رمان نگار پارت 29

0
(0)

 

 

با تته پته نصفه نیمه پرسیدم:

_ چ چته تو؟ چرا میز…

اولین ضربه کمربندش روی پهلوم نشست و جمله ناتمومم تو دهنم ماسید …

از درد جیغم رفت آسمون …

من نای کتک خوردن نداشتم ، بیشتر میزدم بدون شک میمردم

بی هوا هولم داد ، تعادلمو از دست دادم و روی زمین پرت شدم ..

با لگد و کمربند به جونم افتاد ..

بی اهمیت به جیغام، بی اهمیت به فریادا و زجه هام، بی اهمیت به خواهشا و التماسام ..

 

با هر ضربش که روی تن نحیف و شکستم مینشست به این فکر میکردم که من دارم بابت کدوم کار نکرده تنبیه میشم…

مهراد انگار سنگ شده بود .. بدون اینکه توی صورتم نگاه کنه فقط میزد ..

انقدر زد و زد تا جلوی دیدم تار شد و بی حس شدم …

شاید مردم … نمیدونم

 

|

《مهراد》

 

صداش قطع شد و بی حال افتاد ..

اولش یه ذره ترسیدم، سریع کنارش نشستم و نبضشو گرفتم … هنوز میزد …

من سنگ نبودم اما مجبور بودم …

مرگ تنها راه نجات افرا بود …

چندین ماهه که دارم به رهاییش فکر میکنم اما تمام درا به روم بسته بود..

هر طرف که میرفتم به بن بست میخوردم تا امروز توی حموم که با اون حال دیدمش اولش ترسیدم فکر کردم مرده اما بعد با جمله ای که گفت (( تو نمیدونی من مردنمم حرومه )) ذهنم جرقه ای خورد …

افرا فقط باید میمرد .. فقط مرگ میتونست از این باتلاق نجاتش بده ..

درسته مردن اون به دست خودش به ضررش تموم میشد اما اگه به دست یکی از آدمای پویا و دکتر این اتفاق میوفتاد از ترسش صداشو در نمیاوردن چه برسه بخوان اون عکسا رو پخش کنن…

 

|🥀

سریع دست به کار شدم و بدون اینکه بهش نگاه کنم لباساشو توی تنش پاره و بانداژ دستشو باز کردم …

اگه نشونی از خودزنی توی تنش دیده میشد محال بود حرفمو باور کنن مرگشو پای خودکشی میذاشتن …

دل نگاه کردن بهش رو نداشتم ، روی تنش تمام جای کمربندم نقش بسته بود …

هول و دستپاچه گوشیمو از توی جیبم بیرون کشیدم و کلی عکس و فیلم از زوایای مختلف ازش گرفتم ..

تا میتونستم روی جای ضربات زوم کردم و صورت خونیشو واضح و کامل گرفتم …

کارم که تموم شد سر وقت وسایلش رفتم و چند دست لباس به اندازه نیازش ، گوشی و شناسنامه و هرچی چیز ضروری اونجا داشت رو توی چمدونی جا دادم …

نمیتونستم همه وسایلشو جمع کنم ممکن بود به رفتنش شک کنن پس بیشتر لباساشو گذاشتم بمونه…

در چمدونو بستم و بلند شدم با عجله از اتاق رفتم بیرون ، کیسه زباله بزرگی که با خودم آورده و پشت در گذاشته بودم رو آوردم و افرایی که جز پوست و استخون چیزی ازش باقی نمونده بود رو به راحتی توش جا دادم …

 

|🥀

دلم نمیومد باهاش این کارا رو بکنم اما از عذابی که روزی صد بار میکشید و تموم نمیشد بهتر بود ..

اول از همه چمدونشو بردم توی ماشین گذاشتم و بلافاصله برگشتم بالا سراغ خودش …

کشون کشون تا دم در بردمش …

با کلی ترس و لرز به ماشین رسوندمش و توی صندوق جاش دادم …

با اینکه جز ما کسی توی این ساختمون سکونت نداشت اما بازم بدجور ترس داشتم ..

 

دنده عقب گرفتم و سریع از اونجا زدم بیرون و دور شدم …

گازشو گرفتم سمت بیابون پرت و دور افتاده ای که دم غروب نشون کرده بودم …

فکر همه جاشو کرده بودم، توی یه نصفه روز تمام کارا رو دریف کرده و به اونی که باید سپرده بودم سر جاده ی روستای محل زندگیش بیاد دنبال افرا و ببرتش …

 

 

افرا امیدوارم با کارایی که باهات کردم بتونی منو ببخشی …

این تنها راه جمع کردن گند کاریم بود..

مطمئن باش یه روز یه گوشه از این دنیا پیدات میکنم و همه چیزو برات توضیح میدم …

میدونم زندگی اون الان نابود شدست اما شاید هنوزم بشه تیکه های خورد شده رو به هم چسبوند و دوباره ازش زندگی ساخت..

درسته اون زندگی هیچوقت دیگه مثل اولش نمیشه، درسته تا ابد ترکایی که من و اون شغالا روش نشوندیم تو ذوق میزنه اما گاهی میشه توی یه گلدون شکسته و بند زده قلمه ای کاشت و زیباترین گل رو پرورش داد …

نزدیک به سه ساعت رانندگی کردم تا به اونجایی که میخواستم رسیدم …

پیاده شدم نگاهی به اطراف انداختم …

خیالم که راحت شد کسی نیست از عقب ماشین بیل و کلنگو بیرون کشیدم و دست به کار شدم واسه کندن قبر افرا …

 

 

چاله کوچیک و کم عمقی کندم کارم که تموم شد برگشتم سر وقتش …

هوشیاریش داشت برمیگشت …

چشماش نیمه باز شده و با ناله ضعیفی سرشو به اطراف تکون میداد …

تمام تنش میلرزید… توی کیسه مچاله شده بود.

از دیدنش توی اون وضعیت قلبم مچاله شد …

اون نباید به هوش میومد وگرنه همه چیز خراب میشد …

از قبل فکر اینجاشو کرده بودم ، سریع رفتم و از توی داشبورد مواد بیهوش کننده ای که گرفته بودم رو بیرون کشیدم ، دستمالو بهش آغشته کردم و بردم روی بینی افرا گذاشتم …

نفساش خیلی ضعیف بود، چند ثانیه طول کشید تا استشمام کامل و بی هوشی …

 

خیالم از بابت بی هوشیش که راحت شد از صندوق کشیدمش بیرون و سمت چاله ای که کنده بودم بردمش …

آروم گذاشتمش داخلش و چندتا عکس ازش گرفتم …

دوربینو روی فیلم برداری تنظیم کردم ، گوشی رو توی جیب پیرهنم گذاشتم جوری که دوربینش بیرون باشه و از صحنه خاک کردن فیلم برداری کنه …

شروع کردم به خاک ریختن رو تن بی جونش …

 

|

 

بغض داشت خفم میکرد …

سعی کردم با نادیده گرفتن تمام احساساتم واسه نجاتش ازش دل بکنم …

اجبار به سنگ بودن…

روش کامل با خاک پوشیده شد ، دوربینو از جیبم درآوردم و به طرف صورتم برگردوندم..

سعی کردم با چهره ترسیده و هول کرده از کشتن افرا حرف بزنم ….

+ بدبخت شدیم پویا بدبخت شدیم…

 

دختره هر*ه انقدر مقاومت کرد نذاشت بهش نزدیک بشم که ناچار شدم با کتک کاری که میخوامو بکنم، اما دووم نیاورد ، نمیدونم چرا .. نمیدونم چراااا … لعنتی …

به قبر اشاره زدم و گفتم:

+ اینجا چالش کردم فقط تو رو به هرکی میپرستی رد منو از این ماجرا پاک کن . من قاتل نیستم ..

عمدی نکشتمش ، به خدا نمیدونم چرا اینجوری شد..

جمله رو کامل و فیلم برداری رو قطع کردم.

 

 

سریع دست به کار شدم و افرا رو قبل از اینکه اتفاقی براش بیوفته از زیر خاک بیرون کشیدم برش گردوندم توی ماشین ..

روی صندلی عقب گذاشتمش ، پیرهن خاکیو درآوردم انداختم روش و خودم با تیشرتی که زیرش پوشیده بودم نشستم پشت فرمون …

ساعت از دو گذشته بود..

با اون کسی که قرار بود افرا رو بسپارم دستش تماس گرفتم گفت که راه افتاده داره میاد سر جاده ..

منم گازشو گرفتم طرف اونجایی که قرار گذاشته بودیم …

اون روستا فاصله زیادی با اینجا نداشت ، نزدیک به نیم ساعت رانندگی کردم تا رسیدم …

نیسان امیر گوشه جاده بود …

پشت سرش وایسادم و چراغامو خاموش کردم …

پیاده شدم رفتم پیشش ، پشت فرمون نشسته بود با گوشیش سر و کله میزد …

_ سلام

کمی ترسید

+ خدا خیرت بده ترسوندیم .. علیک سلام … آوردیش؟؟

_ آره داداش تو ماشینه

 

 

چهره امیر نگران میزد.

+ حاجی شر نشه واسه من؟؟ خودت که میدونی زنم پا به ماهه ، اگه الانم قبول کردم فقط به خاطر اون دختر بیچارست ، واسه رضای خدا

_ نترس داداش هیچ اتفاقی نمیوفته ، تو همون حرفایی که بهت گفتم رو به افرا بزن ، اگر هم مشکلی پیش اومد اسم منو لو بده دیگه کسی کاری باهات نداره …

+ خدا به خیر بگذرونه ..

نفسشو سنگین بیرون داد و از ماشین پیاده شد ..

تیز پرید بالای نیسان و بار کاهی که پشتش بود رو کنار زد و بینشون جایی باز کرد ..

رفتم افرا رو از ماشین پیاده کردم با کمک امیر میون بار کاه پنهونش کردیم و روشو پوشوندیم ..

وسایلشو هم دست امیر سپردم و واسه بار آخر گفتم:

امیر جون تو و جون افرا… جون همون بچه که تو راه دارین قسمت میدم تا حالش کامل خوب نشده بیرونش نکن ..

 

|

 

+ این چه حرفیه مرد حسابی … من همچین آدمیم؟

_ گفتم دیگه …

+ باشه خیالت راحت مثل خواهر نداشتم ازش مراقبت میکنم …

_جبران میکنم داداش… راستی کارتو که بهت دادم؟

+ آره دادیش ولی اگه قبول نکرد چی؟

_ مجبوره قبول کنه چون هیچ پولی نداره .. اگه دیدی خیلی مقاومت کرد بهش بگو به عنوان قرض ازت بگیره… اونجوری حتما قبول میکنه …

+ چشم خیالت راحت …

_ من دیگه برم …

+ برو به سلامت

با دلشوره برگشتم تو ماشین و راهی تهران شدم..

با اینکه مثل چشمام به امیر اعتماد داشتم اما بازم نگران بودم …

 

 

صبح شده بود که به تهران رسیدم …

بین مسیر بیشتر از بیست بار به امیر زنگ زدم و حال افرا رو جویا شدم …

واسه راحت کردن خیال من چندتا عکس ازش برام فرستاد که لباسای پاره پورشو عوض کرده بودن و توی رختخواب خوابونده بودنش …

توی آخرین تماسم گفت نگرانش نباش امانتت حالش داره خوب میشه ، ناله میکنه و هذیون میگه داره به هوش میاد …

حالا که فهمیده بودم بهتر از چند ساعت قبله نگرانیام جاشو با حال نسبتا خوبی عوض کرده بود..

هنوز هیچی نشده دلتنگش بودم اما فکر راحت شدنش نمیذاشت زیاد عذاب بکشم…

 

 

 

●●●○●●●

 

 

به تهران رسیدم

اولین کاری که کردم رفتم سراغ پویا و ماجراها رو براش تعریف کردم ..

اولش باور نکرد اما با دیدن عکس و فیلما کاملا مطمئن شد …

 

|🥀

همون موقع پویا رو تهدید کردم که اگه تمام رد و مدارک افرا رو پاک نکنه و من یه جایی گیر بیوفتم اولین کاری که میکنم اون و دکتر رو لو میدم …

وقتی فهمید کلی مدرک نصفه نیمه از اکیپشون تو دستمه که دست پلیس بیوفته تکمیل میشه و نابودشون میکنه رنگ از روش پرید … فکر اینجاشو نکرده بود…

حالا دیگه کاملا باورش شده بود که من با قتلی که کردم چیزی واسه از دست دادن ندارم و به محض اینکه بخوام میتونم همه رو با خودم بکشم پایین…

پویا همون لحظه تمام آثاری که از افرا جا مونده بود و تمام مدارک حیثتیشو پاک کرد …

فقط خدا میدونه اون لحظه چقدر خوشحال بودم …

به بهانه ناپدید شدن از ترس گیر افتادن از پویا جدا شدم و رفتم سراغ خانوادم …

خواهر و مادرمو برداشتم و واسه یه مدت طولانی عازم روستای مادریم شدم …

اونجا موندگار شدم و نفس راحتی کشیدم..

 

|

با وجود دلتنگی انگار دنیا رو بهم داده بودن وقتی به آزادی افرا فکر میکردم اما این پایان ماجرا نبود ..

هنوز با زندگی افرا کلی کار داشتم ..

نمیتونستم اینطور آواره و بی کس ولش کنم .. بس بود هرچی تا الان کشیده…

من تمام اون خرابیایی که خودم توش نقش داشتم رو درست میکنم بجز خرابی روحشو .. اون دیگه دست من نبود باید میسپردم به اونی که توی ذهنم بود. باید میسپردم دست آدمش .. من اون آدم نبودم …

شاید اگه تو شرایط دیگهای با افرا آشنا شده بودم پایان ماجرامون به ازدواج ختم میشد اما الان خیلی قضیه فرق میکرد ، الان فقط به دور کردنش فکر میکردم …

اون نباید نزدیک من میموند … باید برمیگشت پیش خانوادش …

سه روز از اومدنمون به روستا گذشته بود ..

سه روز بود که به آرامش نسبی رسیده بودم ..

روزی صد بار به امیر زنگ میزدم و حال افرا رو جویا میشدم انقدر این کارو کرده بودم که از دستم کلافه شده بود…

آخرین بار شاکی شد و گفت حاجی انقدر زنگ نزن اگه اتفاقی بیوفته خودم بهت خبر میدم

 

 

 

امیر گفت حالش بهتر شده اما ما نمیذاریم از رختخوابش جم بخوره ..

باید زودتر دست به کار میشدم و قبل از اینکه از اون خونه بیرونش کنن فکری به حال آیندش بکنم …

 

 

《 افرا 》

 

 

با سردرد خیلی بدی چشمامو باز کردم …

چندبار پلک زدم تا دیدم شفاف بشه..

سقف اتاق برام ناآشنا بود ..

اومدم بلند بشم که درد خیلی فجیعی تو تمام تنم پیچید و دوباره به همون حالت قبل به پشت دراز کشیدم ….

نگاهی به اطرافم انداختم ، محیطی که توش بودم رو اصلا نمیشناختم.

لرز داشتم ، لحاف سنگینی که روم بود رو بالاتر کشیدم و سعی کردم به پهلو شم ..

فقط خدا میدونه اون لحظه واسه یه غلت زدن چه دردی کشیدم..

انگار ۱۸ چرخ با بار از روم رد شده بود …

یادم نمیومد چرا اینجوریم .. شاید تصادف کردم!!

اما آخه اینجا کجاست؟!!

سعی کردم به مغزم فشار بیارم ..

از تیغ کشیدن دستم به یاد آوردم و جلو رفتم تا رسیدم به کتکایی که از مهراد خوردم و بعدم به جای تاریک و بازم هیچ …

توی همین فکرا بودم که خانم بارداری وارد اتاق شد و سمت طاقچه کوچیک گوشه اتاق رفت ..

چیزی برداشت و برگشت از اتاق بره که صداش زدم …

 

|🥀

کنار در متوقف شد و با خوشحالی برگشت طرفم:

+ الهی فدات بشم بیدار شدی؟

گیج شده بودم این غریبه کی بود که اینطور قربون صدقم میرفت!!

_ خانم

با قدمای کوتاه و آروم به طرفم اومد

+ جانم خوشگل خانم .. چیزی لازم داری بیارم برات؟

_ نه

با صدایی که از ته چاه در میومد پرسیدم:

_ شما کی هستی؟

+ من؟؟ … من مریمم ، زن امیر

حالا سوال شد دوتا

_ امیر کیه؟

مکثی کردم و دوباره پرسیدم:

_ اصلا اینجا کجاست؟ من اینجا چیکار میکنم؟

با تردید گفت:

+ والله چه عرض کنم … ظاهرا امیر تو رو آش و لاش کنار جاده پیدا کرده.. خودش میگه تصادف کردی اما..

 

|🥀

نگاه معناداری بهم انداخت و سکوت کرد …

_ اما چی؟

+ هیچی

بلند شد که بره …

+میرم برات یه چیزی بیارم بخوری …

_ صبر کن مریم خانم

وایساد و برگشت طرفم

 

با هزار بدبختی و آخ و اوخ گفتن بلند شدم نشستم و نگاه پر از سوالمو به چشماش دوختم:

_ خواهش میکنم… من چیزی یادم نمیاد …

+ الان چیو میخوای بدونی؟

_ ادامه حرفاتونو … اما چی؟

مردد بود واسه گفتنش اما آخر به حرف اومد

+ اما زخم و کبودیای روی تنت چیز دیگه ای رو نشون میداد .. آدم با تصادف لباساش اونطور جرواجر نمیشه..

 

 

جملشو کامل کرد و گذاشت رفت ..

اما اینا رو که خودمم میدونستم ، زخم و کبودیا به خاطر کتکایی بود که از اون کثافت خورده بودم ، اون لحظه ثانیه ای از جلوی چشمام کنار نمیره …

نگاهی به لباسای تنم انداختم …

چرا گفت لباسات پاره بوده؟؟

یعنی چی؟ اصلا نمیفهمم ..

کاش میدونستم بعد از بسته شدن چشمام چه اتفاقی برام افتاده …

تو همین فکرا بودم که در اتاق باز شد و مریم اومد داخل …

به دستش به کمرش بود و دست دیگش سینی غذا ..

شرمندش شدم با این حالش واسه من غذا آورده بود …

خجالت زده گفتم:

_ شما چرا زحمت کشیدین؟ شرمندم ، میگفتین خودم میومدم میاوردم …

داشتم زر میزدم خودمم میدونستم .. من یه نصفه قدم نمیتونستم بردارم چطور میخواستم برم غذامو بیارم!!

 

|

لبخند شیرینی زد …

ماه های آخرش بود و صورتش حسابی پف کرده بود ..

چهره بانمک و دلنشینی داشت، نگاهش پر از آرامش بود ..

خوش به حالش …

خم شد و سینی رو جلو دستم گذاشت ..

من میرم که تو راحت غذاتو بخوری…

_ نه بمونین …

+ جونم ، کارم داری؟

_ حرف بزنیم .. البته اگه میشه

+ آره چرا نشه ..

با لبخند برگشت و رو به روم نشست..

سکوت کرده بود، شاید منتظر شروع کردن من بود …

_ خانم ..

کوتاه خندید

+ خانم چیه ، راحت باش منو مریم صدا کن

 

 

#پارت_هدیه

_ ببخشید ، مریم خانم …

+ همون مریم خالی!!!

چشم .. میشه بگید اینجا کجاست .. یه ذره بیشتر برام توضیح بدید من چطور از اینجا سردرآوردم؟!

+ امیر گفت که رفته بار زده و برگشته ، آخه امیر نیسان داره ؛ تو راه برگشت به روستا توی تاریکی یه چیزی شبیه آدم گوشه جاده میبینه

دنده عقب میگیره برمیگرده میبینه آدمه، وقتی فهمیده بود زنده ای برداشته بود با خودش آورده بودت خونه

ترسیده بود ببرتت بیمارستان اونجا تصادفتو بندازن گردنش ، آورده بودت خونه …

چند ثانیه سکوت شد …

داشتم کلمه به کلمه حرفاشو تو ذهنم حلاجی میکردم…

به خودم اومدم

_ فقط همین؟

+ آره دیگه منم همینقدر میدونم ، حالا صبر کن امیر رفته بار برده وقتی برگشت خودت ازش بپرس

 

|

#پارت_هدیه

سری تکون دادم …

رسما بدبخت شده بودم …

حتما توی نبودم پویا اون عکسا رو پخش میکنه حالا باید چه خاکی تو سرم میریختم …

ذهنم جرقه ای خورد

_ من گوشی همراهم بود؟

+ نمیدونم والله من از هیچی خبر ندارم .. امیر همراهت به چمدون آورد گفت اینم کنارت بوده!!!

انگار مسافر راه دور بودی که به از خدا بی خبر بهت زده و در رفته ….

 

هنوز بازش نکردیم؛ گذاشتیم خودت باز کنی …

باید به پویا زنگ میزدم و ازش میخواستم بیاد دنبالم …

اما قبلش باید میفهمیدم موضوع چیه ..

ولی آخه تا اون موقع خیلی دیر میشه…

خدایا عجب گیری افتادم !!!

بدبختیای قبلیم کم بود اینم روشون گذاشتی؟!

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 0 / 5. شمارش آرا 0

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 1 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (2)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (10)

2 دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
اشتراک در
اطلاع از
guest

3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
camellia
camellia
8 ماه قبل

فکر کردم دیگه پارت نمی زارید.😥😢😓خوبه که گزاشتی.🤗😘

آخرین ویرایش 8 ماه قبل توسط camellia
ساناز
ساناز
8 ماه قبل

خیلیییی مرسییی که دوباره پارت گذاشتییییی تروخدا مث قبل پارت بزار 🥺

رها
رها
8 ماه قبل

سلام بچه ها کسی لینک چنل رمان بونسای تخس رو داره؟

دسته‌ها

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x