رمان گرداب پارت 45

 

تو اینه نگاهی به خودمون انداختم..سرش خم شده بود روی شونه ام و تو گوشم حرف میزد..چقدر این حالتمون رو دوست داشتم….

لبخنده تلخی زدم و سرم رو به چپ و راست تکون دادم:
-یه دور حرفاتو مرور کن شاید فهمیدی چرا…

درحالی که سرش هنوز روی شونه ام خم بود فقط چشم هاش رو از زیر کشید بالا و از تو اینه خیره شد تو چشم هام و اون لبخنده کجش رو زد:
-به چرت و پرت های من تو عصبانیت اهمیت نده…

شروع کردم به تقلا کردن و با مشت زدم روی دستش و با صدای خفه ای گفتم:
-ولم کن..ولم..کن..

خودش خواست ازم جدا بشه و فاصله گرفت وگرنه من هرچی هم تلاش می کردم باز هم زورم بهش نمیرسید…..

چرخیدم طرفش و انگشت اشاره ام رو جلوش تکون دادم:
-چرت و پرت؟..جلوی مادر و برادرت هرچی خواستی گفتی حالا شده چرت و پرت؟..نمی تونم اهمیت ندم….

با بغض دستم رو زدم روی قلبم و ادامه دادم:
-قلبمو شکوندی..به این زودیا یادم نمیره بهم چیا گفتی..جلوی همه خوردم کردی..نمی تونم فراموش کنم..حتی اعتماد نکردی از زندگیت و گذشته ات برام بگی..چقدر دیگه من باید برای سرپا نگه داشتن این رابطه تلاش کنم؟..چند قدمم تو برای خودمون بردار..من دیگه نمی تونم..توانشو ندارم..خیلی خسته ام…..

همینطور میخکوب مونده بود تو چشم های اشک الودم و خیره نگاهم می کرد…

وقتی دید ساکت شدم نفس عمیقی کشید و نشست لبه ی تخت…

دستش رو دراز کرد طرفم و گفت:
-خیلی خب..بیا اینجا..بعدا همه چی رو میگم برات..

-همین الان بگو..

اینقدر محکم گفت “نه” که دهنم بسته شد و فهمیدم اصرار فایده ای نداره…

دستش رو که به طرفم گرفته بود تکون داد:
-بیا دیگه..گفتم که هرچی بخواهی تعریف میکنم…

با دودلی به دستش نگاه کردم و بعد مسخ اون چشم های گیراش شدم که خیلی جذاب و خوشگل نگاهم می کرد….

بی اختیار دستم رو تو دستش گذاشتم و محکم کشیدم سمت خودش و نشوندم روی پاهاش….
.

یه دستم رو دور گردنش حلقه کردم و دست دیگه ام رو روی صورتش گذاشتم و اروم گفتم:
-قول میدی؟

سرش رو تکون داد و با یه دستش فکم رو محکم گرفت کشید و صورت خودش رو هم اورد جلو اما قبل از اینکه لب هامون روی هم قرار بگیره سرم رو سریع کشیدم عقب…..

چشم هاش رو ریز کرد و با عصبانیت خیره شد بهم..

شونه ای بالا انداختم و گفتم:
-من که نگفتم بخشیدمت..هنوز ازت ناراحتم و قهرم باهات…

دندون هاش رو روی هم فشرد و فکم رو محکمتر گرفت:
-گفتم که تعریف میکنم لامصب دیگه چی میگی..

خودم رو کشیدم عقب تر:
-معذرت خواهی نکردی..یادت که نرفته چه حرفایی جلوی خانوادت بهم زدی..یه چیزایی باید بین خودمون میموند اما تو خیلی راحت جلوی بقیه به زبون اوردی و من نمی دونم چیکار باید بکنم…..

فشار دستش رو بیشتر کرد که نتونم عقب تر برم و گفت:
-اونا منو میشناسن..میدونن عصبی بشم رو حرفام فکر نمیکنم..

چپ چپ نگاهش کردم و بغض تو گلوم نشست:
-خوبه..خودتو توجیح کن..میدونی وقتی اون حرفارو زدی چی به من گذشت…

شاکی شد و گفت:
-بسه دیگه..میگم نفهمیدم چی گفتم..اینقد گیر نده..

با حرص نگاهش کردم و تو دلم کلی بد و بیراه بهش گفتم..پسره ی خودخواه یه عذرخواهی نمیکنه…

همینطور با حرص تو چشم هاش خیره شده بودم که با اخم بیشتری سرش رو تکون داد:
-دیگه چیه..

-یه وقت معذرت خواهی نکنی..
.

دوباره سرم رو کشید جلو و اون یکی دستش رو گذاشت پشت کمرم و اروم گفت:
-مگه چیکار کردم که معذرت بخوام؟..

چشم هام رو با حرص بستم تا ارامش پیدا کنم و کمی بعد دوباره باز کردم…

نگاهم که به نگاهِ شیطونش گره خورد با حرص مشت زدم به شونه اش و خواستم از روی پاش بلند بشم که جفت دست هاش رو سریع حلقه کرد دور کمرم….

محکم نگهم داشت تو بغلش و همونطور شیطون گفت:
-وایسا وایسا کارت دارم..

-نمیخوام..ولم کن خوابم میاد..میخوام بخوابم..

-عه..میگم کارت دارم لجباز..

اروم نشستم و منتظر نگاهش کردم که یه دستش رو اورد سمت صورتم و با پشت انگشت هاش از شقیقه ام کشید تا زیر چونه ام….

سرم رو تکون دادم و همچنان منتظر بودم حرفش رو بزنه اما چیزی نمیگفت…

با انگشت هاش تو موهای پشت سرم چنگ زد و بعد سرم رو کشید سمت خودش…

لب هاش که مماس با لب هام شد، دستم رو گذاشتم روی شونه اش و صداش کردم:
-سامیار؟..

سر تکون داد و انگشت شصتش رو روی لب هام کشید و نگاهش هم خیره بود به همونجا و زیر لب گفت:
-هووووم؟..

یکم هولش دادم عقب و کم کم اخم هام داشت جمع میشد..من رو مسخره کرده بود؟…

نفس عمیقی کشیدم و اروم گفتم:
-گفتی کارم داری…

سری به تایید تکون داد و همینطور که من روی پاهاش بودم کمی چرخید و تا به خودم بیام هولم داد روی تخت و خودش هم سریع خوابید روم تا نتونم تکون بخورم…..
.

شوکه به ابروهای بالا رفته و چشم های شیطونش نگاه کردم و لب زدم:
-منو گول میزنی؟..

دستش رو کنار سرم تکیه داد به بالش و صورتش رو خم کرد روی صورتم:
-نه عزیزم گول چیه..دارم وظیفتو یاداوری میکنم..

-چه وظیفه ای؟..

ابروهاش رو بیشتر انداخت بالا و لب هاش رو روی هم فشرد و اروم گفت:
-تمکین..

چند لحظه بی حرکت خیره خیره نگاهش کردم تا مغزم از هنگ دربیاد و بفهمم چی میگه…

زیر لب متعجب و بریده تکرار کردم:
-تم..ک..ین؟..

جدی سرش رو تکون داد و درجا دوباره مشت زدم به شونه اش و با غر گفتم:
-پاشو ببینم..منو مسخره کردی..چی فکر کردی با خودت؟…

دست هام رو با یه دستش گرفت و برد بالای سرم و قفل کرد…

سرش رو دوباره خم کرد و تا خواست لب هاش رو روی لب هام بزاره، سریع سرم رو به چپ و راست تکون دادم….

اخم هاش باز جمع شد و فکم رو محکمتر گرفت:
-واسه چی لج کردی؟..هی هیچی نمیگم تو هم کوتاه بیا نیستی..چته ها؟..چته؟…

-معذرت خواهی…

با حرص حرفم رو قطع کرد و غرید:
-گوه خوردم..خوبه؟..بس میکنی؟..

چشم هام گرد شد و شوکه نگاهش کردم..یعنی انقدر بی طاقت شده بود که اینجوری بگه تا من کوتاه بیام؟…

خیلی سریع لبخنده خبیثی روی لب هام نشست و سامیار با اخم های تو هم تند گفت:
-پررو نشو دیگه…
.

من هم اخم کردم و با ناراحتی تصنعی گفتم:
-اِ من که چیزی نگفتم..

-اون لبخندت هزارتا حرف داشت…

دوباره لبخند زدم و از موقعیت استفاده کردم:
-باید برم دیدنِ سورن..

درحالی که چشم هاش خیره به لب هام بود گفت:
-باشه میبرمت..

-همین فردا..
-خیلی خب..گفتم باشه…

وای از حالش چه ذوقی کرده بودم..تو دلم همینطور داشت قند اب میشد…

اولین بار بود انقدر به وضوح بی قراری و بی تابی سامیار رو میدیدم و وقتی فکر می کردم بخاطره من اینجوری شده کلی حال می کردم….

دست هام رو دور گردنش حلقه کردم که نگاهه بی تابش چرخید سمت چشم هام و گفتم:
-جلوی مادر جون اینا…

با حرص باز حرفم رو قطع کرد:
-اینقدر باج نگیر سوگل…
-اِ سامی…

باز نگاهش بی قرار شد و سرش رو کلافه تکون داد:
-دیگه جلوشون اونجوری حرف نمیزنم…

-هیچوقت ها..
-خیلی خب..

لبخندم مهربون شد و دستم رو روی صورتش نوازش وار حرکت دادم:
-چرا اینجوری شدی تو اخه؟..

با اخم نگاهم کرد و جواب نداد..لبم رو به دندون گرفتم و دست هام رو دور گردنش محکم تر کردم….

روی لب هام رو که هنوز زیر دندونم بود رو بوسه ی ی سریعی زد و عقب کشید…

من هم دیگه بی طاقت شده بودم و با حالی عجیب سرش رو کشیدم سمت خودم و لب هام رو محکم روی لب هاش گذاشتم و همزمان شروع به بوسیدن هم کردیم….
.

محکم و باولع می بوسید و با دست هاش موهام رو کنار میزد و صورتم رو قاب می گرفت..من هم محکم به گردنش چسبیده بودم و با حرارت جواب بوسه هاش رو می دادم…

تمام تنم تب کرده بود و از طرف سامیار گرما بهم اشاعه میشد و بی قرار ترم می کرد…

نفس کم اورده بودم که سرم رو کمی عقب کشیدم و متوجه شد..لب هام رو ول کرد و سرش رو تو گودی گردنم فرو کرد و یه جوری می بوسید که مطمئن بودم فردا جاش بدجور کبود میشد….

موهای پشت سرش رو چنگ زدم و صورتم رو به کنار گردنش چسبوندم…

چشم هام رو محکم بهم فشردم و از حرارت دهن و نفسش اهی کشیدم که مثل همیشه زیرلب با حرارت گفت:
-جووونم…

بدون حرف چسبیدم بهش و دلم می خواست اینقدر خودم رو بهش فشار بدم تا حل بشم تو وجودش و دیگه هیچوقت از هم جدا نشیم….

سامیار سر بلند کرد و نگاهم که به صورتش افتاد لبم رو گزیدم..صورتش گلگون و خیس عرق و چشم هاش خمار شده بود…

دست هاش رو دو طرفم جک زد و بوسه ی نرم و کوتاهی روی لب هام نشوند…

لبخنده خماری زدم و بی اختیار دست هام رفت سمت دکمه های پیراهنش و وقتی بازشون کردم، خودش زودتر پیراهن رو از تنش دراورد و پرت کرد پایین تخت….

دوباره خم شد روم و گردنم رو با یه دستش به حالت خفه کردنم گرفت و لب هام رو محکم میون لب هاش فشرد و اون یکی دستش رو انداخت تو یقه ام و تا خواستم جلوش رو بگیرم محکم دستش رو کشید پایین و دکمه های پیراهنم هرکدوم به یه طرف پرت شدن…..

چشم هام رو بستم و همون دست سامیار محکم روی تنم حرکت کرد و اه و ناله ای عمیق از ته گلوم بلند شد که زیر لب پچ زد:
-جونم..اه بکش..ناله کن..تو گوش من..واسه من…

پشت کمرش رو چنگ زدم و دوباره حرکاتش تند و خشن شد…

این مدل رفتارش تو رابطه، هیچ صدمه ای به من نمیزد و من هم با جون و دل خواهان این داغی و رفتار پر خشونتش بودم چون حال خودمم اینجوری بهتر میشد…..
.

4.6/5 - (51 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
4 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Mahsa
Mahsa
15 روز قبل

اینکارو نکنین با دل جوانان این مرزو بوم😕از همه جا فشاره شما دیگه اذیت نکن سرجدت😂

Mona
Mona
15 روز قبل

تو خماری موندم بدجور

آراد
آراد
15 روز قبل

فاک چه پارت هاتی حاجی نزارمون تو خماری

🫠anisa
🫠anisa
15 روز قبل

باز من تو خماری گذاشتی

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x