رمان ماهرخ پارت 99

5
(3)

 

 

 

با حرف هایش حال ماهرخ را بدتر کرد که ناله ای از لبانش خارح شد و پر احساس و پر از خواهش نام شهریار را زمزمه کرد: شهر…. یار…!

 

 

چشمان شهریار سرخ شده و پر نیاز به صورت ماهرخ خیره شد که از شدت نیاز چشمانش را بسته و در آغوش شهریار وا رفته بود.

 

-جون دل شهریار… نفس شهریار… عمر من… میمیرم برات ماهی… میمیرم برات…!

 

 

ماهرخ موهایش را چنگ زد و نالید: شهریار ببوسم… ببوسم…!

 

 

شهریار خمار خندید.

این حجم از خواستن برای بار دوم آنقدر در نظرش لذت بخش امد که بدون آنکه ملاحظه ای در حق تن بی رمق و بیمار دخترک کند… با خشونت لبانش را به یغما برد و کم کم عقب رفت که دخترک روی تخت افتاد و او هم روی او…

آنقدر بوسید و تنش را ستایش کرد تا بار دیگر طعم لذت را به جان یکدیگر هدیه دادند.

 

***

 

-خب اینم چیزایی که می خواستی…!

 

شهریار خم شد و پوشه را برداشت.

با دیدن محتویات داخلش لبخندش عمیق شد…

– ازت ممنونم بهزاد… حالا کنترل کردن مهراد خیلی راحت تره…!

 

 

بهزاد پا روی پا انداخت.

-خودمم خیلی دوست دارم واکنشش ببینم وقتی دستش پیش اون شیخ شکم گنده رو میشه…!

 

 

چشمان شهریار طوفانی شد.

– ادم کفتار صفت و زالویی عین مهراد هیچ وقت ساکت نمیشینه تا من کاری بر علیه اش انجام بدم اما خب هوشش هم اونقدرا بالا نیست که با برنامه پیش بره و همیشه بیچاره هوسشه…!!!

 

 

-اون محموله ها خیلی مهم هستن اما خب لو رفتنشون به اسم مهراد می تونه براش سنگین باشه…!

 

شهریار سری تکان داد.

-فعلا اولشه… اون اول باید جلوی پولی رو که درمیاره رو گرفت و بعد بی آبرو و اعتبارش کرد و همینطور به ترتیب توی باتلاقی که خودش درست کرده فرو میره…!

 

 

 

 

 

– من پشتت هستم اما فراموش نکن که مهراد هم آدمای خودش و داره…

 

– نمیزارم متوجه بشه…!

 

بهزاد نفسش را بیرون داد.

حق با شهریار بود باید مهراد را باید گیر انداخت تا کثافت کاری نکند که بیشتر کاری که می کردند به خاطر ماهرخ بود.

 

-ماهرخ بهتره…؟!

 

 

شهریار با یادآوری دیشب و ماهرخ و رابطه هایی که تا دم دمای صبح داشتند، خندید.

این دختر یک فرشته بود که به زندگی او آمده تا او را از سردی و رخوتی که داشت دور و خوشبخت کند.

 

-حالش خوبه و با وجود ماه منیر من و هم فراموش کرده…!

 

 

بهزاد خندید.

ماه منیر را می شناخت، زن خوب و بی نهایت مدبر و با کمالاتی بود.

– پس به خاطر همینه که هرچی از صبح زنگ ترانه می زنم، جواب نمیده…؟!

 

 

شهریار شانه ای بالا داد.

-چشمم اب نمی خوره بهزاد فکر کنم این دوتا دوست وقتی در دسترس نباشن بی شک یه کاری رو دارن انجام میدن مه ما نباید بفهمیم…!

 

 

بهزاد تایید کرد.

-از ترانه برمیاد…!

 

 

-از ماهرخ هم که دیگه هیچی… ولی با وجود اون دوستشون مهوش این پکیج کامل میشه…!

 

 

هنوز حرف شهریار تمام نشده بود که گوشی اش زنگ خورد.

با دیدن اسم نصرت ابرویی بالا انداخت و رو به بهزاد گفت: نصرته…!

 

تماس را وصل کرد: بگو نصرت…!

 

نصرت لب گزیده گفت: آقا یه لوکیشن می فرستم با بهزاد خان بیاین کلانتری…!

 

 

 

 

شهریار با دهانی باز نگاه ماهرخی کرد که با عصبانیت و خشم خیره مردی بود سه دوست تا جایی که جا داشته او را کتک زده بودند…

 

-من رضایت نمیدم…!

 

ماهرخ بلند شد و خواست سمت مرد حمله ور شود که شهریار زودتر بلند شد و سمت دخترک رفت…

– تو بیخود کردی مرتیکه بیشرف… تو روز روشن اومدی گوه اضافه بخوری اما تیرت به سنگ خورد و فکر نکردی از سه تا دختر کتک بخوری…!!!

 

سروان کلافه نوچی کرد و صدایش را بالا برد…

– استغفرالله خانوم بشین سرجات و اون حجابتم درست کن وگرنه صبرم و تموم نکن که بازداشتت می کنم…!

 

 

ماهرخ کم نیاورد و با همان خشم رو به سروان گفت: من از حقم نمی گذرم… در ضمن از این اقا هم شکایت دارم چون قصد مزاحمت داشت البته….

 

سروان با اخم خیره ماهرخ شد و بعد ترانه ادامه حرفش را گرفت: البته اول با حرفاش و بعد…

 

هر سه دختر با نفرت نگاه مرد کردند و مهوش با خشم از بین دندان های کلید شده اش گفت: بعد با دستی که به دوستم زد…!

 

 

ماهرخ از خشم می لرزید و چشمانش سرخ شده بود.

وجود شهریار با شنیدن این حرف آتش گرفت و اول نگاه صورت سرخ ماهرخ کرد و بعد مرد علنا به غلط کردن افتاده بود اما دیوار حاشایش زیادی بلند بود…

 

 

– مثل سگ دروغ میگن جناب سروان… این زنیکه…

 

سروان با لحن جدی تشر زد: دقیقا برای همین اینجاییم ببین کی غلط اضافه کرده…؟!

 

نگاه شهریار هم ترسناک شد.

خواست حرف بزند که نگاهش به دلبرکش افتاد.

ماهرخ برای لحظه ای زیر پایش خالی شد اما چون در آغوش شهریار بود باعث شد مرد محکم او را بگیرد…

 

 

اما آنقدر روی ماهرخ فشار بود که همان جا بدنش خالی شد و توی آغوش شهریار شل شد…

 

شهریار وحشت زده نگاهش کرد.

شک نداشت این مرد با لمس تن ماهرخ او را به این روز انداخته است…

ماهرخ از لمس شدن توسط جنس مخالف بیزار بود و این مرد…

سرش سوت کشید…

نگران دست دور کمر دخترک انداخت و دست دیگرش را زیر سر ماهرخ برد…

-ماهرخ… ماهرخ جان…!

 

 

سروان بلند شد و در حالیکه نزدیک شهریار می شد، داد زد: سرباز…!

 

 

 

 

ماهرخ را روی صندلی گذاشت و دو دختر نگران کنارش ایستادند.

شهریار لیوان اب قند را گرفت و کم کم به خورد دخترک داد.

 

 

ترانه بلافاصله رو به سروان گفت: باید قرصش و بخوره…!

 

شهریار نگران نگاه سروان کرد و مرد هم رو به سرباز کرد و او را پی قرص فرستاد تا کیف و لوازمش را از نگهبانی بگیرد…!

 

در همین حین بهزاد هم وارد شد و با دیدن ماهرخ نگران سمتشان آمد…

 

– جی شده…؟!

 

سروان با عصبانیت نگاه بهزاد کرد و داد زد: شما چرا بدون اجازه وارد شدی…؟!

 

بهزاد قامت راست کرد و با اخم سمت سروان رفت و او را بیرون اتاق برد…

 

سروان مقاومت کرد و بهزاد با جدیت سمتش برگشت و دست در جیبش کرد و کارتش را بیرون کشید…

 

مرد با دیدن کارت رنگش پرید و خواست احترام نظامی بگذارد که بهزاد مانع شد…

– نیازی نیست… هویت من نباید معلوم بشه سروان… آزاد باش…!

 

 

سروان به تته پته افتاد..

-جناب سرگرد عذر تقصیر من نمی دونستم… شرمنده…!

 

بهزاد سری تکان داد و سپس فلشی سمت مرد گرفت.

– مشکلی نیست، رفته بودم دوربین ها رو چک کنم و اون مدرکی که این توئه مجرم بودن اون مرد رو معلوم می کنه…!

 

 

بهزاد سمت اتاق رفت و سروان هم به دنبالش…

سپس سروان رو به شهریار کرد و گفت: شما می تونید با خانوما برید و من به پرونده و این آقا رسیدگی می کنم…!

 

 

شهریار نکاه مشکوکی به بهزاد کرد و مرد چشم روی هم گذاشت…

مردی که کتک خورده بود خواست اعتراض کند که با نگاه خشمگین سروان ساکت شد…

ترانه نگاه مشکوکی به بهزاد کرد و بعد سمتش رفت و کنارش ایستاد…

– تو کجا بودی…؟!

 

بهزاد سرش را کنار گوشش خم کرد و آرام گفت: برو خونه من، خانوم بزن بهادر باید توضیح بدی…!

 

 

 

 

 

شهریار نگران ماهرخ بود و به بهزاد سپرد تا از مرد شکایت کند و قصد کوتاه آمدن نداشت.

ماهرخ را به خانه برد و مجبورش کرد استراحت کند اما دخترک مقاومت میکرد.

 

-وای شهریار حالم خوبه… نمی خوام استراحت کنم…!

 

شهریار اخم کرد: مگه دست خودته بچه… تا چند دقیقه پیش جون تو تنت نبود…!

 

-اون چند دقیقه پیش بود اما حالا واقعا خوبم…!

 

شهریار خواست باز هم حرف بزند که ماه منیر و صفیه به کنارشان آمدند.

– چی شده عزیزم…؟!

 

 

ماهرخ با دیدن ماه منیر خواست بلند شود که شهریار مانع شد و تشر زد: ماهرخ کاری نکن مجبورت کنم به کاری که اصلا دوست نداری…!

 

 

ماه منیر جا خورد: شهریار چرا همچین میکنی…؟!

 

مرد با عصبانیت سمت زن برگشت: به خاطر اینکه این دختر نمی خواد بفهمه تازه از بیمارستان اومده و امروز با کاری که کرده، کم مونده بود دوباره برگرده بیمارستان…!

 

 

ماه منیر توی صورتش زد: خدا مرگم بده چی شده…؟!

 

ماهرخ چشم غره ای به شهریار رفت و رو به ماه منیر گفت: هیچی دورت بگردم، یه یارویی غلط اضافه کرد و من و دوتا دوستام حالش و جا آوردیم و تا جایی که جون داشت زدیمش… بعدم یهو پلیس اومد و رفتیم کلانتری…!

 

 

دهان زن باز ماند.

صفیه هم دست کمی از او نداشت.

– خانوم مگه شما هم کاراته بازی…؟!

 

 

ماهرخ با لبخندی پر غروری گفت: کاراته باز که نه اما بوکسورم… مشتام همچین زورشون زیاده…!

 

 

صفیه پشت دستش زد و بعد مابین انگشت شست و اشاره اش را به دندان گرفت…

– استغفرالله خانوم شما مگه مردی…؟!

 

ماهرخ ابرویی بالا انداخت: مگه فقط مردا می تونن؟! من همین حالا می تونم با شهریار مسابقه بدم…!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

دسته‌ها

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x