رمان گرداب پارت 50

5
(2)

 

مادرجون نفس راحتی کشید و با خنده نیم نگاهی به من انداحت و فهمید من یه کرمی ریختم…

وقتی همه دوباره مشغول به کارشون شدن سامان سرش رو خم کرد طرفم و اروم گفت:
-یک هفته قهر کردی که اینقدر سریع و با یه بار منت کشی خامش بشی؟..نچ نچ نچ…

در کمال سادگی گفتم:
-من که نمی خواستم یک هفته قهر کنم..اون نمیومد منت کشی وگرنه همون روز اول اشتی میکردم….

وقتی سامان دوباره زد زیر خنده، باز فهمیدم چی گفتم..نفسم رو مستاصل دادم بیرون و رو به مادرجون گفتم:
-مامان این نمیذاره من یه لقمه راحت بخورم..یه چیزی بهش بگو…

مادرجون چشم غره ای بهش رفت و گفت:
-نکن بچه..بزار صبحانشو بخوره…

سامان برای مادرجون سر تکون داد اما دوباره زیر گوش من پچ پچ کرد:
-خیلی کوچولویی..

با حرص نگاهش کردم و گفتم:
-با من حرف نزنا..من با تو قهرم…

-اِ اِ یکی دیگه گولت زده بعد با من قهر میکنی؟..

-از همه چی خبر داشتی..دیدی من چقدر ناراحتم..چرا برام تعریف نکردی؟…

گنگ نگاهم کرد کرد و با اخم گفت:
-چی رو؟..

-گذشته هاتون..اتفاقاتی که افتاده..همه چی رو…

اخمش باز شد و با تعجب سرش رو تکون داد:
-اهان..اِ برات تعریف کرد؟…

-با اجازتون..

نگاه ازم گرفت و به میز خیره شد و اروم گفت:
-خودش فقط باید میگفت..

-چرا؟..

-چون مربوط به شما بود..به من ربطی نداشت که دخالت کنم…
.

نگاه ازش گرفتم و سرم رو تکون دادم…

درست میگفت..من هم فقط دوست داشتم از زبون خودِ سامیار بشنوم…

سامان دیگه چیزی نگفت و من هم مشغول خوردن صبحانه ام شدم و بی اختیار تمام حواسم به ندا بود که ساکت نشسته بود و با کسی حرف نمیزد…..

فنجون چاییش رو گرفته بود دستش و متفکر و اخم کرده خیره شده بود بهش…

همینطور که سامان سر به سرم می گذاشت و اذیتم میکرد، صبحانه ام رو خوردم و از پشت میز بلند شدم یه چایی واسه خودم ریختم….

به سامان نگاه کردم و اروم گفتم:
-چای میخوری بریزم واست…

سرش رو انداخت بالا و غر زد:
-نه..اینقدر چای به خورد من ندین بابا سیاه میشم…

اروم خندیدم و نشستم کنارش دوباره:
-اخه نه اینکه سفید برفی هستی واسه همین میترسی…

قبل از اینکه سامان بتونه چیزی بگه، صدای گرفته و خوابالوی سامیار از تو اتاق بلند شد:
-سوگل..سوگل…

ابروهام رو انداختم بالا و مادرجون با خنده گفت:
-صدای زنگ هشدارت بلند شد سوگل..

لبخندی زدم و سامیار اجازه نداد جواب بدم و دوباره صداش همونطور خوابالود و شاکی بلند شد:
-سوگل کجایی…

-وای اومدم..اومدم..

سامان اروم خندید و مادرجون به خواهرش و ندا نگاه کرد و با یه لحن خاص گفت:
-این پسره پاک دیوونه شده..میخواد اب بخوره این دخترو صدا میکنه..دیوونه کرده همه ی مارو بخدا….

بی اختیار یه لحظه تو جام ایستادم و به مادرجون خیره شدم..منظوری داشت از حرفش؟….
.

چون تا حالا از چیزی خبر نداشتم به حرف ها و کارهای بقیه دقت نمی کردم اما الان حواسم جمع شده بود….

شاید قبلا هم مادرجون همین مدلی حرف میزد و من متوجه نمیشدم…

احساس می کردم داره کنایه میزنه بهشون…

چون فکر می کردن ندا، سامیار رو نمیخواسته و واسه همین اون دروغ هارو سر هم کرده…

حالا مادرجون می خواست نشون بده برای سامیار مهم نبوده و یه زندگی بهتر واسه خودش درست کرده….

نگاهم رو چرخوندم سمت سامان و نمی دونم نگاهم بهش چه جوری بود که لبخنده کجی گوشه ی لبش نشست و سرش رو به نشونه ی تایید تکون داد…..

انگار فهمیده بود به چی فکر می کنم و داشت اینجوری فکرم رو تایید می کرد…

من هم لبخندی زدم و از اشپزخونه زدم بیرون، بدون اینکه به کسی نگاه کنم…

وارد اتاق که شدم با دیدن سامیار همه چی از یادم رفت و از مدل خوابیدنش خنده ام گرفت….

با بالاتنه ی برهنه و شلوارک، به شکم روی تخت افتاده بود و دست هاش رو برده بود زیر بالشش و با وارد شدن من چشم هاش رو باز کرد و با اخم خیره شد بهم….

لبخندی بهش زدم و رفتم کنارش لبه ی تخت نشستم و انگشت هام رو تو موهاش فرو کردم:
-سلام..صبحت بخیر…

با همون اخم ها سرش رو تکون داد که اروم موهاش رو کشیدم و گفتم:
-چیه؟..چرا اخم کردی؟…

نیم چرخی زد و به پشت خوابید روی تخت و دستم از تو موهاش در اومد…

منتظر نگاهش کردم که با همون لحن شاکی گفت:
-دوساعته دارم صدات می کنم..معلومه کجایی تو؟…
.

پاهام رو اوردم بالا و خوابیدم کنارش و سرم رو گذاشتم روی سینه اش و گفتم:
-ببخشید داشتم صبحانه می خوردم..کارم داشتی؟…

دستش رو حلقه کرد دور شونه هام و درحالی که با اون یکی دستش چشم هاش رو میمالید، گفت:
-نه چرا بیدارم نکردی..ساعت چنده؟..

-ساعت تازه ده شده..دیشب دیر خوابیدی واسه همین بیدارت نکردم..

سرم رو از روی سینه اش بلند کردم و گونه اش رو محکم بوسیدم و بعد چهار زانو کنارش روی تخت نشستم و گفتم:
-پاشو دیگه..دیشب گفتی میبریم پیش سورن..اماده شو بریم…

-الان چه وقتشه..بزار بعد از ظهر میریم…

-نه نه..همین الان..

نمی خواستم وقتی ندا اینجا بود، ما هم باشیم..حس خوبی اصلا بهش نداشتم..از اون احساس تو چشم هاش می ترسیدم….

سامیار که خیلی تیز بود و من رو هم مثل کف دستش میشناخت، مشکوک نگاهم کرد و گفت:
-چی شده..کسی اینجاست؟..

لب پایینم رو تو دهنم گرفتم و محکم مکیدم و ولش کردم..نگاهم رو ازش دزدیدم و اروم گفتم:
-خاله و ندا اومدن…

چند لحظه همینطور نگاهم رو روی در و دیوار چرخوندم و وقتی دیدم چیزی نمیگه و صداش نمیاد نگاهش کردم….

ابروهاش رو انداخته بود بالا و با یه لبخنده کج جذاب گوشه ی لبش نگاهم میکرد….

بی اختیار دوباره لب پایینم رو مکیدم که نگاهش کشیده شد سمت لب هام و زمزمه وار گفت:
-واسه همین داری درمیری؟…

اخم هام رفت تو هم و شونه ای بالا انداختم:
-درنمیرم..دوست ندارم ببینمش و کنارش باشم…
.

سامیار نشست لبه ی تخت و پاهاش رو گذاشت روی زمین و دست هاش رو پشت سرش جک کرد و تکیه داد بهشون…..

متفکر نگاهم کرد و سرش رو تکون داد و دوباره گفت:
-بعد از ظهر میریم…

از روی تخت بلند شد و تیشرتش رو از روی زمین برداشت و درحالی که تنش میکرد راه افتاد سمت بیرون اتاق…..

دنبالش راه افتادم و با صدای اروم گفتم:
-سامیار من اینجا کنارِ این دختره نمیمونما…

در دستشویی رو باز کرد و بدون توجه به من رفت تو و در رو بست…

با حرص به در بسته شده خیره شدم و همونجا منتظر ایستادم تا بیاد و راضیش کنم که بریم بیرون…..

کمی بعد با صورت خیس از دستشویی اومد بیرون و با دیدن من با تعجب گفت:
-اِ هنوز اینجایی؟..

-سامیار بریم بیرون تورو خدا..

رفت تو اتاق و با اخم هایی که تو هم کشیده بود نگاهم کرد و با حرکت سر اشاره کرد که برم پیش بقیه تا اون هم بیاد…..

با لج پام رو کوبیدم زمین و گفتم:
-سامیار..

پوفی کشید و سرش رو تکون داد:
-چیه..چی میگی سوگل؟..چرا چونه میزنی؟…

-بریم پیش سورن..

-حالا بزار بیام یه چیزی کوفت کنم یه غلطی میکنم بالاخره…

لبخندی بهش زدم و از همون فاصله چند قدمی بینمون بوسی براش فرستادم که چپ چپ نگاهم کرد و با حرص گفت:
-دو قدم فاصله رو زورت میاد برداری که از اونجا میفرستی؟…

اروم خندیدم و با لجبازی دوباره بوس فرستادم و بعد خنده کنان بدون توجه به غر زدن و تهدید کردن هاش رفتم سمت اشپزخونه….
.

مادرجون با دیدنم خندید و گفت:
-چیکار داشت پادشاه؟…

من هم خندیدم و رفتم یه استکان برداشتم و از سماور یه چایی واسه سامیار ریختم و گفتم:
-هیچی..وقتی میبینه کنارش نیستم الکی صدا میکنه…

نشستم پشت میز و همینطور که حواسم به بیرون بود که سامیار بیاد، مشغول شیرین کردن چاییش
شدم….

تو سرم همینطور داشتم فکر و خیال میکردم که صدای خاله رو شنیدم:
-سوگل جان چاق میشیا…

با تعجب نگاهش کردم:
-بله؟..

با چشم و ابرو به فنجون چایی که درحال شیرین کردنش بودم اشاره کرد که تازه فهمیدم چی میگه….

ابروهام رو بالا انداختم و چند لحظه خیره خیره نگاهش کردم…

بنده خدا شاید منظوری هم نداشت اما من بدجور به خودش و دخترش حساس شده بودم…

حتی همونموقع که از چیزی خبر نداشتم هم از کارها و رفتارهای دخترش خوشم نمیومد..اونجوری که واسه سامیار گریه میکرد متوجه شده بودم مثل یه دختر خاله ی عادی نیست……

سرم رو پایین انداختم و اروم گفتم:
-نه من که صبحانمو خوردم..این واسه سامیارِ…

اهانی گفت و سرم رو که اوردم بالا نگاهم به ندا افتاد..به فنجون چایی جلوی من خیره شده بود و اخم هاش شدیدا تو هم بود….

گوشه ی لبم رو گزیدم که یه وقت بی اختیار چیزی نگم..کارهاش بدجور داشت عذابم میداد…

با شنیدنِ صدای پای محکمِ سامیار از بیرون با خوشحالی سرم رو بلند کردم و خیره شدم به درِ اشپزخونه….

همیشه حضورش باعث دلگرمیم میشد..وقتی کنارم بود دیگه هیچ نگاه و رفتاری نمیتونست اذیتم کنه…..
.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20240424 143525 898

دانلود رمان هوادار حوا به صورت pdf کامل از فاطمه زارعی 3.5 (2)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   درباره دختری نا زپروده است ‌ک نقاش ماهری هم هست و کارگاه خودش رو داره و بعد مدتی تصمیم گرفته واسه اولین‌بار نمایشگاه برپا کنه و تابلوهاشو بفروشه ک تو نمایشگاه سر یک تابلو بین دو مرد گیر میکنه و ….      
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 2.7 (3)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

6 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Mahsa
Mahsa
1 سال قبل

الکی داره کش میاد

Helia
Helia
1 سال قبل

پوفف کاش یکم بیتشر بود حالا

خالی باشه بهتره
خالی باشه بهتره
1 سال قبل

ترو جوننننننن عزیزت روزی 2 پارت بزار اگه نمیزاری حداقل امروز 2 پارت بزار

الہہ افشاری
الہہ افشاری
1 سال قبل

این رمان چقدر مونده تموم شه کاش تا شروع کلاس ها تموم شه

🫠anisa
🫠anisa
1 سال قبل

این عفریطه ی کاری میکنه

Sahar Shoorechie
Sahar Shoorechie
1 سال قبل

این رمانا چشون شده هرکی یه طرف لوس شده
اون از ارزوی عروسک که منگله و عشقم عشقم میکنه نمیدونه کدوم املی رو میخواد
اون از دل دیوانه پسندم که هیچ پارت هیجانی نداره یک روز صبر میکنی اهان الان میحرفه بعد میرینه به پارت
اون یکی دلارای که از اول تا اخر رمان با هرزه ها طرفیم
این یکی عشق صوری که همه در حال لاس زدن و خیانت هستند
و اون از اون طرفی که رمان وهم تموم شد
😡🤬🤬😡🔪🔪🍴
اینم از این
بابا این لحظات عاشقانه تو فیلم های ترکیه ای زیاده هم زنده 😑
هیجااان میخوامممممممم☹️☹️

دسته‌ها

6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x