رمان گرداب پارت 236

5
(1)

 

 

 

 

کاوه دستی توی هوا به معنی “برو بابا” تکون داد و به طرف کیان رفت و جلوش ایستاد…

 

با نگرانی نگاهش و گفت:

-اصلا نگفته کجا میره؟..شاید تصادفی چیزی کرده باشه..بیمارستان هارو گشتین؟…

 

کیان مشکوکانه نگاهش کرد و گفت:

-گشتیم اما نبود..به..

 

سورن با چشم های گرد شده، پرید توی حرفش و صدای فریادش به هوا رفت:

-برای چی براش توضیح میدی..این خیلی بهتر از منو تو میدونه چی شده…

 

کاوه باز هم توجه ای به سورن نکرد و رو به کیان گفت:

-دیروز با من تماس گرفت و گفت میخواد باهام حرف بزنه..یه ادرس فرستاد و گفت برم دیدنش…

 

با شنیدن این حرف، تن سورن لرزید و توی جاش خشکش زد و با چشم هایی که داشت از کاسه درمی اومد به کاوه نگاه کرد….

 

کیان هم دست کمی از حال سورن نداشت و چشم هاش گرد شد و بی صدا لب زد:

-چی؟..

 

کاوه با نگرانی نگاهش کرد و ادامه داد:

-ادرس یه کافه رو برام فرستاد و گفت برم اونجا..منم رفتم…

 

سورن حرکتی به تن خشک شده ش داد و قدمی به طرفشون رفت و با حالی داغون گفت:

-باهات چیکار داشت؟..

 

#پارت1363

 

کاوه نیم نگاهی به سورن کرد و اروم گفت:

-نمی دونم..هرچی توی کافه منتظر شدم نیومد..زنگم زدم بهش اما گوشیش خاموش بود..فکر کردم پشیمون شده و نمی خواد بیاد واسه همین پیگیر نشدم…..

 

کیان موهاش رو چنگ زد و زیر لب خدارو صدا کرد..

 

اما سورن که یک کلمه از حرف های کاوه رو باور نکرده بود، دوباره دست دراز کرد و از پشت بازوی کاوه رو گرفت و چرخوندش سمت خودش….

 

تا کاوه به خودش بیاد، سرش رو عقب برد و با کله محکم کوبید توی صورت کاوه…

 

کاوه دوباره پخش زمین شد و صدای ناله ش به هوا رفت…

 

کیان که دید سورن دوباره داره به طرف کاوه میره، پرید طرفش و محکم گرفتش…

 

سورن تقلایی کرد و با صورتی سرخ شده و عصبی نعره زد:

-زر نزن مرتیکه حرومزاده..پرند تفشم سمت تو نمیندازه چه برسه بخواد باهات حرف بزنه…

 

میون دست های کیان بالا و پایین پرید و با فریاد ادامه داد:

-باهاش چیکار کردی؟..پرند کجاست عوضی؟!..

 

کاوه هم با حرص از روی زمین بلند شد و درحالی که خون از دماغش جاری شده بود هوار زد:

-من از کجا بدونم..اگه من باهاش کاری کرده بودم مگه مرض داشتم به شما بگم با من تماس گرفته؟…

 

سورن جلز و ولز کنان تقلا کرد و گفت:

-ببند دهنتو..من توی مار هفت خط رو میشناسم..وای به حالت..وای به حالت کاوه..اگه یک کلمه دروغ گفته باشی خونت حلاله….

 

#پارت1364

 

کیان محکم سورن رو هل داد عقب و ولش کرد و با حرص داد زد:

-بسه دیگه..ساکت شو ببینم چه گوهی خورده..

 

بعد چرخید سمت کاوه که داشت با دست خون دماغش رو پاک می کرد و عصبی گفت:

-تو هم درست بنال ببینم چی میگی..پرند برای چی باید باهات تماس بگیره..اون چیکار با تو میتونه داشته باشه….

 

کاوه دستش رو زیر دماغش کشید و پوزخندی زد و گفت:

-نمی دونم..از خودتون بپرسین..باهاش چیکار کردین که به سمت من اومده..اصلا از کجا معلوم کار خودتون نباشه و بخواهین بندازین گردن من..من چیکار میتونم باهاش بکنم..اون دختر عموی منه..عشق منه……

 

سورن مثل یک حیوون درنده، با شنیدن حرف های کاوه حمله کرد بهش که کیان سریع جلوش رو گرفت و رو به کاوه فریاد زد:

-تنت میخاره مرتیکه؟..ببند دهن نجستو..

 

کاوه که دید کیان جلوی سورن رو گرفته و بهش نمیرسه، با پررویی دوباره پوزخند زد و گفت:

-چیه حقیقت تلخ بود براتون؟..برین ببینین چه غلطی کردین که دختره از دستتون فرار کرده و به من پناه اورده..حیف نتونستم باهاش حرف بزنم و نیومد سر قرار وگرنه حتما می گفت چه گوهی خوردین…..

 

سورن غرشی کرد و با تمام قدرتش کیان رو هل داد عقب و حمله کرد به کاوه…

 

کاوه با دیدن صورت سورن وحشت کرد و به سرعت چند قدم عقب رفت و قبل از اینکه سورن بهش برسه، پرید داخل خونه و در رو محکم بست….

 

#پارت1365

 

سورن با مشت و لگد افتاد به جون در و نعره زد:

-باز کن حرومزاده..این درو باز کن تا بگم چه گوهی خوردیم..مرتیکه نسناس ترسو، فرار نکن وایسا جوابتو بشنو….

 

کاوه از پشت در فریاد زد:

-گمشین از اینجا تا به پلیس زنگ نزدم..خودم پرند رو پیدا میکنم..بالاخره معلوم میشه چه گوهی خوردین..روزگارتونو سیاه میکنم….

 

کیان از پرویی کاوه خشکش زده بود و با چشم های گرد شده به در بسته نگاه می کرد که با مشت ها و لگدهای سورن محکم می لرزید….

 

سورن نعره میزد و خودش رو محکم به در می کوبید و انگار که کاوه جلوش باشه، به جون در افتاده بود….

 

با شنیدن صدای جیغ زنانه ای از پشت در، کیان کمی به خودش اومد و به طرف سورن رفت…

 

سورن رو با قدرت عقب کشید و بغلش کرد تا بتونه کنترلش کنه…

 

همسایه ها داشتن بیرون می ریختن و جو حسابی متشنج شده بود…

 

با همه ی زورش سورن رو کشید سمت ماشین و گفت:

-سورن..سورن بسه..همسایه ها دارن جمع میشن..شر میشه..نذار بفهمن چی شده..اینا همه پرند رو میشناسن….

 

سورن همچنان دست و پا میزد و تلاش می کرد تا خودش رو به در برسونه و اصلا نمی شنید کیان چی میگه….

 

کاوه محکم چسبوندش به در ماشین و جلوش ایستاد..

 

#پارت1366

 

با یک دست فک سورن رو گرفت و مجبورش کرد تو صورتش نگاه کنه و گفت:

-سورن با این کارا چیزی حل نمیشه..باید بریم دنبال پرند..جون پرند به خودت بیا..هرثانیه بگذره به ضررمونه..تورو خدا اروم بگیر….

 

سورن تن لرزونش رو به ماشین چسبوند و بالاخره ساکت شد…

 

سردرگم به کیان نگاه کرد و با صدای دورگه ای که بخاطره نعره هاش بود، اروم گفت:

-یه کاری کرده..داشت دروغ میگفت..یه کاری با پرند کرده..

 

-باشه..باشه..الان نمی تونیم چیزی رو ثابت کنیم..اروم بگیر تا باهم یه فکری بکنیم…

 

سورن دو دستی موهاش رو چنگ زد و چشم هاش رو بست و با فکی منقبض شده تکرار کرد:

-یه کاری کرده..یه کاری کرده..پرند دست اونه..

 

کیان با ناراحتی نگاهش کرد و با دیدن حال و روزش دلش به درد اومد و اروم گفت:

-باشه..پیداش می کنیم..پیداش میکنیم..بشین بریم..

 

سورن رو کمی از ماشین فاصله داد و در کنار راننده رو باز کرد و مجبورش کرد داخل ماشین بشینه….

 

در رو بست و بی توجه به ادم هایی که جمع شده بودن و با تعجب نگاهشون می کردن و پچ پچ می کردن، ماشین رو دور زد و خودش هم پشت فرمون نشست…..

 

استارت زد و بدون اینکه نگاهی به مردم و خونه ی کاوه بندازه، فرمون رو چرخوند و به سرعت راه افتاد…

 

#پارت1367

 

================================

 

سه روز از گم شدن پرند می گذشت و بالاخره پلیس دست به کار شده بود برای پیدا کردنش…

 

توی این سه روز خودشون تقریبا تمام شهر رو دنبالش گشته بودن و به نتیجه ای نرسیده بودن…

 

هرچند دستشون زیاد باز نبود و کاری هم ازشون برنمیومد…

 

البرز از صبح تا شب مامور تعقیب کردن کاوه بود تا شاید چیزی دستگیرشون بشه اما از اونجا هم به نتیجه نرسیده بودن و هیچ سوتی نتونسته بودن ازش بگیرن…..

 

مهتاب خانوم هرروز زیر سرم بود و داشت از دست می رفت…

 

سورن علاوه بر نگرانی برای پرند، از حال و روز مهتاب خانوم هم داشت دیوونه میشد…

 

انقدر حالش بد بود و بی تابی می کرد که مجبورش می کردن همش با ارامبخش بخوابه…

 

هیچ کاری از دستش برنمی اومد و این داشت نابودش می کرد…

 

همشون کار و زندگیشون رو ول کرده بودن و دربه در دنبال پرند بودن…

 

سورن از همون شب، مطبش رو بسته بود و منشی رو مامور لغو کردن تمام نوبت هاش کرده بودن…

 

البرز و کیان و دنیز هم کار رو تعطیل کرده بودن و از کنار مهتاب خانوم تکون نمی خوردن…

 

#پارت1368

 

هر لحظه ای که می گذشت و خبری از پرند نمیشد، حال و روزشون بدتر میشد…

 

دنیز سرش رو از پشتی مبل بلند کرد و با چشم های پف کرده و قرمزش که حاصل کم خوابی چند روزه بود، به سورن نگاه کرد که ساعت ها بود داشت سالن رو متر می کرد…..

 

بعد به ساعت روی دیوار نگاه کرد که نه صبح رو نشون میداد…

 

بلاتکلیفی و بی خبری حال فلاکت باری ازشون ساخته بود…

 

با صدای تق ارومی، سرش رو به سمت صدا چرخوند و چشم های خمارش گرد شد…

 

بهت زده زل زد به سورن که سیگاری گوشه ی لبش گذاشته بود و با فندک داشت روشنش می کرد…

 

دستش رو روی لبش گذاشت و حیرت زده نالید:

-یا خدا..

 

البرز که کنارش نشسته بود، سرش رو چرخوند و با خستگی نگاهش کرد:

-چی شد؟!..

 

دنیز نگاهش کرد و بعد با دست به سورن اشاره کرد و اروم لب زد:

-سورن داره سیگار میکشه..

 

البرز که از دیروز شاهد سیگار کشیدن های پی در پی سورن بود، بی حرف سرش رو به تاسف تکون داد…

 

دنیز اب دهنش رو قورت داد و باز هم پچ زد:

-پرند بیاد و بفهمه سورن سیگار میکشه هممونو جر میده..میدونی که چقدر برای ترک دادن سورن تلاش کرد….

 

#پارت1369

 

البرز نفس عمیقی کشید و سری به تایید تکون داد:

-اره اما چیکار کنیم..چطور جلوشو بگیریم..اونم دنبال راهیه تا خودشو یکمم شده اروم کنه..بیچاره داره نابود میشه….

 

-با این کوفتی مگه اروم میشه..

 

بعد بدون اینکه منتظر حرفی از البرز باشه، به بدن خشک شده ش که حاصل ساعتها نشستن روی اون مبل بود، تکونی داد و بلند شد….

 

با نگرانی به سمت سورن رفت و جلوش ایستاد..

 

سورن پک عمیقی به سیگارش زد و درحالی که دودش رو به بیرون فوت می کرد، سوالی سرش رو تکون داد….

 

دنیز نگاهش رو از سیگار لای انگشت های سورن گرفت و به چشم هاش که غلتان خون شده بود نگاه کرد….

 

سری تکون داد و اروم و پرسشی گفت:

-سورن سیگار؟!..

 

سورن سرش رو چرخوند و جوابش رو نداد..

 

دنیز قدمی برداشت و دوباره جلوی نگاهش ایستاد و با اصرار گفت:

-سورن به فکر بعد اومدن پرندم باش..بیاد و بفهمه تو سیگار میکشی می دونی چه حالی میشه؟..خودت میدونی چقدر روی این موضوع حساسه….

 

سورن دوباره پکی به سیگارش زد و با صدای گرفته و دورگه ای، بالاخره به حرف اومد:

-به من کاری نداشته باشین..تو این روزها منو نصیحت نکنین..من الان مثل یه گرک زخمیم..باید یه جوری جلوی خودمو بگیرم وگرنه زمین و زمانو بهم میریزم…..

 

#پارت1370

 

دنیز با ناراحتی نگاهش کرد و اروم گفت:

-اخه عزیزِ من با سیگار مگه میشه..تورو خدا کاری نکن وقتی پرند اومد جلوش شرمنده باشیم..اگه بفهمه ما می دونستیم و جلوتو نگرفتیم از هممون ناراحت میشه…..

 

سورن کام اخرش رو گرفت و بعد خم شد و ته سیگارش رو داخل بشقاب روی میز له کرد…

 

سرش رو بلند کرد و درحالی که تو چشم های دنیز نگاه می کرد، دودش رو فوت کرد و با حالی داغون گفت:

-فقط پیدا بشه دیگه بعدش هیچی مهم نیست..

 

-پیدا میشه..حتما پیدا میشه..ولی به فکر بعد اومدنشم باش..بفهمه بخاطره اون سیگار کشیدی دیوونه میشه سورن….

 

سورن باز هم جواب نداد و دنیز با ناامیدی نگاهی به کیان و البرز کرد تا اون ها هم حرفی بزنن…

 

هرچند اون ها هم روز قبل وقتی سیگار رو دست سورن دیده بودن، خیلی عصبی شده بودن و کلی باهاش حرف زدن اما نتیجه ای نداشت….

 

کیان که متوجه منظور دنیز شده بود، صداش رو صاف کرد و گفت:

-دنیز درست میگه سورن..پرند بفهمه خیلی ناراحت میشه..بخاطره اونم شده نکن…

 

وقتی دید سورن جواب نمیده، دوباره به حرف اومد:

-از دیروز یه سرِ داری این زهرماری رو دود میکنی..چقدر حالتو خوب کرده که بازم ادامه میدی..با سیگار کشیدن تو مگه پرند پیدا میشه..یادت بیاد چقدر برای پاک شدنت تلاش کرد..نذار وقتی اومد و فهمید از خودش ناراحت و عصبی بشه……

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Rmh
Rmh
2 ماه قبل

چرا پارت نمیذاریددد؟؟

Mahsa
Mahsa
3 ماه قبل

چرا دیگه منظم پارت نمیدید؟؟

Rmh
Rmh
3 ماه قبل

خوب و طولانی بود، امروز پارت نداریم؟

دسته‌ها

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x