رمان گرداب پارت 221

5
(1)

 

 

 

 

سرم رو روی سینه ش به تایید بالا و پایین کردم و سورن با خنده گفت:

-واقعا لعنت بهش..گربه ی وقت نشناس..

 

دوباره خندیدم که صورتش رو تو گردنم فرو کرد و بوسه ش ایندفعه روی گردنم مهر شد و با ارامش چشم هاش رو بستم….

 

بوی تنش رو نفس کشیدم و دست هام رو روی کمرش گذاشتم…

 

یک دستش رو روی کمرم و اون یکی دستش رو روی موهاش کشید و پشت گردنم رو گرفت و به سینه ش فشرد….

 

روی سرم رو بوسید و کمی تو بغل هم موندیم و بعد سورن فاصله گرفت و دست هاش رو دو طرف صورتم گذاشت….

 

خم شد پیشونیم رو بوسید و مهربون گفت:

-برو بخواب دیگه..قبلش یه لیوان اب بخور..

 

سرم رو تکون دادم و کمی نگاهش کردم و بعد بی اختیار روی پنجه ی پاهام بلند شدم و گونه ش رو بوسیدم…

 

فاصله که گرفتم، دیدم چشم هاش رو بسته و با ارامش لبخند میزنه…

 

چشم هاش رو باز کرد و با همون لبخنده جذاب و نگاه مهربونش گفت:

-این ارزشش از صدتا بوسه بیشتر بود..

 

من هم لبخند زدم و با خجالت سرم رو پایین انداختم که دستش رو بغل سرم گذاشت و طرف دیگه ی سرم رو بوسید و توی گوشم گفت:

-شبت بخیر خوشگلم..

 

-شب تو هم بخیر..

 

 

 

================================

 

در ورودی اپارتمان رو بستم و با لبخندی به لب وارد کوچه شدم…

 

دست هام رو توی جیب سویشرتم فرو کردم و راه افتادم سمت خونه…

 

فاصله ی زیادی نبود و هوا هم با اینکه ابری و گرفته بود اما حال و هوای خوبی بهم میداد…

 

با صدای الارم پیامک، گوشیم رو از جیبم دراوردم و پیام سورن رو باز کردم…

 

“نذاشتی که برسونمت دختر لجباز..رسیدی خونه خبر بده”

 

لبخندم پررنگ تر شد و شروع کردم به جواب دادن..

 

“تو غذایی که برات اوردمو بخور و استراحت کن که باید بری سرکار..چشم خبر هم میدم”

 

با لبخند گوشی رو سر دادم داخل جیبم و دست هام رو هم دوباره داخل جیبم فرو کردم و سرم رو بلند کردم….

 

نم نم بارون شروع شده بود و پوست صورتم رو نوازش میداد…

 

لبخند از لبم دور نمیشد و چه حال خوبی داشتم وقتی پیش سورن بودم…

 

با اینکه اوایل از خونه گرفتنش ناراحت بودم اما الان اونجا برامون تبدیل شده بود به یک مکان گرم و صمیمی که می تونستیم با خیالت راحت باهم وقت بگذرونیم…..

 

نفس عمیقی از هوای باران خورده کشیدم و سرم رو پایین اوردم…

 

همزمان صدای بوق بلند و ممتدی از کنارم بلند شد..

 

 

با تعجب سرم رو چرخوندم و با دیدن ماشین اشنایی که کنارم نگه داشته بود، درجا اخم هام توی هم رفت….

 

یک لحظه توقفم از سر تعجب، باعث شد فرصت کنه از ماشین پیاده بشه و خودش رو بهم برسونه…

 

سرم رو چرخوندم و بی توجه بهش، خواستم به راهم ادامه بدم که بازوم از پشت کشیده شد…

 

پلک هام رو باحرص روی هم گذاشتم و نفسم رو فوت کردم بیرون…

 

خودم رو عقب کشیدم و با اخم های گره خورده گفتم:

-ولم کن..چه غلطی داری میکنی..

 

انگشت هاش رو محکم توی بازوم فرو کرد و اون هم با اخم و عصبانیت گفت:

-کجا بودی؟!..

 

از پرروییش تعجب کردم و ابروهام رو انداختم بالا:

-چی؟!..

 

-از کجا داری میایی؟..

 

صداش بلند شده بود و با خشم زیادی حرف میزد..

 

دستم رو تکون دادم تا ولم کنه و با حرص گفتم:

-به تو چه..ولم کن ببینم..

 

ولم که نکرد هیچ، اون یکی بازوم رو هم گرفت و محکم کشیدم سمت خودش…

 

سرش رو خم کرد و نفس های سوزان و پر خشمش به صورتم خورد…

 

از لای دندون های بهم فشرده ش غرید:

-یه به تو چه ای نشونت بدم پرند تمام دنیا به حالت زار بزنن…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

دسته‌ها

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x