رمان گرداب پارت 277

4.4
(94)

 

 

 

 

سوگل فین فینی کرد و گفت:

-خوبم..چیزی نیست..

 

سامیار دستش رو دور شونه ی سوگل حلقه کرد و چشم غره ای به سورن رفت و شاکی گفت:

-من پدرم درمیاد تا اینو از استرس و نگرانی دور نگه دارم بعد تو…

 

سوگل کف دستش رو روی سینه ی سامیار گذاشت و بین حرفش پرید:

-سامیار حالم خوبه عزیزم..

 

سامیار دستش رو نوازش وار روی موهای سوگل کشید و با نگرانی نگاهش کرد…

 

سوگل اشک هاش رو پاک کرد و لبخندی زد:

-به خدا خوبم..نگران نباش..

 

نگاهی به سورن انداختم که اون هم داشت با نگرانی به سوگل نگاه می کرد…

 

نگاه سوگل هم به سورن افتاد و اروم خندید:

-بابا چیزی نشده چرا اینطوری نگام میکنین..

 

سورن دستی به چشم های سرخ شده ش کشید و سرش رو تکون داد…

 

سوگل از بغل سامیار بیرون اومد و برای اینکه حال و هوای همه رو عوض کنه با ذوق گفت:

-وای اینو یادم رفت بهتون بگم..اینجارو ببینین..

 

رد انگشت اشاره ش رو دنبال کردیم که به دیوار بالای تخت اشاره می کرد…

 

متعجب و منتظر نگاهش کردیم که با همون لحن ادامه داد:

-وقتی عشقتون به دنیا اومد یه عکس بزرگ ازش میزنیم اینجا..دیوارو برای همین خالی گذاشتیم..قراره یه عکس خیلی بزرگ باشه که کل دیوار رو بپوشونه…..

 

#پارت1625

 

لبخند روی لب هممون نشست و منم با لبخند گفتم:

-چه فکر خوبی کردین..عالی میشه..هرکی از در وارد بشه اول چشمش به همون عکس میخوره…

 

سوگل سرش رو به تایید تکون داد و اومد طرفم و گفت:

-بیا بریم دیگه که حسابی بیدار نگهت داشتیم..الان تو دلت میگی چه صاحبخونه هایی هستن میبینن من دارم از خواب غش میکنم اما هنوز از اتاق بچه شون تعریف میکنن…..

 

-وای نه..این چه حرفیه..خودم دوست داشتم ببینم..

 

سوگل خندید و رو به سورن گفت:

-اتاق سوگل رو بهش نشون میدم بعد میام برات پتو و بالش میارم…

 

سورن سرش رو به تایید تکون داد و رو به من گفت گفت:

-چمدونتو داخل همون اتاق گذاشتم..

 

تشکر کردم و دوباره بهشون شب بخیر گفتم و درحالی که با سوگل از اتاق بیرون می رفتیم، صدای سامیار رو شنیدیم که همچنان شاکی بود و به سورن گفت:

-بیا بریم بهت پتو و بالش بدم..مرتیکه فقط دردسرِ برای من…

 

ریز ریز خندیدم و گفتم:

-اگه دخالت نکرده بودی سامیار یه دعوای حسابی راه مینداخت…

 

سوگل در اتاقی که روبه روی اتاق خودشون بود رو باز کرد و گفت:

-دیگه قلقلش دستمه می دونم چطوری ارومش کنم..

 

با خنده وارد اتاق شدیم و نگاهم دور اتاق چرخید..

 

یک اتاق ساده که سرمه ای و سفید دیزاین شده بود..

 

#پارت1626

 

وسط اتاق تخت یک نفره ای قرار داشت و روبه روش هم یک میز و صندلی ارایشی با اینه ی بزرگی روش…

 

یک کمد سمت راست اتاق بود و کنار کمد هم یک در دیگه بود…

 

سوگل به در داخل اتاق و کمد اشاره کرد و گفت:

-کمد رو برات خالی کردم لباساتو بذاری..حموم و دستشویی هم داخل اتاق هست..تورو خدا اینجارو خونه ی خودت بدون و راحت باش….

 

با لبخند تشکر کردم و سوگل ادامه داد:

-ملافه های تخت رو هم امروز عوض کردم و کاملا تمیزه..

 

دوباره تشکر کردم و وقتی سکوت سوگل رو دیدم، سرم رو چرخوندم به سمتش که دیدم با لبخندی محو روی لب هاش و حس و حالی عجیب به اتاق نگاه میکنه…..

 

اروم صداش کردم که با همون حال و هوای عجیبش زمزمه وار گفت:

-اینجا قبلا اتاق من بود..

 

ابروهام پرید بالا و کامل چرخیدم طرفش و متعجب گفتم:

-اتاق تو؟..شما مگه…

 

پلک محکمی زد و انگار از اون حسی که درگیرش بود جدا شد که لبخندش پررنگ شد و گفت:

-نه..یه روز حتما برات تعریف میکنم..

 

با لبخند سرم رو تکون دادم که دستی به بازوم کشید و گفت:

-شبت بخیر عزیزم..خوب بخوابی..

 

-ممنون..شب توام بخیر..

 

سوگل از اتاق بیرون رفت و در رو هم پشت سرش بست…

 

نگاهی به دور اتاق انداختم و چمدونم رو گوشه ی دیوار دیدم…

 

فعلا نای باز کردن چمدون رو نداشتم و فقط می خواستم بخوابم…

 

با خستگی رفتم سمت تخت و مشغول باز کردن دکمه های مانتوم شدم…

 

#پارت1627

 

===============================

 

لباسم رو توی تنم مرتب کردم و روی صندلی جلوی اینه نشستم…

 

کیف کوچک لوازم ارایشیم رو باز کردم و کمی مرطوب کننده به صورتم زدم…

 

یک رژ صورتی مات هم روی لب هام مالیدم و از جا بلند شدم…

 

دستی به موهام کشیدم و اروم و بی سر و صدا از اتاق بیرون رفتم…

 

ساعت ده صبح بود و نمی دونستم بقیه بیدار شدن یا نه…

 

انقدر خسته بودم که تا ساعت نه و نیم راحت خوابیده بودم…

 

خجالت می کشیدم که تا این موقع خوابیده بودم اما احتمالا درک می کردن که دیشب خسته ی راه بودم و تا دیروقت هم بیدار بودیم….

 

باید برای روزهای دیگه گوشیم رو تنظیم می کردم که زود بیدار بشم…

 

از پله ها پایین رفتم و سر و صدایی رو از اشپزخونه شنیدم…

 

صدای خنده ی بلند و نااشنایی به گوشم خورد و بلافاصله صدای شاکی سورن هم بلند شد:

-هیس هیس..بابا چه خبرتونه ارومتر..مگه بلندگو قورت دادین..الان بیدارش میکنین..

 

#پارت1628

 

مطمئنا منظورش من بودم و از اینکه نگران بیدار شدنم بود، لبخند روی لبم نشست…

 

همون صدای نااشنا گفت:

-خیلی خب تو هم..به نظرت صدای ما از اینجا به اتاق میرسه؟!…

 

به قدم هام سرعت دادم و به اشپزخونه که رسیدم، از روی اپن سورن و سوگل و یک دختر دیگه که پشتش به من رو دیدم….

 

لبخندم رو پررنگ تر کردم و اروم و با خجالت گفتم:

-سلام..صبح بخیر..

 

سر هر سه تاشون به سرعت به سمتم چرخید..

 

سوگل از روی صندلی بلند شد و لبخنده مهربونی زد و گفت:

-سلام عزیزم..صبح تو هم بخیر..بیا داخل..

 

اون دختری که نمی دونستم کیه هم از جاش بلند شد و درحالی که با لبخند و کنجکاوی نگاهم می کرد گفت:

-سلام صبح شما هم بخیر..

 

وارد اشپزخونه شدم و سورن چپ چپ به دخترها نگاه کرد و بعد رو به من گفت:

-سلام..بیدارت کردن اره؟..

 

سرم رو به منفی تکون دادم و گفتم:

-نه خودم بیدار شدم..اصلا صدایی نشنیدم..

 

همون دختر، پشت چشمی واسه سورن نازک کرد و گفت:

-شنیدی تحفه خان؟..از بس گفتی “هیس ارومتر” و ما هم خفه حرف زدیم، صدامون گرفت…

 

#پارت1629

 

بعد دستش رو به سمت من دراز کرد و گفت:

-من عسلم..مشتاق دیدار..خیلی خوش اومدی..

 

با شنیدن اسمش لبخند سریع روی لب هام نشست و دستش رو به گرمی فشردم و گفتم:

-ممنون..منم پرندم..خیلی دوست داشتم ببینمتون..سورن و سوگل جان خیلی ازتون تعریف می کردن…

 

فشاری به دستم اورد و درحالی که دستم رو ول می کرد با لبخند گفت:

-منم همینطور..خیلی از اشنایی باهات خوشحالم..

 

-همچنین..بفرمایید بشینین..مزاحم صبحونه خوردتون شدم ببخشید…

 

سورن صندلی کناریش رو عقب کشید و کنارش نشستم و عسل رو به سوگل گفت:

-تو با اون خیکت نمیخواد اینور اونور بری..بشین من برای پرند جون چایی میارم…

 

سوگل با خنده روی صندلی نشست و گفت:

-وظیفته..بدو زود بیار..

 

عسل چشم غره ای بهش رفت و همینطور که سمت قوری میرفت گفت:

-کِی بشه زودتر این خوشگل ما به دنیا بیاد و تو از تخت پادشاهیت بلند بشی..دهن مارو صاف کردی از بس کاراتو کردیم..خدا شانس بده با یه حاملگی همه رو نوکر و کلفت خودت کردی…..

 

همه اروم خندیدیم و سوگل گفت:

-گمشو ببینم..بذار خودت حامله بشی اونوقت میبینیم چیکار میکنی…

 

-والا ما یدونه سامیار نداریم که لی لی به لالامون بذاره و همه رو نوکر دست به سینه ی خانم بکنه…

 

#پارت1630

 

سورن بی توجه به بحث دخترها، دستش رو روی پشتی صندلیم گذاشت و کمی خم شد طرفم و گفت:

-خوب خوابیدی؟..

 

-اره..چرا بیدارم نکردی خیلی زشت شد تا این موقع خوابیدم…

 

اخم هاش رو کمی توی هم کشید و گعت:

-زشت چیه..خسته بودی تازه زودم بیدار شدی..گفتم حتما تا ظهر می خوابی…

 

لبم رو گزیدم و چشم هام رو گرد کردم:

-چه خبره تا ظهر..کلی خجالت کشیدم تا این ساعت خوابیدم…

 

سورن خندید و ظرف های پنیر و مربا و کره رو کشید جلوم و گفت:

-خجالت نکش..ما رو هم این جغجغه اومد بیدار کرد وگرنه حالا حالاها می خوابیدیم…

 

لبخندی زدم و وقتی دیدم صدای از طرف دخترها نمیاد، سرم رو به سمتشون چرخوندم…

 

سوگل روی صندلی و عسل فنجون به دست کنار میز ایستاده بود و دوتایی با لبخند خیره شده بودن به ما….

 

چشم هام گرد شد و لبم رو محکم گزیدم و شوکه نگاهشون کردم…

 

سوگل سرش رو با خنده چرخوند و عسل فنجون چایی رو جلوم گذاشت و با شیطنت گفت:

-به به..یه بوهایی میاد..

 

سوگل همینطور که سعی می کرد جلوی خنده ش رو بگیره، صداش تا که ساکت بشه…

 

#پارت1631

 

سورن چشم غره ای بهشون رفت و گفت:

-سرتون به کار خودتون باشه..بشینین صبحونتونو بخورین..

 

با خجالت سرم رو پایین انداختم و عسل هم بلند خندید و سوگل شروع کرد به تعارف کردن تا من رو از خجالت دربیاره….

 

همه مشغول صبحانه خوردن شدیم و عسل گفت:

-پرند جون گفتی سورن و سوگل ازم تعریف می کردن..احساس می کنم تعریفای خوبی نکردن..یالا بگو ببینم چی درموردم گفتن….

 

قبل از من، سورن جدی و بدون هیچ لبخندی گفت:

-مگه تو اخلاق خوبم داری که برای کسی تعریف کنیم..

 

عسل با اون صدای جیغ جیغوش با حرص گفت:

-بذار دهنم بسته بمونه سورن..

 

خندیدم و گفتم:

-نه والا..همش درموردتون خوب گفتن..چیز بدی نگفتن..

 

عسل با تعجب تصنعی به سوگل نگاه کرد و گفت:

-درموردمون؟..مگه من چند نفرم..منظورش منو سامانیم؟…

 

سوگل خندید و رو به من گفت:

-با عسل راحت باش..اخلاقش خیلی مثل دوست خودته..دنیز رو میگم…

 

خودم هم با شیطنتاش خیلی یاد دنیز میوفتادم و دلم هواش رو می کرد…

 

سرم رو به تایید تکون دادم:

-اره..خودمم تو همین مدت کم متوجه شدم..

 

#پارت1632

 

عسل با کنجکاوی گفت:

-چطوره اخلاقش؟..منظورتون خوبه یا بد؟..

 

-شیطونه..

 

چشم هاش رو گرد کرد و چپ چپ به هممون نگاه کرد و گفت:

-من کجا شیطونم..خیلی هم خانومم..

 

سوگل با خنده چشم و ابرویی براش اومد و گفت:

-دیگه اینجا خودمونیم..هرچند من نصفم خونواده شوهر محسوب میشه اما نصف دیگم طرف تواِ..مارو دیگه رنگ نکن….

 

سورن هم با خنده ادامه ی حرف سوگل رو گرفت:

-خره جلوی خونواده شوهر باید اینطوری بگی نه ما که بزرگت کردیم…

 

عسل دوباره جیغ جیغ کنان گفت:

-خیلی بیشعورین..مظلوم گیر اوردین..اگه به سامان نگفتم اذیتم میکنین…

 

نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم و بلند خندیدم و سوگل هم خندید و گفت:

-بچمون میخواد بره با بزرگترش بیاد..

 

عسل با حرص نگاهشون کرد و گفت:

-اصلا سامیار چرا اینقدر زود رفته..اون بود جرات نمی کردین اذیتم کنین..بهش میگم…

 

-می خواهی پیش برادرشوهرت چغولی کنی؟..

 

عسل در جواب سورن لب هاش رو روی هم فشرد و خیلی بامزه به حالت قهر سرش رو چرخوند…

 

سورن با خنده گفت:

-حالا قهر نکن کوچولو..

 

#پارت1633

 

دوباره همه خندیدیم و عسل خیلی سریع بی خیال قهرش شد و تند گفت:

-حالا که خیلی اصرار میکنین باشه اشتی میکنم..زود صبحونه بخورین باید بریم خرید…

 

قیافه سوگل نالون شد و گفت:

-تورو خدا نه..من دیگه نمی تونم چند ساعت پاساژهارو بالا پایین کنم…

 

-تو غلط کردی..زود بخور باید بریم..من هنوز لباسمو نخریدم..هنوز کفش نخریدم..هنوز دسته گلمو انتخاب نکردم..هنوز تاجم مونده..وای خدایا..اخه من دردمو به کی بگم..چه گناهی کردم یه دوست درست حسابی ندارم و این لوس شده دوست من..خدایا کمکم کن…..

 

انقدر بامزه عجز و ناله می کرد که من دوباره خنده ام گرفت و سوگل چپ چپ نگاهش کرد:

-خیلی خب خفه شو..میاییم..

 

عسل دست هاش رو بهم کوبید و گفت:

-مرسی دوست جونم..خدایا ممنون بابت این دوست خوبی که بهم دادی…

 

از اینکه اینقدر سریع رنگ عوض کرد من و سورن بلند خندیدیم و سوگل سری به تاسف تکون داد و رو به من گفت:

-از همین الان بگم شرمنده بابت بلاهایی که عسل خانوم قراره سرت بیاره…

 

سرم به منفی تکون دادم و گفتم:

-نه..من خرید کردنو دوست دارم..

 

عسل که روی صندلی طرف دیگه ی من نشسته بود، دستش رو دور گردنم انداخت و ولو شد روم و با ذوق گفت:

-وای مرسی..تو دوست خوب منی..

 

از لحن بامزه ش خنده ام گرفت و سوگل با تاسف گفت:

-خدا به دادت برسه پرند…

 

#پارت1634

 

===============================

 

روی کاناپه خوابیده بود و پتوی نازکی که سوگل براش گذاشته بود رو هم تا روی سینه ش بالا اورده بود….

 

کلافه مچ دستش رو روی پیشونیش گذاشت و چشم هاش رو بست…

 

مدام توی جاش تکون می خورد و جابه جا میشد..

 

ساعت از نیمه شب گذشته بود و با اینکه خیلی خسته بود اما خوابش نمیبرد…

 

مدتی گذشت و تازه چشم هاش داشت گرم میشد که صدای ناله و جیغ تقریبا بلندی باعث شد چشم هاش تا ته باز بشه….

 

اخم هاش رو توی هم کشید و گوش تیز کرد و با شنیدن جیغ بعدی بی اختیار از جا پرید…

 

پتو رو کنار زد و از روی کاناپه به سرعت بلند شد و دوید سمت پله ها…

 

فکرش سمت سوگل رفته بود و فکر می کرد درد زایمانش شروع شده…

 

اینقدر با عجله می دوید که روی پله ها سکندری خورد و داشت میوفتاد که با گرفتن نرده ها خودش رو نگه داشت….

 

بدون توقف از پله ها بالا رفت که همزمان در اتاق سوگل و سامیار هم باز شد و سامیار بیرون اومد…

 

شوکه به سامیار نگاه کرد و گفت:

-چی شده؟!..میخواد به دنیا بیاد؟!..

 

سامیار با چشم های گرد شده نگاهش کرد و گفت:

-چی؟!..چی میگی؟..صدای کی بود؟..

 

نگاهش به سوگل افتاد که پشت سر سامیار داشت از اتاق بیرون میومد و در همون حال بند ربدوشامبر حریر بلندش رو میبست….

 

چشم هاش رو ریز کرد و تا خواست حرفی بزنه، دوباره صدای ناله ی بلندی به گوششون خورد…

 

#پارت1635

 

شوکه سرش چرخید سمت اتاق پرند و با وحشت به در اتاق نگاه کرد…

 

سوگل با ترس جلو اومد و گفت:

-چی شده؟..صدای پرنده؟..

 

با این حرف سوگل به خودش اومد و دوید سمت اتاق پرند و با وحشت در اتاق رو باز کرد…

 

تو تاریکی دستش رو روی دیوار کشید و کلید دیوارکوب رو پیدا کرد و روشنش کرد…

 

با دیدن پرند که پتوی روش رو از دو طرفش، با جفت دست هاش چنگ میزد و سرش رو به شدت به چپ و راست تکون میداد، قلبش از جا کنده شد….

 

دوید سمتش و لبه ی تخت نشست و دستش رو روی صورت پرند گذاشت و با ترس صداش کرد:

-پرند..پرندجان..داری خواب میبینی عزیزم..بیدار شو..

 

تمام سر و صورت و گردنش عرق کرده بود و بلند تو خواب می نالید و یه چیزهایی زیر لب می گفت که سورن فقط اسم خودش رو بین ناله هاش متوجه میشد….

 

دستش رو روی صورتش کشید و موهایی که از عرق زیاد به پیشونیش چسبیده بود رو کنار زد…

 

دوباره صداش کرد و با اون یکی دستش شونه ش رو تکون داد:

-پرند..پرند جان..بلند شو..

 

وقتی دید بیدار نمیشه، محکم تر تکونش داد و با صدای بلند صداش کرد…

 

پرند با جیغ بلندی، به شدت از خواب پرید و به ضرب تو جاش نشست…

 

#پارت1636

 

سورن نفس راحتی کشید و شونه های پرند رو گرفت:

-جونم..چیزی نیست..چیزی نیست..خواب میدیدی..

 

پرند که هنوز تو حال و هوای کابوسش بود، در حالی که تمام تنش می لرزید، خودش رو عقب کشید و با گریه نالید:

-ولم کن..تورو خدا کاریم نداشته باش..نزن..ولم کن..

 

قلب سورن به شدت توی سینه ش می کوبید و با دیدن حال پرند داشت سکته می کرد…

 

برای اینکه پرند احساس ارامش بیشتری بکنه، دست هاش رو برداشت و کمی فاصله گرفت و با ناراحتی گفت:

-پرند..منم سورن..خواب میدیدی عزیزم..چشاتو باز کن ببین…

 

پرند پتوش رو توی سینه ش جمع کرد و با همون چشم های بسته، مظلومانه گفت:

-کاریم نداشته باش..نزن..

 

سورن زیرلب لعنتی فرستاد و مهربون گفت:

-منم عزیزم..سورنم..من که نمیزنم تورو..چشاتو باز کن منو ببین خوشگلم…

 

پرند سرش رو روی زانوهاش گذاشت و لرزش بدنش بیشتر شد…

 

هق هق می کرد و زیر لب التماس می کرد کاریش نداشته باشه…

 

سورن مستاصل دست هاش رو مشت کرد و نمی دونست چکار کنه…

 

#پارت1637

 

با صدای سوگل سرش رو چرخوند سمتش که تو چارچوب در ایستاده بود:

-سورن..محکم تکونش بده..بلند صداش کن..هنوز تو حال و هوای کابوسیه که دیده…

 

سورن خم شد سمت سوگل و دوباره شونه ش رو گرفت و منقبض شدن بدن پرند رو حس کرد…

 

با اون یکی دستش سر سوگل رو بلند کرد و داد زد:

-پرند..منو ببین..لعنتی چشماتو باز کن دارم دیوونه میشم..پرند…

 

بی اختیار دستش بالا رفت و سیلی محکمی به صورت پرند زد…

 

صدای هین سوگل بلند شد و چشم های پرند هم همزمان با وحشت باز شد…

 

خودش رو عقب کشید و گیج و گنگ به سورن نگاه کرد…

 

نگاهش رو مات تو صورت سورن چرخوند..

 

تمام اجزای صورتش رو از نظر گذروند و انگار بالاخره به خودش اومد…

 

لب و چونه ش لرزید و با وحشت نالید:

-سورن..سورن..

 

سورن چشم هاش رو بست و نفس عمیقی کشید:

-جونم..جون سورن..

 

پرند بالاخره پتویی که تا الان تو چنگش گرفته بود رو ول کرد…

 

خودش رو جلو کشید و با انگشت هایی که از فشار دادن پتو درد می کرد، سورن رو بغل کرد و بلندتر زد زیر گریه….

 

سورن محکم و حمایتگرانه دست هاش رو دور پرند حلقه کرد و تو اغوشش گرفت…

 

#پارت1638

 

پرند هق زد و مظلومانه گفت:

-سورن..سورن..داشتن دوباره منو میزدن..سورن خیلی درد داشت…

 

سورن محکمتر بغلش کرد و پچ زد:

-هیش..تموم شد..کابوس میدیدی..من اینجام..دیگه نمیذارم کسی اذیتت کنه..من اینجام….

 

همینطور که پرندِ لرزون رو که تو بغلش جمع شده بود گرفته بود، سرش رو به سمت در چرخوند…

 

سوگل هنوز اونجا بود و دستش رو روی دهنش میفشرد تا صدای گریه ش به گوش پرند نرسه…

 

با دیدن پرند تو این اوضاع دلش به درد اومده بود..

 

سورن لبخند تلخی زد و مهربون گفت:

-برو بخواب عزیزم..

 

با این حرف سورن، پرند تازه به خودش اومد و یادش اومد کجاست…

 

با وحشت و خجالت خودش رو عقب کشید و سرش رو به سمت در چرخوند…

 

با دیدن سوگل چونه ش بیشتر لرزید و با خجالت نالید:

-ببخشید..ببخشید..

 

سوگل چشم هاش رو بست و سعی کرد جلوی هق هقش رو بگیره اما نتونست حرفی بزنه…

 

با دیدن پرند دلش اتیش گرفته بود و همزمان یاده گذشته ی خودش هم افتاده بود…

 

سرش رو به نشونه ی همدردی برای پرند تکون داد و با هق هق رو به سورن لب زد:

-مواظبش باش..

 

#پارت1639

 

سورن چشم هاش رو باز و بسته کرد و سوگل بی حرف چرخید و از اتاق بیرون رفت و در رو هم پشت سرش بست…

 

سرش رو که بلند کرد، سامیار رو دید که با اخم های تو هم کشیده از ناراحتی و دست های باز شده منتظرش بود….

 

خودش رو به سامیار رسوند و تو اغوشش جا گرفت و گریه ش شدیدتر شد…

 

پرند با بسته شدن در هق زد و نالید:

-ابروم رفت..ببخشید..ببخشید..نباید میومدم..نباید…

 

سورن دوباره محکم بغلش کرد و پرید تو حرفش:

-هیش..اروم باش..چیزی نیست..اروم باش..

 

پرند لباس سورن رو چنگ زد و با گریه گفت:

-سورن..من چه مرگم شده..چرا اینطوری شدم..چیکار کنم…

 

سورن موهاش رو نوازش کرد و تمام تلاشش رو کرد که خشمش از باعث و بانی این حال پرند تو صداش معلوم نباشه و با ملایمت گفت:

-اشکال نداره..طبیعیه..خوب میشی..

 

حلقه ی دست هاش رو محکم تر کرد و تکرار کرد:

-خوب میشی..

 

پرند خودش رو توی بغل سورن جمع کرد و صداش لرزید:

-خیلی بد بود..انگار دوباره داشتن کتکم میزدن..دردشو حس می کردم…

 

#پارت1640

 

سورن بی حرف نوازشش کرد و سعی کرد حمایتش رو با اغوشش و حرکت دست هاش نشون بده….

 

کمی توی اون حال موندن و وقتی حس کرد پرند ارومتر شده،کمی خودش رو عقب کشید…

 

دستش رو زیر چونه ش برد و سرش رو بالا اورد..

 

به صورت غرق اشک پرند نگاه کرد و با تردید گفت:

-تو خوابت صورتشونو دیدی؟..چیزی یادت نیومد؟..

 

تن پرند دوباره لرزید و سرش رو تکون داد:

-نه تاریک بود..دوتا بودن..با مشت و لگد میزدن..

 

سورن با خشم چشم هاش رو بست و از فشار دندون هاش فکش جابه جا شد…

 

با نشستن دست پرند روی صورتش، چشم هاش رو باز کرد…

 

روی انقباظ خط فکش رو نوازش می کرد..

 

لبخنده تلخی روی لب هاش نشست از اینکه پرند تو این حال داغون خودش هم سعی می کرد ارومش کنه….

 

با دست هاش صورت پرند رو قاب گرفت و با محبت گفت:

-بهتری؟..

 

پرند با گریه ای که شدتش کمتر شده بود، سرش رو به تایید تکون داد و سورن لب زد:

-قربونش برم..بذار اسپری بیارم بد نفس میکشی..

 

پرند به پاتختی کنارشون اشاره کرد و سورن اسپری پرند رو روش دید…

 

لبخند تلخش پررنگ تر شد و دست دراز کرد اسپری رو برداشت و جلوی لب های پرند گرفت…

 

#پارت1641

 

براش اسپری زد و هم گام باهاش نفس کشید  و همزمان صورتش رو نوازش کرد تا وقتی که نفس های پرند منظم تر و کمی اروم تر شد….

 

با کف دستش عرق پیشونی و صورتش رو پاک کرد و گفت:

-یکم بخواب عزیزم..

 

پرند سرش رو پایین انداخت:

-ببخش سورن..پیش سوگل و سامیار خیلی زشت شد..ببخشید…

 

-نه عزیزدلم..اونا درک میکنن..نگران این چیزا نباش..بخواب داره صبح میشه…

 

پرند با کمک سورن دراز کشید و با ترس دو دستی دست سورن رو گرفت و با خجالت گفت:

-میشه تو هم همینجا بمونی؟..

 

-اره خوشگلم چرا نشه..بخواب من همینجام..

 

پرند بی حرف خودش رو روی اون تخت یک نفره عقب کشید و برای سورن جا باز کرد…

 

سورن لبخندی زد و خودش رو بالا کشید و در حالی که پاهاش از بغل تخت روی زمین بود، بالا تنه ش رو به تاج تخت تکیه داد و یک دستش رو باز کرد و از پرند خواست بیاد تو بغلش….

 

پرند سرش رو بلند کرد و روی سینه ی سورن گذاشت و دست باز شده ی سورن بلافاصله محکم دور شونه های پرند حلقه شد….

 

پرند با ارامش چشم هاش رو بست و زیرلب گفت:

-خیلی زشت شد..

 

-هیش..بخواب..

 

#پارت1642

 

کمی توی همون حال موندن و بعد سورن با صدای ارومی صداش کرد:

-پرند..

 

پرند لای چشم های خیس و خمارش رو باز کرد و لب زد:

-جونم..

 

-ببینمت..

 

پرند متعجب سرش رو که هنوز روی سینه ی سورن بود، کمی بالا برد و به سورن نگاه کرد…

 

نگاه سورن میخکوب بود به گونه ی سرخ شده ی پرند..

 

دست ازادش رو روی گونه ای که بی اختیار بهش سیلی زده بود کشید و صورتش رو انگار که دردش اومده باشه تو هم کشید و گفت:

-دستم بشکنه..خیلی دردت اومد؟..

 

پرند لبخندی زد و سرش رو به منفی تکون داد:

-نه..حس نکردم..

 

سورن با جفت دست هاش پرند رو بالا کشید و صورتش رو مقابل صورت خودش اورد…

 

دوباره روی گونه ی سرخ شده ش رو نوازش کرد و گفت:

-قرمز شده..

 

-اشکال نداره..تا فردا خوب میشه..

 

سورن با ناراحتی نگاهش کرد:

-می خواستم از حال و هوای اون کابوس لعنتی دربیایی..ببخش عشقم..هرچی صدات کردم و تکونت دادم به خودت نیومدی..مجبور شدم….

 

سوگل هم دستش رو نوازش وار روی صورت سورن کشید و لبخند زد:

-میدونم..نگران نباش..درد نمیکنه..

 

#پارت1643

 

سورن با ناراحتی خم شد جای سیلیش رو بوسید:

-ببخشید..

 

نوک بینیش رو بوسید و تکرار کرد:

-ببخشید..

 

روی چشم هاش رو بوسید و باز هم طلب ببخشش کرد…

 

پرند اروم خندید و سورن ایندفعه پیشونیش رو بوسید و دوباره گفت:

-ببخشید..

 

خنده ی پرند بیشتر شد و سورن هم لبخند زد و گفت:

-نمیگی بخشیدی؟..

 

-کاری نکردی که بخوام ببخشم..

 

-بگو..

 

پرند ریز ریز خندید و شونه هاش رو بالا اندخت..

 

سورن ابروهایی بالا انداخت و با اینکه دلش هنوز اشوب بود، برای اینکه حال پرند رو بهتر کنه با شیطنتی ساختگی گفت:

-بوس میخواهی؟..

 

پرند لبش رو گزید و دوباره شونه بالا انداخت..

 

سورن با حرکت بدنش پرند رو به پشت خوابوند روی تخت و خم شد روش:

-پس بوس میخواهی..

 

پرند اروم خندید و سورن با ملایمت لب هاش رو به لب های پرند مالید و اروم بوسید:

-اول بگو بخشیدی..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا 94

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۴ ۲۲۱۲۳۲۹۳۷

دانلود رمان ناگفته ها pdf از بهاره حسنی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :           داستان در مورد دختر جوانی به اسم نازلی کسروی است که بعد از فوت مادربزرگ و بعد از سالها دور به ایران برمیگردد، آشنایی او با جوانی در هواپیما و در مورد زندگی خود، این داستان را شکل می دهد ……
رمان شهر بازي

رمان شهر بازي 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان شهر بازي   خلاصه: این دنیا مثله شهربازی میمونه یه عده وارد بازی میشن و یه عده بازی ها رو هدایت میکنن یه عده هم بازی های جدید طراحی میکنن، این میون یه عده بازی می خورن و حالشون بد میشه و یه عده سرخوش از هیجانات…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۹ ۲۳۲۰۰۱۸۰۷

دانلود رمان آفرودیته pdf از زهرا ارجمندنیا 5 (1)

5 دیدگاه
  خلاصه رمان :     داستان در لوکیشن اسپانیاست. عشقی آتشین بین مرد ایرانی تبار و دختری اسپانیایی. آرون نیکزاد، مربی رشته ی تخصصی تیر و کمان، از تیم ملی ایران جدا شده و با مهاجرت به شهر بارسلون، مربی دختری به اسم دیانا می شود… دیانا یک دختر…
IMG 20230130 113231 220

دانلود رمان کلنجار 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       داستان شرحی از زندگی و روابط بین چند دوست خانوادگی است. دوستان خوبی که شاید روابطشان فرای یک دوستی عادی باشد، پر از خوبی، دوستی، محبت و فداکاری… اما اتفاقی پیش می آید که تک تک اعضای این باند دوستی را به…
IMG 20210815 000728

دانلود رمان عاصی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:         در انتهای خیابان نشسته ام … چتری از الیاف انتظار بر سر کشیده ام و … در شوق دیدنت … بسیار گریسته ام …
InShot ۲۰۲۳۰۵۱۷ ۱۰۲۷۲۵۰۲۱

دانلود رمان بانوی قصه pdf از الناز پاکپور 0 (0)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان :                 همراز خواهری داشته که بخاطر خیانت شوهر خواهرش و جبروت خانواده شوهر میمیره .. حالا سالها از اون زمان گذشته و همراز در تلاش تا بچه های خواهرش را از جبروت اون خانواده رها کنه .. در این…
InShot ۲۰۲۳۰۶۱۲ ۱۴۳۸۱۸۴۶۹

دانلود رمان همین که کنارت نفس میکشم pdf از رها امیری 0 (0)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:       فرمان را چرخاندم و بوق زدم چند لحظه بعد مرد کت شلواری در را باز میکرد میدانستم مرا می شناسد سرش را به علامت احترام تکان داد ماشین را از روی سنگ فرش ها به سمت پارکینگ سرباز هدایت کردم. بی ام دابلیو مشکی…
IMG 20230129 004339 7932

دانلود رمان نت های هوس از مسیحه زادخو 4 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   ارکین ( آزاد) یه پدیده ناشناخته است که صدای معرکه و مخملی داره. ویه گیتاریست ماهر، که میتونه دل هر شنونده ای و ببره.! روزی به همراه دوستش ایرج به مهمونی تولدی دعوت میشه. که میزبانش دو دختر پولدار و مغرور هستن.‌! ارکین در…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۳ ۱۵۱۴۲۱۶۳۷

دانلود رمان باید عاشق شد pdf از صدای بی صدا 1 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       پگاه دختر خجالتی و با استعدادی که به خواست پدرش با مبین ازدواج میکنه و یکسال بعد از ازدواجش، بهترین دوستش با همسرش به او خیانت می‌کنن و باهم فرار میکنن. بعد از اینکه خاله اش و پدر و مادر مبین ،پگاه رو…
IMG 20240402 203051 577

دانلود رمان اتانازی به صورت pdf کامل از هانی زند 4.8 (12)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   تو چند سالته دخترجون؟ خیلی کم سن و سال میزنی. نگاهم به تسبیحی ک روی میز پرت میکند خیره مانده است و زبانم را پیدا نمیکنم. کتش را آرام از تنش بیرون میکشد. _ لالی بچه؟ با توام… تند و کوتاه جواب میدهم: _ نه! نه…

[vc_wp_recentcomments number=”5″]

اشتراک در
اطلاع از
guest

1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Noshin
Noshin
1 ماه قبل

سلام قرار نیست پارت جدید بزارید ؟!!

[vc_wp_categories]

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x