رمان نگار پارت 20

0
(0)

 

 

به خاطر شرایط روحی بدم وابستگی خیلی شدیدی بهش پیدا کرده بودم

یه جوری که انگار معتادش شده بودم…

وقتایی که بیرون از خونه کاری براش پیش میومد تا میرفت بیرون خیلی زود دلم براش تنگ میشد و زنگ میزدم برش میگردوندم ….

اما یه چیزی بدجور داشت آزارم میداد اونم اینکه مهراد انگار به کل قول و قراراشو فراموش کرده بود…

نه سراغ کارای ازدواجمون میرفت و نه ازش حرفی میزد، هر وقت هم من بحثو پیش میکشیدم یه جوری حرفو عوض میکرد

توی بلاتکلیفی کامل دلباخته ی مردی شدم که حالا بعد از تقریبا دو ماه و نیم ارتباط احساس میکردم اصلا نمیشناسمش…

اون به من عشق میداد ، دوست داشتنش واقعی بود ، اگه قبلا به احساسش شک داشتم الان دیگه کامل مطمئن شده بودم دوستم داره ، برام همه کار میکرد اما زندگیش خیلی مبهم و گیج کننده بود…

اون روزا به من گفت اگه تو بخوای من دینمو عوض میکنم اما الان دیگه حتی حرفشم نمیزد!!!

یا مثلا میدیدم که بین حرفاش قسمش قرآن مجید بود!!

چطور میشد یه مسیحی قرآن رو قسم بخوره؟!

تو این مدت هیچوقت ندیدم با خانوادش تماسی داشته باشه با این که بیست و چهار ساعته ور دل من بود …..

 

●●●○●●●

 

 

توی اتاق نشسته بودم غرق خیالاتم که صدای نعره مهراد رشته افکارمو پاره کرد…

سریع از روی تخت بلند شدم و خودمو به اتاقش رسوندم …..

با دست چپش پنجه دست راستشو گرفته بود و فشار میداد ، با دیدن من یه خورده هول کرد ….

صورتش از درد جمع شده بود، دندوناشو رو هم فشار میداد و زیر لب زمزمه میکرد:

+ آخخخ .. لعنتی ، لعنتی خودم میکشمت

ترس بدی تو جونم نشسته بود…

مهراد فکر میکرد من نمیشنوم زمزمه هاشو ، اما من شنیدم …

با بهت حرکاتشو زیر نظر گرفتم و پرسیدم:

چ….چی شده مهراد…

جوابی ازش نشنیدم ….

چشمم اول به گوشی خورد شدش کف اتاق افتاد و بعدم به رد مشتش که روی دیوار اتاق جا خوش کرده بود….

گلویی صاف کردم و دوباره پرسیدم

_مهراد با توام .. چی شده؟؟

 

|

این بار سرشو بالا آورد جواب بده “هیچی” که با دیدن حلقه اشک تو چشمای مغرور عشقم قلبم هزار تیکه شد….

قدمی داخل گذاشتم

_مهراد گریه کردی؟؟؟! چی شده قربونت برم؟ اتفاقی افتاده؟

بغضش ترکید و دوباره سرشو پایین انداخت …..

با دیدن اشکاش دلم طاقت نیاورد و منم بغضم گرفت…

با چند قدم سست خودمو بهش رسوندم …

روی تخت نشست ، منم کنارش نشستم…

یه بار دیگه پرسیدم:

_چی شده مهرادم؟؟ تو رو خدا گریه نکن من تحمل دیدن اشکاتو ندارم .. خواهش میکنم به منم بگو چه اتفاقی افتاده دلم شور افتاد …..

چند دقیقه سکوت شد بینمون .. مهراد یه ذره آروم تر شد ….

با حال درمونده ای به طرفم چرخید و بدون اینکه به چشمام نگاه کنه گفت:

+افرا .. من باید برم …

_خب .. کجا؟

+ سفر…

 

 

بدون هیچ حرفی زل زده بودم بهش و منتظر ادامه حرفش شدم..

+ افرا …

مکثی کرد و ادامه داد:

+ شاید دیگه هیچوقت همو نبینیم…

بی اراده اشکام جوشید و رو گونه هام لغزید … ناباور بهش خیره شدم

یع..یعنی چی؟؟

+ یعنی همین .. من باید برم، یه سفر اجباری خارج از کشور پیش اومده که نمیدونم برگشتی داره یا نه …

افرا ممکنه هیچوقت دیگه پامو تو ایران نذارم اما یه احتمال کمی هم واسه برگشتنم وجود داره ولی نمیشه روش حساب کرد

_چی داری میگی مهراد پس تکلیف من چی میشه این وسط؟؟؟

اصلا به من فکر کردی؟؟؟

اینکه بعد از تو چی به سر من میاد؟؟ تو که میدونستی موندنی نیستی واسه چی منو دنبال خودت راه ان……..

بغض اجازه کامل کردن حرفمو بهم نداد…

درمونده تو شرایط بدی گرفتار شده بودم که نه راه پس داشتم نه راه پیش….

سعی کردم به خودم مسلط بشم که صدای خش دار مهراد تو گوشم نشست و یه ذره آرومم کرد

+ببین افرا ، الان نمیتونم هیچ توضیحی در مورد دلیل رفتنم بهت بدم چون حتی خودمم نمیدونم بعد از رسیدنم اونجا چه اتفاقاتی قراره برام بیوفته بعدم اینکه من همچین سفری رو توی برنامم نداشتم یهویی پیش اومد .. اگه برگشتم که چه بهتر اما اگه نتونستم برگردم کاراتو درست میکنم بیایی پیش خودم..

 

_اما….

 

 

بغض لعنتی راه گلومو بسته بود .. سعی کردم قورتش بدم و حرفمو از سر بگیرم

_اما خانوادم چی میشن؟؟؟

+ الان دیگه شرایط فرق کرده تو باید بین با من اومدن و موندن و برگشتن پیش خانوادت با قبول عواقب غیبت این مدتت یکی رو انتخاب کنی… یعنی راه دیگه ای جز این نداری

با حال بدی فریاد زدم:

_لعنت به این زندگی .. لعنت به این زندگی

از کنار مهراد بلند شدم و به اتاقم پناه بردم …

همین که پام به اتاق رسید به هق هق افتادم …

حالا باید چه خاکی تو سرم میکردم …..

چطور میتونستم پیش خانوادم برگردم ، اصلا چطور میتونستم از مهراد دل بکنم؟!!

 

نه این اصلا ممکن نبود من بدون مهراد حتی یه ثانیه هم نمیتونستم دووم بیارم …

نزدیک به یک ساعت توی اتاق اشک ریختم و فکر کردم و همه چیزو سبک سنگین کردم تا آخرش به این نتیجه رسیدم که من باید کنار مهراد باشم…

منتظرش میمونم اگه برگشت که چه بهتر اما اگه موندگار شد منم میرم پیشش…

واسه بعد از اونم بعدا با هم یه فکری میکنیم……

 

 

از اتاق خارج شدم، به طرف سرویس رفتم آبی به صورتم زدم و برگشتم تو اتاق پیش مهراد ….

روی تختش دراز کشیده و ساعد چپشو روی چشماش گذاشته بود ، گویا خواب بود…

تختو دور زدم تا بتونم دست دیگشو ببینم…

کنارش با فاصله زیاد روی تخت نشستم و نگاهی به دستش انداختم ، نابود شده بود

خون روی دستش خشک شده بود…..

بلند شدم از اتاق اومدم بیرون و خونه رو دنبال وسایل کمک های اولیه زیر و رو کردم تا اینکه یه چیزایی توی یکی از کشوهای کابینت پیدا کردم ….

يه بتادین ، باند و گاز استریل و چسب برداشتم و برگشتم تو اتاق کنارش ….

خواستم برم سر وقت دستش که از ذهنم خطور کرد باید چیزی زیر دستش بذارم وگرنه بتادین تختو به گند میکشه…

دوباره بلند شدم رفتم توی حموم یه لگن کوچیک پیدا کردم و باهاش توی اتاق برگشتم …

آروم جوری که تخت تکون زیادی نخوره بیدارش کنه رفتم روی تخت کنار دستش نشستم و وسایلو کنارم گذاشتم …..

 

 

همین که دستم به دستش خورد بیدار شد … نگاهی بهم انداخت و روشو ازم گرفت:

 

+ نکن

مکثی کردم و دوباره به کارم ادامه دادم:

_باید بشورم زخمتو ، داغون شده

+ نیازی نیست …

_با کی داری لج میکنی؟ مگه من مقصرم؟

+ با هیشکی … با خودم ….

بلند شد نشست و تکیشو به تاج تخت زد … تو چشمام دقیق شد:

+ اصلا بگو ببینم تو چرا میخوای به من خوبی کنی؟؟؟ من زندگی تو رو نابود کردم … آیندتو به گند کشیدم … چرا باز با این حال …..

ادامه حرفشو خورد و کلافه دستی به صورتش کشید….

جمله ای که به زبون آوردم حواسشو جمع من کرد:

_شاید چون جز تو هیچکسو توی این دنیای نکبتی ندارم …

شاید چون راه دیگه ای ندارم …

يااا … یا شایدم چون دیوونه وار دوستت دارم…

مکث کوتاهی کردم و ادامه دادم:

_بعدم اومدن با تو انتخاب خودم بود…

 

 

چشماشو با درد روی هم فشار داد و لب زد:

+ منو ببخش. افرا .. منو ببخش …

بی حرف دیگه ای دوباره دستشو توی دستم گرفتم و لگنو زیر دستش کشیدم …

حواسش به جمله بندی خودش بود و متوجه کار من نبود

+ افرا هیچ وقت این حرفمو یادت نره… حتی اگه همه دنیا هم به هم بریزه و زیر و رو بشه ، اگه هر اتفاقی بیوفته باز من دوستت دارم بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی … امیدوارم بتونی منو ببخ……

بتادینو که روی دستش ریختم سوزشش باعث شد حرفشو نصفه بذاره:

+ آخخخخخ

با نگرانی نگاهی به صورت جمع شده از دردش انداختم و لب زدم:

_بميرممم

بلافاصله با خدانکنهای جوابمو داد

بانداژ دستش که تموم شد پاشدم وسایلو جمع کردم که گفت:

+افرا … کاش همیشه به مرگیم شه تا دکترم شی ، محرمم شی بتونم واسه چند لحظه هم که شده دستاتو تو دستم بگیرم

لبخند تلخی زدم و از اتاقش اومدم بیرون… کمتر فکر و خیال سراغم بیاد…

توی آشپزخونه مشغول شستن ظرفا بودم که صدای مهراد پشت سرم توجهمو جلب کرد:

+ چیکار میکنی؟

_ظرف میشورم دیگه

+ افرا

_جونم

+ بهتری؟

_اوم ، خوبم

دروغ گفتم .. بد بودم خیلیم بد اما نمیخواستم دم رفتن حال مهرادم بیشتر از این به هم بریزه ….

+ خداروشکر .. برو لباس بپوش بریم بیرون دوری بزنیم بعدم یه ذره خرت و پرت خرید کنیم امشب میخوام جوجهی مهراد پز بهت بدم بخوری!

آبو بستم و چرخیدم سمت مهراد … خنده زورکی روی لبام نشوندم:

_ اِاِاِاِ مگه تو هم بلدی از این کارا؟؟

+ اختیار دارین خیلی ما رو دست کم گرفتیااا .. زود تند سریع بپوش بیا ، پایین منتظرتم …

اینو گفت و خودش قبل از من رفت پایین…

 

 

هرچی دم دستم اومد تنم کردم حوصله تیپ آنچنانی زدن نداشتم ، شلوار جین سرمه ای و مانتو سرمه ایمو با یه تیشرت مشکی پوشیدم … شال مشکیمو هم سر کردم و رفتم پایین

 

 

●●●○●●●

 

 

یه خورده تو شهر چرخیدیم، چیزایی که لازم بود رو خریدیم و برگشتیم خونه …

مهراد با وجود غمی که پشت نگاهش پنهان بود خیلی سعی میکرد با شوخی و خنده مثل همیشه حال و هوامو عوض کنه که تا به حدی هم موفق بود…

کل اون شبو با وجود غصه سنگینی که روی دلم بود خندیدم ….

بی خبر از اینکه فردا و فرداها قراره چی به روز خودم و زندگیم بیاد

 

 

●●●○●●●

 

وارد خونه شدیم وسایلو توی آشپزخونه گذاشتیم و بعد از عوض کردن لباسامون برگشتیم سر وقت چیزایی که خریده بودیم…

مهراد مشغول آماده کردن وسایل جوجه به قول خودش مهراد پز شد!

اما چون یه دستش بانداژ شده بود نتونست جوجهها رو سیخ کنه از من خواست این کارو براش انجام بدم…

 

 

امشبم گذشت ، امشبم تموم شد و من از الان باید انتظار فردایی رو میکشیدم که آغاز کننده روزای سیاه زندگیم بود…

با طلوع آفتاب همه چیز رنگ عوض میکرد …

با روشن شدن هوا دیگه هیچ ردی از اون آدمای قبلی داستان پیدا نمیشد …

مهراد یه مهراد دیگه میشد ، افرا به افرای دیگه و زندگی به زندگی دیگه

مهراد برای صبح ساعت 10 بلیط داشت…

از کله سحر هر دو بیدار شده بودیم و مقدمات رفتنش رو فراهم میکردیم ….

لباساشو از کمد کشید بیرون و روی تختش گذاشت، یه سری وسایل ضروری دیگه هم کنارشون گذاشت و چرخید طرف منی که روی زمین پای چمدونش نشسته بودم:

+افرا

نگاهمو از روی چمدون کشیدم روی صورت گرفتش:

– بله

+ تو زحمت اینا رو بکش تا من برم ماشینو تحویل یکی از دوستام بدم ، قراره بعد از رفتنم واسم آبش کنه ، تقریبا یه ساعت دیگه برمیگردم که وسایلمو بردارم برم فرودگاه

به گفتن یه باشه اکتفا کردم….

 

|

مهراد رفت ….

به محض شنیدن صدای در آپارتمان اشکم جوشید و روی گونه هام روون شد…

دلم بدجور گرفته بود، هنوز نرفته دلتنگش بودم …

احساس میکردم یه نفر گلومو گرفته و داره فشار میده اما هنوز نفس میکشم…

انقدر که رفتن و نبودن مهراد آزارم میداد دوری و دل کندن از خانوادم اذیتم نکرد …

 

روزای بدی رو پشت سر گذاشته بودم و قرار بود روزایی بدتر از اون رو از سر بگذرونم ….

کاش هیچوقت تو این راه پا نمیذاشتم ، هیچوقت

 

بغض سنگینمو با زجه های بلندم شکستم ..

انقدر اشک ریختم و اشک ریختم تا یه ذره سبک شدم …

نزدیک برگشتن مهراد بود، لباساشو براش جمع کرده بودم …

از اتاق اومدم بیرون و رفتم آبی به صورتم زدم تا کمی از آثار گریه توی چهره ام کم بشه …

چشمام سرخ شده و هنوز نم دار بود …

کاش میشد منم همراهش برم…

 

صدای بسته شدن درو شنیدم …

از سرویس اومدم بیرون با مهراد رو در رو شدم

مکثی کرد و بهم خیره شد… با تردید پرسید:

+ گریه کردی؟

سرمو به علامت نه به طرفین تکون دادم که دوباره گفت:

+ به من دروغ نگو … چشمات داره داد میزنه

_کار بدی کردم؟؟؟ از دق کردن که بهتره ، نیست؟؟؟

سکوت شد .. همه جا …

دلم آغوش عشقمو میخواست .. اگه دیگه هیچوقت نبینمش حسرتش واسه همیشه رو دلم میمونه ….

حالم بدتر از چیزی بود که بشه توصیفش کرد …

خودمم نمیدونم اون همه جسارتو از کجا آوردم که خیلی یهویی بهش نزدیک شدم و خودمو تو آغوش مردونش غرق کردم ….

دستامو دور کمرش حلقه کردم و تا میتونستم خودمو بهش فشردم …..

سرمو رو سینش گذاشتم و عطر تنشو عمیق بوییدم ….

دیگه هیچی برام مهم نبود … معلوم نیست فردا قراره چه اتفاقی بیوفته ..

اصلا معلوم نیست روزی غیر از امروز فرصت تجربه کردن این لحظه برام پیش بیاد یا نه ….

 

|

مهراد از کارم شوکه شده بود ، مثل یه مجسمه ثابت و بی حرکت مونده بود…

سر بلند کردم و به صورت جذابش نگاهی انداختم ، حیرت زده به چشمام خیره شد..

خواستم از تو بغلش بیرون بیام که دستاش دورم حلقه شد و دوباره فاصلمون پر شد …

سرمو به سینه خودش فشار داد و بوسه ریزی روی موهای بیرون افتادم نشوند…

 

کاش همینجا، همین لحظه میمردم و از اون آغوش بیرون نمیومدم …

کاش دنیا همینجا تموم میشد ، همینجا متوقف میشد ، همینجا تو آغوش همین مرد…

دل کندن ازش سخت بود اما تا همین جاش هم زیاده روی کرده و همه چیزو زیر پا گذاشته بودم…

ازش جدا شدم… روی نگاه کردن بهش رو نداشتم .. سرمو پایین انداختم راهمو گرفتم به طرف اتاقم رفتم تا لباسمو عوض کنم

کارم که تموم شد از اتاق اومدم بیرون

مهراد چمدون به دست داشت به طرف در میرفت…

 

خودمو بهش رسوندم، متوجه حضورم که شد نگاهی به لباسای تنم انداخت و پرسید:

+ تو کجا؟

_تا فرودگاه همراهت میام

+ نمیخواد تو بمون خونه درو هم از پشت قفل کن

_میخوام بیام .. خواهش میکنم .. حداقل اجازه بده تا لحظه آخر کنارت باشم … اینجوری چند ساعت کمتر دوریتو تحمل میکنم

سری تکون داد و از خونه خارج شد منم دنبالش رفتم و درو بستم …

آژانس دم در منتظر بود…

مهراد چمدونو داد دست راننده تا بذاره داخل صندوق و خودش اومد درو واسه من باز کرد …

روی صندلی عقب قرار گرفتم ؛ مهرادم کنارم نشست….

چند دقیقه بعد راننده اومد و حرکت کردیم به طرف فرودگاه امام …

هنوز ده دقیقه از راه افتادنمون نگذشته بود که تو ترافیک گیر کردیم ….

با اینکه ممکن بود دیر بشه اما مهراد خیلی ریلکس نشسته بود و هیچ کاری انجام نمیداد انگار که قصد سفر نداشت اصلا …

برگشتم نگاهی به نیم رخش انداختم ، غرق دنیای خودش به آسمون خیره شده بود….

یه ذره سرمو کج کردم و رد نگاهشو دنبال کردم، جز ابرای سیاه و تیره چیزی تو آسمون ندیدم….

 

صدای راننده به گوشم خورد که گفت:

+ آقا ، خانم ، مشکلی ندارید من رادیو بگیرم؟

دوباره به مهراد نگاه کردم منتظر جوابش اما جوری غرق دنیای خودش بود که اصلا متوجه هیچ چیز نشده بود و هنوز داشت به آسمون نگاه میکرد …

راننده رو مخاطب قرار دادم:

_نه آقا مشکلی نیست راحت باشید

بلافاصله روشنش کرد ، به خاطر وضع هوا یه ذره خرخر میکرد اما نه زیاد..

با عوض کردن موجش به برنامه آهنگ درخواستی رسید…

◾️خب دوست عزیزمون از مشهد آهنگ زیبای ترس از میثم ابراهیمی رو درخواست کردن با هم بشنویم این ترک زیبا رو …

خداحافظ اون همه خاطرمون

خداحافظی منو عشقم به خودت برسون

رو به راه میشه دل میشه نوبت من

یه روزی مثه حال الانم تو میریزی به هم

تو میریزی به هم

◾️رو به راننده ازش خواستم یه مقدار صداشو بلندتر کنه ، با گفتن چشم خانم دستش سمت پخش ماشین رفت و صداشو بالا برد

اینکه عوض شدی ترس منه

شدی بازی دست همه

میذاری میری بی من

تو که میدونی سخته غمت

از تو چی دیگه سهم منه

من این روزا رو دیدم

این روزا رو دیدم

من که قلبمو باختم با بد و خوب تو ساختم

کاش بهم بگی فقط

چی آخه دلتو زد

رفتی از همه بریدم از تو به کجا رسیدم

خیالت و بارون و شب

این دلمو دیوونه کرد

دلمو دیوونه کرد

 

|

ماشین جلوی فرودگاه توقف کرد

مهراد از خیالاتش جدا شد…

کل مسیر تقریبا یک ساعته در خونه تا فرودگاه رو حتی یک کلمه هم حرف نزد …

شونه به شونه هم وارد فرودگاه شدیم تا من لحظه به لحظه نظاره گر دور شدن و رفتن همه کسم باشم…

… و به همین راحتی من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود ….🍂

به اصرار مهراد بیشتر از اون اونجا منتظر نموندم

اگه به جون خودش قسمم نمیداد تا لحظه پروازش همونجا میموندم اما اون گفت دلم نمیخواد لحظه آخر دم رفتن کسی رو با چشم گریون ببینم و مطمئنم که تو نمیتونی خودتو کنترل کنی …

خلاصه که هرجوری شد راضیم کرد با همون آژانس برگشتم خونه و خودش رفت واسه تحویل بارش…

 

⚫⚫⚫⚪⚫⚫⚫

 

در آپارتمانو باز کردم و وارد شدم …

چقدر سوت و کور و دلگیر شده بود محیطش …

تنها بودم ، تنهاتر شدم …

به محض اینکه پام به خونه رسید اشکم جوشید و کوه غمی که تو دلم ساخته بودم روی سرم آوار شد…

 

|

جز گریه هیچی نمیتونست آرومم کنه منم مانعش نشدم؛ باید یه جوری خودمو خالی میکردم ….

قلبم داشت منفجر میشد….

حالم بد بود … خیلی بد ….

 

 

●●●○●●●

 

با صدای زنگ آیفون از خواب بیدار شدم…

ساعتو نگاه کردم؛ سه بعد از ظهر بود …

الان دقیقا پنج ساعت از رفتن مهراد میگذشت و من به کمک خواب تونسته بودم پنج ساعت از عذاب آورترین ساعتای عمرمو پشت سر بذارم ….

صدای آیفون دوباره بلند شد …. یه جور عجیبی میزد، حالتی مثل رمزی زنگ زدن تو فيلما ؛ دوتا میزد مکثی میکرد سه تا دیگه میزد!!!!!

یعنی کی میتونه باشه؟

با دلهره از اتاق خارج شدم و خودمو به آیفون رسوندم اما کسی رو ندیدم…

واسه بار سوم دستی روش نشست و باز مثل دو دفعه قبل به همون صورت زنگ زد و بعدم گذاشت رفت و من نتونستم چهرشو ببینم…

همونجا به فکر فرو رفتم و یاد حرف مهراد افتادم که دم رفتن خیلی تاکید کرد وقتایی که تو خونم حتما حتما حتما درو از داخل قفل کنم هم با کلید هم با قفلی که پشت دره لحظه آخرم برگشت

گفت:《 راستی وقتی قفل کردی کلیدم بذار تو قفل بمونه اینجوری امنیتش بیشتره》….

چهره نگرانش آشوب به دلم مینداخت..

کاش میدونستم از چی انقدر میترسه ..

 

کلیدا رو برداشتم و به طرف در رفتم، همون کاری که مهراد گفت رو مو به مو انجام دادم

ته دلم ضعف کرد رفتم تو آشپزخونه حوصله هیچ کاری رو نداشتم از یخچال پنیرو بیرون کشیدم و چند لقمه کوچیک نون و پنیر خوردم فقط واسه اینکه ضعفم گرفته بشه ..

نه حال آشپزی داشتم نه میل خوردن چیزی…

سر وقت کابینت رفتم، آرامبخشی که خیلی وقت پیش مهراد بهم آدرسشو داده بود رو برداشتم ، فقط یه دونه توش بود..

وقتی اومدم تو این خونه این قوطی نصفه بود توی این یک ماه و نیم همشونو خورده بودم یه جورایی بهشون اعتیاد پیدا کرده بودم … درمان تموم حالای بد و عذابای زندگیم بود…

اون یه دونه رو روی زبونم گذاشتم و بدون آب دادمش پایین…

غروب باید تا داروخانه سر خیابون میرفتم و یه قوطی ازشون میگرفتم این روزا بدجور بهشون نیاز داشتم….

خودمو سرگرم تلویزیون کردم اما حوصله اونو هم نداشتم ، سریالای ترکیه ای با ماجراهای تکراریشون حالمو به هم میزد…

یک ساعتی رو خیره به صفحه تی وی روی کاناپه دراز کشیده بودم که چشمام گرم شد و خوابم گرفت ….

 

 

بیدار که شدم ساعت نزدیک هشت و نیم بود…

هرچی بیشتر میخوابیدم حالم بدتر میشد .. حال بیمار گونه ای به خودم گرفته بودم…

سر درد بدی داشتم … بلند شدم آشپزخونه رو دنبال یه مسکن زیر و رو کردم اما نبود که نبود ..

حالم داشت به هم میخورد، بوی بدی کل خونه رو برداشته بود …

رد بو رو گرفتم به سطل زباله داخل آشپزخونه رسیدم … آشغال مرغای دیشب توش مونده بود و بو گرفته بود…

رفتم توی اتاق لباسمو با لباس بیرون عوض کردم و اومدم آشغالا رو برداشتم و از خونه زدم بیرون ….

زباله ها رو توی سطل انداختم و راه افتادم به سمت داروخانه سر خیابون تا هم مسکن بگیرم هم اون آرامبخشایی که مصرف میکردم …

مهراد قبل از رفتنش یه کارت بهم داد که نزدیک سه تومن روش بود واسه مواقع ضروری و گفت که وقتی رسیدم اونجا بازم برات واریز میکنم

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 0 / 5. شمارش آرا 0

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20240424 143525 898

دانلود رمان هوادار حوا به صورت pdf کامل از فاطمه زارعی 5 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   درباره دختری نا زپروده است ‌ک نقاش ماهری هم هست و کارگاه خودش رو داره و بعد مدتی تصمیم گرفته واسه اولین‌بار نمایشگاه برپا کنه و تابلوهاشو بفروشه ک تو نمایشگاه سر یک تابلو بین دو مرد گیر میکنه و ….      
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 2.7 (3)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

دسته‌ها

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x