رمان گرداب پارت 154

5
(2)

 

 

راهم رو کج کردم سمت تلفن و گفتم:

-من جواب میدم..سورن کو؟..

 

گوشی رو برداشتم و همزمان صدای مامان هم اومد:

-تو اتاقشه..

 

سرم رو تکون دادم و گوشی رو بغل گوشم گذاشتم:

-بله..

 

صدای محکم و جدی مردی تو گوشم پیچید:

-سلام..دیروز از این شماره با من تماس گرفته شد…

 

از ابهت و تحکم صداش چند لحظه سکوت کردم و بعد با تعجب گفتم:

-سلام..از این شماره؟..

 

-بله..همین شماره..

 

گوشه های لبم رو کشیدم پایین:

-ببخشید شما؟..

 

مکثی کرد و بعد با همون لحن قبل و حتی جدی تر گفت:

-سلطانی هستم..سامیار سلطانی..

 

چراغی تو سرم روشن شد و لبم رو محکم گزیدم..

 

این مرد سامیار سلطانی بود؟..

 

نگاهم اروم چرخید سمت اتاق سورن و برای اینکه مطمئن بشم گفتم:

-با خودتون تماس گرفتیم؟..

 

انگار از سوال و جواب کردنم خسته شده بود که بی حوصله گفت:

-خیر..با همسرم..

 

چرا این مرد انقدر ترسناک حرف میزد..حتی صداش هم دلهره به جون ادم می انداخت…

 

زبونم رو روی لبم کشیدم و بی اختیار گفتم:

-سوگل خانوم..

 

سکوتش نشون میداد درست حدس زدم و تشابه اسمی در کار نیست…

 

دستی به صورتم کشیدم و با من من گفتم:

-بله..از اینجا تماس گرفته شده..

 

با قاطعیت و حرصی که چاشنی صدای جدیش کرده بود گفت:

-گوشی رو بده بهش..

 

 

 

دوباره نگاهم چرخید سمت اتاق سورن و با ترس و تته پته کنان گفتم:

-ب..به..کی؟..

 

بلند و با حرص صدام کرد:

-خانوم..

 

مکثی کرد و بعد محکم و شمرده شمرده گفت:

-گوشی رو بده به سورن..

 

اینقدر صداش محکم و جدی بود که کاری جز اطاعت ازش نتونم انجام بدم…

 

نفسی کشیدم و اروم گفتم:

-چشم..چند لحظه گوشی دستتون باشه صداش کنم…

 

سکوت کرد و من گوشی رو پایین اوردم و با تردید چند لحظه صبر کردم…

 

این مرد انقدر عصبی بود که از اینکه گوشی رو به سورن بدم تردید داشتم…

 

لبم رو بین دندونم گرفتم و با مکث دوباره گوشی رو بغل گوشم گذاشتم و صداش کردم:

-اقای سلطانی؟..

 

با لحن سرد و طلبکاری گفت:

-بله؟..

 

نمی دونم طلب چی رو داشت که اینجوری حرف میزد اما سعی کردم لحن حرف زدنش رو نادیده بگیرم و فعلا فقط به سورن فکر کنم….

 

چشم چرخوندم و اروم و با تردید گفتم:

-می خواستم یه مطلبی رو خدمتتون عرض کنم..می دونم عصبی هستین اما ازتون خواهشی داشتم…

 

با همون لحن و همچنان طلبکار گفت:

-بفرمایید خانوم..

 

نگاهم رو دوختم به در اتاق سورن و با خواهش گفتم:

-حال سورن زیاد خوب نیست..شما یه چیزایی رو نمی دونین..ازتون خواهش میکنم هواشو داشته باشین و باهاش مدارا کنین..همینجوریشم از اینکه شما و خواهرش رو بی خبر گذاشته عذاب وجدان داره اما واقعا هیچی دست خودش نبود……

 

 

 

صدای نفس عمیقش تو گوشی پیچید و با لحن اروم تری گفت:

-گوشی رو بده بهش..

 

من هم نفس بلندی کشیدم و گفتم:

-چشم..چند لحظه گوشی دستتون باشه..

 

انگار حرف هام کمی هم شده روش تاثیر گذاشته بود و این از لحنش هم مشخص بود…

 

گوشی بی سیم رو برداشتم و راه افتادم سمت اتاق سورن…

 

تقه ای به در زدم و صداش کردم:

-سورن..

 

کمی منتظر شدم و با باز شدن در قامت بلندش تو چارچوب در قرار گرفت…

 

لبخندی بهش زدم و دستم رو روی دهنی گوشی گذاشتم و گفتم:

-سلام..خوبی؟..

 

لبخندم رو مثل همیشه با مهربونی جواب داد و چشم هاش رو باز و بسته کرد:

-سلام..خسته نباشی..

 

-ممنون..

 

گوشی رو همینطور که هنوز دستم روی دهنیش بود بالا اوردم و با نگرانی گفتم:

-از خونه تون زنگ زدن..

 

اخم هاش کمی جمع شد و چشم هاش برق زد..

 

می دونستم مدت هاست منتظر این لحظه اس و الان کلی خوشحال میشه…

 

لبخندش نرم نرمک پررنگ شد و گفت:

-کیه؟..

 

-شوهرخواهرت..

 

دستش رو دراز کرد سمت گوشی و من با دلی که نمی دونستم چرا اینجوری می لرزه گوشی رو تو دستش گذاشتم….

 

 

 

لبخنده تلخی زدم و عقب عقب رفتم تا راحت حرف بزنه…

 

گوشی رو بغل گوشش گذاشت و عقب گرد و رفت تو اتاق و درحالی که در رو می بست صداش رو شنیدم….

 

سعی می کرد شادیش زیاد معلوم نباشه:

-الو..سامیار..

 

صداش از پشت در اتاق دیگه نیومد و من پکر و با دلی گرفته راه افتادم سمت اشپزخونه و مامان رو پای گاز دیدم….

 

حضورم رو که حس کرد با لبخند چرخید سمتم:

-کی بود زنگ زد؟..

 

سعی کردم حالم رو متوجه نشه و لبخنده نصفه نیمه ای زدم:

-شوهرخواهر سورن بود..گوشی رو دادم بهش..

 

مامان با خوشحالی دست هاش رو بلند کرد رو به اسمون و با ذوق گفت:

-ای وای..الهی شکر..الهی شکر..

 

با تعجب صداش کردم:

-مامان..

 

لبخنده پهنی زد و با شادی گفت:

-به خدا پرند اونارو ببینه حالش خیلی بهتر میشه..باور کن…

 

نفسی کشیدم و سرم رو تکون دادم:

-میدونم..

 

انگار تازه متوجه گرفتگی من شد و مشکوکانه گفت:

-تو خوبی؟..چیزی شده؟..

 

-نه خسته ام..من میرم تو اتاق یکم بخوابم..

 

-باشه عزیزم..برو..

 

گونه ش رو بوسیدم و راه افتادم سمت اتاق و فکر و خیال دست از سرم برنمی داشت و هرلحظه یک فکری تو سرم جولان میداد…..

 

دستم رو روی دستگیره ی در گذاشتم اما قبل از اینکه پایین بکشم، در اتاق سورن زودتر باز شد و با گوشی تو دستش اومد بیرون….

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۷ ۱۶۲۱۴۷۷۳۵

دانلود رمان در سایه سار بید pdf از پرن توفیقی ثابت 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     ابریشم در کوچه پس کوچه های خاطراتش، هنوز رد پایی از کودکی و روزهای تلخ تنهایی اش باقی مانده است.دختری که تا امروزِ زندگی اش، تلاش کرده همواره روی پای خودش بایستد. در این راه پر فراز و نشیب، خانواده ای که به فرزندی…
InShot ۲۰۲۳۰۷۰۶ ۰۰۳۶۵۱۷۴۲

دانلود رمان عشق ممنوعه pdf از زهرا قلنده 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   این رمان در مورد پسری به اسم سپهراد که بعد ۸سال به ایران برمی گرده از وقتی برگشته خاطر خواهای زیادی داشته اما به هیچ‌کدوم توجهی نمیکنه.اما یه روز تو مهمونی عروسی بی نهایت جذب خواهرش رزا میشه که…
InShot ۲۰۲۳۰۵۲۶ ۱۰۵۵۵۹۲۹۹

دانلود رمان انتقام آبی pdf از مرجان فریدی 0 (0)

7 دیدگاه
  خلاصه رمان :   «جلد دوم » «جلد اول زندگی سیگاری»   این رمان از یه رمز شروع می شه که زندگی دختر بی گناه قصه رو زیر و‌رو می کنه. مرگ پدر دختر و دزدیده شدن دلسای قصه تنها شروع ماجراست. یه ماجرای عجیب و پر هیاهو.
520281726 8216679582

رمان باورم کن 0 (0)

بدون دیدگاه
دانلود رمان باورم کن خلاصه : آنید کیان دانشجوی مهندسی کشاورزی یه دختر شمالی که کرج درس میخونه . به خاطر توصیه ی یکی از استاد ها که پیشنهاد داده بود که برای بهتر یادگیری درس بهتره کار عملی انجام بدن و به طور مستقیم روی گل و گیاه کار…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
IMG 20230123 235605 557 scaled

دانلود رمان از هم گسیخته 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     داستان زندگی “رها “ ست که به خاطر حادثه ای از همه دنیا بریده حتی از عشقش،ازصمیمی ترین دوستاش ، از همه چیزایی که دوست داشت و رویاشو‌در سر می پروروند ، از زندگی‌و از خودش… اما کم کم اتفاقاتی از گذشته روشن می…
nody عکس های شخصیت بهار و کامران در رمان ازدواج اجباری 1626111507

رمان ازدواج اجباری 0 (0)

1 دیدگاه
  دانلود رمان ازدواج اجباری   خلاصه : بهار یه روز که از مدرسه میاد خونه متوجه ماشین ناشناسی میشه که درخونشون پارکه که مسیر زندگیش و تغییر میده… پایان خوش  
InShot ۲۰۲۳۰۶۰۲ ۱۲۰۱۲۴۶۴۹

دانلود رمان بی دفاع pdf از هاله بخت یار 0 (0)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان :       بهراد پارسا، مردی مقتدر اما زخم خورده که خودش و خانواده‌ش قربانی یه ازمایش غیر قانونی (تغییر ژنتیکی) توسط یه باند خارجی شدن… مردی که زندگیش در خطره و برای اینکه بتونه خودش و افراد مثل خودش رو نجات بده، جانان داوری، نخبه‌ی…
اشتراک در
اطلاع از
guest

1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Googooloo
Googooloo
1 سال قبل

عجب /”

دسته‌ها

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x