33 دیدگاه

رمان ماه یا ماهی پارت 5

3.5
(4)

***

در مغازه را باز کرد و صدای دیلینگ دلنشین زنگوله بالای در حضورش را به همه اعلام کرد.

نگاهش را در مغازه چرخاند. جای دنجی بود و میز های چوبی و گل ها حس زندگی را به آدم منتقل میکرد و ماهیار را یاد ماهش می انداخت.

تنها یکی از میز ها پر بود که پشتش دختر پسر جوانی گل میگفتند و گل میشنیدند.

آیا روزی میرسید که هر چیزی ماهیار را یاد ماهش نندازد و هر دختری را با او مقایسه نکند؟؟؟

پسر بچه ده ساله تپلی به سمت او آمد و گف: سلام آقا… خوش اومدید..

ماهیار لبخندی زد و گف: سلام پسر جون… من احمدیم سفارش داده بودم…

احمدی فامیلی ای بود که ماهیار استفاده میکرد تا کسی نفهمد او سلطانیست. سال ها بود نفرت داشت از سلطانی بودن و با این فامیلی جعلی راحت تر بود

پسرک سری تکان داد و از در چوبی ای رد شد و پشت پیشخوان رفت.

پاکتی ای دراورد و روی میز صندوق گذاشت و گف: بیا داداش… مرسی ک سیمیت سفارش دادی… سیمیت های آبجی یه دونه اس… به لطف تو از صبح کلی سیمیت خوردم…

ماهیار لبخندی به پسرک شکمو زد و گف: قابلی نداشت… هزینه اش چقدر میشه؟؟

بهادر از همان بالا داد زد: آبجی پول سیمیت های داش احمدی چقدر میشه؟؟

صدای ملایم و دلنشینی گوشش را نوازش داد. همان دختری بود که دیشب سفارش گرفته بود. صدایش انگار از طبقه پایین می آمد و برای ماهیار خیلی واضح نبود

با این حال  حس خوبی را به ماهیار منتقل میکرد. انگار صدای دختر آرامش محض را در خودش جای داده بود.

یک صدای نا واضح از کسی که ندیده بودش داشت او را به گذشته پرت میکرد

بهادر گف: داداش یه لحظه صبر کن برم پایین میام الان…

ماهیار سری تکان داد و بهادر از پله های کنار صندوق پایین رفت.

ماهیار نگاهش را دور تا دور مغازه چرخاند

این کافه دنج بوی آشنایی میداد. انگار که خودش اینجا را دیزاین کرده باشد یا دیزاینرش را بشناسد.

بوی وانیلی که مغازه را برداشته بود آشنا بود. با بوی وانیل های دیگر فرق میکرد. یه فرق خاص که قابل توصیف نبود

آرامش مغازه زیبا و دوست داشتنی بود و ماهیار را قلقلک میداد تا همین جا بنشیند و ساعت ها قهوه ترک بخورد و کتاب بخواند و به پدر و مادرش فکر نکند

کافه او را یاد ماه و علایقش می انداخت.

ماه عاشق بوی چوب بود. همیشه میگفت بوی چوب یعنی بوی زندگی. کل سرویس خوابش را از چوب های اصل سفارش داده بود و اتاقش بوی چوب میداد درست مثل کافه

ماه هر وقت سیمیت درست میکرد بوی وانیل میگرفت درست مث بویی که مغازه را ورداشته بود

ماهش نبود اما این کافه بشدت شبیه ماهش بود. دیگر کافه به او آرامش نمیداد بلکه داشت خاطرات آزار دهنده گذشته را برایش زنده میکرد

صدای بهادر او را از افکارش بیرون کشید: داداش میشه صد هزار تومن…

ماهیار بلافاصله سمت بهادر برگشتو کارتش را به پسرک داد.

بعد از حساب کردن پول سیمیت ها از مغازه خارج شد و نفس عمیقی کشید

درست بود که کافه کمی از میزان دلتنگی اش نسبت به ماه را کم کرده بود اما هیچ وقت برنمیگشت!!!

هیچ وقت نمیخواست دوباره درون خاطراتش ماه را از دست بدهد

***

امتحان ریاضی اش را کامل شده بود از ذوق تو پوست خودش نمیگنجید. شاید هیفده نمره جذابی نبود اما برای اویی که بالاترین نمره اش در ریاضی دبیرستان ده بود بیشرفت خوبی بود!!

برای ماهیار هدیه ای خریده بود تا از او تشکر کند. هر چه باشد در این یک ماه حسابی مخ ماهیار را خورده بود!

ماهیار را از مهبد بیشتر دوست داشت. حتی از ماهرخ خواهرش هم بیشتر!

ماهیار برایش برادر بزرگتر بود. شاید هم چیزی بیشتر از برادر اما در ذهن ماه چیزی جز واژه برادر کنار اسم ماهیار نیامده بود

با دیدن ماهیار در حیاط خونه باغ به سرعت سمت ماهیار دوید و داد زد: ماهییییی!!!!!

ماهیار به سمت صدای ماهش برگشت و با دیدن دخترک در روپوش مدرسه در حالی که مقنعه اش روی شانه اش افتاده و بافت موهای بلند خرمایی رنگش به این سمت و آن سمت حرکت میکرد به سمتش میدود، ابرویش را بالا می اندازد و یک دستش را درون جیبش فرو میکند و به ماه خیره میشود

ماه با رسیدن به ماهیار از حرکت می ایستد و با هیجان میگوید: نمره ریاضیمو شدم هیفده ماهی!!! واییی باورم نمیشه اصلا مرسی مرسی مرسیییی….

ماهیار به لحن پر از ذوق و خوشحالی ماهش لبخندی زد و گف: آفرین ماه بانو… دیدی گفتم میتونی… سری دیگه بیست و میگیری….

ماه با لبخند گشادش که قصد جمع شدن نداشت دست درون کوله پشتی اش برد و در همان حال گف: با پول تو جیبیام برات یه چیزی خریدم…

ماهیار اخم ظریفی روی صورتش نشاند و گف: نیاز نبود ماه…

ماه بسته را از کیفش در آورد و سمت ماهیار گرفت و گف: عزیز میگه اگه یکی بهمون کمک کرد باید لطفشو جبران کنیم… من ک نمیتونم بهت ریاضی یاد بدم یا تو درس های خلبانیت کمکت کنم پس برات یه هدیه گرفتم…

ماهیار لبخندی به ماه زد و گف: دستت درد نکنه ماه بانو…

ماه با لبخند گشادی به دست ماهیار که نزدیک دستش شد و بسته را گرفت نگاه کرد…

امیدوار بود ماهیار از هدیه اش خوشش بیاید

ماهیار هدیه را باز کرد و با دیدن عینک خلبانی شکل چشمانش برقی زد. ماه بهترین هدیه ممکن را برایش خریده بود

صدایش را برای چند ثانیه گم کرده بود و نگاهش با بهت بین عینک درون دستش و چهره ماه جابه جا میشد

دخترک از هر کسی بهتر میدانست چه چیزی او را خوشحال میکند

ماه این نگاه را اشتباه برداشت کرد و گف: خوشت نیومد؟؟؟

همین دو کلمه ماهیار را از خلسه بیرون کشید و بلافاصله گف: این فوق العاده است ماه!!! تا حالا هیچ کس به فکرش نرسیده بود برای منی که عشق پروازم از این عینکا بگیره…. قول میدم وقتی خلبان شدم تو هر پروازم اینو بزنم… مرسی ماه….

ماه لبخند گشادی زد. لبخندی که جمع شدنی نبود…

ماهیار هم مث ماه لبخند زد…

ماه حس خواهر برادری داشت نسبت به ماهیار و ماهیار کم کم داشت شکل احساسش نسبت به ماه عوض میشد!

این عوض شد زندگی شان را نابود میکرد یا بهتر؟!!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.5 / 5. شمارش آرا 4

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
Screenshot ۲۰۲۳۰۱۲۳ ۲۲۵۴۴۵

دانلود رمان خدا نگهدارم نیست 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       درباره دو داداش دوقلو هست بنام های یغما و یزدان یزدان چون تیزهوش بود میفرستنش خارج پیش خالش که درس بخونه وقتی که با والدینش میره خارج که مستقر بشه یغما یه مدتی خونه عموش میمونه که مادروپدرش برگردن توی اون مدتت…
۱۶۰۵۱۰

دانلود رمان تموم شهر خوابیدن 0 (0)

3 دیدگاه
    خلاصه رمان:       درمانگر بيست و چهارساله ای به نام پرتو حقيقی كه در مركز توانبخشی ذهنی كودكان كار می‌كند، پس از مراجعه ی پدری جوان همراه با پسرچهارساله اش كه به اوتيسم مبتلا است، درگير شخصيت عجيب و پرخاشگر او می‌شود. كسری بهراد از نظر…
IMG 20230123 230118 380

دانلود رمان مهره اعتماد 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     هدی همت کارش با همه دخترای این سرزمین فرق داره، اون یه نصاب داربست حرفه ایه که با پسر عموش یه شرکت ساختمانی دارن به نام داربست همت ! هدی تمام سعی‌اش رو داره میکنه تا از سایه نحس گذشته ای که مادر…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۹ ۲۳۲۰۰۱۸۰۷

دانلود رمان آفرودیته pdf از زهرا ارجمندنیا 5 (1)

5 دیدگاه
  خلاصه رمان :     داستان در لوکیشن اسپانیاست. عشقی آتشین بین مرد ایرانی تبار و دختری اسپانیایی. آرون نیکزاد، مربی رشته ی تخصصی تیر و کمان، از تیم ملی ایران جدا شده و با مهاجرت به شهر بارسلون، مربی دختری به اسم دیانا می شود… دیانا یک دختر…
IMG 20230128 233643 0412

دانلود رمان بغض پاییز 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     پسرك دل بست به تيله هاى آبى چشمانش… دلش لرزيد و ويران شد. دخترك روحش ميان قبرستان دفن شد و جسمش در كنار ديگرى، با جنينى در بطن!!   قسمتی از داستان: مردمک های لرزانِ چشمانِ روشنش، دوخته شده بود به کاغذ پیش…
IMG 20240425 105138 060

دانلود رمان عیان به صورت pdf کامل از آذر اول 2.4 (8)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان: -جلوی شوهر قبلیت هم غذای شور گذاشتی که در رفت!؟ بغضم را به سختی قورت می دهم. -ب..ببخشید، مگه شوره؟ ها‌تف در جواب قاشق را محکم روی میز میکوبد. نیشخند ریزی میزند. – نه شیرینه..من مرض دارم می گم شوره    
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.1 (14)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…
عاشقانه بدون متن 6

دانلود رمان نیکوتین pdf از شقایق لامعی 0 (0)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان :       سَرو، از یک رابطه‌ی عاشقانه و رمانتیک، دست می‌کشه و کمی بعد‌تر، مشخص می‌شه علت این کارش، تمایلاتی بوده که تو این رابطه بهشون جواب داده نمی‌شده و تو همین دوران، با چند نفر از دوستان صمیمیش، به یک سفر چند روزه می‌ره؛…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (10)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

33 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
همتا
همتا
9 ماه قبل

سلام عزیزم چرا پارت جدید نمیاد
یادم رفته چه روزایی پارت می‌دادی

همتا
همتا
9 ماه قبل

همیشه طولانی تر بودا نویسنده جونم

یسنا
یسنا
9 ماه قبل

هععهییعهعهی این رسمش نیست بعد کلی اتتظار پارتش اینقدر کم باشه🥺🥺

Newsha
Newsha
9 ماه قبل

چه آرامش خاصی داره این رمانت برام😭😍 امیدوارم به هم نریزیش کسی رو آزار ندی😂😂😂😂

Mobina
Mobina
9 ماه قبل

این رمان چقد آشناس مخصوصا تیکه ی عینک هدیه دادن قشنگ تو ذهنمه از یه رمان دیگه

همتا
همتا
پاسخ به  Mobina
9 ماه قبل

از رمان خانوم م ابهاماسم رمانشم فکر کنم خلسه بود

Bahareh
Bahareh
پاسخ به  Mobina
9 ماه قبل

آره مال رمان خلسه بود.

اسم
اسم
9 ماه قبل

نصف رمان فقط ماه ماهی‌ ماهیار ماهرخ‌ ماهرو ..چرت محضه…😑😖

یسنا
یسنا
پاسخ به  اسم
9 ماه قبل

حداقل نويسنده خلاقیت به خرج داده الان همه ی رمانا اسم شخصیتا امیر و آرشام و آرتین و آرتا و روهام و دلارام و دلوین و نازنینه😑😑😑

لیلا
عضو
پاسخ به  یسنا
9 ماه قبل

اینو راست گفتی الالخصوص آرشام و آرتا و دلارام😂

همتا
همتا
پاسخ به  اسم
9 ماه قبل

اتفاقا همین موضوع خاصش کرده

آسمان
آسمان
پاسخ به  اسم
9 ماه قبل

درست میگه این اسم هارو زیاد تکرار کرده رمان خوبیه ولی هی آوردن اسم ماه وقتی که بقیه اسم ها هم واژه ماه رو دارن زیاد جالب نمیشه

رهگذر
رهگذر
9 ماه قبل

حس میکنم ماهی همون ماهلین هست وقرار اول دیدار خفنی باهام داشته باشن درسته ؟

Aylin
Aylin
9 ماه قبل

ینی ممکنه ماه همون ماهلین باشه؟!

خواننده رمان
خواننده رمان
پاسخ به  Aylin
9 ماه قبل

فکر کنم ماهلین خواهر ماه باشه

Nafs
Nafs
پاسخ به  Sety
9 ماه قبل

شاید و
حیففف که خیلییی دوست دارم ستی حیف که خیلی رمانت و دوست دارم ستی
حیف که خیلی ازم بزرگ تری ستی😂
شوخی کردما به دل نگیری

Asman Abi
Asman Abi
پاسخ به  Aylin
9 ماه قبل

شک نکن دوست عزیز😊

Bakakan
Bakakan
9 ماه قبل

چقدر اسماشون بهم میاااد😁
چه خلاقیتی
خسته نباشی نویسنده 🌿

خواننده رمان
خواننده رمان
9 ماه قبل

خیلی قشنگه میشه پارتا رو طولانیتر بدی ممنون

فردخت
فردخت
9 ماه قبل

این خود رمان خلسه هستش با اندکی تفاوت🤩👍

لیلا
عضو
9 ماه قبل

فوق‌العاده زیبا👌🏻👏🏻
بهادر خیلی دوست‌داشتنیه کلا این رمان شیرینه باید اسمشو میذاشتی سیمیت😊

مائده بالانی
مائده بالانی
9 ماه قبل

خسته نباشی گلم.
خیلی زیبا بود.
اما کوتاه بود.
میشه بیشتر پارت بدی؟🙂

دسته‌ها

33
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x