رمان ماهرخ پارت 87

5
(2)

 

 

 

 

شهریار دلبرش را در آغوش کشید و روی موهایش را بوسید.

– بودن تو هم توی زندگی سردم،  عجیب گرم و پرشوره…!

 

 

احساسات ماهرخ فوران شد.

قطره اشکی از چشمش چکید.

چگونه می توانست و دلش می آمد که از این مرد دست بکشد…؟!

 

با تمام وجود خدا را صدا زد و از گلرخ کمک خواست.

-داری بدعاتم می کنی…!

 

شهریار دست زیر چانه اش برد.

لبخند زد.

-تو فقط باید به من و بودنم عادت کنی ماهی…!  من همیشه و همه جا پشتتم…!

 

انگشت شست مرد چانه اش را نوازش کرد که چشمان دخترک نم نمک بسته شد و با تمام وجود نرمی ان را روی پوستش احساس کرد.

 

این مرد بدجور داشت پیشروی می کرد و مهراد…

خدا مهراد را لعنت کند.

 

-تو تنها مردی بودی که تونستم بهت دل بدم…!

 

چشمان شهریار برق زد.

این دختر با حرف هایش او را به اوج می رساند.

 

-برام بمون دلبر…!

 

دخترک با ناز خندید که مرد با نیاز و خواستنی که توی وجودش شعله ور می شد،  سر جلو برد و لب هایش را به کام گرفت…

 

خیسی و نرمی لب های مرد روی لبانش چشمان دخترک را بست.

دستانش بالا رفت و توی موهای مرد نشست و با تمام وجود در بوسیدن همراهی اش کرد.

 

شهریار روی تخت او را خواباند و خودش را هم روی تنش کشید…

دست زیر لباسش برد و ان را بالا کشید.

تمام وجود ماهرخ با دستان مرد نوازش شد و سپس تن به تن او سپرد…

 

 

 

 

-از مهراد هیچ خبری گرفتی…؟!

 

بهزاد لیوان اب میوه اش را روی میز گذاشت.

– تحت نظره…!

 

شهریار از روی صندلی بلند شد و رو به روی بهزاد نشست.

-فهمیدی داره چه غلطی می کنه…؟!

 

 

بهزاد دستی روی پایش کشید.

-با یه کله گنده وارد معامله شده که عجیب پشتش هم گرم این مرده…!

 

چشمان شهریار باریک شد…

-این کله گنده ای که میگی کیه…؟!

 

-یه کثافتی عین خود مهراد…! همونی که پارسال می خواست تموم طرحات و بدزده…!

 

 

شهریار مات شد.

کلافه تنش را روی مبل رها کرد.

ان مرد نفوذ و اعتبار بالایی داشت.

 

-چطور مهراد تونسته بود اعتمادش و جلب کنه…!

 

بهزاد پوزخند زد: بالاخره هرکدوم شگرد خودشون رو دارن ولی چی کسی بهتر و مهمتر از ماهرخ…؟!

 

 

شهریار داغ کرد و غیرتش به جوش آمد.

-چی داری میگی بهزاد…؟!

 

-اون کثافت چشمش دنبال ماهرخه…! نمی دونم هدفش چیه ولی اون فقط ماهرخ و می خواد…!

 

 

نفس مرد تنگ شد.

– مگه میشه یه پدر روی بچه اش فکر ناموسی داشته باشه…؟!

 

دست بهزاد مشت شد.

بیچاره ماهرخ…!

 

-اون سال هاست که روی ماهرخ فکرای ناموسی داره…! حرف های دکترش و مگه نشنیدی…!

 

 

شهریار دکمه بالای پیراهنش را باز کرد.

– شنیدم ولی باورم نمیشه، باورم نمیشه خدا…!!!

 

 

 

بهزاد نفس عمیقی کشید.

-باید خیلی هوشمندانه عمل کنی شهریار… تنهاش نذار، با دلش راه بیا…!

 

 

شهریار جدی نگاهش کرد.

– من هرکاری برای ماهرخ می کنم اما این خودشه که نمی خواد بمونه چون می ترسه…!

 

 

-خب این ترس رو ازش دور کن… بهش قوت قلب بده که قرار نیست اتفاقی برای خودش یا تو بیفته…! شهریار تو هم اونقدر پول و قدرت داری تا بتونی از زنت محافظت کنی…!

 

 

-من حاضرم همه زندگیم رو به پای ماهرخ بریزم تا اون فقط بخنده ولی بهزاد اون ترس احمقانه اش باعث میشه که ازم دور بشه در صورتی که از چشماش می خونم چقدر دوسم داره…!

 

 

شهریار حق داشت که می گفت دستش بسته است.

-درسته اما باز هم محبتت و به پاش بریز تا باور کنه تو در هر شریطی می تونی کمکش کنی و پشتشی…!

 

-من همه سعی ام رو می کنم…

 

بهزاد سری تکان داد.

– خوبه اما باید بیشتر مراقب ماهرخ باشی… سعی کن بیشتر خودت ببریش و بیاریش…

 

 

شهریار لحظه ای دلش ریخت.

-چی شده بهزاد…؟!

 

بهزاد خیره اش شد…

– مدتیه که یه ماشین ماهرخ رو تعقیب می کنه ولی جرات نزدیک شدن بهش رو نداره…! یکی دوتا مامور گذاشتم تا مراقبش باشن…!

 

 

شهریار دست به سرش گرفت و ترس به وجود نشست.

خطر بیخ گوشش بود.

حتی نمی گذاشت ماهرخ بدون خودش از خانه خارج شود

 

 

 

 

 

هرجقدر فکر می کرد، کمتر به نتیجه می رسید.

نگران بود و می ترسید.

جان ماهرخ در خطر بود.

از نصرت هم خواسته بود عین چشم هایش از ماهرخ مراقبت کند.

نمی توانست ماهرخ را محدود کند.

اینکه مهراد فکرهای کثیفی در سر داشته باشد، دیوانه اش می کرد.

حتی اگر انگشتش به ماهرخ می خورد دستش را قلم می کرد.

باید قبل از ان آتویی از مهراد بگیرد و چه کسی بهتر از حاج عزیز که زیر و بم مهراد را از بر است…

 

 

-چیه حاجی تو فکری…؟!

 

صدای پرناز ماهرخ او را از فکر هایش بیرون کشید.

نگاهش بالا آمد و روی صورت زیبای دخترک نشست…

 

خندید: دوباره جفت پا پریدی تو خلوت من پدر صلواتی…!

 

ماهرخ با نگاهی به پله ها سمت شهریار رفت و بی هوا روی پایش نشست…

 

 

شهریار با عشق و محبت نگاهش کرد.

دخترک اخم کرد…

– خوشم باشه حاجی تنها تنها خلوت می کنی…!

 

 

لبخند شهریار عمق گرفت.

موهای دخترک را پشت گوشش زد.

توی چشم هایش خیره شد.

 

-داشتم به تو فکر می کردم…!

 

ماهرخ خودش را برای حرف های دیگری آماده کرده بود که با این حرف رسما خلع سلاح شد و سکوت کرد.

 

 

نگاهشان بهم دوخته شد.

چشمان مرد پر احساس بود و چشمان دخترک پر از شگفتی و حیرت…

 

-به چی من فکر میکردی حاج اقا…؟!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
اشتراک در
اطلاع از
guest

3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نیوشاخاتوون*
نیوشاخاتوون*
5 ماه قبل

در ادامه صحبتم در پارت قبلی•••••••
مسئله بعدی،،

بچه بزرگه گلرخ خانم ماهرخ بوده یا ماهگل خییلی مهم(این مسئله)
چون گویاا مهگل تو عمارت این خانداان ترسناک بزرگ شده بود و خییلی دوستشوون داشت باهاشوون هیچ مشکلی نداشت اُنس و وابستگی داشت به شکلی که دوستان ماهرخ بهش میگفتن خواهرت عاشق این خانواده هست که پاش بیوفته حتم یقین اونا رو به تو ترجیح میده•••••••
چراا اون به اصطلاح پدربزرگ ترسناک این خانداان[عزیزالله خان شهسواری😳😵😨😱]
 خوده مهگل برای عزیز کردش شهریار خان به همسری نگرفت🤔 (تا قسمت پارتی که من خوندم دقیق گفته نشد ماهرخ بزرگتره یا مهگل)
اگرهم به کوچکتری بود چقدر میتونست از ماهرخ کوچکترباشه🤔
مگه بچه نووجوون۱۴ساله بوده😐🤔

خواننده رمان
خواننده رمان
پاسخ به  نیوشاخاتوون*
5 ماه قبل

فکر کنم۱۴سالش بود مهگل

خواننده رمان
خواننده رمان
5 ماه قبل

فاطمه جان میشه هر روز پارت بذاری ممنونم😍

دسته‌ها

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x