رمان گرداب پارت 54

5
(3)

 

چشم هام رو با حرص بستم و با یه حرکت از جا بلند شدم…

می دونستم اون هم عصبانیه و چند دقیقه دیگه از تمام حرف هاش پشیمون میشه اما نمی تونستم دیگه کوتاه بیام….

پوزخندی زدم و با جسارت نگاهش کردم و گفتم:
-مجبور نیستم..همین الان از اینجا میرم..

چشم هاش رو ریز کرد و سرش رو تکون داد و گفت:
-چیکار میکنی؟..

تا خواستم تکرار کنم که میرم مادرجون چشم و ابرویی برام اومد و سریع گفت:
-بسه دیگه..یه بزرگتر اینجا نشسته..مثل سگ و گربه افتادین به جون هم..مگه اینجوری چیزی درست میشه..بشینین مثل ادم مشکلتونو حل کنین…..

مکث کردم اما بخاطره مادرجون دوباره نشستم که سامیار درجوابش گفت:
-مگه این میتونه مثل ادم حرف بزنه…

لب هام رو محکم روی هم فشردم که جوابی بهش ندم..نمی خواستم حالا که عصبانی بود باهاش بجنگم….

همینطور داشتم تو دلم حرف می زدم و خودم رو اروم می کردم که یهو با صدای سامان ابروهام رفت بالا و با تعجب نگاهش کردم….

با اخم و حرص به سامیار نگاه میکرد:
-اون میتونه مثل ادم حرف بزنه..ولی نمیدونم تو زبون ادمیزاد حالیت میشه یا نه…

سامیار یکه خورده ابروهاش رو انداخت بالا و متعجب به سامان نگاه کرد:
-جانم؟..

سامان دست به سینه شد و نیم نگاهی به من انداخت و دوباره به سامیار خیره شد:
-اینقدر خودخواهی که هیچی نمیفهمی..اینکه در مقابلت کوتاه میاد از ترسش نیست..زبونشم داره که جوابِ همه ی حرفاتو بده..یکم ادم باش داداشِ من….

مادرجون صداش کرد که ارومش کنه:
-سامان جان..پسرم..
.

سامان نگاهش رو با حرص از سامیار گرفت و به مادرش نگاه کرد:
-باشه مامان دخالت نمیکنه..ولی من که اینجا نشستم از حرفای زوره پسرت عصبی میشم چه برسه این دختر….

دوباره به سامیار نگاه کرد و گفت:
-واسه اینکه تو بیشتر عصبی نشی و رابطتون خراب نشه جوابتو نمیده..بی لیاقت..

سامیار پوزخندی زد و گفت:
-تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن داداش جون…

سامان با حرص خودش رو کشید سر مبل و من سریع با التماس صداش کردم که کوتاه بیاد:
-سامان جان…

در جواب من فقط دستش رو بلند کرد یعنی چیزی نیست و بعد با عصبانیت رو به سامیار گفت:
-من دخالت نکنم..سوگل ساکت باشه..مامان کاری نداشته باشه که تو خودت حلش کنی..خب؟..امر دیگه ای نیست خودخواه..همه خفه بشن که تو هر غلطی دلت خواست بکنی….

-زندگی خودمه بابا..چی میگین شما؟…

سامان چند لحظه نگاهش کرد و بعد بلند شد و ایندفعه به من نگاه کرد و با تاسف گفت:
-میبینی میگه زندگی خودمه..به فکر خودشه..به نظرم تو هم به فکر زندگیت باش..داری همه چیتو پای این زندگی میذاری ولی فک نکنم این….

با نگاه اشاره ای به سامیار کرد و ادامه داد:
-ارزششو داشته باشه….

با بغض نگاهی به سامیار انداختم که سریع از جا بلند شد و سینه به سینه ی سامان ایستاد…

مادرجون از جا پرید و خودش رو رسوند بهشون و دستش رو گذاشت روی سینه سامیار و یکم کشیدش عقب و گفت:
-بسه..مگه بچه شدین که افتادین به جون هم..سامان برو بیرون یه هوایی بخور پسرم..تو هم بشین سامیار….

وقتی دید هیچکدوم حرکت نمیکنن، محکم و با جذبه گفت:
-با شمام..زود باشین…
.

سامان سری تکون داد و از خونه رفت بیرون و سامیار هم دوباره نشست…

سنگینی نگاهه عصبیش رو حس می کردم اما نگاهش نکردم و سرم رو انداخته بودم پایین….

مادرجون نشست روبرومون و با مکث کوچکی رو به سامیار گفت:
-میدونی که در حقیقت حق با سامانه..نمیذاری کسی حرف بزنه و دخالت کنه..اونوقت خودتم کاری نمیکنی..تو یه پسری هرکاری هم بکنی حرف زیادی پشت سرت نیست اما….

پرید تو حرف مادرش و با اخم های تو هم گفت:
-چون حرفی پشت سرم زده نمیشه پس هر غلطی بخوام میکنم؟..شما منو اینطوری شناختین؟…

بی اختیار سرم رو بلند کردم و خیره شدم بهش…

نگاهمون گره خورد و بی حرف خیره شدیم به همدیگه..اون عصبی و با اخم..من ناراحت و با بغض….

نگاهش رو با همون اخم از من گرفت و به مادرش نگاه کرد که صداش کرد و گفت:
-تو خودت حرفایی میزنی که ادمو به شک میندازی..نمیذاری کسی دخالت کنه..دل این دخترو هردفعه با حرفات می لرزونی و ناراحتش میکنی….

سامیار از گوشه ی چشم نگاهی به من کرد:
-من هرکاری لازم بوده تا اینجا کردم..وظیفمو انجام دادم..از این به بعدم همینطوره…

گوشه ی لبم رو گزیدم و خیره نگاهش کردم که ایندفعه مستقیم خیره شد بهم و گفت:
-قرار باشه جدا هم بشیم بازم نمیذارم به تو اسیبی برسه یا اذیت بشی..نگران نباش…

قلبم ریخت و با بهت نگاهش کردم و مادرجون هم با حرص صداش کرد اما بدون اینکه جواب بده از جا بلند شد و راه افتاد سمت اتاق….

مادرجون به من نگاه کرد و با ارامش گفت:
-این جمله ی اخرش از روی بدجنسیش بود..بهش فکر نکن..این پسری که من میبینم نمیتونه از تو یه ثانیه هم جدا بشه….

لبخنده لرزونی به خوش خیالیش زدم و سرم رو تکون دادم…
.

****************************************

شیر اب رو بستم و دست های خیسم رو با پیشبندی که جلوم بسته بودم خشک کردم و بعد بازش کردم و انداختم روی کابینت….

دوتا فنجون چای ریختم و از اشپزخونه رفتم بیرون…

سامیار کلی کاغذ روی میز ریخته بود و درحال حساب و کتاب بود…

چند روزی بود با کلی گریه از من و مادرجون، سامیار به زور من رو اورده بود خونه ی خودش…

هرچند دلم برای اینجا هم تنگ شده بود اما خونه ی مادرجون راحت تر بودم و مجبور نبودم بیشتر ساعت های روز رو تنها باشم….

چایی سامیار رو گذاشتم کنار دستش و روی مبل روبروش نشستم و فنجون خودم رو هم به دست گرفتم….

متفکر بهش خیره شدم و صداش کردم:
-سامیار..

بدون اینکه نگاهم کنه سرش رو تکون داد:
-چیه؟..

-قرار بود یه گوشی واسه من بگیری بتونم با سورن در ارتباط باشم..دلم خیلی تنگ شده واسش..اگه گوشی نمیشه ببر منو یه روز ببینمش….

نگاهم بهش بود که یه لحظه دستش که داشت چیزی می نوشت از حرکت ایستاد اما سریع دوباره حرکتش داد و کارش رو کرد…..

وقتی دیدم چیزی نمیگه دوباره با حرص صداش کردم:
-سامیار…

-خیلی خب..میگیرم..

-همش میگی باشه اما نمیگیری که….
.

با اخم نگاهم نکرد اما جوابم رو نداد…

فنجونم رو گذاشتم روی میز و رفتم کنارش نشستم و مهربون گفتم:
-دلم تنگ شده اخه..ببخشید خیلی اصرار می کنم..

ابروهاش رو انداخت بالا و نیم نگاهی بهم انداخت و با تعجب گفت:
-الان از این راه داری امتحان میکنی؟..

-کدوم راه؟..

-همین خر کردن من..میدونی که جواب نمیده..

با مشت زدم به بازوش و گفتم:
-خیلی بی شعوری..جنبه نداری یکی باهات اینجوری حرف بزنه…

دوباره سرش رو انداخت پایین و مشغول کارهاش شد و درهمون حال گفت:
-اخه میدونم تو جنست خرابه..تا هدفی نداشته باشی مهربون نمیشی…

-ذهنت مریضه کاریش نمیشه کرد…

هومی گفت و دیگه جوابم رو نداد..حوصله ام سر رفته بود و سامیار هم کارش تموم نمیشد…

هی تو جام جابجا شدم و سرفه های الکی کردم اما انقدر جدی سرگرم کارش شده بود که حتی نیم نگاهی هم بهم نمی انداخت….

با انگشتم زدم به دستش و بی حواس گفت:
-نکن سوگل..

با شیطنت همونطوری که دوست داشت صداش کردم:
-سامی؟..

دستش از حرکت ایستاد و با مکث نگاهش رو چرخوند طرفم و شاکی گفت:
-میذاری کارم رو بکنم یا نه؟..

-حوصله ام سر رفته خب..بیشتر ساعتای روز سرکاری..بعد وقتی خونه ای هم کار میکنی..پس من چی؟…

-چیکار کنم؟..دوست داری عروسک بازی کنیم؟…
.

خندیدم و با شیطنت سرم رو تکون دادم:
-اره اره..

خودکارش رو انداخت روی میز و کمی چرخید طرفم و با اون چشم های جمع شده و شیطونش گفت:
-اره؟..

از حالت نگاهش همینطور که چرخیده بودم و رو بهش نشسته بودم، خودم رو روی مبل کشیدم عقب….

اماده ی فرار و مشکوک، سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم…

لبخند کجی نشست کنج لبش و تو یه لحظه نیمخیز شد روم و صدای جیغم رفت هوا…

خودم رو کشیدم عقب تر که تقریبا دراز کش شدم روی کاناپه و درحالی که بلند می خندیدم و جیغ میزدم، با دست هام شونه هاش رو گرفتم و هولش دادم عقب…..

با یه دستش دست هام رو گرفت و برد بالای سرم و با بدنش جلوی حرکت بدنم رو هم گرفته بود و چسبیده بود بهم….

سرم رو چپ و راست می کردم و خودم رو تکون میدادم…

میون خنده های بلند و تقلاهام صداش رو شنیدم:
-من عروسک بازی زیاد دوس ندارم..ولی یه بازی بهتر بلدم…

چشم هاش انقدر شیطون بود و برق میزد که سریع منظورش رو گرفتم و با خنده، جیغ زدم:
-بلند شو ببینم بیشعور..بی ادب..ولم کن…

ابروهاش رو انداخت بالا و سرش رو خم کرد تو صورتم:
-جوووونم؟..با کی بودی؟…

-عه سامی..

با دستش محکمتر دست هام رو بالای سرم قفل کرد و انگشت اون یکی دستش رو روی پیشونیم حرکت داد….

همینطور اومد پایین روی بینیم و بعد لب هام..مکثی کرد و باز هم رفت پایین تر روی گردنم…

با انگشتش نوازش می کرد و می رفت پایین..دست از تقلا برداشته بودم و محوِ چشم های خمار و نوازش دستش شده بودم….

اروم از وسط سینه ام رد شد و دستش رو روی شکمم نگه داشت…..
.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4 (8)

5 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.9 (8)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
149260 799

دانلود رمان سالوادور به صورت pdf کامل از مارال میم 5 (2)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:     خسته از تداوم مرور از دست داده هایم، در تال طم وهم انگیز روزگار، در بازی های عجیب زندگی و مابین اتفاقاتی که بر سرم آوار شدند، می جنگم! در برابر روزگاری که مهره هایش را بی رحمانه علیه ام چید… از سختی هایش جوانه…
IMG 20240402 203051 577

دانلود رمان اتانازی به صورت pdf کامل از هانی زند 4.8 (12)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   تو چند سالته دخترجون؟ خیلی کم سن و سال میزنی. نگاهم به تسبیحی ک روی میز پرت میکند خیره مانده است و زبانم را پیدا نمیکنم. کتش را آرام از تنش بیرون میکشد. _ لالی بچه؟ با توام… تند و کوتاه جواب میدهم: _ نه! نه…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

5 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ارسلان
ارسلان
1 سال قبل

پارت نمی زاری

(جولیتِ رومیوو)فرش خونه ارسلان
(جولیتِ رومیوو)فرش خونه ارسلان
1 سال قبل

به نظرم کوتاه اومدن و لجبازی نکردن گاهی اوقات باعث میشه یه زندگی شاد داشته باشیم
آفرین نویسنده گل

0-0
0-0
1 سال قبل

شخصیت دختر این رمانم مشکل داره و ضعیفه…🗿

KAYLA
KAYLA
1 سال قبل

چقد از سامی بدم اومد 😐 سوگل خر چرا کوتا میاد؟

Helia
Helia
1 سال قبل

عوضی نزارمون تو خماری.🤣🤙

دسته‌ها

5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x