رمان گرداب پارت 44

 

بلند زدم زیر خنده و بهش نزدیک شدم..دست هام رو از پشت دورش حلقه کردم و گونه اش رو محکم و با عشق بوسیدم:
-الهی من قربونِ همچین مادرشوهری بشم…

زد روی دست هام که روی شکمش تو هم قفل کرده بودم و با خنده گفت:
-خب حالا خودتو لوس نکن..برو کنار ببینم…

ازش فاصله گرفتم و همزمان صدای سامیار رو از پشت کانتر شنیدم که طاقت نیاورده و اومده بود:
-چه خبره..بگین ما هم بخندیم..

دیگه خیلی بهتر شده بود و بدون کمک اروم تو خونه راه میرفت خداروشکر…

حتی برنگشتم نگاهش کنم..رفتم در یخچال رو باز کردم و پارچ نوشابه و دوغ رو دراوردم…

از کنار سامیار که رد میشدم صداش رو شنیدم:
-بده من میبرم…

اخم هام رو یکم کشیدم تو هم و توجه نکردم..پارچ های تو دستم رو سر سفره گذاشتم و تا خواستم بلند بشم بازم برم کمک، صدای مادرجون اومد:
-تموم شد دیگه بشین مادر..

همونجا نشستم و سامان رو که رفته بود تو اتاقش صدا کردم:
-سامان بیا شام…

سامیار اومد جفت من نشست و ابروهام پرید بالا..پسره امشب دیوونه شده…

مادرجون نگاهی به سامیار انداخت و چشم و ابرویی برای من اومد و لبخنده نامحسوسی زد….

به زور جلوی خودم رو گرفتم که خنده ام نگیره از حرکتش و سامیار پرو نشه…

سامان اومد نشست سر سفره و مادرجون تند تند بهمون تعارف میکرد و تمام حواسش هم به سامیار بود…

من هم از گوشه ی چشم نگاهش کردم که اخم کرده زل زده بود به بشقاب خالی جلوش…

زبونم رو روی لب هام کشیدم و خواستم قاشق و چنگالم رو بردارم که سامیار بشقابش رو گرفت طرفم….

یه ابروم رو انداختم بالا و سوالی سر تکون دادم که حق به جانب گفت:
-بکش واسم دیگه…

صدای خنده ی ریز ریز مادرجون و قهقهه ی سامان بلند شد…

لب هام رو بهم فشردم و بشقاب رو ازش گرفتم..مشغول برنج کشیدن واسش شدم که چشم غره ای به سامان رفت و گفت:
-زهرمار..
.

بشقابش رو پر کردم و گذاشتم جلوش و همگی مشغول خوردن شدیم…

کمی که گذشت یکی از ظرفای قرمه سبزی رو گذاشت کنار دستم و صدای ارومش تو گوشم پیچید:
-بخور دیگه..حتما باید مامان بهت تعارف کنه..

چشم هام رو روی هم گذاشتم تا ارامشم رو به دست بیارم..این دیگه چه رفتاری بود که امشب سامیار داشت باهاش من رو دیوونه میکرد….

از گوشه ی چشم با حرص نگاهش کردم و اروم گفتم:
-من تعارف ندارم..بخوام خودم برمیدارم…

لیوانم رو از کنارم برداشت و گفت:
-خیلی خب..نوشابه بریزم واست یا دوغ؟..

چشم هام رو دراوردم و با حرص بیشتری نگاهش کردم:
-میذاری بخورم یا نه؟

-من چیکارت دارم..بخور خب..

دوباره صدای خنده ی سامان بلند شد و مادرجون هم با لحنی پر از خنده گفت:
-چرا عاقل کند کاری…

حرفش رو خورد و سامان بلندتر خندید و گفت:
-اصلا بهت نمیاد سامیار..

سامیار چپ چپ نگاهش کرد:
-خفه..به تو چه..

چرا دیوونه شده بود؟..داشت اینطوری منت کشی می کرد؟..فکر کرده بود تا معذرت خواهی نکنه من می بخشمش…

بی توجه به حرف هاشون اروم شامم رو می خوردم و وانمود می کردم حواسم بهشون نیست…

سامان همینطور سر به سر سامیار میگذاشت و می خندید و اون هم حرص می خورد ولی جواب نمیداد…

دستم رو دراز کردم سمت پارچ نوشابه که سامیار گفت:
-من میریزم تو بخور…

نچی کردم و دستی به صورتم کشیدم و سامان گفت:
-بزار راحت دو لقمه غذا بخوره..هیچیت به ادمیزد نرفته..یکم ادم باش خب…

سامیار خونسرد همینطور که نوشابه تو لیوان می ریخت گفت:
-ببند سامان…
.

بالاخره وقتی که همه چی رو کنار دست من گذاشت و خیالش راحت شد، شروع کرد به خوردن و من رو ول کرد….

تو سکوت شاممون رو تموم کردیم و من مشغول جمع کردن سفره شدم…

سامیارِ تنبلی که اگه راه داشت میگفت غذارو باید قاشق قاشق تو ذهنم بگذارین، حالا پاشده بود به من تو جمع کردنِ سفره کمک کنه…..

مادرجون با خنده و شوخی به زور فرستادش تو سالن و گفت:
-برو بشین تو هنوز کامل خوب نشدی..خودمون جمع میکنیم..برو من براتون میوه میارم…

سامیار با اصرارِ مادرش کوتاه اومد و رفت پیش سامان اما چه رفتنی..هر چند دقیقه یکبار صدامون میکرد که بیایین دیگه چرا تو اشپزخونه گیر کردین…

مادرجون مشغول جمع و جور کردن اشپزخونه بود و من هم ایستاده بودم جلوی سینک و ظرف ها رو می شستم….

داشتم کم کم از رفتارهای سامیار خجالت می کشیدم..نمی فهمیدم چرا اینجوری شده که جلوی همه انقدر واضح توجه نشون میداد..اصلا تا حالا سامیار رو این مدلی ندیده بودم…..

وقتی دوباره صدامون کرد مادرجون خندید و گفت:
-بیا بریم اگه یکم دیگه اینجا بمونیم میاد کولت میکنه و میبره با خودش…

لبم رو با خجالت گزیدم و ظرف میوه رو برداشتم و رفتیم پیششون…

سامیار من رو که دید یکم خودش رو روی مبل دونفره کشید کنار و با چشم و ابرو اشاره کرد کنارش بشینم….

واسه اینکه سامان باز متوجه نشه و دستمون نندازه، با اخم کنارش نشستم و مثل شبهای قبل همه باهم حرف می زدیم و میوه می خوردیم..فقط من بودم که سامیار رو مخاطب قرار نمیدادم، برعکسِ اون که مدام با من حرف میزد…..

یه نیم ساعتی که گذشت یهو سامیار دست هاش رو برد بالا و بدنش رو کشید و رو به من گفت:
-من خوابم میاد..بریم بخوابیم؟..

با تعجب نگاهش کردم..اخه چه وقت خواب بود الان..صدای خنده ی سامان بلند شد و گفت:
-خاک تو سرت سامیار..

تازه فهمیدم چه ابرویی ازم برده..شبهای دیگه ساعت از دو و سه نیمه شب هم می گذشت که به زور می فرستادنش بخوابه، اونوقت امشب ساعت ده شب خوابش گرفته بود…….
.

خودم رو زدم به کوچه علی چپ و جوری که انگار اصلا منظورش رو متوجه نشدم، گفتم:
-من خوابم نمیاد..میخوام فعلا کنار مامان اینا بشینم..تو برو بخواب…

با پرویی جلوی مادرش و سامان گفت:
-من تنهایی خوابم نمیبره..پاشو..

اخم هام رو کشیدم تو هم و با اینکه از خدام بود باهاش برم اما جوری که انگار دلم نمیخواد گفتم:
-خیلی خب..تو برو منم میام…

مادرجون با چشم هایی که برق میزد و خنده ای که به سختی جمعش کرده بود گفت:
-منم میرم بخوابم سوگل جان خیلی خسته ام..تو هم برو فردا حرف میزنیم…

ابروهام پرید بالا و متعجب گفتم:
-اما اخه…

سامیار پرید تو حرفم و دست هاش رو زد به کمرش و بی حوصله گفت:
-چقدر چونه میزنی سوگل..بلند شو ببینم…

لب هام رو بهم فشردم و با اخم نگاهش کردم که سرش رو تکون کوچکی داد و زیر لب نجوا کرد:
-جووون؟…

گوشه ی لبم رو گزیدم و سریع بلند شدم تا بیشتر از این ابروریزی نکرده بود…

شب بخیری به مادرجون و سامان گفتم و جلوتر از سامیار راه افتادم سمت اتاقمون….

خجالت می کشیدم جلوی مادرجون اینا برم تو اتاق با سامیار و در رو هم ببندیم..هرشب صبر می کردم اون ها برن تو اتاقشون و من بعد می رفتم….

اما سامیار این حرف ها حالیش نمیشد..اگه به حرفش گوش نمیدادم کشون کشون من رو میبرد…

رفتم داخل اتاق و در رو اروم بستم و جلوی میز و اینه ایستادم..این تخت و اینه کنسول قبلا تو اتاق نبود…

سامیار بخاطره زخمش روی زمین راحت نبود و با درخواست مادرجون این سرویس خواب رو سامان برامون خریده بود…..

دستم رو بردم پشت سرم و کلیپسی که موهام رو نگه داشته بود رو باز کردم…

موهای لخت و نرمم رها شد و دو طرف صورتم رو قاب گرفت……
.

کلیپس رو انداختم روی میز جلوم و یکم خم شدم سمت اینه…

مادرجون درست میگفت..امروز خیلی بیشتر از همیشه به خودم رسیده بودم….

از اینکه سامیار مقصر بود و حالا هم کوتاه نمی اومد حرصم گرفته بود…

می خواستم از این راه اذیتش کنم و بهش بفهمونم که دوری از من براش سخت خواهد بود….

سر انگشت های دست راستم رو زیر چشمم کشیدم و لب هام رو مالیدم بهم تا رژم یکدست بشه…

یه پیراهن دکمه دار مدل مردونه ی سفید که فیت بدنم بود، تنم کرده و استین های بلندش رو تا زیر ارنج جمع کرده بودم…

به همراهه یه شلوارک جین برفی کوتاه که تا بالای قوزک پام بود….

با بدجنسی و در نهایتِ بی حیایی دکمه ی بالایی پیراهنم رو باز کردم تا قفسه ی سینه ام دیده بشه…

لبخنده گشادی زدم و انگشت اشاره ام رو به طرف خودم تو اینه گرفتم و گفتم:
-اون امشب نزده داره میرقصه، بعد تو میخواهی بدتر تحریکش کنی؟…

شونه ای بالا انداختم و جوابی به خودم ندادم…

نگاهه دیگه ای به اینه انداختم..ارایشم هنوز خوب بود..خصوصا رژ لب زرشکی رنگم که لب های گوشتیم رو برجسته تر و خیلی خوشگل کرده بود….

با صدای باز شدن در اتاق، سریع برس روی میز رو برداشتم و الکی مشغول شونه کردن موهام شدم…

زیرچشمی حواسم به سامیار بود که جلوی در مکثی کرد و نگاهش رو یه دور از سر تا پام چرخوند…

بعد اروم در اتاق رو بست و حتی صدای چرخوندن کلید توی قفل رو هم شنیدم..چرا در رو قفل می کرد؟..حتما فکر می کرد یه وقت ممکنه از اتاق برم بیرون…..

با قدم های اروم اومد طرفم و پشت سرم ایستاد..صدای نفس هاش رو می شنیدم..داشت بوی تنم رو استشمام می کرد؟..مطمئن بودم اون هم مثل من دلش تنگ شده بود….

برس رو گذاشتم روی میز و خواستم الکی دست ببرم تو موهام که سامیار از پشت کامل خودش رو چسبوند بهم و صورتش رو تو موهام فرو کرد و محکم تر نفس کشید و من گر گرفتم…..
.

نفس داغش از بین موهام رد میشد و به پشت گردنم می خورد و تن من رو هم گرم می کرد…

تکونی خوردم و خواستم بچرخم طرفش که سریع دست هاش رو دو طرفم روی میز گذاشت و لب هاش رو به گوشم نزدیک کرد و پچ زد:
-کجا؟..

از حرارتِ زیاده نفسش، سرم روی شونه ام کج شد تا گوشم رو از نفس هاش دور کنم که فهمید و نفسش رو بیشتر فوت کرد تو گوشم و لب زد:
-جانم…

و لاله ی گوشم رو بین لب های خیسش گرفت و تنم تکون محکمی خورد و دلم هری ریخت….

سامیار هم متوجه شد اما ولم نکرد و همچنان گوشم رو می بوسید و زبون خیسش رو روش میکشید….

تمام توانم رو جمع کردم و لرزون گفتم:
-ولم کن سامیار خوابم میاد…

بیشتر چسبید بهم و دست هاش رو از روی میز برداشت و حلقه کرد دور کمرم که با حرص گفتم:
-ولم کن..سامیار ولم کن…

یه دستش رو اورد بالا و بی توجه به حرف من موهام رو جمع کرد و ریخت روی شونه ی راستم و بعد لب و بینی و کل صورتش رو چسبوند به طرف دیگه ی گردنم…..

لب هام رو محکم بهم فشردم تا صدایی ازم درنیاد..داشت دیوونه ام میکرد با کارهاش…

دستش که روی شکمم بود رو چنگ زدم و چشم هام رو بستم…

صورتش رو به گردنم می کشید و نفسش رو فوت میکرد روی پوستم و حرارت بدنم رو بالا میبرد….

داشتم تسلیمش میشدم اما حرف های اون روز تو دعوا توی گوشم می پیچید و اعصابم رو خورد می کرد….

دستش رو فشردم و با دندون های روی هم فشرده شده گفتم:
-ولم کن…

صورتش رو از روی گردنم برداشت و لب هاش رو حرکت داد و دوباره رسوند به گوشم و گفت:
-چرا؟..دوس نداری؟..
.

4.6/5 - (52 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
4 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Tamana
Tamana
21 روز قبل

کم نبود امروز؟

آراد
آراد
21 روز قبل

هههههه آدم‌و میبره لبه چشمه تشنه برمیگردونه

Adrina
پاسخ به  آراد
21 روز قبل

😂 حرص نخور پیر میشی کارشون همینه خو

Mobina
Mobina
پاسخ به  آراد
21 روز قبل

آرامش خودتو حفط کن پسر😂😂

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x