیقه دیگر در ان عمارت شهناز را تحمل کند.

 

-من تصمیم خودم رو گرفتم ترانه، پای خوب و بدش هم میمونم ولی اجازه نمیدم کسی شخصیت و غرورم رو زیر پاش له کنه….!

 

 

ترانه نگاهش کرد…

میدانست بهزاد هم بفهمد ساکت نخواهد ماند دیگر چه برسد به شهریاری که بهزاد گفته بود ماهرخ را عاشقانه دوست دارد.

 

 

-باشه هرجور صلاح میدونی اما امیدوارم پشیمون نشی چون بهزاد می گفت صنم چند بار به شرکت شهریار رفته…!!!

 

 

دلش فرو ریخت.

ترس برش داشت.

اگر با رفتنش راه را برای صنم باز کند چه…؟!

اخم کرد…

قرار نبود خودش را تقدیم کند… شهریار اگر او را می خواست باید تنها او را انتخاب کند…!

تعحبش بیشتر از حاج عزیز الله خان بود که حتی جلوی رفتنش هم را نگرفت…

 

 

 

 

 

دل تنگ نگاه خانه اش کرد.

تمیز شده بود.

زن کلید آپارتمانش را تحویل داد…

-اگه کاری نیست من برم…؟!

 

 

ماهرخ لبخند زد: ممنون زحمت کشیدین…! شماره حسابتون رو برام بفرستید تا براتون واریز بزنم…!

 

 

زن رفت و ماهرخ با دلتنگی نگاهی به خانه کوچکش انداخت.

خاطرات دوری که در این خانه داشت، لبخندی روی لبش آورد.

 

ترانه هن هن کنان در را بست…

-هرچی بوده بار زدی…!

 

ماهرخ لبخند زد: غر نزن… خودم میاوردم بالا…!

 

ترانه چشم غره ای رفت: خیلی بیشعوری…! حالا اون یکیش پایینه برو بیار…!

 

ماهرخ با تاسف سری تکان داد و پایین رفت…

چمدان را از صندوق بیرون کشید و خواست زمین بگذارد که دستاتی کنار دستش قرار گرفت.

با تعجب سمت راستش چرخید و با دیدن شهیاد جا خورد…

 

-تو اینجا چیکار می کنی…؟!

 

شهیاد ناراحت نگاهش کرد: چرا اومدی اینجا…؟! قرار نبود رفیق نیمه راه باشی…؟!

 

 

چمدان را پایین گذاشت.

دوست نداشت توضیح بدهد اما…

 

-مادرت برگشته…!

 

شهیاد پوزخند زد: یعنی تو بخاطر صنم از عمارت بیرون زدی…؟!

 

ماهرخ حتی دوست نداشت توضیح بدهد…

-بیا بالا حرف بزنیم…!

 

سپس چمدانش را کشید و داخل ساختمان شد.

شهیاد به دنبالش داخل اسانسور رفت.

-اگه بابام برگرده و نباشی خیلی ناراحت میشه…!

 

-من بهش گفته بودم توی عمارت حاج عزیز نمیمونم…!

 

-دوست نداشتی می رفتی ویلا چرا اومدی آپارتمانت…؟!

 

آسانسور تو طبقه اول ایستاد.

در باز شد و هردو خارج شدند.

-تحمل شهناز رو نداشتم… من عمارت رو دوست نداشتم اما پدرت مجبورم کرد….

 

 

 

 

 

شهیاد گوشه چمدان را گرفت و مانع رفتن ماهرخ شد.

-بابام اونقدر ارزش نداشت که به خاطرش کمی تحمل کنی…!!!

 

 

ماهرخ جا خورد.

نگاه خیره و پر اشکش را به شهیاد دوخت.

-بابات اگه برام ارزش نداشت خیلی زودتر از اینا ازش جدا می شدم ولی…

 

 

ساکت شد.

آخر چه چیز را برای شهیاد پانزده ساله توضیح می داد…

 

-ولی چی ماهرخ…؟!

 

-تو اون عمارت بی حرمتی های زیادی بهم شده… اون عمارت و آدماش مامانم رو ازم گرفتن شهیاد… بعضی حرف ها رو نمیشه زد اما بدون بابات تنها مردیه که دوسش دارم و بهش وفادارم….!

 

 

شهیاد از حرف هایش سر در نیاورد اما آنقدر هم احمق نبود که نفهمد مهراد در کودکی جه بلاهایی سر دخترش آورده و زخم زبان های شهناز و شهین عین نمکی روی زخم هستند…

 

با مکثی سری تکان داد: بهت اعتماد دارم ماهرخ اما مطمئن باش بابام از این کارت نمی گذره…!

 

ماهرخ تلخ خندید: می دونم…!

 

-خودت و برای یه دعوای حسابی آماده کن… پا روی دم شهریار گذاشتن عواقب خطرناکی داره…!

 

-پاپی رو برام میاری…؟!

 

-میارمش… اگه کاری داری بگو برات انجام بدم…!

 

ماهرخ پر مهر جلو رفت و شهیاد را بغل کرد…

-خیلی با معرفتی شهیاد… ازت ممنونم که درکم می کنی…!!!

 

شهیاد لبخند زد…

-دوستیم دیگه…!!!

 

-چی میگید دو ساعت دم در…؟! خب داخل رو ازتون گرفتن…؟

 

ماهرخ نگاه ترانه کرد و چشم غره ای بهش رفت.

سپس سمت شهیاد برگشت و او را به داخل دعوت کرد.

 

شهیاد با اجازه ای گفت و داخل شد.

رو به ترانه با لبخند گفت: سلام ترانه خانوم، ببخشید مزاحم شدم…!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

دسته‌ها

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x