رمان ماهرخ پارت 86

4.8
(5)

 

 

 

 

 

 

-ماهرخ همونطور که داره از شما دوری می کنه،  به همون نسبت هم بهتون علاقه داره…!

 

 

شهریار با نگرانی نگاه رامبد کرد…

-چی باعث این رفتارش میشه…؟!

 

رامبد عمیق و پر نفوذ نگاه شهریار کرد.

-ماهرخ کودکی و نوجوونی نرمالی نداشته جناب شهسواری… ماهرخ یک ادم به شدت آسیب دیده ایه که با سختی داره سعی می کنه تا ظاهرش رو خوب نشون بده…!

 

 

خدا لعنت کند مهراد را…

قلبش درد گرفت.

نگران ماهرخ بود.

-حملاتش بیشتر شده تا جایی که منجر به بیهوشیش میشه…!

 

 

رامبد هم نگران بود.

-ببینید جناب شهسواری ماهرخ به خاطر گذشته و اتفاقاتی که براش عذاب اور بودن، روی جسم و روحش تاثیر گذاشته… متاسفانه این حملات اگر کنترل نشن بیشتر میشه و در نتیجه مجبوریم که دوباره بستریش کنیم…

 

 

ته دل شهریار خالی شد.

بستری شدن ماهرخ ان هم در بیمارستان روانی…؟!

هیچ وقت همچین اجازه ای نمی داد…

 

 

رامبد نفسی گرفت.

-شما باید جلوی مهراد رو بگیرین… به خواست ماهرخ سکوت کردم اما با دیدن حال و روزش نمی تونم بیشتر از این سکوت کنم…

 

 

مرد نگران شد.

-چی شده…؟!

 

-مهراد رفته سر وقت ماهرخ و تهدیدش کرده که اگه از شما جدا نشه،  شما رو ورشکست می کنه…

 

 

شهریار پوزخند زد:  مهراد من و ورشکست کنه…؟! مسخره اس…! چرا باید ماهرخ همچین چیزی رو باور کنه…؟!

 

 

 

 

 

به شهریار حق میداد از ندانسته های زندگی ماهرخ…

 

-همونطور که اشاره کردم ماهرخ زندگی عادی مثل من و شما نداشته… همین که توی این سالها تونسته تنها زندگی کنه و شغلی برای خودش داشته باشه نشون از قوی بودنشه… اون دختر با وجود ترسی که همیشه همراهشه، اما در مقابل هم ریسک پذیری بالایی داره…!

 

 

 

شهریار حالش بد بود.

گوشه ای از قلبش ترک خورد.

-میشه بیشتر توضیح بدین…!

 

 

رامبد تبسمی کرد.

-البته.. ما اینجاییم تا مشکل ماهرخ رو حل کنیم…! این دختر ده ساله که پیش من میاد… اون به عشق و حمایت یه مرد احتیاج داره تا خاطرات کثیفی که مهراد براش رقم زده رو کمرنگ کنه…!

 

-چیکار باید انجام بدم…؟!

 

-در کنارش باشین، مثل تموم این چند ماهی که بودین و ماهرخ حالش بهتر بود. اون دختر هیچ مردی رو نمی تونست در کنار خودش تحمل کنه ولی شما این طلسم رو شکستین…!

 

 

شهریار در سکوت فقط نگاهش کرد و گوشش به حرف های رامبد بود.

 

رامبد ادامه داد: نمی تونم تموم این ده سال رو توی زمان کم براتون بگم ولی من و ترانه و کاوه حتی خود ماهرخ تلاش کردیم تا آرامش نسبی رو به ماهرخ برگردونیم ولی الان محرک قوی تری چون شما هستین که می تونین دنیای رنگی رو به ماهرخ هدیه بدین…!

 

-اما ماهرخ اصرار داره به جدا شدن…!

 

رامبد تکیه ای به صندلی اش داد و خیلی جدی و قاطعانه گفت: ما آدم ها حرف زیاد می زنیم ولی مهم اینه که ته دل چی می خوایم… وجود ماهرخ با عشق و بودن حضورتون گرم شده جناب شهسواری… اون دختر فقط دنبال یه زندگی آروم و پر آرامشه، بهش نشون بدین و بفهمونین که قرار نیست رهاش کنین… یه تضمین بهش بدین…

 

-مثلا…؟!

 

-با عقد دائم تا حدودی می تونین خیالش رو راحت کنین… پشت و حامیش باشین…!

 

 

 

 

سرش را در دست گرفته بود و به حرف های رامبد فکر می کرد.

هرچه بیشتر فکر می کرد، بیشتر می فهمید که از ماهرخ هیچ نمی داند.

 

 

تلفنش زنگ خورد و رشته افکارش از هم پاره شد.

با دیدن شماره چشم روی هم گذاشت و اعصابش خورد شد.

صنم دست بردار نبود.

هرچه بیشتر دورش می کرد، زن سمج تر می شد.

گوشی را سایلنت کرد و ترجیح داد به ماهرخ فکر کند.

 

 

یاد اوری دیروز و دعوای ماهرخ با ان زن و بعد ان بوسه تمام وجودش را گرم کرد.

حسادت ماهرخ زیبا بود، اصلا انچه که مربوط به او بود برایش جلوه دیگری داشت…

 

 

ان زن را نمی شناحت اما بخاطر آرام شدن ماهرخ هم که شده بود، گفته بود که ان زن را بیرون کرده ولی به منشی اخطار داده و او هم ضمن عذر خواهی، گفته قرار نیست دیگر همچین چیزی تکرار شود.

 

اما حال همه می دانستند حاج شهریار ازدواج کرده و زن دارد…

ان هم زنی به زیبایی ماهرخ با شکلی متفاوت از حاج شهریار شهسواری…!

 

***

 

-وای شهریار برای منه…!

 

شهریار خندید و با احساس نگاهش کرد.

-فکر نمی کنم برای صفیه گرفته باشم…!

 

ماهرخ اخم مصنوعی کرد.

– حتی از شوخیش هم خوشم نمیاد.

 

 

ماهرخ کادو را باز کرد و با دیدن دستبند ظریف با طراحی خاص و زیبا که سنگ های سبز کوچکی رویش قرار گرفته بود، لبخند زد…

 

– شهریار این فوق العاده اس…! خیلی خوشگله…!

 

لبخند شهریار عمیق تر شد.

– مخصوص تو طراحی شده دلبر…

 

چشمان عسلی دخترک خیره مرد شد که با شیفتگی نگاهش می کرد.

ماهرخ احساساتی شد وجشمانش پر…

 

-شهریار بودنت خیلی قشنگ و پر آرامشه…!

 

 

.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.8 / 5. شمارش آرا 5

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20230129 004339 7932

دانلود رمان نت های هوس از مسیحه زادخو 4 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   ارکین ( آزاد) یه پدیده ناشناخته است که صدای معرکه و مخملی داره. ویه گیتاریست ماهر، که میتونه دل هر شنونده ای و ببره.! روزی به همراه دوستش ایرج به مهمونی تولدی دعوت میشه. که میزبانش دو دختر پولدار و مغرور هستن.‌! ارکین در…
IMG 20240524 022150 623

دانلود رمان جوزا جلد اول به صورت pdf کامل از میم بهار لویی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:     برای بار چندم، نگاهم توی سالن نیمه تاریک برای زدن رد حاجی فتحی و آدمهایش چرخید، اما انگار همهی افراد حاضر در جلسه شکل و شمایل یکجور داشتند! از اینجا که نشسته بودم، فقط یک مشت پسِ سر معلوم بود و بس! کلافه…
520281726 8216679582

رمان باورم کن 0 (0)

بدون دیدگاه
دانلود رمان باورم کن خلاصه : آنید کیان دانشجوی مهندسی کشاورزی یه دختر شمالی که کرج درس میخونه . به خاطر توصیه ی یکی از استاد ها که پیشنهاد داده بود که برای بهتر یادگیری درس بهتره کار عملی انجام بدن و به طور مستقیم روی گل و گیاه کار…
Romantic profile picture 50

دانلود رمان ما دیوانه زاده می شویم pdf از یگانه اولادی 0 (0)

4 دیدگاه
  خلاصه رمان :       داستان زندگی طلاست دختری که وقتی هنوز خیلی کوچیکه پدر و مادرش از هم جدا میشن و طلا میمونه و پدرش ، پدری که از عهده بزرگ کردن یه دختر کوچولو بر نمیاد پس طلا مجبوره تا تنهایی هاش رو تو خونه عموی…
IMG 20230130 113231 220

دانلود رمان کلنجار 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       داستان شرحی از زندگی و روابط بین چند دوست خانوادگی است. دوستان خوبی که شاید روابطشان فرای یک دوستی عادی باشد، پر از خوبی، دوستی، محبت و فداکاری… اما اتفاقی پیش می آید که تک تک اعضای این باند دوستی را به…
IMG 20230123 225708 983

دانلود رمان ستاره های نیمه شب 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   مهتاب دختر خودساخته ای که با مادر و برادر معلولش زندگی می کنه. دل به آرین، وارث هولدینگ بزرگ بازیار می دهد. ولی قرار نیست همه چیز آسان پیش برود آن هم وقتی که پسر عموی سمج مهتاب با ادعای عاشقی پا به میدان می…
IMG 20230123 230820 033

دانلود رمان با هم در پاریس 0 (0)

10 دیدگاه
  خلاصه رمان:     داستانی رنگی. اما نه آبی و صورتی و… قصه ای سراسر از سیاهی وسفیدی. پسری که اسم و رسمش مخفیه و لقبش رباته. داستانی که از بوی خونی که در گذشته اتفاق افتاده؛ سر چشمه می گیره. پسری که اومده تا عاشق کنه.اومده تا پیروز…
porofayl 1402 04 2

دانلود رمان آرامش پنهان به صورت pdf کامل از سمیرا امیریان 3.5 (8)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:       دلارا دختری است که خانواده خود را سال ها پیش از دست داده است و به تنهایی زندگی می گذراند. روزی آگهی استخدام نیرو برای یک شرکت مهندسی کامپیوتر را در اینستا مشاهده می کند و برای مصاحبه پا به این شرکت می گذارد…
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 3.8 (6)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
اشتراک در
اطلاع از
guest

2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نیوشاخاتوون*
نیوشاخاتوون*
8 ماه قبل

حالا یسری مسائله دیگه،،
حاج عزیزالله خان شهسواری* بزرگ خاندان شهسواری
هم منو یادپدربزرگ ترسناک افراا داستان:رمان زنجیروزر انداخت😐 [ خییلی دقیق یادم نیست فکرکنم اسمش عطاالله خان بود بزرگ خانداان تاشچیاان••••]
نمیدونم یعنی تصادفی بوده🤔 یا یکی از اینها مشابه بودن از رمانهای دیگر••

نیوشاخاتوون*
نیوشاخاتوون*
8 ماه قبل

درود*
من از سره کنجکاوی برگشتم اوایل این داستان•••• رو هم خوندم قسمت،پارتهای۱تا۱۷ اصن متشنج شدم🙁😲😬🤒🤕😟😞😓😔💔😫😩😖😢😳😵😨😱😠😡 نمیگم کل پارتها اما بیشتر بین۷۰،۸۰% تیکه ها کُرک پرم میریخت برگام خشک میشد، گاهی روح از تنم خارج میشد😱👻☹💀 اعصابی از من خورد شد که نگوو ( من اگرخدایی نکرده•• به جای این دختره بدبخت ماهرخ••••••• بودم بیشتر خودمو به درودیوار میزدم که با این خانواده روانپریش•••• وصلت نکنم❌✖) حتی شده تهدیدیشوون کنم که میرم اداره پلیس برای شکایت و•••••••

دسته‌ها

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x