رمان گرداب پارت 208

3.3
(4)

 

 

 

مات و مبهوت نگاهش می کردم و توی دلم خالی شده بود…

 

توقع این صدای بلند و این لحن رو از سورن نداشتم و با دهن باز مونده و بدون پلک زدن به دهنش خیره شده بودم….

 

چونه ام لرزید و بدون اینکه بغضی توی گلوم باشه اشک از چشم هام جاری شد…

 

چشم هاش رو با حرص بست و با مکث باز کرد..

 

بدون اینکه نگاهم کنه با قدم های بلند رفت سمت کانتر و به سوییچ ماشینش که روش بود چنگ زد و عصبی گفت:

-پاشو برسونمت..

 

قدمی به سمتش برداشتم و با دلخوری که توی دلم داشت هرلحظه بیشتر میشد و نگرانی که بابت حالش داشتم اروم گفتم:

-سورن چرا..

 

پرید تو حرفم و با خشم گفت:

-هیس..پرند بیا برسونمت خونه..

 

بالاخره سر و کله ی بغض توی گلوم پیدا شد و با صدای گرفته ای گفتم:

-چرا اینطوری میکنی..تقصیر من چیه..

 

پوزخنده بلندی زد و با حرص گفت:

-تقصیر تو چیه..تقصیر تو اینه که هم دروغ گفتی هم پنهان کردی…

 

-من فقط..

 

دوباره حرفم رو قطع کرد و با جذبه گفت:

-الان حرف نزنیم بهتره پرند..بلند شو بریم..

 

با ناراحتی نگاه ازش گرفتم و اشک هام رو پاک کردم و سرم رو تکون دادم…

 

#پارت1276

 

گوشی و اسپری ام رو از روی مبل برداشتم و رفتم سمت در و مانتو و شالم رو پوشیدم و در رو باز کردم و رفتم بیرون….

 

پشت سرم اومد و در خونه رو بدون اینکه قفل کنه، فقط بست و دکمه ی اسانسور رو زد…

 

کنارم ایستاد و با پاش روی زمین ضرب گرفته بود..

 

اسانسور رسید و دوتایی رفتیم داخل و سورن دکمه ی همکف رو زد و تا ماشین هردو سکوت کرده بودیم….

 

حتی تا برسیم خونه هم حرفی بینمون رد و بدل نشد و من هم دلخوری و ناراحتی زیادم، باعث شد نتونم چیزی بگم….

 

چقدر حالمون خوب بود و با یک تماس همه چیز برعکس شده بود…

 

اون فاصله ی کم رو با چنان سرعت زیادی رفت که دو دقیقه بعد جلوی خونه ی ما ایستاده بود…

 

چند لحظه بی حرف نشستم که شاید حرفی بزنه اما تو سکوت به جلوش خیره شده بود و منتظر بود پیاده بشم….

 

دستم رو بردم سمت دستگیره ی در و اروم گفتم:

-نمیایی امشب اینجا؟..

 

“نه” زیرلبی گفت و انقدر خشمگین و سرد برخورد میکرد که من هم نتونستم دیگه چیزی بگم…

 

سرم رو تکون دادم و درحالی که از ماشین پیاده میشدم، لب زدم:

-شب بخیر..

 

جواب نداد و من هم از ماشین پیاده شدم و در رو بستم و رفتم سمت خونه…

 

کلید رو از جیبم دراوردم و در رو باز کردم و رفتم داخل..

 

در رو که پشت سرم بستم، صدای از جا کنده شدن ماشین رو شنیدم و با نگرانی لبم رو گزیدم…

 

یه وقت خدایی نکرده نره بلایی سر خورش بیاره..

 

مات و مبهوت راه افتادم سمت خونه و هنوز باورم نمیشد تو چند لحظه چه اتفاقی افتاد…

 

 

 

===============================

 

با حرص گوشی رو انداختم داخل کیفم و راه افتادم سمت اشپزخونه…

 

هیچ تماس و پیامی نداشتم و همین بی خبری چند روز بود که اعصاب برام نگذاشته بود…

 

مامان پشت میز نشسته بود و مشغول صبحانه خوردن بود…

 

“صبح بخیری” گفتم و درحالی که مامان جواب میداد، رفتم سمت قوری و برای خودم چایی ریختم و برگشتم روی صندلی نشستم….

 

مشغول شیرین کردن چایی شدم و نیم نگاهی به مامان انداختم…

 

سعی کردم صدام عادی باشه و گفتم:

-مامان سورن رو ندیدی این دو سه روز؟..

 

قلوپی از چاییش خورد و گفت:

-چرا..صبحها قبل از رفتن به مطب میاد یه سر میزنه و میره…

 

ابروهام پرید بالا و با تعجب گفتم:

-وقتی من میرم میاد؟!..

 

-اره چطور؟!..

 

لبم رو از حرص گزیدم و شونه بالا انداختم:

-هیچی..همینجوری..

 

-مگه تو ندیدیش؟..

 

یک لقمه کره و عسل برای خودم گرفتم و گفتم:

-نه چند روزه ندیدمش..حتما سرش شلوغه که فقط صبحها قبل رفتن سرکار میتونه بیاد…

 

لقمه رو چپوندم توی دهنم و یه جوری جویدم که انگار داشتم تمام حرصم رو با دندون هام سر اون لقمه خالی می کردم….

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.3 / 5. شمارش آرا 4

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.3 (16)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۷۵۷۵۴۸۵۵

دانلود رمان سیاهپوش pdf از هاله بخت یار 3 (1)

5 دیدگاه
    خلاصه رمان :   آیرین یک دختر شیطون و خوش‌ قلب کورده که خانواده‌ش قصد دارن به زور شوهرش بدن.برای فرار از این ازدواج‌ اجباری،از خونه فراری میشه اما به مردی برمیخوره که قبلا یک بار نجاتش داده…مردِ مغرور و اصیل‌زاده‌ایی که آیرین رو عقد میکنه و در…
IMG 20240402 203051 577

دانلود رمان اتانازی به صورت pdf کامل از هانی زند 4.8 (12)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   تو چند سالته دخترجون؟ خیلی کم سن و سال میزنی. نگاهم به تسبیحی ک روی میز پرت میکند خیره مانده است و زبانم را پیدا نمیکنم. کتش را آرام از تنش بیرون میکشد. _ لالی بچه؟ با توام… تند و کوتاه جواب میدهم: _ نه! نه…
IMG 20231016 191105 492 scaled

دانلود رمان بامداد عاشقی pdf از miss_قرجه لو 5 (2)

3 دیدگاه
  رمان بامداد عاشقی ژانر: عاشقانه نام نویسنده:miss_قرجه لو   مقدمه: قهوه‌ها تلخ شد و گره دستهامون باز، اون‌جا که چشمات مثل زمستون برفی یخ زد برام تموم شدی، حالا بیچاره‌وار می‌گردم به دنبال آتیشی که قلب سردمو باز گرم کنه…
IMG 20230127 013928 0412

دانلود رمان خطاکار 1 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     درست زمانی که طلا بعداز سالها تلاش و بدست آوردن موفقیتهای مختلف قراره جایگزین رئیس شرکت که( به دلیل پیری تصمیم داره موقعیتش رو به دست جوونترها بسپاره)بشه سرو کله ی رادمان ، نوه ی رئیس و سهامدار بزرگ شرکت پیدا میشه‌. اما…
رمان در پناه آهیر

رمان در پناه آهیر 0 (0)

2 دیدگاه
خلاصه رمان در پناه آهیر افرا… دختری که سرنوشتش با دزدی که یک شب میاد خونشون گره میخوره… و تقدیر باعث میشه عاشق مردی بشه که پناه و حامی شده براش.. عاشق آهیر جذاب و مرموز !    
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۱ ۰۷۱۹۰۴۲۳۰

دانلود رمان آوای جنون pdf از نیلوفر رستمی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       سرگرد اهورا پناهی، مأموری بسیار سرسخت و حرفه‌ای از رسته‌ی اطلاعات، به طور اتفاقی توسط پسرخاله‌اش درگیر پرونده‌ی قتلی می‌شود. او که در این راه اهداف شخصی و انتقام بیست ساله‌اش را هم دنبال می‌کند، به دنبال تحقیقات در رابطه با پرونده، شخص…
IMG 20231120 000803 363

دانلود رمان بخاطر تو pdf از فاطمه برزه کار 5 (1)

1 دیدگاه
    رمان: به خاطر تو   نویسنده: فاطمه برزه‌کار   ژانر: عاشقانه_انتقامی     خلاصه: دلارام خونواده‌اش رو تو یه حادثه از دست داده بعد از مدتی با فردی آشنا میشه و میفهمه که موضوع مرگ خونواده‌اش به این سادگیا نیست از اون موقع کمر همت میبنده که گذشته…
رمان زیر درخت سیب

دانلود رمان زیر درخت سیب به صورت pdf کامل از مهشید حسنی 3.8 (5)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان زیر درخت سیب به صورت pdf کامل از مهشید حسنی :   من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود   فشاری که روی جسم خسته و این روزها روان آشفته اش سنگینی میکند، نفسهای یکی در میانش را دردآلودتر و سرفه های خشک کویری اش…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

دسته‌ها

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x