رمان گرداب پارت 270

4.2
(75)

 

 

 

 

خندید و دستش رو یک طرف سرم گذاشت، خم شد و شقیقه ی طرف دیگه ام رو طولانی بوسید…

 

لب هاش رو که جدا کرد، تازه فهمیدم چشم هام بسته شده بود و تو داغی لب هاش و حس بوسه ش غرق شده بودم….

 

چشم هام رو باز کردم و لبخند روی لبش به لب های من هم سرایت کرد…

 

سرم رو بالا بردم و تو چشم هاش خیره شدم که اروم گفت:

-حالا امشب دیگه می تونم بدون نگرانی و با خیال راحت بخوابم…

 

-چرا؟..

 

-فکر اینکه چند روز برم و ازت دور باشم خوابو از چشمام گرفته بود…

 

لبم رو گزیدم و اهسته گفتم:

-منم همینطور..ولی هنوزم صددرصد نشده..شاید دنیز نتونه بیاد…

 

-میاد..دنیز برای خوشحالی تو همه کار میکنه..

 

خودم هم تقریبا مطمئن بودم..می دونستم دنیز از این پیشنهاد استقبال می کرد و برای اینکه بتونم چند روز برم و خوش باشم همه کار میکرد….

 

سرم رو به تایید تکون دادم و سورن یک بار دیگه خم شد و بوسه ی سریعی به گونه ام زد و گفت:

-برم دیگه..

 

-مواظب خودت باش..رسیدی خونه یه پیام بهم بده..

 

-چشم عزیزم..شب بخیر..

 

-شب تو هم بخیر..

 

در رو باز کرد و رفت بیرون و در که پشت سرش بسته شد، بی اختیار دستم رفت روی گونه ام، جایی که بوسیده بود و لبخنده پرذوقی زدم….

 

#پارت1590

 

===============================

 

روی تخت کنار دنیز نشستم و به نیمرخش نگاه کردم..

 

لبخندی زدم و برای بار هزارم، محکم از بغل دست هام رو دورش پیچیدم و بغلش کردم…

 

محکم و پر سر و صدا گونه ش رو بوسیدم که باعث خنده ش شد…

 

خودش رو عقب کشید و هولم داد و گفت:

-اه برو گمشو عقب..دیوونه ام کردی این چند روز..

 

-بده ابراز احساسات میکنم؟..

 

-اگه قبول نمی کردم بیام کنار خاله مهتاب، بازم ابراز احساسات می کردی؟!…

 

نیشخندی زدم و با بدجنسی گفتم:

-نه..

 

-خاک تو سر بیشعورت..خر عوضی..

 

خندیدم و نا غافل دوباره محکم بوسیدمش که جیغش به هوا رفت…

 

بلندتر خندیدم و در حالی که از جا می پریدم تا مشتش تو شونه ام نخوره گفتم:

-بی احساس..

 

چپ چپ نگاهم کرد:

-برو گمشو تا یه چیزی بارت کردم..

 

با خوشحالی قری به خودم دادم و بشکن زنون رفتم سمت اینه…

 

بلند خندید و گفت:

-اگه سورن بفهمه چقدر ذوق داری برای رفتن باهاش…

 

#پارت1591

 

از تو اینه نگاهش کردم و ابروهام رو بالا انداختم:

-فکر کن یه درصد ندونه..

 

-خاک تو سرت..جلوی اونم از اینکارا میکنی؟..

 

-قر که نمیام جلوش ولی ذوقمم نتونستم پنهون کنم..حتی اگه مخفی هم می کردم اون می فهمید…

 

نگاهی توی اینه به لپ های گل انداخته ام کردم و دستی به موهام کشید و برگشتم سمت دنیز…

 

ولو شدم روی تخت و گفتم:

-وای دنیز خیلی خوشحالم..

 

-معلومه..پاشو لباساتو بپوش ببینم..

 

امروز بعد از کار دوتایی رفته بودیم خرید..

 

برای جشن عقد عسل و سامانی که من فقط اسمشون رو شنیده بودم و هنوز ندیده بودمشون، لباس خریده بودم….

 

پاکت خریدهارو از سمت دیگه ی تخت کشیدم جلو و بلند شدم…

 

با خنده گفتم:

-روتو بکن اونور لباسارو بپوشم..

 

دنیز غش کرد از خنده و خودم هم خنده ام گرفت..

 

با اینکه خیلی باهم راحت بودیم اما همیشه موقع لباس عوض کردن دنیز رو مجبور می کردم روش رو برگردونه….

 

همیشه به این حرف و کارم می خندید..ما چه لحظه هایی که تا حالا باهم نداشتیم، اونوقت برای عوض کردن لباس جلوش خجالت می کشیدم….

 

من رو می شناخت برای همین باهام بحث نکرد و با خنده چرخید و پشتش رو بهم کرد…

 

#پارت1592

 

رگ بدجنسیش رو می شناختم برای همین واسه اطمینان در کمد رو هم باز کردم و رفتم پشتش…

 

دنیز بدون اینکه برگرده با خنده گفت:

-رفتی پشت کمد؟..خیلی خری..

 

خندیدم و مشغول دراوردن لباس هام و پوشیدن لباس های جدیدم شدم…

 

کت و شلوار مشکی، به همراه تاپ سفیدی برای زیرشون خریده بودم…

 

کت تقریبا کوتاه، تا روی باسنم و کاملا تنگ بود..استین سه ربع داشت و جلو باز بود…

 

شلوارش کاملا بلند تا روی پام و بالاش هم تنگ و دم پا گشاد بود…

 

یک کمربند همجنس خودش هم داشت..

 

تاپی که برای زیر کت گرفته بودم، دو بنده ساده و سفید رنگی بود که جنس لخت و نرمی داشت…

 

پایینش رو میزدم داخل شوار تا کت و شلوارم کاملا خودشون رو نشون بدن…

 

از پشت کمد در اومدم و گفتم:

-پوشیدم برگرد..

 

دنیز برگشت و با دیدنم چشم هاش برق زد..

 

لبخندی زد و گفت:

-ای جونم..چه خوشگل شدی..

 

رفتم جلوی اینه قدی گوشه ی اتاق و گفتم:

-واقعا؟!..

 

-وای اره..خیلی بهت میاد..کفشاتم بپوش..

 

کمی چپ و راست خودم رو نگاه کردم و لبخند رضایت روی لب هام نشست…

 

#پارت1593

 

خم شدم کفش هام رو از داخل پاکت دراوردم و پوشیدم…

 

کفش های زنونه ساده و مشکی رنگ و نوک تیز..با پاشنه های هشت سانتی…

 

دوباره رفتم جلوی اینه و خودم رو برانداز کردم..

 

کاملا شیک و ساده..همونجور که می خواستم..

 

با لبخند برگشتم سمت دنیز و گفتم:

-می ترسم با این کفشها بخورم زمین..عادت ندارم..

 

-نه بابا راحت میتونی راه بری..چقدر گفتم ده سانتی بگیر قبول نکردی…

 

چپ چپ نگاهش کردم:

-با همینا نمیتونم راحت راه برم اونوقت ده سانتی می گرفتم…

 

-واسه دو سانت چونه میزنی؟..اگه بیست سانتی بود چیکار می کردی…

 

از لحن شیطانی و دو پهلوش خنده ام گرفت و چشم غره ای بهش رفتم:

-بی تربیت..

 

-منحرفِ بدبخت..من منظورم کفش بود..

 

-اره جون خودت..

 

خندید و بلند شد اومد کنارم و به چپ و راست چرخوندم و گفت:

-نه خوبه..نباید کنار سورن خیلی کوتاه به نظر بیایی..

 

-اون خیلی درازه..هرچقدرم پاشنه بلند بپوشم بازم کنارش کوتاه دیده میشم…

 

سرش رو به تایید تکون داد و گفت:

-باز با اینا بهتر دیده میشی کنارش..

 

#پارت1594

 

من هم تایید کردم و گفتم:

-باید تا روزی که قراره بریم، کفشارو بپوشم و تو خونه راه برم تا عادت کنم…

 

-اره..بیا بریم نشون خاله هم بدیم ببینیم نظرش چیه..

 

قبول کردم و تا خواستیم از اتاق بیرون بریم، صدای الارم تماس گوشیم بلند شد…

 

سری برای دنیز تکون دادم و گفتم:

-تو برو منم میام..

 

دنیز از اتاق بیرون رفت و من برگشتم سمت تخت و گوشی رو از روی پاتختی برداشتم…

 

با دیدن اسم سورن، لبخندی زدم و لبه ی تخت نشستم..

 

تماس رو وصل کردم و گوشی رو بغل گوشم گرفتم:

-الو..سلام..

 

صدای گرمش تو گوشم پیچید:

-سلام خانوم..احوال شما؟..

 

-مرسی..چطوری؟..

 

-قربونت..کجایی شما..امروز خبری ازت نبود..نه تماسی نه پیامی…

 

لبخندی زدم و با ذوق گفتم:

-با دنیز رفته بودیم خرید..

 

مهربون گفت:

-خرید چی؟..

 

-رفتم لباس برای جشن خریدم..

 

مکثی کرد و با کنجکاوی گفت:

-به سلامتی جشن کجا؟!..

 

#پارت1595

 

از اینکه یادش نبود تعجب کردم و با شیطنت گفتم:

-دعوت شدم به مراسم عقد..

 

صداش جدی شد اما همچنان گرم و مهربون بود:

-عقد کی؟..

 

داشت خنده ام می گرفت اما جلوش رو گرفتم و گفتم:

-والا نمی دونم..تا حالا ندیدمشون اما دعوتم کردن باید برم…

 

-یعنی چی..می خواهی بری جشن کسی که نمی شناسی؟..پرند این چیه دیگه…

 

با خنده گفتم:

-اگه تو بگی نرو نمیرم..

 

-معلومه که میگم نرو..برای چی باید بری جشن کسی که نمی شناسی…

 

-خب پس حالا که اینطوره مجبوری تنها بری تهران..

 

-برای چی تنها ب…

 

مکثی کرد و انگار تازه فهمید چی میگم و منظورم چیه..

 

اروم خندید و با لحن تهدید امیزی گفت:

-پرند..مگه اینکه دستم بهت نرسه..

 

بلند خندیدم و گفتم:

-اخه جز جشن شما من کجا دعوت شدم که بخوام برم..ولی جدی گرفته بودیا…

 

-یکی طلبت..

 

خندیدم و چیزی نگفتم که با لحن شیطونی گفت:

-حالا چی خریدی؟..

 

#پارت1596

 

نچی کردم و گفتم:

-نمیگم..اینم بذار به حساب امشب نیومدنت..اگه الان اینجا بودی تو تنم میدیدی…

 

-تنته؟!..

 

-بله..

 

-تماس تصویری بگیرم؟..

 

-نوچ..

 

-عکس بگیر بفرست..

 

-نخیر نمی فرستم..اگه اومده بودی می تونستی ببینی..

 

-جون پرند خیلی خسته بودم..دارم مریضامو راه میندازم برای تایمی که نیستم..عکس بفرست…

 

-نخیر..

 

-پا میشم میاما..

 

-بیا من که از خدامه..ولی شاید تا اونموقع لباسارو عوض کرده باشم…

 

-اذیت نکن..

 

لبخند شیطونی زدم و ابروهام رو بالا انداختم:

-تا روز مراسم باید صبر کنی..

 

-یا خدا..چرا تا روز مراسم؟..فردا میام میبینم..

 

-نشونت نمیدم..فقط امشب می تونستی ببینی..دیگه رفت تا روزی که برای جشن می پوشم…

 

-پرند تلافی میکنما..

 

از لحن بی تاب و کلافه ش بلند خندیدم:

-از دستت رفت..

 

-حداقل بگو چی خریدی..

 

-نمیشه..اینطوری مزه ش میره..

 

#پارت1597

 

پوفی کرد که باعث شد دوباره بخندم که با حرص گفت:

-طلبت شد دوتا..

 

-منتظر تسویه حساب میمونم..

 

با لحن فوق شیطونی گفت:

-پس منتظر باش..ببینم اونموقع من پشیمون میشم یا تو…

 

-قطعا تو..چون نمیدونی امشب چیو از دست دادی..

 

دوباره پوف بلندی کشید و کلافه گفت:

-داری وسوسه ام میکنی بی خیال خستگی بشم و بلند شم بیام…

 

-نه دیگه من الان لباسارو عوض میکنم..استراحت کن خسته ای عزیزم…

 

مکثی کرد و بعد با لحن پر حرارتی گعت:

-عزیزم؟..دیگه حتما باید بیام جواب این شیطونی و شیرین زبونیتو بدم…

 

بخاطره لحن داغ و بی قرارش قلبم لرزید و نتونستم چیزی بگم…

 

سورن که سکوتم رو دید با همون لحن پچ زد:

-بیام؟..

 

با اینکه یکی تو سرم فریاد میزد بگو “اره” اما می دونستم اگه خیلی خسته نبود خودش میومد…

 

دستم رو مشت کردم و اهسته گفتم:

-نه سورن..استراحت کن ولی فردا حتما بیا..

 

-صداتو که شنیدم دلم بیشتر برات تنگ شد..باید بعد کار میومدم…

 

لبخندی زدم و خیلی اروم گفتم:

-کاش اومده بودی..اما الان دیگه دیروقته..دنیزم امشب اینجا میمونه…

 

#پارت1598

 

مکث کوتاهی کرد و صداش مثل زمزمه تو گوشم نشست:

-منتظر روز جشنم که پرند خانوم رو تو لباسای جدیدش ببینم…

 

-امیدوارم ازشون خوشت بیاد..

 

-میاد..پرند من لباس بد نمیخره..هرچیم بپوشه بهش میاد…

 

پلک هام روی هم افتاد و از “من” مالکیتش کنار اسمم، دلم پر از پروانه هایی شد که انگار تو دلم پر پر میزدن….

 

صدای دنیز از بیرون که بلند صدام می کرد باعث شد از خلسه ی شیرینی که توش گرفتارم کرده بود دربیام و چشم هام باز شد….

 

بی طاقت گفتم:

-دنیز صدام میکنه سورن..من برم..

 

-باشه عزیزم برو..

 

-شام خوردی سورن؟..گشنه که نیستی؟..

 

-خوردم قربونت برم..

 

-نوش جونت..فردا میبینمت..

 

اهسته و پچ پچ وار گفت:

-میبینمت..شبت بخیر خوشگلم..

 

لبم رو محکم گزیدم:

-شب توام بخیر..

 

سریع گوشی رو پایین اوردم و تماس رو قطع کردم..

 

نفس حبس شده ام رو فوت کردم بیرون و دستم رو روی قلبم گذاشتم…

 

اگه کمی دیگه مکالمه امون ادامه پیدا می کرد، حتما بی خیال خستگیش میشدم و ازش می خواستم بیاد….

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا 75

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 1 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (2)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (10)

2 دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
اشتراک در
اطلاع از
guest

1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Rmh
Rmh
1 ماه قبل

پارت نداریم دیگه؟

دسته‌ها

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x