رمان گرداب پارت 193

3.7
(3)

 

 

اخم هام رو کشیدم توهم و گفتم:

-چرا همتون میگین خوش بگذره؟..مگه کجا میرم..دارم میرم خونه ها…

 

البرز دستش رو توی هوا تکون داد و گفت:

-باشه میرین خونه..ما هم میگیم تو خونه خوش بگذره…

 

من و کیان زدیم زیر خنده و کیفم رو روی شونه ام جابه جا کردم:

-گمشو بیشعور..بهتون زنگ میزنم..من رفتم..

 

سر تکون دادن و همزمان گفتن:

-به سلامت..

 

دوباره خندیدم و درحالی که از ابدارخونه بیرون می رفتم، دستم رو توی هوا تکون دادم و گفتم:

-بای..

 

با شوق خودم رو به اسانسور رسوندم و از شانس خوبم توی همین طبقه بود و سریع رفتم داخل…

 

دکمه ی همکف رو زدم و رو به اینه ایستادم و مقنعه ام رو مرتب کردم…

 

دستی به صورتم کشیدم و ناراضی به خودم خیره شدم..

 

همون ارایش کمی که صبح کرده بودم هم پاک شده بود و صورتم خیلی بی روح نشون میداد…

 

با عجله زیپ کیفم رو باز کردم و رژ لبی که داخلش بود رو دراوردم و سریع روی لب هام مالیدم و دوباره پرتش کردم داخل کیفم….

 

چند تا نیشگون از گونه هام گرفتم تا کمی رنگ بگیره و از کار خودم خنده ام گرفت…

 

با ایستادن اسانسور، با خنده رفتم بیرون و از ساختمان خارج شدم…

 

چشم چرخوندم و ماشین سورن رو کمی اون طرف تر پیدا کردم…

 

 

یک لندکروز مشکی خریده بود و با همون از تهران اومده بود…

 

حتی به اصرار بچه ها قرار بود یک شب به عنوان شیرینی ماشینش ببرتمون بیرون و بهمون شام بده….

 

حرکت کردم طرفش و در ماشین رو باز کردم و قبل از سوار شدن، سرم رو بردم جلو و داخل رو نگاه کردم….

 

دست چپش روی فرمون ماشین و با اون یکی دستش درحال ور رفتن با دکمه های ضبط بود…

 

با صدای در ماشین توی همون حالت سرش رو چرخوند طرفم…

 

درحالی که همچنان خم شده بودم با شادی گفتم:

-سلام علیکم..

 

لبخند نشست روی لب هاش و با اون دستش که روی فرمون بود، عینک افتابیش رو از روی چشمش برداشت و گفت:

-علیک سلام..خسته نباشید خانم..

 

-خیلی ممنون اقا..چطورین؟!..

 

خندید و با لحن بامزه ای گفت:

-خوبیم حاج خانم..شما چطورین؟!..

 

زدم زیر خنده:

-درحال خوب شدنیم..

 

صاف نشست و با همون خنده ی روی لب هاش گفت:

-حالا چرا سوار نمیشی؟..

 

-سوارم میشم..

 

قبل سوار شدن نگاهم به صندلی افتاد و دیدم یک پوشه که چندتا برگه ازش بیرون زده بود، روی صندلیه….

 

دستم رو دراز کردم و پوشه رو برداشتم و خودم رو کشیدم بالا و بالاخره سوار ماشین غول پیکرش شدم….

 

در رو بستم و گفتم:

-از اینورا؟..

 

 

 

عینکش رو دوباره روی چشم هاش گذاشت و درحالی که ماشین رو روشن می کرد گفت:

-چند جا کار داشتم الان تموم شد..گفتم بیام دنبالت ناهار بریم بیرون…

 

تکیه دادم به صندلی و سرم رو هم چسبوندم به پشتیش و تقریبا نالیدم:

-وای خدا خیرت بده..دارم از خستگی و گشنگی میمیرم..

 

فرمون رو چرخوند و ماشین رو با یک حرکت از پارک دراورد و مهربون گفت:

-پس سفت بشین که می خواهیم پرواز کنیم و بریم به شکممون برسیم…

 

نتونستم جلوی ذوق و شوقم رو بگیرم و با صدای بلند گفتم:

-پیش به سوی یک غذای خوشمزه..

 

سورن خندید و پاش رو روی پدال گاز فشرد و گفت:

-غذای خوشمزه..هان؟!..

 

-وای اره الان هرچی جلوم بذاری مثل قحطی زده ها میخورم..اینقدر امروز کار داشتم جز یه چایی و بیسکوییت هیچی نخوردم..صبحونه هم نتونستم بخورم….

 

-چرا صبحونه نخوردی؟..

 

-خواب موندم..دیرم شده بود وقت نشد..

 

نگاهش رو توی خیابون چرخوند و گفت:

-از دست تو..این دور و بر رستوران خوب هست که زودتر برسیم؟…

 

-اره..مستقیم برو به چهارراه که رسیدی بپیچ سمت چپ..یه رستوران خوب هست اونجا…

 

سرش رو تکون داد و سرعتش رو بیشتر کرد و گفت:

-چشم..الان دو سوته میرسونمت به غذای خوشمزه..اون پوشه رو هم بذار صندلی عقب…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.7 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20230123 235654 617

دانلود رمان التهاب 5 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     گلناز، دختری که برای کار وارد یک شرکت ساختمانی می‌شود، اما به‌ واسطهٔ یک کینه و دشمنی، به جرم رابطه با صاحب شرکت کارش به کلانتری می‌کشد…      
2

رمان قاصدک زمستان را خبر کرد 0 (0)

1 دیدگاه
  دانلود رمان قاصدک زمستان را خبر کرد خلاصه : باران دختری سرخوش که بخاطر باج گیری و تصرف کلکسیون سکه پسرخاله اش برای مصاحبه از کار آفرین برترسال، مردی یخی و خودخواه به اسم شهاب الدین می ره و این تازه آغاز ماجراست. ازدواجشان با عشق و در نهایت…
Negar ۲۰۲۱۰۶۰۱ ۰۱۵۶۵۸

رمان اشرافی شیطون بلا 5 (1)

2 دیدگاه
  دانلود رمان اشرافی شیطون بلا خلاصه : داستان درباره ی دختریه که خیلی شیطونه.اما خانواده ی اشرافی داره.توی خونه باید مثل اشرافیا رفتار کنه.اما بیرون از خونه میشه همون دختر شیطون.سعی میکنه سوتی نده تا عمش متوجه نشه که نمیتونه اشرافی رفتارکنه.همیشه از مهمونیای خانوادگی فرار میکنه.اما توی یکی…
IMG 20230123 230118 380

دانلود رمان خاطره سازی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:         جانان دختریِ که رابطه خوبی با خواهر وبرادر ناتنی اش نداره و همش درگیر مشکلات اوناس,روزی که با خواهرناتنی اش آذر به مسابقه رالی غیرقانونی میره بعد سالها با امید(نامزدِ سابقِ دوستش) رودررو میشه ,امید بخاطر گذشته اش( پدر جانان باعث ریختن…
InShot ۲۰۲۳۰۴۲۲ ۱۸۱۰۳۸۳۶۶

دانلود رمان سکوت سایه ها pdf از بهاره شریفی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       رمان حاضر در دو زمان حال و گذشته داستان زندگی و سرگذشت و سرنوشت دختری آرام، مهربان و ترسو به نام عارفه و پسری مغرور و یکدنده به نام علی را روایت می کند. داستان با گروهی از دانشجویان که مجمعی سیاسی- اجتماعی…
IMG 20230123 230118 380

دانلود رمان مهره اعتماد 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     هدی همت کارش با همه دخترای این سرزمین فرق داره، اون یه نصاب داربست حرفه ایه که با پسر عموش یه شرکت ساختمانی دارن به نام داربست همت ! هدی تمام سعی‌اش رو داره میکنه تا از سایه نحس گذشته ای که مادر…
567567

دانلود رمان بید بی مجنون به صورت pdf کامل از الناز بوذرجمهری 5 (2)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان: سید آرمین راد بازیگر و مدل معروف فرانسوی بعد از دوسال دوری به همراه دوست عکاسش بیخبر از خانواده وارد ایران میشه و وارد جمع خانواده‌‌ش میشه که برای تحویل سال نو دور هم جمع شدن ….خانواده ای که خیلی‌هاشون امیدی با آینده روشن آرمین نداشتن…
irs01 s3old 1545859845351178

دانلود رمان فال نیک به صورت pdf کامل از بیتا فرخی 3.8 (6)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:       همان‌طور که کوله‌‌ی سبک جینش را روی دوش جابه‌جا می‌کرد، با قدم‌های بلند از ایستگاه مترو بیرون آمد و کنار خیابان این‌ پا و آن پا شد. نگاه جستجوگرش به دنبال ماشین کرایه‌ای خالی می‌چرخید و دلش از هیجانِ نزدیکی به مقصد در تلاطم…
IMG 20230128 233828 7272

دانلود رمان ماه دل pdf از ریحانه رسولی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   مهرو دختری ۲۵ ساله که استاد دفاع شخصی است و رویای بالرین شدن را در سر می‌پروراند. در شرف نامزدی است اما به ناگهان درگیر ماجرای عشق ناممکن برادرش می‌شود و به دام دو افسر پلیس می‌افتد که یکی از آن‌ها به دنبال انتقام و…
InShot ۲۰۲۳۰۵۲۴ ۲۳۲۳۳۵۳۱۳

دانلود رمان دژبان pdf از گیسو خزان 0 (0)

3 دیدگاه
  خلاصه رمان :   آریا سعادتی مرد سی و شیش ساله ای که مدیر مسئول یکی از سازمان های دولتیه.. بعد از دو سال.. آرایه، عشق سابقش و که حالا با کس دیگه ای ازدواج کرده می بینه. ولی وقتی می فهمه که شوهر آرایه کار غیر قانونی انجام…
اشتراک در
اطلاع از
guest

4 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
سارا
سارا
10 ماه قبل

نویسنده نمیتونه تعادل اینوروانوروبرقرارکنه یا فقط از پرندوسورن میگه طولانی مدت یا فقط از سامیاروسوگل الان چندپارت فقط سورن وپرند اونورمعلوم نیست چیشد بعدهم که پارتا شورمیرن هردفعه کمترازدفعه قبل چقدر کش میدین آخه رماناتونو مخاطب هم حق نظرداره والا

Mobina Solite
Mobina Solite
10 ماه قبل

والله دیگه خسته شدم یه روز درمیون پارت میدین اونم دو خط

Mobina Solite
Mobina Solite
10 ماه قبل

ارع زود تموم میسه

Mahsa
Mahsa
10 ماه قبل

تا میای بخونی تموم میشه

دسته‌ها

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x