رمان ماهرخ پارت 81

5
(4)

 

 

 

 

حاج عزیز به پسرش حق داد ولی…

 

-ماهرخ قرار نبود به حرف من گوش بده و بدتر با هر حرف من بیشتر لجبازی می کرد. اما این رفتن به نفع خودش بود….!

 

 

شهریار هاج و واج ماند.

-چه نفعی اقاجون…؟!

 

 

-ماهرخ تنها نیست و اون دوستش پیششه… بعد هم موندن ماهرخ تو عمارت و نیش و کنایه های شهناز باعث می شد جنگ و جدل بیشتری رخ بده… بزار یکم زنت آرامشش رو پیدا کنه… سپردم مواظبش باشن…!

 

 

بالاخره خیال شهریار راحت شد.

اما مهراد…

 

-مهراد چی…؟!

 

حاج عزیز تبسمی کرد و رو به عکس گلرخ زمزمه کرد: قبل از تو هم ماهرخ تنها بوده و مهراد جرات نداشت نزدیکش بشه چون من همیشه حواسم به یادگاری گلرخم هست…!

 

لحن پر حسرت حاج عزیز دل شهریار هم را به درد اورد.

هیچ وقت نفهمید چرا گلرخی که عزیز بود را دو دستی تقدیم مهراد کرد.

 

 

-اقاجون خبر دارین این روزها دم مهراد کلفت تر شده…؟! من می ترسم که…

 

 

حاج عزیز حرفش را قطع کرد.

-مهراد حتی نمی تونه ده کیلومتری اون دختر رد بشه… اگر با این رفتن زنت آروم می گیره بزار یه چند وقتی تنها باشه… هرچی سخت بگیری بیشتر ازت دور میشه…!

 

 

شهریار درمانده نفس عمیقی کشید.

-دور شده… نمی دونم چی شده اما اخلاقش خیلی فرق کرده…!

 

 

-وقتی برگشتی یکم بیشتر براش وقت بزار…!

 

-فردا شب برمی گردم و تصمیم قطعی گرفتم که هر طور شده عقد دائم کنیم…!

 

 

 

ماهرخ

 

قاب عکس گلرخ را توی آغوشم گرفته و اشک هایم رها شدند.

دلم گرفته بود.

هم دلتنگ شهریار بودم و هم نمی خواستم دیگر با او ادامه دهم…

خودم هم نمی فهمیدم دردم چیست…؟!

 

 

ترانه دوباری آمد و بهم سر زد اما من خودم را به خواب زده و حوصله هیچ حرفی نداشتم.

 

 

شهریار مرد خوبی بود، از بین تمامی مردهای اطرافم او تنها کسی بود که توانست به دلم بنشیند…

 

چشم بستم و او را تصور کردم.

قلبم مچاله شد.

جدا شدن از او سخت بود…!

 

 

بلند شده و تن سنگین و سست شده ام را به کمد لباس هایم رسانده که تقه ای به در خورد و ترانه در را باز کرد.

 

نگاهش که بهم افتاد اخم هایش درهم شد.

– بیشعور این چه قیافه ایه که برای خودت درست کردی…؟!

 

 

محل ندادم و حوله ام را برداشتم.

ماگ قهوه را روی میز توالت گذاشت و به سمتم آمد.

بازویم را با عصبانیت گرفت.

 

 

نگاهی توی صورتم چرخاند…

-جوری زانوی غم بغل گرفتی انگار دور از جون حاجیت و از دست دادی…!

 

 

اخم کردم.

-مرض بیشعور… خدانکنه…!

 

-والا ما می دونیم چه خبره، این شمایی که داری نشون میدی…!

 

نگاه دزدیدم.

-خب تو که شرایط من و می دونی…!

 

ترانه جدی دست به کمر شد.

– نه عزیزم درکت نمی کنم… تو شهریار و دوست داری یا نه…؟!

 

 

 

 

 

این دیگر چه سوالی بود…؟!

 

دوست نداشتم جوابش را بدهم.

با حرص موهایم را جمع کرده و خواستم کلیپس را به موهایم بزنم که ترانه جلوی راهم را گرفت.

 

– جواب من و بده، چرا فرار می کنی…؟!

 

بغض داشتم.

خب دوستش داشتم این که دیگر پرسیدن نداشت…!

 

– که چی ترانه…؟!

 

ترانه پوزخند زد: تو عاشقش شدی ماهرخ…!

 

ایستادم.

این را دیگر از کجایش درآورد…؟!

شاید دوستش داشتم اما عاشق شدن را…

 

 

خنده ناباوری کردم: این و دیگه از کجات درآوردی…؟!

 

ترانه سری به تاسف تکان داد.

-اونقدر خودت رو تو این اماها و اگرهای زندگیت غرق کردی که داری یه دوست داشن ساده رو زیادی پیچیده اش می کنی…!

 

 

-بس کن ترانه…! زندگی من از اون اولش هم پیچیده بود… هرکی دیگه ندونه تو که می دونی پنج سال طول کشید تا تونستم یه آدم عادی بشم…!

 

 

نگاهش کردم.

اشکم چکید.

– شاهد بودی لمس که هیچی حتی از نگاه مردها هم گریزون بودم ولی با کمک رامبد و مهوش حتی خودت و کاوه، ماهرخ رو پا شد…

 

 

ترانه نگاهش لرزید.

می دانستم یاد ان روزها افتاده…

 

ناراحت شد: می دونم عزیزم اما می خوام حالا که یکی پیدا شده و دوست داره، زندگیت و الکی خراب نکنی…!

 

 

روی تخت نشستم.

– زندگی من تا وقتی مهراد هست، همینه…! من شهریار و دوست دارم ولی نمی خوام زندگیش به خاطر من دچار آشوب بشه…!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 4

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ℛ𝒶𝒽𝒶
ℛ𝒶𝒽𝒶
5 ماه قبل

عزیزم پارت بعدی نمیزاری؟

دسته‌ها

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x