رمان گرداب پارت 84

 

 

***************************************

 

لبخندی به مادرجون زدم که جوابم رو داد و گفت:

-دخترم من کجا نمازمو بخونم؟..

 

-بفرمایید بریم تو اتاق مهمان..ساکت و ارومه..اینجا با این همه سر و صدای این دوتا پسر نمیشه….

 

نگاهی به پسرهاش کرد که طبق معمول جلوی تلویزیون نشسته بودن و مشغول فوتبال دیدن بودن و سر و صداشون کل خونه رو برداشته بود و تخمه می شکوندن و پوستش رو پرت میکردن…..

 

با خنده سری به تاسف تکون داد..

 

اصلا برای همین فوتبالِ مهمی که امشب پخش میشد هماهنگ کرده بودن که کنار هم باشن و با کل کل و کری خوندناشون مارو دیوونه کنن….

 

با مادرجون رفتیم سمت اتاق مهمان که همون اتاق قبلی من بود…

 

چادرسفید و سجاده رو هم بهش دادم و از اتاق رفتم بیرون که راحت نمازش رو بخونه…

 

نگاهی به پسرها کردم و گفتم:

-میز شام رو بچینم؟..

 

نگاهم رو بینشون چرخوندم و منتظر جواب شدم اما انگار نه انگار…

 

نفسم رو محکم فوت کردم و با حرص صدا زدم:

-سامیار؟..

 

بدون اینکه نگاه از تلویزیون بگیره و حتی نیم نگاهی بهم بندازه، بی حواس گفت:

-چیه؟..

 

-میز شام رو اماده کنم؟..این کی تموم میشه؟..

 

سامان نگاهی بهم کرد و جای سامیار گفت:

-بازی چند دقیقه دیگه تموم میشه..صبر کن بیاییم کمک کنیم بهت…

 

-نمیخواد کاری ندارم که..گفتم بپرسم که الکی شامو نکشم سرد بشه…

 

-نه زودتر بکش که شکمم داره به سر و صدا کردن میوفته…

 

 

با لبخند سرم رو تکون دادم و رفتم تو اشپزخونه..

 

با کمک عسل، دو مدل خورشت درست کرده بودم..قیمه و مرغ..که خیلی هم خوش اب و رنگ شده بودن…

 

اروم اروم مشغول شدم و کم کم هرچیزی که درست کرده بودم رو تو ظرف ها کشیدم و بردم سر میز…

 

ماست و سالاد و نوشابه رو هم داخل پارچ ریختم و با یخ بردم سر میز…

 

یه تنگ اب هم بردم چون مادرجون نوشابه نمیخورد..

 

عسل تو همین فرصت کم ژله هم درست کرده بود و خیلی خوشگل تزئین کرده بود برام که رنگ های قرمز و زردشون جلوه ی خاصی به میز داده بودن…..

 

بشقاب ها رو روی میز، جلوی صندلی ها چیدم و قاشق و چنگال و لیوان و دستمال های قرمز رنگ هم کنارشون قرار دادم….

 

کمی دورتر ایستادم و با رضایت نگاه کردم..

 

همه چیز خیلی خوب و میز پر و پیمان و خیلی خوشگل و شیکی شده بود…

 

از اشپزخونه رفتم بیرون و همزمان مادرجون هم از اتاق اومد بیرون…

 

لبخندی بهش زدم و گفتم:

-میز شام رو اماده کردم مامان..بفرمایید…

 

-خیلی زحمت کشیدی دخترم..ببخشید امشب حسابی خسته شدی…

 

-این چه حرفیه..کاری نکردم..اگه بکنم هم وظیفمه..

 

لبخندی زد و پشت میز نشست و من هم پسرهارو صدا کردم:

-تموم نشد؟..بیایین دیگه غذا یخ کرد..

 

وقتی جوابی نشنیدم “نچی” کردم و بلند تر صداشون کردم:

-اقایون سلطانی با شمام..سامان، سامیار..

 

انگار ایندفعه صدام رو شنیدن که سامیار بلند گفت:

-اومدیم..

 

سرم رو تکون دادم و برگشتم پیش مادرجون و خودم هم پشت میز نشستم و مشغول تعارف به مادر جون شدم….

 

 

 

 

کمی که گذشت پسرها شاد و شنگول اومدن و لبخند و خنده از لبشون کنار نمیرفت که معلوم شد تیم مورد علاقشون بازی رو برده و داشتن کیف میکردن…..

 

دوتایی نشستن روی صندلی ها و سامان کف دست هاش رو مالید بهم و گفت:

-اخ که دارم میمیرم از گرسنگی..زن داداش زودتر بکش که این میز و بوی غذاهات داره هوش از سر من میبره…

 

خندیدم و بشقابش رو از جلوش برداشتم و لبالب پر از برنج کردم و دوباره گذاشتم جلوش…

 

برای سامیار هم برنج کشیدم و گفتم:

-نوش جونتون..دیگه اگه کم و کسری هست ببخشید، سامیار دیر به من خبر داد…

 

مادرجون لبخندی بهم زد و با محبت گفت:

-این چه حرفیه مادر..همه چیز هست و زیادم هست..خودتم بخور که خیلی خسته شدی امروز..

 

-نه مامان کاری نکردم..عسل هم بود بهم کمک کرد…

 

سامیار با شنیدن این حرفم سریع گفت:

-اِ راستی اره..وقتی زنگ زدم گفتی عسل اینجاست..پس چرا نموند؟…

 

نمیدونم چرا احساس کردم سامیار بعد از گفتن این حرف نیم نگاهی به سامان انداخت…

 

شونه بالا انداختم و گفتم:

-مامانش زنگ زد گفت حتما باید امشب خونه باشه..مجبور شد بره…

 

مادرجون اخم هاش رو کمی کشید تو هم و گفت:

-خیرِ مادر..اتفاق بدی که نیوفتاده؟..

 

-نه مامان چیز بدی نیست..اتفاقا خیلیم خوبه..

 

از گوشه ی چشم به سامان نگاه کردم و با یه لبخنده عمیق و دندون نما گفتم:

-براش خاستگار میومد امشب..

 

 

چند لحظه سکوت برقرار شد و تقریبا همه تو بهت بودن و نگاه من خیره به سامان بود…

 

سامانی که قاشق و چنگالش رو محکم تو دست هاش فشرده و نگاهش خیره و بی حرکت به بشقاب غذاش مونده بود….

 

داشتم موشکافانه نگاهش می کردم که سامیار با یه لحن متفاوت گفت:

-که اینطور..حالا طرف کی هست؟..

 

-نمی دونم..خوده عسل هم نمی دونست..چندباری مراسم خاستگاری هارو پیچونده و نرفته، واسه همین مامانش تا لحظه ی اخر بهش نگفته بود و کلی دعوا و تهدید کرد که امشب حتما باید باشه…..

 

لب هام رو جمع کردم و نفس عمیقی کشیدم:

-فکر میکنم مامانش اینا راضی بودن..فقط میمونه خودش که امشب ببینه طرفو و نظرشو بگه…

 

مادرجون سر تکون داد و گفت:

-دخترم زوری هم که نمیشه دختر شوهر داد..خودش از همه مهمترِ و حتما باید راضی باشه..با دعوا و تهدید که درست نیست….

 

نگاهم رو از سامان گرفتم که یک لیوان اب ریخته بود و داشت یک نفس سر میکشید…

 

لبخندی با خوشحالی از چیزی که میدیدم زدم و گفتم:

-اخه عسل هم هنوز تو بچگیش مونده و خیلی کارتونی فکر میکنه..فکر میکنه شاهزاده با اسب سفید پیدا میشه و بالاخره میاد سراغش..خیلی فانتزی میزنه….

 

سامیار خنده ش گرفت از حرفم و گفت:

-خب شاید پیدا کرد..بالاخره خواستن توانستنِ…

 

شونه ای بالا انداختم و به بشقاب غذام نگاه کردم:

-نمیدونم..من که تصمیم گیرنده نیستم..باید دید خانواده ش چیکار میکنن..بالاخره اونا هم صلاح دخترشون رو میخوان و کاری به ضررش انجام نمیدن…..

 

مادرجون نفس عمیقی کشید و نگاهه نگرانش رو از سامان گرفت:

-درسته عزیزم..همینطوره..

 

 

سامان لیوان دوم اب رو هم ریخت و درحالی که میخواست سر بکشه گفتم:

-سامان خوبی؟..چرا اینقدر اب میخوری؟..

 

لیوان اب تو دستش خشک شد و من تو دلم با بدجنسی پوزخندی زدم…

 

مدت ها بود داشت اون دختر رو اذیت میکرد و تو بلاتکلیفی نگه داشته بود و حتی از احساسش هم حرفی نمیزد….

 

حالا که این حالت و پریشونیش نشون میداد احساسی به عسل داره، من هم می تونستم کمی اذیتش کنم و تلافیش رو سرش دربیارم…..

 

حالا نوبت ما بود که تا می تونیم اذیتش کنیم و به حرفش بیاریم…

 

سامان اروم لیوان رو گذاشت روی میز کنارش و دوباره قاشق و چنگالش رو به دست گرفت:

-چیزی نیست..

 

سرم رو تکون دادم و به مادرجون تعارف کردم خورشت برداره و بعد گفتم:

-قرار بود به محض اینکه رفتن به من خبر بده که چیشد و چیکار کردن..هنوز زنگ نزده پس یعنی هنوز نرفتن….

 

دیدم سامان با اخم های تو هم دستش رو اورد بالا و نگاهی به ساعت مچیش انداخت و لبخند من بزرگ تر شد…

 

دلم داشت براش به رحم می اومد..مثل برادرم بود و من واقعا سامان رو دوست داشتم…

 

اما وقتی یادم می اومد حال عسل امروز چقدر بد بود، دوست داشتم تا می تونستم بچزونمش…

 

الان هم می ترسیدم شک کنه وگرنه حتی بیشتر هم از خاستگار خیالی تعریف میکردم و می ترسوندمش….

 

سامان دیگه تا اخرِ شب حتی یک کلمه هم باهامون حرف نزد..هرچقدر هم مخاطب قرارش میدادیم جواب نمیداد….

 

نگاهه نگرانِ مادرجون و گاهی هم سامیار بهش خیره میشد و حدس میزدم جفتشون یه چیزهایی میدونستن….

 

 

میز شام رو جمع و ظرف هارو گذاشتم بعد بشورم و چای دم کردم…

 

مادرجون عادت داشت بعد از شام حتما چایی بخوره…

 

سینی چایی و بعد ظرف میوه رو بردم تو سالن و روی میز گذاشت و بی سر و صدا خودم رو به اتاق رسوندم….

 

گوشی رو از روی میز برداشتم و برای عسل پبامک فرستادم…

 

“عسل اگه سامان بهت زنگ زد فعلا جواب نده..من گفتم امشب خاستگار میومد واست..اگه زنگ زد و خواستی باهاش حرف بزنی هم بذار اخرشب جوابش رو بده..فقط حواست باشه سوتی ندی”

 

یک دقیقه هم نگذشته بود که صدای دینگ گوشی بلند شد و من با تعجب پیامش رو باز کردم که پر از غلط املایی هم بود….

 

“وای نه..من اصلا نمیتونم باهاش حرف بزنم وگرنه لو میدم..فقط بگو نتیجه چی شد؟..امیدی بهش هست یا نه؟”

 

با بدجنسی لبخندی زدم و جواب سوالش رو ندادم..

 

“حالا فعلا هنوز اینجا هستن..فردا بهت زنگ میزنم حرف میزنیم..فقط گند نزدی تو نقشه هام..اگه پرسید جوابت چیه به طرف، میگی هنوز معلوم نیست و میخوام بیشتر بشناسمش..یه جوری که انگار همچنان ادامه داره و میخواهی درموردش فکر کنی”

 

گوشی رو سایلنت کردم و دوباره گذاشتم روی میز و سریع از اتاق زدم بیرون…

 

لبخندم رو نمی تونستم جمع کنم..خیلی خوشحال بودم…

 

کاش زودتر سامان به حرف می اومد و خیال عسل هم راحت میشد…

 

واقعا دوستشون داشتم و دلم میخواست جفتشون خوشبخت بشن و اگه با هم می بودن که دیگه عالی بود….

 

شکلات خوری کریستال که پر از شکلات های مختلف بود رو از روی کانتر برداشتم و رفتم پیش بقیه….

 

لبخندی بهشون زدم و با گذاشتن ظرف روی میز، کنارشون نشستم و مشغول حرف زدن با مادرجون شدم….

 

 

 

***************************************

 

ابی به دست و صورتم زدم و از سرویس بهداشتی اومدم بیرون…

 

نفس عمیقی کشیدم و خوابالو و بی حال رفتم تو اشپزخونه و مشغول درست کردن صبحانه شدم…

 

تو فکر بودم و حالم بد بود..خیلی بهم ریخته بودم…

 

چای دم کردم و میز صبحانه رو هم چیدم و رفتم سمت اتاق خوابمون…

 

سامیار هنوز خواب بود و به حالش غبطه می خوردم..چقدر اروم و بی خیال خوابیده بود…

 

سرم رو تکون دادم و گوشیم رو از روی پاتختی برداشتم و چون می دونستم عسل الان خوابه، زنگ نزدم و براش پیام فرستادم….

 

“سلام..عسل امروز وقت کردی یه سر بیا اینجا کارت دارم..باید حرف بزنیم”

 

پیام رو فرستادم گوشی رو دوباره گذاشتم سرجاش و لبه ی تخت نشستم…

 

دلم پیچ می خورد و مدام اب تو دهنم جمع میشد و حالم رو بیشتر و بیشتر بهم میزد…

 

سعی کردم لبخند بزنم و حال بدم تو صورت و رنگ و روم معلوم نباشه..نمی خواستم متوجه بشه خوب نیستم….

 

اروم تکونش دادم و صداش کردم:

-سامیار..عزیزم..

 

“هومی” گفت و درحالی که به شکم خوابیده بود، صورتش رو بیشتر تو بالش فرو برد که از حالت بامزه ش لبخندی نشست روی لب هام….

 

سرم رو تکون دادم و دست کشیدم روی موهاش…

 

چقدر احساس بدی داشتم..دلم می خواست بشینم چند ساعت گریه کنم شاید دلم اروم میشد…

4.8/5 - (38 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
6 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
اتاق فرمان
اتاق فرمان
4 ماه قبل

حاملس 😑
چ بد موقع هنو عروسی نگرفتن کع تازه عروسی عسل و سامانم هس پس چجوری میخواد برقصه
عَح بدبخ

آخرین ویرایش 4 ماه قبل توسط اتاق فرمان
Tamana
4 ماه قبل

اینا ک یک هفته س رفتن خونشون
چرا حاملس؟😐😂

sara
رویا سمائی
4 ماه قبل

به نظرتون بچشون دختره یا پسر

sara
رویا سمائی
4 ماه قبل

بنظرتون بچشون پسر یا دختر 😁

Ftm
Ftm
4 ماه قبل

خبببببب حاااملسسسسس

Mahsa
Mahsa
4 ماه قبل

حامله اس لابد😕😂

6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x