رمان گرداب پارت 85

5
(2)

 

 

خم شدم و با همون لبخنده تلخ روی لب هام و بغضی که داشت خفه ام می کرد، لب هام رو روی موهاش چسبوندم و نگه داشتم….

 

پلک هام روی هم افتاد و تو موهاش نفس عمیقی کشیدم و با بوسه ی کوچکی، لب هام رو جدا کردم…

 

نگاه کردم به نیمرخش که تو دیدم بود و بی طاقت دوباره خم شدم و این دفعه شقیقه ش رو محکم و طولانی بوسیدم….

 

خوابالو و با تعجب صدام کرد:

-سوگل..چی شده؟..خوبی؟..

 

پیشونیم رو به سرش تکیه دادم و چشم هام رو بستم:

-خوبم..صبحانه اماده س نمیایی؟..

 

-الان میام..

 

غمگین دوباره دستی به موهاش کشیدم و گوشیم رو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون…

 

روی صندلی نشستم و به میز خیره شدم و انقدر تو دنیای خودم غرق بودم که متوجه ی اومدن سامیار نشدم و وقتی دستش رو روی شونه ام گذاشت، از جا پریدم…..

 

با وحشت و قلبی که بدجور میتپید نگاهش کردم و حواسم که سرجاش اومد، نفس راحتی کشیدم…

 

پوفی کردم و دستم رو روی سینه ام گذاشتم:

-ترسوندیم..

 

دوش گرفته و لباس بیرون هم پوشیده بود و تمام این مدت من تو فکر و خیال بودم…

 

روبه روم نشست و با اخم و مشکوک نگاهم کرد:

-تو حواست نبود..من چندبار صداتم کردم..

 

-اِ متوجه نشدم..تو فکر بودم ببخشید..چایی بریزم بیارم برات…

 

درحالی که بلند میشدم صداش رو شنیدم:

-چی شده سوگل؟..رنگ و روتم پریده..مطمئنی خوبی؟…

 

فنجون رو گذاشتم روی میز و درحالی شیرینش می کردم گفتم:

-چیزی نیست خوبم..نگران نباش..

 

-مطمئن باشم؟..

 

سرم رو چند بار به تایید تکون دادم و با لبخنده بی حالی، سعی کردم نشون بدم چیزیم نیست…

 

اما درواقع داشتم از داخل متلاشی میشدم..فکرهایی که تو سرم بود داشت مثل خوره مغزم رو می خورد….

 

گلوم همچنان از بغض درد می کرد و خیلی سخت سرپا بودم…

 

برعکسِ همیشه دوست داشتم امروز سامیار زودتر بره و متوجه حال خراب من نشه…

 

چقدر امروز ساعت دیر میگذشت و انگار لج کرده بود…

 

سامیار درحالی که نگاهش یکسره به من بود، صبحانه ش رو خورد و برعکسِ همیشه امروز اون بود که لقمه گرفت و تو دهنم گذاشت….

 

لبخنده تلخم یک لحظه از لب هام جدا نمیشد و نگاه سامیار هر لحظه نگران تر میشد…

 

بالاخره از جاش بلند شد…

 

جلوی در پالتوش رو تنش کرد و کیفش رو روی جاکفشی گذاشت و کفش هاش رو پاش کرد و نگاهش رو به من دوخت….

 

لبخندی بهش زدم و رفتم جلو..یقیه ی پالتوش رو مرتب کردم و دست هام رو روی سینه ش گذاشتم:

-برو به سلامت..

 

دست هاش رو دو طرف کمرم گذاشت و به خودش نزدیک ترم کرد:

-این حالت نگرانم کرده..یه جوری هستی..اگه مشکلی هست نرم، پیشت بمونم؟…

 

نفسم رو حبس کردم و اب دهنم رو به سختی بلعیدم:

-نه عزیزم..برو به کارت برس..من مثلِ همیشه ام..

 

سرش رو خم کرد و پیشونیش رو به پیشونیم زد و اروم گفت:

-پس چرا از صبح بغض داری…

 

 

فهمیده بود..متوجه شده بود حالم خوب نیست و دارم نقش بازی میکنم…

 

پس چی فکر کردی سوگل خانم..می خواستی سامیار با اون هوش زیادش، متوجه نشه زنش یه مشکلی داره و مثل همیشه نیست….

 

دوباره یکی از اون لبخندهای مصنوعی زدم و سرم رو تکون دادم:

-نه عزیزم بغض چیه..دیشب یکم بد خوابیدم و همش کابوس دیدم..برای اون حالم یکم گرفته اس…

 

-ببرمت خونه ی مامان؟..

 

سرم رو به “نه” تکون دادم:

-عسل قراره بیاد اینجا..

 

ابروهاش جمع شد و ته نگاهش، نگرانی بیشتر موج انداخت:

-میدونم دیگه شرایط مثل قبل نیست و تو دیگه چیزی رو از من مخفی نمیکنی…

 

نگاهم رو انداختم پایین که با دستش چونه ام رو گرفت و مجبورم کرد نگاهش کنم و با اخم و سوالی سر تکون داد….

 

اب دهنم رو قورت دادم و با ناراحتی لب زدم:

-قرار نیست چون یکی دوبار به اجبار کار اشتباهی انجام دادم، بازم تکرار بشه..خیالت راحت باشه….

 

با جدیت سر تکون داد و دست هاش رو دو طرف صورتم گذاشت:

-میدونم..بهت اعتماد دارم..

 

لبخنده تلخم تکرار شد..اعتماد داری اما همیشه نگرانی که دوباره یه کار اشتباهی نکنم…

 

اعتماد داری اما حتی با عوض شدن نفسم هم نگران میشی که باز خراب کاری نکنم یا نزنه به سرم و دوباره نرم…

 

خیره تو چشم هاش بودم که سرم رو کشید سمت خودش و لب های داغش اروم نشست روی پیشونیم….

 

با مکث نسبتا طولانی که باعث بسته شدن چشم هام شد، بوسه ای زد و جدا شد…

 

 

نفس عمیقی کشیدم و چشم هام رو باز کردم و تو چشم هاش خیره شدم…

 

با اطمینان پلک زد و سرش رو تکون داد و من هم در جوابش لبخند زدم و مثل خودش سرم رو تکون دادم….

 

با انگشت شصت دست راستش که هنوز یه طرف صورتم بود، زیر چشمم رو لمس و نوازش کرد و بعد کشید عقب…

 

کیفش رو برداشت و اروم گفت:

-کاری داشتی یا حالت خوب نبود زنگ بزن سریع میام…

 

“چشمی” گفتم و در خونه رو باز کردم..

 

دوباره کمی نگاهم کرد و بعد درجواب خداحافظیم سر تکون داد و از خونه زد بیرون…

 

در رو بستم و پیشونیم و کف دوتا دستم رو به در چسبوندم و اولین قطره ی اشکم ریخت روی صورتم….

 

شاید داشتم قصاص قبل از جنایت می کردم اما اونقدری سامیار رو می شناختم که بدونم وقتی بفهمه عکس العمل خوبی نخواهد داشت….

 

دست هام رو روی در مشت کردم و قطره ی دیگه ای روی صورتم ریخت…

 

نفسی کشیدم و از در فاصله گرفتم..اشک هام رو پاک کردم و روی کاناپه وا رفتم…

 

خدایا بهم رحم کن..تازه زندگیم کمی داره جون میگیره…

 

گوشیم رو از جیبم دراوردم و دیدم از عسل پیامی برام اومده…

 

“سلام..باشه عزیزم صبحانه بخورم میام..چیزی شده؟”

 

سرم رو تکون دادم و بی حال تایپ کردم..

 

“نه چیزی نیست..اینقدر سوال نپرس فقط زود بیا”

 

سریع “باشه” ای فرستاد و من هم گوشی رو انداختم روی میز و روی همون کاناپه دراز کشیدم و کوسن رو گذاشتم زیر سرم….

 

چشم هام رو بستم و انقدر بی خوابی کشیده بودم این چند شبِ گذشته که خیلی سریع خوابم برد…

 

 

 

نمیدونم چقدر گذشته بود که صدای ایفون و الارم گوشیم رو میشنیدم اما نمی تونستم بیدار بشم و جواب بدم….

 

کمی که گذشت صداها قطع شد و خیالم راحت شدم اما چند ثانیه بعد دوباره صدای هردوتا بلند شد…

 

صورتم رو تو بالش زیر سرم فرو کردم که صداهارو کمتر بشنوم اما یهو یاد عسل افتادم…

 

تو جام نیمخیز شدم و گوشیم رو از روی میز برداشتم و دیدم خودشه…

 

سریع و خوابالو جواب دادم:

-الو عسل…

 

صدای عصبانی و بلندش شوکه ام کرد:

-زهرمار و عسل..کوفت و عسل..مُردم اینجا از ترس..چرا این کوفتیارو جواب نمیدی..نیم ساعت دارم ایفونو میزنم و گوشیتو میگیرم..داشتم شوهرتو میکشیدم اینجا..بیا باز کن خبرت…..

 

گوشی رو قطع کردم و بلند شدم و رفتم همونطور متعجب و شوکه، شاسی ایفون رو زدم و دستی به صورتم کشیدم…

 

در خونه رو هم باز کردم که کمی بعد در اسانسور باز شد و عسل درحالی که داشت با گوشی حرف میزد اومد بیرون….

 

چشمش که به من افتاد چشم غره ای رفت و درجواب کسی که پشت گوشی بود گفت:

-اره خواب بود..الان کنارمه میخواهی حرف بزنی؟..

 

سرش رو تکون داد و دوباره گفت:

-باشه گوشی رو میدم بهش..خداحافظ..

 

گوشی رو داد دست من و تنه ای بهم زد و از کنارم رد شد و رفت داخل خونه که گفتم:

-کیه؟..

 

جواب نداد و شروع کرد به دراوردن شال و مانتوش…

 

سری به تاسف تکون دادم و درحالی که در خونه رو میبستم گوشی رو کنار گوشم قرار دادم:

-الو.

 

صدای گرم سامیار پیچید تو گوشم:

-سوگل؟..

 

لبخند نشست روی لب هام و سامیار هم نفسش رو محکم فوت کرد…

 

چشم غره ای به عسل رفتم و گفتم:

-جانم..

 

-کجایی تو..فکر کردم اتفاقی واست افتاده..خوبی؟..

 

نشستم روی مبل و سرم رو تکون دادم:

-اره عزیزم..دیدی که دیشب نتونستم بخوابم، واسه همین خوابم برده بود…

 

لبخنده شیطونی خیلی سریع روی لب های عسل نشست که دوباره چشم غره رفتم بهش و نگاهم رو ازش گرفتم….

 

سامیار پوفی کرد و با صدای ارومی گفت:

-داشتم می اومدم خونه…

 

ابروهام پرید بالا و متعجب گفتم:

-چرا؟..

 

-فکر کردم اتفاقی واست افتاده..صبحم که یه جوری بودی..دیگه…

 

حرفش رو خورد که لبخندی زدم و خودم ادامه ش دادم:

-دیگه ترسیدی یه چیزیم شده باشه؟..

 

یهو صداش از اون حالت اروم و نگران دراومد و با لحن تخس و لجبازی گفت:

-اره دقیقا همینطوره..دفعه ی اخرت بود جواب گوشیتو ندادی و منو نگران کردی سوگل..فهمیدی؟..دفعه ی اخرت بود….

 

خندیدم و سرم رو تکون دادم:

-باشه..قول میده دفعه ی اخرش باشه…

 

دوباره صداش اروم و زمزمه وار شد:

-افرین دخترِ حرف گوش کن من..

 

خندیدم و گفتم:

-برو به کارات برس عزیزم..با من کاری نداری؟..

 

مشخص بود خیلی نگران شده که دوباره گفت:

-نه مواظب خودت باش..کاری داشتی زنگ بزن گوشیم روشنه و سایلنتش هم نمیکنم…

 

 

“چشم” گفتم و بعد از خداحافظی باهاش گوشی رو قطع کردم…

 

نگاهم به عسل افتاد که هنوز اون لبخند شیطون روی لب هاش بود و داشت نگاهم میکرد…

 

چپ چپ نگاهش کردم و با حرص گفتم:

-ببند نیشتو..منحرفِ بدبخت..

 

-به من چه..تو یه جوری گفتی ادم شک میکنه..

 

-تورو خدا ساکت شو حالم خوب نیست..یه امروزو مسخره بازی درنیار…

 

اخم هاش رفت تو هم و خودش رو کشید سر مبل و گفت:

-چی شده..تا برسم اینجا از کنجکاوی مردم..بعدم که درو باز نکردی از ترس داشتم سکته می کردم…

 

-باید سریع زنگ میزدی به اون بیچاره و نگرانش می کردی؟…

 

-خب ترسیدم سوگل..چرا اینقدر عصبانی هستی امروز..چرا اینقدر حرص داری..بگو چی شده عزیزم؟….

 

اب دهنم رو قورت دادم و دست های تو هم پیچیده ام رو گذاشتم سر زانوهام و کمی خم شدم جلو….

 

سرم رو چپ و راست تکون دادم و با نگرانی نگاهش کردم:

-می ترسم عسل..

 

اخم هاش بیشتر تو هم رفت و از روی مبل تکی بلند شد و اومد کنارم نشست و دستش رو گذاشت روی شونه ام و با نگرانی گفت:

-از چی..اتفاقی افتاده؟..

 

-فکر میکنم افتاده باشه…

 

گنگ نگاهم کرد و سر تکون داد:

-چی؟..

 

بی قرار به اطرافم نگاه کردم و دست هام رو روی صورتم کشیدم و یهو از جام بلند شدم…

 

روبروش ایستادم و با ترس و دلهره و نگرانی گفتم:

-من..فکر کنم..حامله ام…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 2.7 (3)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (2)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

7 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
...
...
1 سال قبل

کوفت و من حاملم
فک کردم یه پارت نیست که من نخوندم که این داره از بغض خفه میشه درد و لبخند تلخت

اتاق فرمان
اتاق فرمان
پاسخ به  ...
1 سال قبل

زیادی احساسیه بچمون
بغض و لبخند تلخ 😂

jennie blink
jennie blink
1 سال قبل

یا خدا حالا گفتیم چی شده؛ خب حامله باش نتیجه ی کارای خودت با سامیاره😐

Mahsa
Mahsa
1 سال قبل

اوووو حالا همچین میکنه انگار سامیار تا حالا چیکارش کرده🙄قتل نکردی ک
انگار از سر راه اورده😂احمق بچه خودشه دیگه😂

Mobinaa
Mobinaa
پاسخ به  Mahsa
1 سال قبل

اخه مشکل اینه سامیار بچه نمیخواد حتی وقتی متوجه میشه و .. میزاره میره

Mahsa
Mahsa
پاسخ به  Mobinaa
1 سال قبل

بابا بیخیال
لاساسینوام بچه دوس نداشت دیگه از اون ک بدتر نیست
عاشق بچه اش شد

Mobinaa
Mobinaa
پاسخ به  Mahsa
1 سال قبل

اینم آخرش همین میشه

دسته‌ها

7
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x