رمان گرداب پارت 82

5
(1)

 

 

اخم هام بیشتر تو هم رفت و گفتم:

-چرا اینجوری میگفت؟..

 

شونه ای بالا انداخت و صدای پوزخندش رو شنیدم:

-یه چیزایی فهمیده بود و نگران شده بود..می خواست منو از اتفاقاتی که ممکن بود پیش بیاد، دور نگه داره…

 

-تو چیکار کردی؟..

 

-باهاش حرف زدم..گفتم اگه بهم اجازه نده تو همه ی مراحل کار باشم، خودم تنهایی میوفتم دنبال یارو و هرکاری از دستم بربیاد میکنم..گفتم میخوام تو دستگیری قاتلای پدرم نقش داشته باشم وگرنه جدا از شماها خودم میرم پی انتقام….

 

با تعجب نگاهش کردم:

-یعنی تهدید کردی؟..هیچی بهت نگفت؟..

 

-نه بنده خدا هیچی نگفت..چون می دونست کله خرتر از این حرفام و خودمو تو دردسر میندازم، اول خیلی سعی کرد راضیم کنه و از این ماجراها دور نگهم داره اما نتونست..می دونست با خودش باشم امنیت دارم اما اگه از کارام خبر نداشته باشه ممکنه هر بلایی سرم بیاد…..

 

-قبول کرد؟..

 

سرش رو تکون داد و لبخنده محوی زد:

-قبول کرد..اما به شرط ها و شروط های زیادی..

 

-چه شرطی؟..

 

-در کل حرفش این بود که مثل یک زیردست باشم براش و از همه چی باید بهش گزارش بدم و سرخود کاری نکنم و خیلی چیزهای دیگه..اونم قول داد حمایتم کنه و درجریان همه چیز قرارم بده….

 

با کنجکاوی نگاهش کردم:

-قبول کردی؟..

 

لبخنده پررنگ تری زد و سرش رو تکون داد:

-مجبور بودم قبول کنم..راه دیگه ای نداشتم..قبول کردم اما هیچوقت پشیمون نشدم…

 

 

 

ابروهام رو انداختم بالا و متعجب گفتم:

-چطور؟..

 

-نمیدونم..هیچوقت احساس نکردم تصمیمم اشتباه بوده..سرهنگ خیلی جاها بهم کمک کرد و خیلی چیزها ازش یاد گرفتم..یه جاهایی که کم می اوردم مثل یه بزرگتر پشتم بود و هوامو داشت..وجودش هم برای من و هم برای پرونده مثل یه معجزه بود…..

 

-انشالله هرچی از خدا میخواد بهش بده..منم اون چندبار که دیدمش فهمیدم خیلی دوستت داره و براش مهمی…

 

سامیار هم سرش رو به تایید تکون داد:

-انشالله..همینطوره..حق پدری به گردنم داره..زحمت زیادی برام کشیده..وقتی از خونه بیرونم کردن و کسی رو نداشتم، اون بود که پشتم ایستاد و دستمو گرفت….

 

لبخندی زدم و چشم هام رو باز و بسته کردم..

 

وقتی دیدم سکوت کرده و چیزی نمیگه، رو بهش نشستم و نگاهش کردم:

-خب..بعدش چی شد؟..

 

-من شرط هاشو قبول کردم و قرار شد سرهنگ تحقیقاتش رو کامل بکنه و بعد منو درجریان قرار بده..بعد از چندین روز که خبری نبود، یه روز سرهنگ زنگ زد و ازم خواست برم پیشش..قرارهامونو توی خونه ش میذاشتیم که امنیت بیشتر باشه و از طرفیم کسی متوجه نشه…..

 

خم شد جلو و ارنج دست هاش رو روی زانوهاش گذاشت و به میز مربع شکل جلوی مبل ها خیره شد…

 

گوشه ی لبش رو جوید و اروم تر از قبل به حرف اومد:

-سرهنگ اون روز گفت مشکلِ طرف با پدرم بخاطره کار بوده..پدرم شرکت حمل و نقل داشت..و شاهین یه قاچاقچی بزرگ بود..قاچاق مواد، دارو، اسلحه، دختر..و هرچیزی که می تونست انجام میداد..پدر من یه مرد اروم بود که سرش تو کار خودش بود..از اونجایی که بی خبر بوده، چند بار که فکر میکرده یه بار معمولی مثل بقیه مشتری هاشِ، محموله هاشون رو براشون جابجا میکنه……

 

چشم هام گرد شد و با بهت و تعجب گفتم:

-یعنی بدون اینکه به پدرت بگن از شرکت و ماشینهاش استفاده کردن و مواد جابجا کردن؟…

 

 

 

سرش رو که تکون داد با تعجب بیشتری گفتم:

-اخه چه جوری؟..یعنی پدرت باری که قراره توسط شرکتش جابجا بشه رو چک نمیکرده؟..هرکی هرچیزی میاورده راحت جابجا میکرده؟….

 

از گوشه ی چشم نگاهم کرد و پوزخندی زد:

-معلومه که چک میکرده اما جواب سوال تو هم خیلی راحته..شاهین پول داشت و با همون پول همه کار میتونست بکنه..اون کسایی رو که تو شرکت پدر من مسئول چک کردن بارها بودن رو با پول زیادی خریده بوده…..

 

نفسم رو فوت کردم بیرون و چشم هام رو محکم بستم:

-خدا لعنتت کنه شاهین..خدا لعنتت کنه…

 

بعد سریع یاد امروز افتادم و لبم رو گزیدم..هرچقدر هم بد بود اما الان دیگه مرده بود و درست نبود لعنتش کنیم….

 

سامیار بدون نگاه کردن بهم سری تکون داد و گفت:

-یکی از کارمندای پدرم که خیلی وفادار بوده بهش متوجه میشه و بهش خبر میده..پدرمم جلوی بقیه بارهایی که باید براشون جابه جا میشده رو میگیره و قراردادی که داشتن رو فسخ میکنه..نمی دونم چی میشه و شاید متوجه شده اینها چه ادمهای خطرناکی هستن یا شایدم تهدید شده اما پیش پلیس هم نمیره و چیزی نمیگه…..

 

متفکرانه نگاهش کردم و با تردید لب زدم:

-حتما تهدیدشون کردن..

 

سامیار هم سرش رو به تایید تکون داد:

-اره منم همینطور فکر میکنم..پدرمم ترسیده و پیش پلیس نرفته و فقط شراکت رو باهاشون بهم زده..سرهنگ گفت شاید چیزی هم دستش داشته..گفت باید وسایل شخصی پدرم رو خوب بگردیم..اتاق کارش تو خونمون هنوز مثل قبل دست نخورده بود و کسی نمی تونست داخلش بره..طاقتشو نداشتیم…..

 

-چیکار کردی؟..

 

-مجبور بودم برم وسایلش رو بگردم..باید مدرک پیدا میکردم..باید میفهمیدم بین پدرم و اونا چی بوده و چی شده….

 

 

 

دستی به چشم های سوزانم کشیدم و گفتم:

-رفتی؟..

 

-رفتم..حالم خیلی بد شد..دوباره همون حالی شدم که فیلم رو دیده بودم..دوباره بیمارستان و بستری شدن و دکترای روانشناش و مشاوره و….

 

دستم رو روی شونه و بازوش کشیدم..دوست نداشتم فکر اون روز هارو که میکنه حالش گرفته بشه…

 

الان دیگه تموم شده بود و تنها هم نبود..من حاضر بودم تمام غم و غصه هاش رو به جون بخرم اما اون یک لحظه هم ناراحت نباشه….

 

محسوس تر شونه و بعد گردنش رو نوازش کردم و گفتم:

-چیزی هم پیدا کردی؟..

 

-بیشتر اون مدارکی که شاهین دنبالشون بود از اتاق و وسایل شخصیش پیدا کردم…

 

-پس مدرک جمع کرده بوده..شاید می خواسته به پلیس بده اما فرصت نشده..شاهین فهمیده قصدش چیه و اونو به قتل رسونده….

 

متفکرانه اخم هاش رو جمع کرد و لب زد:

-نمیدونم..دیگه هیچوقتم نمیفهمیم..دیگه نه بابام هست و نه شاهینِ کثافت..هیچکدوم نمی تونن بگن چی بینشون گذشته….

 

-مهم اینه همه به سزای عملشون رسیدن و تقاص کاراشونو پس دادن…

 

-همه نه..

 

متعجب نگاهش کردم و ابروهام رو انداختم بالا:

-چطور..منتظورت کیه؟..

 

دستش رو روی کمرم گذاشت و درحالی که بالا پایین میکشید و نوازش میکرد، اروم گفت:

-هنوز اون شوهرعمه ی عوضیت تقاص کاراشو پس نداده…

 

نگاهش کردم و سعی کردم جلوی چونه ی لرزونم رو بگیرم..یاداوری اونها یعنی دوباره یاد سورن افتادن و دوباره اشک و غصه و حالِ بد….

 

خدایا چقدر دلم براش تنگ شده بود..کاش میشد یک بار دیگه میدیدمش..دیگه چیزی از خدا نمی خواستم…

 

 

 

بغضم رو قورت دادم و لبخنده تلخی زدم:

-اونم یه جایی بالاخره تاوانشو پس میده..شک نکن..

 

سرش رو تکون داد و جوابی بهم نداد اما همچنان مشغول نوازش کمرم بود و با اخم به جلو خیره شده بود….

 

زبونم رو روی لبم کشیدم و با دستم صورتش رو گرفتم و چرخوندم سمت خودم…

 

نگاهم که به چشم های سرخ و خونیش افتاد، دلم هری ریخت…

 

سرم رو تکون دادم و اروم گفتم:

-چی تو سرت میگذره..به چی فکر میکنی سامیار؟..

 

سرش رو کج کرد و کف دستم رو که روی صورتش بود رو اروم بوسید و چشم هاش رو بست:

-هیچی..

 

صورتش رو توی دوتا دستم قاب گرفتم و نگران گفتم:

-چیکار میخواهی بکنی؟..سامیار ما تازه داریم یکم ارامش میگیریم..تازه زندگیمون یکم داره مثل بقیه ادما میشه..خواهش میکم ازت..تورو خدا یه کاری نکن باز همه چی بهم بریزه…..

 

دست هام رو از دور صورتش کشید پایین و نگاهش رو ازم گرفت:

-نگران نباش..

 

-سامیار خواهش میکنم..

 

از جا بلند شد و دست من رو هم گرفت و بلندم کرد…

 

حالا اون بود که صورتم رو تو دست هاش قاب گرفت و گفت:

-من اگه کاری هم بکنم برای راحتی تو و زندگیمونه..کاری نمیکنم که همین نیمچه ارامشی که الان داریم از بین بره….

 

چشم هام رو باز و بسته کردم:

-میدونم..اما بخاطره منم طرف اونا نرو..کاری بهشون نداشته باش..نذار به زندگیمون نزدیک بشن..نه حداقل حالا که یکم خوشحالیم و ارامش داریم….

 

بی توجه به حرفم صورتم رو ول کرد و نگاهش رو ازم گرفت:

-چقدر حرف میزنی سوگل..بیا بریم یکی دو ساعت بخوابیم سرم داره میترکه…

 

 

 

راه افتاد سمت اتاق و من هم عین جوجه اردک افتادم دنبالش:

-سامیار..

 

جوابم رو نداد و رفت تو اتاق و درو هم برای من باز گذاشت…

 

رفتم داخل و در رو پشت سرم بستم و دیدمش که داشت لباس راحتی از داخل کمد درمیاورد و پشتش به من بود….

 

نشستم لب تخت و وقتی دیدم داره کمربندش رو باز میکنه، نگاهم رو ازش گرفتم و سرم رو انداختم پایین و مشغول بازی با انگشت هام شدم….

 

با صدای سامیار که صدام میکرد، سرم رو بلند و بهش نگاه کردم…

 

دست هاش رو زده بود به کمرش و با اون اخم های تو هم کشیده ش نگاهم میکرد:

-چرا یهو ساکت شدی؟..

 

نگاهم رو چرخوندم به اطرافم که صداش متعحب تر و با تمسخر بلند شد:

-نگو که داشتم لباس عوض میکردم خجالت کشیدی؟…

 

گوشه ی لبم رو محکم گزیدم و حس کردم گونه هام داره اتش میگیره و مطمئن بودم الان سرخ شدم….

 

صدای خنده ش که بلند شد، بی اختیار نگاهم چرخید سمت صورتش…

 

از دیدن خنده ش نمیشد گذشت چون این مدل خنده ش نادر بود و خیلی کم پیش میومد انقدر صدادار و دندون نما بخنده….

 

با لذت بهش نگاه کردم و لبخندی زدم و با خجالت گفتم:

-کجاش خنده داشت؟…

 

اومد سمتم و من فکر کردم میخواد دراز بکشه، خودم رو کمی کشیدم عقب که راحت باشه اما کنارم ایستاد و شونه هام رو با یه حرکت و محکم هول داد و به پشت افتادم روی تخت…..

 

با تعجب نگاهش کردم و سر تکون دادم:

-سامیار چیکار میکنی؟..

 

 

 

خودش هم اومد روی تخت و کنارم دراز کشید و یک دستش رو جک کرد و تکیه داد بهش و نیمخیز شد روم….

 

با انگشت های دست ازادش کشید روی لبم و بعد روی چونه ام…

 

همینطور که چونه ام رو نوازش میکرد اروم گفت:

-خجالت کشیدی؟..از من؟..

 

نفس حبس شده ام رو فوت کردم بیرون و جواب ندادم…

 

انگشت هاش همینطور داشت میرفت پایین و از گلوم رد شد و به سینه ام رسیده بود که دستم رو اوردم بالا و دستش رو گرفتم….

 

چشم هام رو بستم و با بی نفسی صداش کردم:

-سامیار..

 

خم شدنش روی صورتم رو حس کردم و بعد لب هاش نشست روی پیشونیم و اروم بوسید:

-جان…

 

خندیدم و چشم هام رو باز کردم:

-باز خداروشکر یه جان بهم میگی وگرنه از کمبود محبت دق میکردم…

 

ابروهاش رو انداخت بالا و با تعجب نگاهم کرد:

-کمبود محبت؟..دیگه چی؟..

 

-خب محبت نمیکنی دیگه..منظورم محبت کلامیِ..اصلا تا حالا “دوستت دارم” به من گفتی؟…

 

چپ چپ نگاهم کرد:

-مگه همه چیو باید گفت؟..

 

-بالاخره ادم به شنیدنشم احتیاج داره..یه وقتایی باید ادم مطمئن بشه..این اطمینان هم تا وقتی که به زبون نیاری به دست نمیاد….

 

متفکرانه نگاهم کرد و گوشه ی لبش رو جوید:

-یعنی تو الان شک داری و تا وقتی که من نگم مطمئن نمیشی؟…

 

خنده ام رو خوردم و سرم رو تکون دادم:

-درسته..

 

 

 

با اخم دوباره نگاهم کرد و با لحن بامزه ای گفت:

-فکر کنم خوابت میاد داری هزیون میگی..بخواب تا تاثیرات بدتر نذاشته…

 

نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم و بلند زدم زیر خنده:

-خیلی بدجنسی..

 

ابرو بالا انداخت و دستش رو برد زیر گردنم و بغلم کرد…

 

چرخیدم و رو بهش شدم و سرم رو تو سینه ش فرو بردم و لبخندی زدم..حتی تو بدترین شرایط هم بوی عطر تنش لبخند به لبم میاورد….

 

سامیار بی توجه به حال و هوای من، اون یکی دستش رو انداخت روم و با ضربه ای که یهو به پشتم زد “اخ” بلندی از درد و سوزشِ زیاد گفتم….

 

با درد سرم رو از روی سینه ش بلند و شاکی نگاهش کردم:

-این چه عادت بدیه پیدا کردی سامیار..خیلی زشته..خجالت نمیکشی؟…

 

-چرا خجالت بکشم..مال خودمه..میزنم..سیاه میکنم..کبود میکنم..هرکاری بخوام میکنم…

 

-چرا؟..خوشت میاد من درد بکشم؟..

 

با تخسی، عین بچه های لجباز نگاهم کرد و گفت:

-این الان درد داشت؟..این که بیشتر شبیه ناز و نوازش بود…

 

از پرروییش خنده ام گرفت و مشتی تو سینه ش کوبیدم:

-خیلی پررویی سامیار..الان هنوز جاش داره میسوزه..حتی گاهی از درد نمیتونم راحت بشینم..اگه این ناز و نوازشته، خدا به داد من برسه که سیلی و کتک زدنت چه جوریه…..

 

خودش هم خنده ش گرفت و صورتش رو توی موهام فرو کرد و گفت:

-نه قول میدم به اونجاها نرسه..

 

با خنده سرم رو به تاسف تکون دادم که دستش رو پشتم، روی جایی که زده بود گذاشت و اروم گفت:

-هنوز میسوزه؟..

 

با خجالت مچش رو گرفتم و دستش رو کشیدم کنار و گفت:

-نه خوبم..چیزی نیست..

 

سرش رو تکون داد و محکم تر بغلم کرد و خم شد پتو رو کشید روی دوتامون و بوسه ای روی موهام نشوند و لب زد:

-بخواب عزیزم…

 

 

 

***************************************

 

ظرف میوه رو برداشتم و بردم تو سالن و روی میز گذاشتم و لبخندی به عسل زدم:

-خب چه خبرا..چه عجب از اینورا..راه گم کردی؟..

 

چپ چپ نگاهم کرد و خم شد یه سیب از داخل ظرف برداشت و گازی زد و با دهن پر گفت:

-زر نزن میام میزنمتا..فعلا که جناب عالی متاهل و سرسنگین شدی…

 

-اه ببند دهنتو حالمو بد کردی..

 

چشم غره ای بهم رفت و جواب نداد و مشغول جویدن شد که خنده ای کردم و گفتم:

-درگیر متاهلی نبودم..میدونی که حکم شاهین اجرا شد چند روز پیش..همون یکم حال و هوا و زندگی مارو بهم ریخت….

 

اخم هاش رفت تو هم و با کنجکاوی گفت:

-چطور؟..

 

-سامیار بهم ریخته بود..لحظه ی اجرای حکم اونجا بود و از اول تا اخرشو دیده..یاد گذشته ها افتاده بود و خلاصه حالش خوب نبود….

 

-چرا گذاشتی بره؟..

 

با تعجب نگاهش کردم و پوزخندی زدم:

-من میتونم جلوی سامیارو بگیرم؟..به نظرت به حرف من گوش میده؟..زبونم مو دراورد از بس گفتم نرو..مُردم اینقدر تو این خونه قدم رو رفتم..جونم دراومد تا بیاد خونه…..

 

با مکث نفسی کشیدم و ادامه دادم:

-وقتی هم اومد با دیدن اون حالش داشتم سکته میکردم…

 

-خدا نکنه..

 

دوباره سیبش رو از داخل بشقاب جلوش برداشت و قبل از اینکه گاز بزنه گفت:

-الان بهتره؟..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4 (8)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (9)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
149260 799

دانلود رمان سالوادور به صورت pdf کامل از مارال میم 5 (2)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:     خسته از تداوم مرور از دست داده هایم، در تال طم وهم انگیز روزگار، در بازی های عجیب زندگی و مابین اتفاقاتی که بر سرم آوار شدند، می جنگم! در برابر روزگاری که مهره هایش را بی رحمانه علیه ام چید… از سختی هایش جوانه…
IMG 20240402 203051 577

دانلود رمان اتانازی به صورت pdf کامل از هانی زند 4.8 (12)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   تو چند سالته دخترجون؟ خیلی کم سن و سال میزنی. نگاهم به تسبیحی ک روی میز پرت میکند خیره مانده است و زبانم را پیدا نمیکنم. کتش را آرام از تنش بیرون میکشد. _ لالی بچه؟ با توام… تند و کوتاه جواب میدهم: _ نه! نه…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

دسته‌ها

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x