رمان گرداب پارت 47

 

تنم لرزید و چشم هام گرد شد..لعنتی…

می دونستم این وسط یه چیزی هست..خدایا..نامزد..نامزد دیگه چیه…

تند سرم رو از روی سینه اش بلند کردم و نگاهش کردم..چی میگفت…

شوکه شده بودم و می خواستم بگم “یه بار دیگه تکرار کن ببینم درست شنیدم یا نه” اما نمی تونستم….

دهنم باز میشد اما صدایی درنمیومد و دوباره بسته میشد…

ته دلم خالی شده بود..خدایا یه بار بکش راحتم کن دیگه، این عذاب ها چی بود که من هرروز باید می کشیدم….

اشک تو چشم هام جمع شده بود..چطور می تونست همچین چیزی رو تا الان از من مخفی کنه…

با بغض نگاهش کردم که اخم هاش رو کشید تو هم و نگاهش رو ازم دزدید…

اب دهنم رو قورت دادم و خودم رو ازش جدا کردم و دو زانو کنارش روی تخت نشستم….

سردرگم نگاهش کردم و بالاخره تونستم صدام رو پیدا کنم:
-چی؟..

سرم رو چپ و راست تکون دادم و تکرار کردم:
-چی میگی سامیار؟…

از حالت دراز کشیدن دراومد و نشسته، کمرش رو تکیه داد به تاج تخت و دست به سینه شد و شروع کرد به حالت عصبی پاهاش رو تند تند تکون دادن…..

اخم هاش رو تا جایی که میشد کشیده بود تو هم و هی نگاهش رو عصبی تو اتاق می چرخوند…

زدم به بازوش تا حواسش رو بهم جمع کنه و تا نگاهم کرد با بغض گفتم:
-چقدر؟..

همونطور عصبی و با تشر گفت:
-واسه چی گریه میکنی؟..

-میگم چقدر نامزد بودین؟…

دوباره نگاهش رو تو اتاق چرخوند و زیرلب گفت:
-یک سال و چند ماه…
.

چشم هام گرد شد و با تردید انگار که اشتباه شنیدم، تکرار کردم:
-چقدر؟..

عصبی و بلندتر با حرص گفت:
یک سال و دو سه ماه..

-یا خدا..پس..چرا..چرا جدا شدین..الان دیگه باید بچتون رو بغل می کردین..چرا جدا شدی ازش…

پاهاش رو از روی تخت جمع کرد و خودش رو کشید طرفم و درحالی که صورتش دقیقا روبروی صورتم بود، عصبی گفت:
-اون نامزدی به اجبار مادرامون بود…

-چه اجباری لعنتی..یک سال و چند ماه به اجبار مادرت نامزد داشتی؟…

اشک از چشم هام ریخت روی صورتم و با بغض و لرزون زیرلب، تاکیدی گفتم:
-دوستش داشتی…

با خشم و حرص داد زد:
-نه نه نه..مجبور بودم..مادرم حالش خوب نبود مجبور بودم هرچی میگه قبول کنم…

چنگ زدم به بازوش و با التماس تو صورتش نگاه کردم:
-چرا جدا شدین؟..چون دوستش نداشتی ازش جدا شدی دیگه ها؟…

تو سکوت به چشم هام نگاه کرد که با گریه گفتم:
-بگو اره لعنتی..بگو دوستش نداشتم ازش جدا شدم..بگو چون اجباری بود ولش کردم..یه چیزی بگو….

داشتم خودم رو گول میزدم..می خواستم حرف هاش رو باور کنم و به خودم بقبولم راست میگه، اخرش هم ولش کرده چون نمی خواستش….

تکونش دادم و با التماس بیشتری گفتم:
-ها؟..

سرش رو انداخت پایین و زمزمه وار گفت:
-خیانت کرد….
.

دستم از بازوش شل شد و بهت زده نگاهش کردم…

یعنی اگه خیانت نکرده بود الان ازدواج کرده بودن؟..چقدر من بدبختم اخه…

نگاهم رو ازش گرفتم و پشت بهش پاهام رو از تخت اویزون کردم که فکر کرد میخواهم از تخت برم پایین، عصبی از پشت بازوم رو گرفت و گفت:
-کجا؟..

سرم رو چرخونوم طرفش و گیج نگاهش کردم:
-هیچ جا..همینجام…

نفسش رو فوت کرد بیرون و بازوم رو محکمتر گرفت و کامل چرخوندم سمت خودش:
-واسه همین نمی گفتم..گفتم که همه چی مربوط به گذشته اس چرا اینطوری میکنی…

دستم رو گذاشتم روی دستش تا از بازوم جداش کنم و تلخ نگاهش کردم:
-تا حالا دیدی چطوری نگاهت میکنه؟…

چشم هاش رو محکم بست و اخم هاش رو شدید کشید تو هم…

با بغض ادامه دادم:
-دیدی تو نگاه و رفتارش نسبت به من چقدر خشم و حرص داره؟…

چشم هاش رو سریع باز کرد و با تشر گفت:
-غلط کرده..اون هیچ حقی نداره..واسه خودت بزرگش نکن..من اصلا اونو نمیبینم برام با این دیوار هیچ فرقی نداره….

از این حرفش مطمئن بودم..سامیار حتی اتفاقی هم به اون نگاه نمی کرد و دلم به همین خوش بود….

مستاصل نگاهش کردم و با گریه گفتم:
-اما اون دوستت داره..

بی اختیار و با عصبانیتی شدید گفت:
-گوه خورده دختره ی….

حرفش رو خورد و می دونستم می خواد احترام فامیل بودنشون رو نگه داره وگرنه سامیار هیچوقت حرف هاش رو سانسور نمی کرد….

خصوصا درمقابل منی که زنش بودم..راحت و بی پرده حرف هاش رو بهم میزد….
.

دست هام رو کشیدم روی صورتم و اشک هام رو پاک کردم…

سعی کردم به اعصابم مسلط بشم تا باقی ماجرا رو بفهمم..بعد هم می تونستم بخاطره پنهان کاریش بازخواستش کنم….

چند نفس عمیق کشیدم و با ارامشی ظاهری نگاهش کردم:
-خب؟..

با ابروهای پیچ و تاب خورده نگاهش رو تو صورتم چرخوند که با همون تظاهر گفتم:
-خوبم..بگو…

پوفی کشید و نگاهش رو ازم گرفت و اب دهنش رو قورت داد…

دوباره دست به سینه شد و بعد از چند دقیقه سکوت، بالاخره به حرف اومد و گفت:
-اونموقع مادرم مریض بود..خیلی حالش بد بود..باید حتما پیوند قلب انجام میداد و هرچی منتظر بودیم قلب پیدا نمیشد..من و سامان نه اما خودش دیگه ناامید شده بود..فکر می کرد دیگه قلبی پیدا نمیشه و برای همین به تکاپو افتاده بود که ما رو سروسامون بده……

پوزخندی زد و سرش رو رو به سقف بلند کرد و ادامه داد:
-سامان اون موقع عقد کرده بود..چند ماهی میشد با دختری که خودش خواسته بود نامزد کرده بود و بعد هم عقد کردن تا یه مدت بعد که عروسی بگیرن….

چشم هام گرد شد و مبهوت نگاهش کردم:
-یعنی سامان زن داشته؟..

با اخم سرش رو تکون داد که با تعجب بیشتری گفتم:
-پس الان کجاست؟..

-فوت کرده..

هینی کشیدم و دستم رو روی دهنم گذاشتم..چهره ی عصبی سامان اومد جلوی چشمم و دلم واسش سوخت….

پس واسه همین انقدر عصبی بود و نمی تونست خودش رو کنترل کنه…

بیچاره روزهای سختی گذرونده بود..اگه می دونستم اصلا باهاش بحث و دعوا نمی کردم…
.

تو جام جابجا شدم و با کنجکاوی گفتم:
-چرا فوت کرد؟..

نگاهش رو با اخم چرخوند طرفم و با تمسخر گفت:
-دوست داری اول بشینیم درمورد سامان و زن مرحومش حرف بزنیم؟…

چشم غره ای بهش رفتم:
-نخیر لازم نکرده اینو بعدا میگی..الان بهم بگو چطور تونستی همچین موضوع مهمی رو از من مخفی کنی..نامزد داشتی؟..خوبه بچه به بغل نیومدی پیشم بگی بچه هم داری…..

با حرص نگاهم کرد که با بغض گفتم:
-منو اونطوری نگاه نکن..من دارم دیوونه میشم..

-چرا؟..

-چرا؟..چرا؟..واقعا میپرسی چرا؟..خوشی زیادی داره دیوونه ام میکنه..چرا به من نگفتی نامزد داشتی..اونم دختر خاله ات….

یاده نگاهش روز اولی که تو بیمارستان همدیگه رو دیدیم افتادم..چقدر عصبی و با غضب نگاهم میکرد….

با غر و نق گفتم:
-اصلا همون روز اولی که دیدمش باید می فهمیدم یه چیزی هست..یه جوری منو نگاه می کرد انگار ارث باباشو خوردم….

سرم رو اوردم بالا و دوباره به سامیار نگاه کردم:
-چرا هیچی نمیگی؟..

-چی بگم؟..

-واسه چی این موضوع رو تا الان به من نگفتی؟…

با اخم نگاهم کرد و با بیرحمی گفت:
-چون به تو مربوط نمیشد…

لب هام روی هم چفت شد و خشکم زد…

راست میگفت خب..به من چه ربطی داشت..مگه من کی بودم….
.

نگاهه لرزونم رو ازش گرفتم و به دیوار روبرو خیره شدم…

بغضم رو همراه با اب دهنم قورت دادم و پاهام رو تو شکمم جمع کردم و دست هام رو حلقه کردم دورشون….

بعد از کمی سکوت اروم گفتم:
-راست میگی..مگه من کی هستم که زندگی تو به من ربطی داشته باشه…

شونه ای بالا انداختم و دلشسکته گفتم:
-ببخشید اگه کنجکاوی کردم..فکر کردم همونطور که من باید همه چی رو به تو بگم، تو هم موظفی همه چیو درمورده زندگیت به من بگی…..

صدای گیج و سردرگمش رو که شنیدم بی اختیار نگاهش کردم:
-چی میگی؟..

با اخم و سوالی نگاهم کرد و سرش رو به معنی “منظورت چیه” تکون داد…

پشت دستم رو روی قطره اشکی که روی صورتم ریخته بود کشیدم و با تعجب گفتم:
-خودت الان گفتی به تو ربطی نداره..

یه ابروش رو انداخت بالا و با تعجب زیادی گفت:
-منظورم این بود تا قبل محرمیتمون زندگی من و تو به هم ربطی نداشت…

-اهان..خب..بعدش که می تونستی بگی…

-کِی من و تو فرصت حرف زدن پیدا کردیم؟..این همه اتفاق افتاد، کِی وقت میکردم به تو از گذشته ام بگم؟….

دیدم درست میگه واسه همین سریع خواستم حرف رو عوض کنم و با اخم و ناراحتی گفتم:
-میدونی اون روز که تو تیر خورده بودی اومد بیمارستان چطوری به من نگاه می کرد؟..اگه می دونستم کیه اونوقت منم بلد بودم جواب نگاها و رفتارهاشو بدم…..

-مگه چیکار کرد؟…
.

4.6/5 - (51 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
KAYLA
KAYLA
2 ماه قبل

الهی 😢😢

T
2 ماه قبل

لااقل یه بحثو تموم کنین بعد پارتو ببندین😑💔

Mahsa
Mahsa
2 ماه قبل

پارتا کم کم دارن اب میرن🙄

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x